• پنجشنبه / ۱۷ فروردین ۱۳۹۶ / ۱۵:۵۱
  • دسته‌بندی: خراسان رضوی
  • کد خبر: 96011705774
  • منبع : نمایندگی خراسان رضوی

روایت ایسنا از «اردوهای جهادی مهرباران»؛

سفر به کوچه سارهای کاهگلی سرزمینم

سفر به کوچه سارهای کاهگلی سرزمینم

ایسنا/خراسان رضوی زمستان هم با همه سردی و سرسختی اش کوله بارش را جمع کرد و به استقبال عروس فصل‌ها می‌رویم. بیرون که می‌روی خنکای بهار را حس می‌کنی، صدای بلبلان را می‌شنوی، شکوفه‌های رنگارنگ درختان را می‌بینی ... همه جا خبر از نشاط و سرزندگی و تکاپو در بین مردم غوغا می‌کند. 

همان روزهایی که بوی عید همه جا را گرفته بود و همان روزهایی که همه دنبال لباس نو و خرید شب عید بودند، درست همان روزها دیوارهای اتاقم برایم زندانی شده بود از همه جا تنگ تر، تمام ذهنم درگیر مساله ای بود...

با خود می گقتم عمرا امسال پدر اجازه دهد، سه سال است که عیدها در کنارشان نیستم... امسال قول داده‌ام بمانم و نروم...از آخر هم دل به دریا زدم و با ناامیدی بسم الله زمزمه کردم و گفتم «بابا عید امسال هم می‌خواهم بروم اردوی جهادی مهرباران« نفس عمیق و صدای قلبم را می‌شنیدم و جایی که هنوز انعکاسش را در گوش دارم: «برو»

نفهمیدم چه شد اما خود را چمدان به دست دیدم؛ همان چمدانی که پر شده بود از گرفتگی های این شهر...

  جوری ذوق سفر در دل داشتم که از دو روز قبل ساکم را بسته بودم. گروه اول جمعا هفت نفر بودیم، شامل پنج نفر خانم که هرکدام برای آموزش های مشخص شده آمده و دو نفر آقا هم جهت سرپرستی همراه ما شده بودند.

می خواهم قصه سفر را از آن جاده خاکی شروع کنم. از همان جایی که هیچ خطی آنتن نمی داد. خودت بودی و خدا، از همان جاده ای که پشت سرت خاک بودو مقابلت هم خاک... برزخ زیبایی بود. 

 ساعت از ظهر گذشته بود که در کناره جاده متوجه تابلوی آبی رنگی شدم که روی آن نوشته بود به روستای "محمدزوراب "خوش آمدید. 

 روستای "محمدزوراب "از توابع بخش انابد است که در 70 کیلومتری شهرستان بردسکن واقع شده و حدود  120 در قالب 27 خانوار در آن زندگی می کنند. روستایی کویری با زمین های ترک خورده، روستایی که مردانشان برای تامین معیشت خانواده به کار در معدن و دامداری مشغول بودند، روستایی که آب نداشت، گاز نداشت و راهشان هم که... اما چشمانشان زلال بود از صداقت، خانه هاشان گرم بود از محبت و راه زندگی شان صاف بود به صافی بهشت. 

باورم نمی شد بالاخره امسال هم قسمت شد و آمدم تا این روزها را به دور از شلوغی و همهمه شهر و به دور از دلنگرانی ها و دغدغه های همیشگی ام بگذارنم.

 از دور خانه‌های روستا خودنمایی می کردند، خانه هایی کاهگلی با درهای آهنی کوچک حکایت از آن داشت که جلوه های معماری شهری هنوز در تن این روستای دور افتاده رسوخ نکرده و تاثیری در سبک ساخت و ساز منازل آن نداشته است. 

لحظه ورود به روستا همیشه از جمله بیاد ماندنی ترین لحظات سفر در خاطرم است؛ چراکه تصوراتم جامه واقعیت بر تن می‌کنند و به عینه می‌بینم آنچه را که شب ها در خیالش به خواب می‌رفتم...

با وجود اینکه اینجا سرزمین خشکی است اما حیات را اینجا در آب نمی‌بینم. همه در تکاپو و گذر و حرکتند. 

 اینجا نیز مانند شهر خانم ها علاوه بر مدیریت امور مربوط به منزل و فرزندان کارهای دیگری بر عهده دارند. دم دمای غروب بود و زمان بازگشت گله های گوسفند از صحرا و زنان با چادرهایی گل گلی گوسفندانشان را به سوی طویله هدایت می کنند تا آب و غذایشان دهند. 

اهالی روستا که از قبل، از آمدن گروه جهادی به روستایشان مطلع بودند به محض ورود با نگاه مهربانشان به استقبال ما آمدند. 

