احمد زارع، جوانی که میگفت «دروغ را دوست ندارم»، به صادقانهترین عهدش با خدا وفا کرد. او که روزی اجازه رفتن به سوریه را میخواست، اما در تقدیر جادههای وطن، قربانی اقتدار و امنیت شد تا امروز مادرش با صلابتی زینبی بگوید: «هر چه خون در بدن داریم، پای این کشور میمانیم.»
در بیست و هفتمین روز از جنگ تحمیلی، گویی آسمان هم پا به پای دلهای شکسته، سر باریدن دارد. هوا طعم نمناک بهار را به خود گرفته، اما این باران، برای غسل صبر خانههای شهر میبارد. راهی خانهای میشوم که خشت خشتش بوی بهشت میدهد، خانهی یک شهید.
به آستانهی منزل که میرسم، پیش از هر چیز، لبخند قابگرفتهی اوست که به استقبال میآید. بنرهایی جلوی در منزل، حکایت از مسافری دارند که در هجوم ناجوانمردانه دشمن صهیونی_آمریکایی، در گذر روزمرگیهای شهر، به فیض عظیم شهادت نائل آمد.
قدم که به داخل خانهای با صفا و با اصالت میگذارم اعضای خانواده، دور هم جمع شدهاند گویی هرکدام پناه دیگریست. اما در میان این جمع صمیمی، یک صندلی خالی برای احمد خالیست.
باید با مادران شهدا همکلام شوی تا بفهمی صبر فراتر از یک واژه است مادر شهید احمد(کاظم) زارع، با همان وقار زینبی، از قامت رعنای پسرش میگفت که حالا در آغوش خاک وطن آرام گرفته است.
زنی که در اوج دلتنگی، چنان مقتدرانه از جگرگوشهاش سخن میگوید که گویی تمام سربازان این خاک، فرزند او هستند.

خدیجه محمدیان مادر شهید احمد زارع با صبر و به آرامی میگوید: خواهرش پایش شکسته بود و آنجا بودم ساعت ۴ به خواهراش خبر داده بودند اما من بی خبر بودم.
او ادامه میدهد: ساعت ۱۸ عصر بود که دامادم به من خبر داد «احمدت شهید شده».
نیت سوریه داشت و در جادههای تبریز به شهادت رسید
او به نحوهی شهادتش اشاره میکند و میگوید: داخل ماشین بود که هنگام برگشت از سعیدآباد به تبریز به جاده قدیم بستانآباد حمله میشود و فرزندم در آنجا شهید میشود.
محمدیان میافزاید: پسرم نیت شهیدی داشت هنگام جنگ سوریه میگفت مادر بروم؟ گفتم فعلا بمان.... تقدیر اینگونه بود که این موقع به شهادت برسد.
او با بیان اینکه پسرم با زبان روزه شهید شد، خاطرنشان میکند: پسر پاکی بود و هرکاری از دستش برمیآمد برای دیگران انجام میداد. با اینکه کارش املاک بود و همه میگفتند کارت بهگونهای است گاها باید دروغ بگویی میگفت من دروغ را دوست ندارم.
محمدیان با بیان اینکه پسرم ۳۵ ساله بود و مجرد، میافزاید: ترامپ دروغگوست اگر نبود که دستش به خون اینهمه جوانان و کودکان آغشته نمیشد.
او با صلابت تمام میگوید: پسرم را به وطن و امام زمان قربانی دادهام و هرچقدر خون در بدن داریم پشت کشورمان میمانیم تا صاحب اصلی این کشور ظهور کرده تا مردم به روزهای خوب برسند.

احد زارع پدر شهید احمد(کاظم) زارع نیز با صدایی گرفته از بغض میگوید: ظهر همان روز در خانه بودم که یکی از آشناها تماس گرفتند که سریع خودت را به سعیدآباد برسان من خیلی اصرار کردم که واقعیت را بفهمم اما نگفتند.
او با اشاره به نحوه شنیدن خبر شهادت پسرش، ادامه میدهد: یکی از دوستانم زنگ زد و گفت پسرت را راهی کردیم بیمارستان تبریز، ولی سربسته منظورش همان پزشکی قانونی بود چند ساعتی جلوی پزشکی قانونی منتظر ماندیم.
زارع میافزاید: به هر شهیدی که میآوردند به پزشکی قانونی نگاه می کردم اما احمد نبود و من باور نمیکردم که او شهید شدهاست.
نبود احمد، شادی را از خانواده ما گرفت
او با بیان اینکه کشور برای ما است و تا جان و خون در بدن داریم از ناموس و کشورمان دفاع خواهیم کرد، میگوید: اگر بیگانه پایش به کشور ما برسد همه چیز را از دستمان میگیرد.
او ادامه میدهد: دو پسر و دو دختر دارم که یکی از آنها احمد بود و پسرم رضا نیز در سقز سرباز است.
او بغضش ترکیده و با صدای بلند گریه میکند و میگوید: زمانی که همه خانواده پیش هم بودیم شاد بودیم، اما بعد از احمد جای خالی او شادی را از ما گرفت.
فریبا زارع خواهر بزرگ شهید نیز آرام اشک ریخته و میگوید: زمانی که تماس میگرفتم اگر دستش بند بود می.گفت کمی بعد خودم تماس می گیرم ولی اینبار گوشی در دسترس نبود فقط قبل از حادثه تلفنی در مورد یک موضوعی عجلهای حرف زدیم و بعد آن دیگر خبری ازش نداشتم.
ننه، تو را مادر شهید میکنم
او یکی از بارزترین ویژگیهای برادرش را مهربانی و شوخ طبعی بودنش عنوان میکند و میافزاید: مدام میگفت: ننه من تو را مادر شهید میکنم.

زهرا زارع خواهر کوچک شهید که وابستگی زیادی به برادرش داشت در ابتدا راضی نمیشود که حرف بزند، بعد از اصرار او با بیتابی حرفهایش را با گریه شروع میکند و میگوید: هر موقع به برادرم زنگ میزدم بلافاصله جواب میداد اما اینبار هرچقدر پیام داده و تماس گرفتم گوشی در دسترس نبود به دلم افتاد که اتفاقی افتاده است.
او میافزاید: برای اینکه مطمئن بشوم تمام خبرگزاریها را چک کردم که ببینم کجا اتفاقی افتاده که پدرم به سعید آباد رفته دیدم جاده قدیم تبریز_بستانآباد را زدند به دلم افتاد که قطعا اتفاقی افتاده و خانوادهام به خاطر شرایطم چیزی نمیگویند بعد چند ساعت همسرم زنگ زد و گفت برادرت شهید شدهاست.
او ادامه میدهد: هر موقع نیازش داشتیم بدون چون و چرا کمک میکرد چون برادر بزرگ ما بود در همهی کارها از او راهنمایی میگرفتیم.
به گزارش ایسنا، احمد( کاظم) زارع ۲۵ اسفندماه بر اثر حمله رژیم صهیونی_آمریکایی به زیرگذر جاده قدیم تبریز_بستانآباد درحالی که از محل کارش به تبریز بازمیگشت به فیض شهادت نائل آمد.



انتهای پیام
