حالا اوست و جای خالی آغوش پدر و مادری که در ضیافت خونین مدعیان حقوق بشر، آسمانی شدند فرشتهای کوچک که حالا باید درس ایستادگی را در مکتب ویرانهها مرور کند.
اگرچه دست کینه، او را از گرمای خانواده جدا کرد، اما از این پس، او تنها فرزند یک خانه نیست، حلما حالا دختر عزیز آذربایجان و فرزند تمام ایران است.
ساعت ۴ صبح، وقتی هنوز سپیده نزده بود، خبر تلخ اصابت به یک منطقهی مسکونی دیگر در رسانهها پیچید و خواب از چشمانم گرفته شد، تمام وجودم در تمنای رفتن بود، میخواستم هر طور شده خودم را به آنجا برسانم. در میان آشوب ذهن، با خود فکر میکردم که راوی کدامین قصه باشم؟
از «زهرا» و «امیرحسین» بنویسم که مشقهایشان نیمهتمام ماند و صندلی مدرسهشان خالی؟ یا از معجزهی «حلما»، آن طفل یکونیم سالهای که از آغوش سرد خاک، زنده به آغوش زندگی بازگشت، اما حالا در جستوجوی دستهای گرم خانوادهای است که دیگر در کنارش نیستند.
خبر رسید که در معراج شهدای وادی رحمت تبریز، قرار وداع با چهار مسافر این حادثه است. در میانهی راه، ترافیک انگار سد راه بیقراریام شده بود و با کمی تاخیر، اما بالاخره به آیین وداع رسیدم.
آنجا صحنهای بود که دل سنگ را هم آب میکرد، از کوچک و بزرگ گرفته تا فامیل دور و نزدیک، هر کسی در گوشهای مچاله شده بود و بیصدا اشک میریخت. پیکرها را در حریر پرچم سهرنگ ایران پیچیده بودند و عکسهای هر کدام از اعضای این خانواده، غریبانه روی تابوتها نشسته بود.
مادر و پدری را میدیدم که میان تابوتها سرگردان بودند، گویی در هجوم این همه داغ، گم شده بودند. بر سر هر پیکر، مرثیهای جانسوز سر میدادند و نمیدانستند باید برای قامت رشید پسر و متانت عروسشان ببارند، یا برای نوههای قدونیمقدشان که آرزوهایشان زیر خاک، خاک شد. یا شاید هم تمام گریههایشان برای «حلما» بود، طفل معصومی که حالا تنها یادگار آن کانون گرم است و باید بار سنگین این تنهایی را بر شانههای کوچک یکونیم سالهاش به دوش بکشد.
پدربزرگ «حلما» در میانهی آن غوغای بیامان، با گامهایی لرزان از این تابوت به آن تابوت میرفت. گویی میخواست در هر قاب عکس، تکهای از جانش را که به یغما رفته بود، بازجوید. چشمان بارانیاش روی چهرههای پوشیده و آرام فرزندانش خیره میماند و با هر نگاه، بندی از دلش پاره میشد.
در آن لحظات که واژهها به سختی در کنار هم چینش پیدا می کنند، او سر بر بالین پیکرها میگذاشت و با صدایی که از عمق جانش برمیخاست، زیر لب نجوا میکرد: «یا حسین... خودت نگهدار فرزندانم باش.»
او در گفتوگو با ایسنا، با صدایی که از بغض میلرزید، میگوید: خدا خودش امانت داده بود، خودش هم پس گرفت، پیش حکمت او، حرف دیگری ندارم.
میگویند مرد که گریه نمیکند، اما این پیرمرد برای چهار جگرگوشهای که یکجا از دست داده، بیمحابا اشک میریخت.
دیگر کسی به من باباجون نمیگوید
این بار، داغ پدربزرگ از جنس واژههایی شد که بندبند وجود حاضران را به لرزه درآورد، او میان هقهقهایش، غریبانه زمزمه میکرد باباجون کجایین؟.
آقای میرزاده میافزاید: همیشه به من باباجون میگفتند... از این به بعد دیگر کسی نیست که مرا باباجون صدا بزند.
در آن لحظه، این واژهی ساده «باباجون»، تمام حسرت دنیایی بود که آوار شده بود. گویی با رفتن جگرگوشههایش، نه فقط جانش، که طنین شیرین آن صدا هم برای همیشه در سکوت ابدی این پیکرها جا مانده بود.
وقتی آیین وداع تمام شد، پدربزرگ با دستانی لرزان عصایش را تکیهگاه تن رنجور خود کرد. با هر گامی که به سختی برمیداشت، زیر لب زمزمه میکرد: «خانهی نو میخواستند... بالاخره به خانهی جدیدشان رفتند».
حلمایی که از دست هیچکس غذا نمیخورد
در سوی دیگر، مادربزرگ با حالی پریشان، قاب عکس جگرگوشههایش را چنان به سینه چسبانده بود که انگار میخواست گرمای زندگی را به آنها بازگرداند. او با چشمانی که دیگر سو نداشت، میگوید: حالا من چطور حلما را بزرگ کنم؟ طفلک جز مادرش، از دست هیچکس حتی لقمهای غذا نمیگرفت.
