به جدول حروف الفبایی که هنوز کامل نشده بود. به کیفهای صورتی کنار میزها. به دستهای کوچکی که تازه یاد گرفته بودند مداد دست بگیرند و بنویسند: ایران آباد است.
بعضیهایشان هنوز به سن تکلیف نرسیده بودند اما شاید روزه کله گنجشکی گرفته بودند.
شاید هر زنگ، با چشمانی پر از عشق و اعتماد، از معلم خود میپرسیدند: خانم اگر با روزه کله گنجشکی یه کمی آب بخورم، روزهام باطل نمیشود؟
من معلم یک دبستان دخترانهام و بیرون از کلاس درس، رسالت خبرنگاری دارم اما حالا چند روز است تمام لحظهها و ساعتهای عمرم در مدرسه، از جلوی چشمانم میگذرد و به دختران میناب میاندیشم.
بگذارید بیشتر از دخترها برایتان بگویم؛ وقتی مدرسه دخترانه درس میدهی، باید مراقب خیلی چیزها باشی.مراقب باشی آن موقع که دانش آموزت با تمام معصومیت کودکانهاش، اول صبح به سمتت میآید و میگوید: «خانم، ببین تازه کفش خریدم.» و تو باید آنقدر ذوق کنی که به چشمان پر اشتیاقش، امید و نور ببخشی.
باید پزشک باشی برای وقتهایی که پوست کنار ناخنش بلند میشود و وسط درس یهو به سویت میآید و میگوید: «خانم، دستم را ببین، خیلی میسوزه.» او تو را آن لحظه با روپوش سفید پزشکی میبیند. پس باید مرهم زخم کوچک و دخترانهاش باشی.
اما دیدم دختری در میناب دستش را زیر آوار دیوارهای مدرسه جا گذاشته بود.آخر میدانی دانشآموزان یک دبستان دخترانه هنوز خیلی مانده تا بزرگ شوند. آنقدر کوچکاند که هنوز برای باز کردن بستهی بیسکوییت شأن در زنگهای تفریح از من کمک میگیرند.
آنقدر کوچک که دندانهایشان میافتد و تا زنگ آخر بخورد و به خانه بروند، نگرانند که مبادا دندان شیری که افتاده و آن را در یک تکه دستمال کاغذی پیچیدهاند، گم شود. آنها هنوز منتظرند که فرشتهی دندان، شب زیر بالشتشان هدیهای برایشان بگذارد.
آنها هنوز خیلی کوچکاند؛ آنقدر کوچک که مداد و تراششان موقع املاء گم میشود و باید چند دقیقه وقت اضافه بدهی تا مدادشان پیدا شود.
هنوز برای این حرفها خیلی کوچکاند؛ آنقدر کوچک که وقتی شنبه صبح خبر جنگ آمد و خانوادهها یکی یکی در کلاس را میزدند تا کودکشان را زودتر به خانه ببرند، از من میپرسیدند: «خانم، چه شده که بچهها یکی یکی میروند؟» و وقتی میگفتم: «خب کار دارند، شاید میخواهند با مادرشان بروند برای خرید عید.» با خوشحالی و ذوق جواب میدادند: «من لباسهای عیدم را خریدم.»
حالا اما به این فکر میکنم که معلمان مدرسه میناب از ساعات ابتدایی آغاز جنگ چقدر تلاش کردند که دانشآموزان چیزی متوجه نشوند؛ مبادا بترسند و قلبهای کوچک شأن تند بزند.
من با شما از دخترانی حرف میزنم که موهای بافتهشان را صبح زود باید به من نشان دهند. موهایی که مادرشان با دنیایی از امید برایشان بافته و هزاران بار قربان صدقه صورت معصوم و موهای بور و بلندشان رفته است. حالا اما با گیسوان دخترمان در شجره طیبه میناب میخواستید چه کار کنید؟
راستی ما هنوز برای دخترانمان جشن تکلیف نگرفته بودیم. در تدارک جشن بودیم که این چنین شد. نمی دانم شما دختران مینابی برای کلاس سومی هایتان جشن تکلیف گرفته بودید یا نه؟ و چه جشنی شد حالا جشن تکلیفی که در آسمانها رقم خواهد خورد.
چگونه تصور کنم که همهی این زیباییها در مدرسه دخترانه میناب زیر خروارها خاک مدفون شده است؟ چگونه تصور کنم صدای خنده و قهقهه دخترانم در مدرسه شجره طیبه میناب بین دیوارها و نیمکتهای شکسته، گم شده است؟
چگونه تصور کنم دختری را که برای پاره شدن گوشهای از برگه کتاب فارسی، زمین و زمان را به هم میدوزد و ملتمسانه به دنبال یک تکه چسب است تا پارگی را بچسباند؛ دختری که روی رنگ خودکار معلم که میخواهد مشق هایش را خط بزند، هم حساس است حالا کتابهایش آغشته به خونهای پاکی شده که در تاریخ ایران میجوشد و برگههایش را نمیتوان با هیچ چسبی در دنیا به هم چسباند؟
در کلاس من، درس فارسیمان به درس «پرچم» رسیده بود؛ بچهها یاد گرفتند که هر کدام از رنگهای پرچم ایران نشانهی چیست؟ رنگ سبز نشانهی سرسبزی، رنگ سفید نشانهی صلح و دوستی و رنگ سرخ نشانهی دفاع از میهن و آزادی است.
اما شما، دختران مینابی، هر کدامتان درسی از پرچم بودید برای همهی دختران دبستانی این سرزمین و خون پاک و معصومتان حالا رنگ سرخ پرچم ایران را سرختر از همیشه کرده است.
انتهای پیام

