• «کاش زائر بیشتر شود که خانه‌ام خالی نباشد»

    /داستان عکس/

    «کاش زائر بیشتر شود که خانه‌ام خالی نباشد»

    «امّ تحسین» بغضش را فرو می‌خورد و می‌گوید: کاش زائر بیشتر شود که اتاق‌های خانه‌ام خالی نباشد.

  • «زرشک» را دست کم نگیرید

    /داستان عکس/

    «زرشک» را دست کم نگیرید

    حدود دو ساعت از شهر بیرجند به سمت جنوب شرق که می‌روی به نقطه‌ای می‌رسی که تلاقی زمین قرمز با آسمان آبی مبهوتت می‌کند.

  • داستان این خالکوبی‌های عجیب چیست؟

    /داستان عکس/

    داستان این خالکوبی‌های عجیب چیست؟

    وقتی زل می‌زند به لنز دوربین و پک عمیقی به پیپ می‌زند، خوب می‌داند که چرا هر چند وقت یک‌بار سوژه عکاس‌ها می‌شود. دلیلش واضح است؛ برای راز حک‌شده روی صورتش!

  • ماجرای عکسی که اول مهر دست به دست شد

    ماجرای عکسی که اول مهر دست به دست شد

    یکی کوله‌پشتی و یکی دیگر کلاشنیکف روی دوشش انداخته است. هر دو در یک زمان مشخص از همان خیابان قدیمی و طولانی «صنعا» عبور می‌کنند اما مقصد؟ یکی به سمت جنگ و دیگری به سمت درس.

  • سرنوشت صاحب این عکس مشهور چه شد؟

    سرنوشت صاحب این عکس مشهور چه شد؟

    مونالیزای قرن می‌خندد؛ اما این‌بار دیگر خبری از ترس، غم و وحشت نیست که با لبخندش بیامیزد و قلب میلیون‌ها آدم را به درد بیاورد. مونالیزای قرن حالا امن، رها و آزاد است.

  • «کودتا» در توییتر

    «کودتا» در توییتر

    امروز ۱۵ ژوئیه است. سه سال پیش، شامگاه چنین روزی بود که بینندگان کانال‌های ترک، ناگهان به جای موسیقی، سریال و مسابقه، خبر فوری «کودتا» بر صفحه تلویزیون‌هایشان نقش بست و آسمان استانبول و برخی شهرهای بزرگ ترکیه، میدان پرواز جنگنده‌ها شد. تانک‌ها در خیابان‌ها به حرکت در آمدند و صدای رژه سربازان، گوش شهرها را پر کرد. فرودگاه بین‌المللی آتاتورک تعطیل شد و نظامیان شبکه دولتی "ت‌رت" را محاصره کردند و خبر کودتا به سرعت در جهان پیچید اما سپیده دم فردا دوام نیاورد.

  • مورد عجیب یک ساختمان مسکن مهر!

    «داستان عکس»

    مورد عجیب یک ساختمان مسکن مهر!

    تصور کنید صبح از خواب بیدار می‌شوید، دست و رویی آب می‌زنید، چای را آماده می‌کنید، کودک دلبندتان را می‌بوسید، پرده‌ها را کنار می‌زنید و پنجره را باز می‌کنید تا هم به آفتاب سلامی دوباره کنید و هم هوای تازه را به داخل خانه دعوت کنید اما ناگهان با یک دیوار آجری دقیقا چسبیده به پنجره خانه‌تان مواجه می‌شوید!

  • بازخوانی قصه مریم؛ ۱۵ سال پس از آن شب تلخ

    بازخوانی قصه مریم؛ ۱۵ سال پس از آن شب تلخ

    چند قدمی بیشتر به چشمه نمانده اما انگار بدنش دیگر نمی‌خواهد همراه او بیاید. سطل خالی توی دستش سنگینی می‌کند؛ درد در تمام سرش می‌پیچد. کرختی و سوزش بر نیمی از بدنش مستولی می‌شود و دیگر همه جهان سیاه می‌شود.

  • سیلیِ سیل

    سیلیِ سیل

    سرگردان میان خرابه‌ها می‌چرخد و زیر لب چیزی می‌گوید. انگار که دنبال چیزی بگردد. سرش را به حالت افسوس تکان می‌دهد. همه آنچه که عایدش می‌شود، یک موکت نمور و چهارچوب پنجره است. هردویشان را برمی‌دارد و دوان دوان می‌آورد کنار چهارچوب دری که همین چند روز پیش از جا درآمد. نگاه بی‌رمقی به همه دارایی‌اش می‌اندازد و بدجور فکری می‌شود.

  • از این روستا فقط یک مدرسه مانده است

    از این روستا فقط یک مدرسه مانده است

    ساعت ۴ صبح از صدای انفجار لوله پتروشیمی بیدار می‌شوند و خودشان را به تپه‌های روستا می‌رسانند. ساعت ۷ صبح رودخانه کشکان طغیان می‌کند و آب همه‌ زندگی و روستایشان را جلوی چشمانشان می‌شوید و می‌برد؛ انگار نه انگار که کسی آنجا خانه‌ای داشته و زندگی می‌کرده است.

  • «عبرت و وصیت» آیت‌الله منتظری روی میز ۱۲۶

    «عبرت و وصیت» آیت‌الله منتظری روی میز ۱۲۶

    امروز تصویری از حاشیه اجلاسیه خبرگان منتشر شد که روی میز شماره ۱۲۶، کتاب «انتقاد از خود (عبرت و وصیت)» نوشته مرحوم آیت‌الله منتظری به چشم می‌خورد.