او میافزاید: صورت قشنگ حلماجانم زخمی شده، طفل معصوم حالا روی تخت بیمارستان است و من ماندهام با داغی که بر دل و یادگاری که بیتاب آغوش مادر است.
پس از پایان آیین وداع، به سوی همان منطقه راهی میشوم جایی که حالا نبض خیابانهایش زیر فشار ترافیک سنگین و هجوم جمعیت به شماره افتاده است. صف خودروها و آدمها از تماشای این برج، راه رسیدن را سد کردهاند، وقتی رسیدم ورودی این منطقه اجازه ورود نمیدادند، اما بالاخره با هزار خواهش و تمنا، خود را به داخل خانه رساندم.
مقابل چشمانم، برجی ایستاده که روزی مأمن ۵۰۰ خانواده بود، بنایی که حالا قامت بلندش زیر بار آوار، خمیده است. با آن هجوم بیرحمانه رژیم صهیونی_آمریکایی، ۷ واحد آن به طور کامل با خاک یکسان شده و مابقی خانهها نیز چنان جراحتی بر تن دارند که دیگر نشانی از زندگی در آنها نیست و غیرقابل سکونت ماندهاند.
وقتی داخل خانه میشوم، بوی تند و آزاردهندهای ریهها را چنگ میزند، این همان چهاردیواری است که تا همین دیروز، عطر خوش غذا و طنین خندههای زهرا، امیرحسین و حلما در آن میپیچید، اما حالا جز بوی تلخ سوختگی، چیزی برای روایت ندارد.
عروسکهایی که دیگر همبازی ندارند
گوشه و کنار ویرانهها، تختخوابهای درهمشکسته و عروسکهای بیپناهی به چشم میخورند که انگار ناباورانه منتظرند دستانی کوچک دوباره آنها را به آغوش بکشند، اما دیگر کسی نیست که با آنها «عروسک بازی» کند. عروسک «باباسفنجی»، همان همبازی پرنشاط روزهای شاد، چنان در زیر آوار و آتش گم شده که دیگر به سختی میتوان آن را شناخت.
کمی آنسوتر، کتاب علوم اجتماعی چهارم ابتدایی در میان خاکسترها خودنمایی میکند، در کنارش کیف و دفتر نقاشی «زهرا»، آخرین ردپای معصومانهای است که از دنیای صورتی و پر از رویای او بهجا مانده است.
صفحات دفتر نقاشی را که ورق میزنم، انگار در میان رویاهای نیمهتمام یک کودک قدم میزنم. هر صفحه با خطوطی ساده آغاز شده و در انتها، به دست خط مهربان معلمی ختم میشود که با عشق نوشته است: «آفرین دختر قشنگم، زیبا کشیدی!»
مهرماه سال گذشته بود که اولین نقش رنگی بر سپیدی این دفتر جان گرفت، اما حالا، تنها هفت ماه بعد، آن همه ذوق و سلیقه، سهم تلخ خاک و دود شده است.
حلما همان فرشتهی کوچکی که صدایش از میان آوارهای سنگین و بیرحم، کمک میخواست و با معصومیتی جانسوز، نیروهای امدادی را «عمو» صدا میزد تا نجاتش دهند. او از دل تاریکی خاک و سنگ بیرون آمد، اما حالا در دنیایی بیدار شده که دیگر نه آغوش گرم مادر منتظر اوست و نه دستان مقتدر پدر.
چطور میتوان باور کرد که این طفل معصوم، باید روزهای پیش رو را بدون همبازیهای همیشگیاش، «زهرا» و «امیرحسین»، سر کند؟ دیگر نه صدای خندههای کودکانهشان در راهروهای خانه میپیچد و نه کسی هست که با او خاله بازی کند.
اما حلما بزرگ خواهد شد، او قد میکشد و روزی خواهد رسید که وارث نجیب راه خانوادهاش و آن کودکان معصوم مینابی میشود که سهمشان از دنیا، تنها خاکستر و دود شد. او بزرگ میشود تا با نگاه نافذش، بطلان تمام آن ادعاهای پوچ را به رخ عالم بکشد، همانهایی که با نقاب حیله میگفتند: «ما با سقف خانهها و آرامش ساکنان کاری نداریم».
سلاحی به نام لبخند!
اما این ویرانهها، گواه صادق چندمین جنایتی در آذربایجان شرقی است که پنجههایشان را به خون بیگناهان آلوده کرده است. حلما بزرگ میشود و هر زخم صورتش، سندی زنده خواهد بود از سنگدلی کسانی که لالایی شبانه کودکان را با غرش موشکها در هم آمیختند.
زهرا و امیرحسین، نه پوتین به پا داشتند و نه سلاحی در دست، تنها سلاح آنها لبخندهای کودکانهای بود که ساعت ۳:۳۰ بامداد سوم فروردین ماه، زیر آوار کینه رژیم صهیونیستی_آمریکایی برای همیشه خاموش شد.
به گزارش ایسنا، در نخستین ساعات بامداد سومین روز از بهار طبیعت، بار دیگر تهاجم ددمنشانه و ناجوانمردانه رژیم سفاک آمریکا و صهیونیست علیه یک منطقه مسکونی در تبریز، منجر به شهادت مظلومانه چهار تن از اعضای یک خانواده شد و تنها حلما از آن خانواده زنده ماند.
انتهای پیام