طبق هماهنگی قبلی خانه یکی از روستاییان در اختیار گروه قرار داده شد... خانه که می گویم منظورم از جنس خانه های شهر با چندین اتاق و آشپزخانه و ... نیست منظورم اتاق کوچکی است با دیوارهای کاهگلی و سقفی چوبی ... اتاقی که در آن یک خانواده 10 نفره در آن روزگار گذرانده و فرزندانشان را به سر و سامان رسانده اند. 

خانواده ای که در همسایگی محل اسکان ما زندگی می کردند از نوه های صاحب همان اتاقی بودند که قرار بود در آن یک هفته زندگی جدیدی را تجربه کنیم. بدون لحظه ای استراحت به همراه خانم همسایه، زهره خانم، به درب منازل تک تک روستاییان رفتیم و آن ها را برای جلسه هماهنگی به مسجد روستا دعوت کردیم. 

وقتی وارد  روستا می‌شوی نوع برخورد گرم و صمیمی اهالی به خوبی نشان می دهد که مردمان این روستا برای میهمان جایگاه خاصی قایل‌اند. به ویژه پس از اینکه فهمیدند از مشهد آمده ایم احترام بیشتری برای ما، همسایگان امام رضا می‌گذاشتند و از دلتنگی شان برای مشهد و امام رضا می گفتند. با پیرمردی همکلام شدیم که می گفت چندین سال است مشهد نیامده و آرزو دارد قبل از مرگش دوباره چشمش به گنبد و بارگاه آقا بیفتد.

پیرزن روستایی که در نزدیکی منزل ما زندگی می کرد از نانی را که با دستان پینه دوخته مهربانش پخته بود برایمان آورد. آنجا از پیر تا جوان همه کار می کنند... به خصوص اینکه نزدیک عید بود و زنان اغلب در خانه مشغول خانه تکانی بودند.. . اهالی هر روز به خانه یکدیگر سر می زدند و به هم در انجام کارهای خانه تکانی کمک می کردند. 

طبق صحبت های آقای یوسفی، مسئول سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی خراسان رضوی، طی مدت سه هفته ای اردو که قرار بود از 22 اسفند 95 تا 12 فروردین 96  برگزار شود، علاوه بر فعالیت های فرهنگی و فوق برنامه، آموزش های بهداشتی (بهداشت دهان و دندان، زنان، غربالگری فشار و قند خون، دینی (قرآن و احکام) و هنری (نقاشی، کاردستی، موتیف بافی، چرم دوزی، شبه قالی، طراحی پارچه) برای اهالی روستا برپا شود . 

زندگی نظم داشت آنجا. هر روز می دانستی قرار است چه کاری انجام دهی. همه با هم کار می کردیم. یکی غذا درست می کرد دیگری ظرف می شست و از کلاس های آن روزمان می گفتیم. از محبت اهالی و از بچه ها. یادم نمی آید کسی از دل تنگی حرفی زده باشد!

طی این هفته آموزش چرم دوزی را من بر عهده داشتم و خوشبختانه با استقبال خارج از انتظاری مواجه شدم. همراه با آموزش با زنان سر صحبت را باز کردم و از زندگی شان می پرسیدم... و اینکه چگونه روز را به شب می رسانند. اکثریتشان در سن 12 الی 13 سالگی ازدواج کرده بودند و تا سن 20 سالگی حداقل دو فرزند داشتند. در بین زنان این روستا هیچ حرفه خاصی مانند قالی بافی رواج نداشت که بتوانند از طریق آن در امرار معاش به همسرانشان کمک کنند.

زهره خانم زیاد به ما سر می زد و به گفته او بسیاری از جمعیت محمدزوراب به بردسکن مهاجرت کرده اند؛ چراکه آنجا شرایط بهتری برای زندگی دارند و آنهایی هم که مانده اند از سر ناچاری مانده اند چون زندگی در شهر بزرگ هزینه های زیادی دارد و مردان روستا غیر از پرورش دام هایی چون شتر و گوسفند تنها به کار در معدن مسی که در نزدیکی روستا واقع بود، شغل دیگری نداشتند. 

تا پایان این دوره علاوه بر کلاس های آموزشی ، کارگاه اصول دامپروری برای اهالی روستا برگزار شد و فضای آموزشی مدرسه روستا نیز بهسازی و رنگ آمیزی شد. 

مدرسه روستا را قبل از رنگ کردن باید می دیدی ... پس از نقاشی دیوار مدرسه دل تو دل بچه ها نبود تا اینکه تعطیلات زودتر تمام شود و به کلاس درس برگردند. کلاسی که در آن از 15 دانش آموز از پایه اول تا ششم در کنار هم درس می خواندند. در میان روستاییان کودکان باهوش و با استعداد کم نبود، اما بخاطر نبود امکانات روستاییان در همان پایه ششم به تحصیلاتشان خاتمه می دادند. 

