امروز در مدارس آذربایجان شرقی، تختهسیاهها دیگر فقط سیاه نیستند، آنها داغدار نوگلانیاند که هر کدام قصهای ناتمام در کیفهای کوچکشان داشتند. حالا معلمها و همکلاسیها ماندهاند با درسی که در هیچ بودجهبندی آموزشی نیامده است، درس «فقدان» و مشق «دلتنگی».


شانزده ستاره از منظومهی دانشآموزی این دیار، راهی کهکشان شهادت شدند. در میان آنها، «محیا» کوچکترین مسافر این قافله بود نوآموزی که هنوز طعم اولین کلمات را نچشیده بود، در هجوم بیرحمانه به خانهشان، به همراه خانوادهاش در آغوش ابدیت آرام گرفت. او که تصویرش با مقنعهای مرتب و چشمانی لبریز از معصومیت، در ذهنها حک شده است.
او که در ویدیو تکلیف مدرسهاش، با دقتی کودکانه قاشقهای رنگی را میشمرد، خود آخرین نفری بود که از زیر آوارهای سنگین بیرون کشیده شد تا شمارش ستارههای آسمانی را تکمیل کند.

در تازهترین جراحت این نبرد، نام «پانیذ» و «مهدی روحی» بر دفتر ابدی این عالم ثبت شد. پانیذ، شب قبل از پروازش، آخرین تکلیف گفته شده معلم را انجام داد. او با آن صدای زلال و بهشتیاش در فضای مجازی، «ذ مثل پانیذ» را هجی کرد، گویی میدانست این آخرین باری است که نامش را با صدای بلند به گوش دنیا میرساند. صدایی که حالا لالایی تلخ شبهای دلتنگی معلمش شده است.

«زهرا میرزاده» نیز دختری بود که آرزو داشت با قلمش دنیا را بنویسد. او نویسندهای بود که در دوازدهسالگی، جوهر قلمش با خون سرخش آمیخته شد و قصه زندگیاش در اوج داستان، به نقطه پایان رسید. حالا چشم امید این قصه ناتمام به «حلما»ست، تنها بازماندهای که شاید روزی روایتگر آرزوهای بر باد رفته خواهر باشد.

و اما قصهی «عرفان لطفی»، روایت پهلوان نوجوانی است که لباس تکواندو و ردای بسیجی را با هم آمیخت. او با زبان روزه و در قامت یک مأمور کوچک، به ضیافت حق شتافت. مادری ماند و لباسهای خونینی که بوی عطر اذان میدهند، مادری که میان افتخار به آرزوی پسرش و بیقراری آغوش تهیاش، مویه میکند.

در کنار او، «ماهان علیزاده» و خواهرش «ماهور» را میبینیم که در پناه خانهشان، هدف کینهی دشمن شدند. ماهان، آن پسرک مشتاق که قرار بود پا به پای پدر سحری بخورد و اولین تجربههای روزهداریاش را جشن بگیرد، پیش از آنکه سفره افطار پهن شود، بر سر سفرهی ملکوتیان نشست.
اینها فقط نام نیستند، اینها سطر سطر هویت زخمی ما هستند. جای خالی آنها با عکسهایشان پر شده، اما حقیقت این است که آنها کلاس درس را به وسعت یک تاریخ بزرگ کردند. آنها نرفتند، بلکه در رگهای این خاک جاری شدند تا به ما بیاموزند که «ایثار»، سختترین و ماندگارترین درس مدرسه است.
در روزگاری که واژهها در هیاهوی تزویر گم شدهاند، دشمنی نقابدار بر طبل «حقوق بشر» میکوبد، همان که با وقاحتی تمام ادعا میکرد با مردم بیدفاع کاری ندارد و حریم امن خانهها از آتش کینهاش در امان است. اما امروز، تاریخ این سرزمین با خون سرخ ۱۶ ستارهی معصوم آذربایجان شرقی شهادت میدهد که این ادعاها، جز دروغی رنگین برای فریب دنیا نبوده است.
دشمنی که از روبهرو شدن در میدان میترسد، حالا دستهای آلودهاش به خون کودکانی باز شده که تنها جرمشان، رویای مشق نوشتن در سایهی آرامش بود.
آنها گمان کردند با خاموش کردن صدای «پانیذ» که با شوق «ذ» را هجی میکرد، یا با آوار کردن خانهی «فاطمه» که با معصومیت تمام قاشقهای رنگیاش را میشمرد، میتوانند ریشهی امید را در این خاک بخشکانند. اما غافل از آن هستند که هر قطره خون این ۱۶ فرشته، جوهری شد برای نگارش فصل جدیدی از ایستادگی.
آذربایجان، این خطهی غیرت و شهادت، بار دیگر نشان داد که مکتبش، مکتب عاشوراست.
دنیا بداند، ما این داغ را نه فراموش میکنیم و نه میبخشیم. از آذربایجان تا خلیج همیشه فارس، قلب تمام ایرانیان یکصدا میتپد.
خون این ۱۵ نوگل و نوجوان آذربایجان، در امتداد خون ۱۶۸ دانشآموز معصوم میناب، فریاد بلند مظلومیت ایران است. این خونهای پاک، رودخانهای خروشان شدهاند که راهی جز انتقام و تقاص خونین از دشمن تزویرگر نمیشناسد. ما تا آخرین نفر پای خون فرزندانمان ایستادهایم و انتقام این جنایت بزرگ را به زودی خواهیم گرفت.
ما در کلاس درس ایثار آموختهایم که ظلم، ماندنی نیست. میگذاریم مدعیان دروغین پشت تریبونهای لرزانشان دروغ ببافند، اما انتقام سخت فرزندان ایران در راه است. اینجا خانهی مردمی است که الفبای غیرت را با خون مینویسند، اما هرگز در برابر ستم سر خم نخواهند کرد.
اسفندیار صادقی، مدیرکل آموزش و پرورش آذربایجان شرقی روز جمعه، ۷ فروردین با انتشار پیامی با ابراز تاسف و عرض تسلیت دانش آموزام استان، از افزایش شمار شهدای دانشآموز استان به ۱۵ نفر خبر داد و گفت: دشمنان با ناامیدی از دستیابی به اهداف خود، کودکان و دانشآموزان بیدفاع را هدف قرار میدهد که به نوعی نشانگر ترس آنها از علم و پیشرفت فرزندان کوچک ایران است.
انتهای پیام