  • اشک‌های ایرانیان در دنیزلی با طعم فلفل

    اشک‌های ایرانیان در دنیزلی با طعم فلفل

    این عکس، بی‌کیفیت است؛ درست مثل زندگی آدم‌هایی که در این قاب دیده می‌شوند؛ پناهجویانی که کیلومترها دورتر از وطنشان، اشک می‌ریزند؛ اشک‌هایی که معلوم نیست از غم غربت است یا گاز فلفل!

  • «الهام» هستم؛ یک کوره‌نشین!

    «الهام» هستم؛ یک کوره‌نشین!

    لِخ‌لِخ‌کنان میان زباله‌ها را می‌جورد و یک گونی پاره نصیبش می‌شود. لبخند پیروزمندانه‌ای می‌زند و گونی را پهن می‌کند روی زمین. حالا می‌تواند با خیالی راحت یله دهد روی پودر آهک و چقدر خوش‌شانس است که کوره امشب روشن است؛ این یعنی امشب تا صبح گرم است. گرم و امن ...

  • جوانانی که برای سرگرمی «خرید» می‌کنند

    پول خرج کردن برای آنها راهی برای سرگرمی است. حالا چه برای خرید کردن چه برای کارهایی که پول زیاد می‌خواهد. نقطه مشترک همه این سرگرمی‌ها ترجیع‌بندی یک کلمه‌ای است؛ پول!

  • قصه «خانم‌دکتر» و اقامت اجباری

    قصه «خانم‌دکتر» و اقامت اجباری

    آینه کوچک را جلوی صورتش می‌گیرد و زل می‌زند به خودش؛ به چند خط ممتد ظریف گوشه چشم‌هایش. سرمه‌دان را برمی‌دارد و شروع می‌کند به سرمه کشیدن. کارش که تمام شد با لبخندی تاییدآمیز، زیبایی چشم‌هایش را تحسین می‌کند.

  • وقتی هیچ مایه‌ای برای حیات نیست!

    وقتی هیچ مایه‌ای برای حیات نیست!

    اینجا آب نیست. بله؛ به همین راحتی. نه تنها حمام رفتن حالا خیلی وقت است که دیگر در اولویت مردم اینجا نیست؛ بلکه برای آشامیدن هم هنوز به مشک‌هایی که از پوست حیوانات درست شده وابسته‌اند.

  • احساستان نسبت به این تصویر چیست؟

    احساستان نسبت به این تصویر چیست؟

    هنگام مواجهه مادر حاضر در این تصویر با رئیس کمیسیون آموزش مجلس، آنجا نبوده‌ایم تا ببینیم دقیقا چه چیزی را فریاد می‌زده؛ اما خونِ دویده به رخسار و نشسته در چشمانش و فریادی که از حنجره‌اش خارج می‌شود، گرچه آن را نمی‌شنویم، همه چیز را واگو می‌کند.

  • تمرین «با هم دیدن»

    تمرین «با هم دیدن»

    تماشای فوتبال مردان در استادیوم هنوز برای زنان جزء امور ممنوعه محسوب می‌شود. حتی در بازی‌های پیشکسوتان هم جایی برای زنان نیست،‌ با این حال بازی‌هایی در لیگ برتر انجام می‌شود که نشان می‌دهد چقدر تصورها در مورد حضور تماشاگران زن و مرد روی سکوهای استادیوم‌ها غلط است.

  • شرف‌المکان بالمکین

    شرف‌المکان بالمکین

    به این عکس نگاه کنید! خوب نگاه کنید و در آن دقیق و خیره شوید! بله، آن مرد که انتهای سالن روی پله نشسته و لبخند می‌زند، استاد محمدرضا شفیعی‌ کدکنی است. شاعر، ‌نویسنده، استاد دانشگاه و پژوهشگر.

  • یک عاشقانه قزاقی

    یک عاشقانه قزاقی

    قوم قزاق مراسم ازدواج را در دو شب برگزار می‌کنند؛‌ یعنی دو شب جشن با اجرای کامل آداب و رسوم که هنوز رنگ مدرنیته را به خود نگرفته و کاملا سنتی برگزار می‌شود.

  • از «بهشت» فقط خاکستر مانده است

    از «بهشت» فقط خاکستر مانده است

    آنطور که روزنامه‌ها نوشته‌اند، اهالی شهر «پارادایس» تا قبل از اینکه دود سیاه و سوزان آتش وحشی جنگل‌های کالیفرنیا به نزدیک‌ترین فاصله با شهرشان برسد، اصلا فکرش را هم نمی‌کردند که قرار است در کمتر از چند روز، از پارادایس که قرار بود بهشت کوچکشان باشد، تنها تلی از خاکستر و اسکلت سوخته ساختمان‌ها باقی بماند.

  • اگر دستتان‌ می‌رسد از «خاله طاهره» جاجیم بخرید

    اگر دستتان‌ می‌رسد از «خاله طاهره» جاجیم بخرید

    جاجیم‌دوزهای «زیارت» حالا سال‌های سال است که از این راه نان در می‌آورند و همه غصه این روزهایشان این است که دیگر کسی از آنها جاجیم نخرد و زندگی‌شان لنگ بماند.

  • خانم «تیلور» و بشکه‌ای که زندگی‌اش را نجات داد

    «داستان عکس»

    خانم «تیلور» و بشکه‌ای که زندگی‌اش را نجات داد

    قصه از جایی شروع شد که خانم «آنی ادسون تیلور» تصمیم گرفت مشهور شود؛ مشهور و پولدار! و چه فکری بهتر از پریدن از آبشار نیاگارا؟

  • نژادپرستی پشت ویترین!

    «داستان عکس»

    نژادپرستی پشت ویترین!

    طی چند روز اخیر عکسی در شبکه‌های اجتماعی منتشر شد که واکنش‌های بسیاری را از سوی کاربران فضای مجازی به همراه داشت.