از کودکان روستا بگویم... کودکانی که صورتشان سوخته بود اما دلشان نه... کودکانی که چیزی از سرگرمی های بچه های شهر نمی دانند و دویدن در تپه های خاکی و بدون سبزه برایشان حکم مفرح ترین سرگرمی ها را دارد. آرزویشان ماندن در روستا بود اگر مشکلات روستا حل می شد. نگاهشان پر بود از ذوق و عطش یادگیری...

روستا نشینان برعکس رفتار ما شهری ها هنوز هم آیین ها و سنت های پیشینیان را پاس می دارند. هنوز هم تا پدر بر سر سفره ننشیند کسی نمی نشیند. هنوز هم فرزندان در پیش پدر پایشان را دراز نمی کنند. هنوز هم به گویش پدران خود سخن می گویند و مانند شهری ها از سخن گفتن به گویش پدران خود شرم نمی کنند. روستانشینان هنوز هم از همان پوشش های ایرانی بهره می برند و بدان می نازند. 

طی مدت این سفر آنقدر با روستاییان یکرنگ شده بودیم که دیگر یادم رفته بودم یک هفته است دست به موبایلم نزدم آخر در آن محل تلفن هایمان آنتن نداشتند و خبری از شبکه های اجتماعی و دل مشغولی های دیگر نبود. خیالم راحت بود کسی به من کاری ندارد و اینجا منم و همین مردم. البته بعضی از خانواده ها تلفن همراه داشتند و خط اعتباری (نورتل) که در آن روستا استفاده می شد... اما اگر ما می خواستیم خبری از خانواده بگیریم از تلفن آنها استفاده می کردیم...البته همان تماس هم به دل نمی نشست؛ چراکه صدا به سختی به آن طرف می رسید. 

اقای دلاوری پدر زهره خانم که از افراد سرشناس روستا بود از مشکل آب روستا می گفت... چندین بار به بردسکن رفته اند و نامه نگاری کرده اند تا بالاخره بعد از چند سال به روستا آب لوله کشی رسانده بودند، اما چه آبی ... تنها طی ساعات خاصی از روز آب داشتند. مشکل گاز هم دیگر برایشان مشکل نبود همه اهالی از بخاری های نفتی به عنوان وسیله گرمایشی بهره می گرفتند. 

هر شب که بخاری را نفت می کردیم مبادا سردمان شود یاد بخاری ها و شوفاژهای خانه مان می افتادم. چند وقت است که پیچش نچرخیده؟ نفت ما تمام نمی شود و همیشه پر است؟ شاید تعجب کنید اگر بگویم در کل روستا هیچ خانه ای حمام نداشت و اهالی با گرم کردن آب بر روی بخاری نفتی شان برای استحمام از کاسه و لگن بهره می گرفتند.

صحبت‌هایی شد که با کمک خیران آبگرمکن نفتی برای روستا تهیه کنند تا با نصب آن در چهار دیواری که چند سال پیش در ابتدای روستا برای ساخت حمام بنا شده بود، حداقل روستا از دو حمام برخوردار شود. 

روزهای پایانی دوره اول بود که دو آرایشگر نیک اندیش از کاشمر برای کوتاهی و اصلاح موی پسران و مردان روستا به آنجا آمدند و باعث خوشحالی روستاییان شدند. 

رفته بودم که شاید دلم کمی آرام شود، اما دلم تمامش شد آرامش، سال نو شد و واقعا لباس دلم به روزترین لباس سال شد... 

در جشن اختتامیه هم خدا رو شکر توانستیم لبخندی را بر لبان اهالی بنشانیم برنامه ای شاد همراه با جوایزی که از سوی خیران تهیه شده بود... اما کاش می توانستیم کاری بزرگتر برایشان کنیم ... کاری که دردی از دردها و سختی های زندگی شان کم کند...

تمام این اردو با شادی گذشت ولی چه سخت بود لحظه خداحافظی. تمام وجودمان اشک بود، اما کسی جرات ریختنش را نداشت که مبادا دل اهالی بگیرد، اما اشک های زهره خانم از یادم نمی رود. اهالی دلشان گرفته بود نگاه های یواشکی بچه ها از پشت دیوار یعنی دل خداحافظی نداریم.. همه از صبح آمده بودند بدرقه مان و چقدر سخت بود گرفتن آخرین عکس دسته جمعی... شاید سکوت، بهترین توصیف باشد از آن لحظه... 

آرزویم این است اگر ظاهرتان شهری است دلتان همیشه روستایی بماند.

سفر به روستای "محمدزوراب "نوروز 96  به همت کانون اردوهای جهادی سازمان دانشجویان جهاددانشگاهی مشهد (مهرباران) برگزارشد.

گزارش از فاطمه خالقی یزدی، خبرنگار ایسنا- منطقه خراسان 


انتهای پیام

  • در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • -لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • -«ایسنا» مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • - ایسنا از انتشار نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
  • - نظرات پس از تأیید مدیر بخش مربوطه منتشر می‌شود.

نظرات

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.