به گزارش ایسنا، ساعت ۱۱ صبح روز شنبه نهم اسفند ماه، در شرایطی که تنها حدود یک ساعت و نیم از آغاز تجاوز دشمن آمریکایی - صهیونیستی به خاک کشور و پایتخت ایران میگذشت؛ صدای چند انفجار شهر میناب در استان هرمزگان را در بهت فرو برد و مردم ایران را داغدار ۱۶۸ دانش آموز دبستانی دختر و پسر و آموزگاران مدرسه شجره طیبه کرد.
تنها در عرض چند ثانیه بیش از صد امید و آرزو به دست دشمنان متجاوز خاموش شد؛ دانش آموزان بیگناهی که صبح روز شنبه برای آخرین بار از آغوش پدر و مادر خود خداحافظی کرده و به سمت کلاسهای درس راهی شدند.
اینجا میناب است؛ حوالی ظهر روز پنجشنبه بیست و هفتم فروردین ماه. دقیقا ۴۸ روز پس از حمله جنایتکارانه دشمن آمریکایی - صهیونیستی، اما همچنان غم مردم این شهر مثل روز اول داغ است.
اینجا مدرسه شجره طیبه است؛ مردی در حیاط مدرسه با یک چوب در حال کنار زدن آوار است. گویی دنبال چیزی میگردد. شاید تنها به دنبال یک نشانه است. وقتی میانه خرابههای مدرسه شجره طیبه گام برمیداری کاغذهای رنگی دانشآموزان به چشم میخورد.
نقاشیهای دانش آموزان بر روی دیوار مدرسه هنوز بر روی دیوار است. نیمکتی در سایه دیوارهایی رنگی استوار است، با اینکه از مدرسه، ویرانهای باقی مانده و دانش آموزان شهید شدهاند اما ذهن از ناخوداگاه جمعی صدای دانشآموزان محیط مدرسه و کلاس درس را فرامیخواند.
هر کسی با انگشت خود بر روی تخته خاک خورده کلاس ویران شده چیزی نوشته است. یکی نوشته «انتقام خون شما را خواهیم گرفت»، دیگری نوشته یا «امام رضا». کاغذهای رنگی هنوز از تکه ای سقف باقی مانده آویزان است».
گلهای رنگی رنگی که ساخته دست دانش آموزان است، بر روی دیواری در کنج کلاس دیده میشود، اما گلهای اصلی این کلاس دیگر پرپر شدهاند.
یکی از شاهدان عینی که در محل حاضر است در گفتوگو با ایسنا از مدرسه شجره طیبه میناب روایت میکند:
به گفته وی، مدرسه شجره طیبه میناب دارای سه بخش بود؛ طبقه همکف این مدرسه کلاسهای درس پسران بود. طبقه بالا کلاسهای درس دانشآموزان دختر بود. در کنار مدرسه شجره طیبه، یک پیش دبستانی بود. مجموعاً سه مقطع تحصیلی داشت.
این شاهد عینی که از ساکنان قدیمی این محله بود با اشاره به سابقه محل مدرسه گفت که تا قبل از سال ۲۰۱۱ اینجا یک مرکز نظامی بود؛ اما زمانی که شهر توسعه پیدا کرد مجموعه دوستان نظامی به این نتیجه رسیدند که این مرکز نظامی بهتر است از شهر انتقال پیدا کند. به همین دلیل این مرکز نظامی به ۵۵ کیلومتر آن طرفتر از شهر انتقال پیدا کرد.
این شاهد محلی در ادامه بیان کرد، پس از آن تصمیم گرفته شد که از این فضای خالی استفاده شود. بخشی از این زمین به مدرسه شجره طیبه دخترانه، پسرانه و پیش دبستانی تبدیل شد. بخشی از آن با احداث درمانگاه به فضای بهداشتی و درمانی تبدیل شد. در بخش دیگری از این زمین نیز یک کارواش و یک تعاونی فرهنگیان تاسیس شد. متاسفانه همه این مکانها در این جنگ مورد هدف دشمن آمریکایی - صهیونیستی قرار گرفت.
این شاهد محلی از روز نهم اسفند ماه روایت میکند؛ در روز ابتدایی حوالی ساعت ۱۱ به مدرسه شجره طیبه حمله شد. در حمله مجدد دوباره مدرسه شجره طیبه و اماکن پیرامون آن را هدف قرار داد، اما درمانگاه را نزده بود. حوالی ساعت ۲ بعد از ظهر دوباره آمدند و درمانگاه را زدند.
صدای مرد میانسال غمگین است و با بغض سخن خود را به پایان می برد؛ «آن روز با چشمهای خود کربلا را در میناب دیدم.»
با گذشت بیش از ۴۵ روز از این جنایت جنگی، همچنان بار این غم بر دوش مردم میناب سنگینی میکند. دیوارهای شهر با عکسهای دانش آموزان و معلمان پر شده است. گویی این غم برای همین دیروز است.
اینجا بیمارستان حضرت ابوالفضل ( ع) میناب است؛ کادر درمان از روز نهم اسفند ماه روایت میکنند و اشک میریزند. سرپرستار بیمارستان میگوید: «من مادر نیستم، اما هنوز با گذشت روزها از آن روز تلخ توان صحبت راجع به آن را ندارم.»
یکی از پرستاران جوان از شیفت کاری خود در نهم اسفند ماه میگوید: «بلافاصله بعد از خبر حمله به مدرسه در محل حاضر شدم. آنچه را که میدیدم باور نمیکردم. حدود ۷۰ الی ۸۰ زخمی در محل بود که باید به آنها رسیدگی میکردیم. اما تا چشم کار میکرد پیکر بی جان دانشآموزان روی زمین بود. فکر نمیکنم هیچ گاه بتوانم بوی سوختگی که آن روز در محیط مدرسه به مشامم رسید را فراموش کنم.»
پرستاری دیگر از نهم اسفند ماه میگوید؛ من آن روز بعد از ظهر شیفت بودم. بعد از شنیدن این خبر خودم را با موتور به بیمارستان رساندم. فضای عجیبی بود. در حالی که از شدت گریه دستهایش را به صورت گرفته است میگوید هیچ موقع چهره مادران و پدرانی که سراسیمه به دنبال فرزندان خود میگشتند را از یاد نمیبرم.»
پرستاری دیگر در یک جمله روایت میکند که «آن روز با چشم های خود کودککشی رژیم صهیونیستی و آمریکا در غزه را دیدم. گویی میناب، غزه شده بود.»
اینجا گلزار شهدای دانش آموز میناب؛ حوالی غروب است؛ اما این غروب غمگینتر از غروب های دیگر است. خانوادههای داغدار به مزار فرزندان خود آمدهاند. پدر و مادرهایی که هزار امید و آرزو برای فرزندان خود داشتند، اما اکنون آنان را به دل خاک سپردهاند. بر روی سنگ هر مزار، عکس دانشآموزی خردسال است. صدای گریه پدر و مادرها بلند است. رهگذری در گلزار نیست که چشمهایش خالی از اشک باشد.
مادری خمیده بر روی مزار دختر شهیدش اشک میریزد. گویی دیگر توان ندارد که صورت خود را از روی مزار بردارد. آغوش گشوده و سنگ مزار را به سینه گرفته است. دخترش یکی از معلمهای جوان مدرسه بود.
پدری که پسر خود را به خاک سپرده است در حالی که اشکهایش را از صورتش پاک میکند میگوید: «این اشکها را نبین که میریزم؛ من برای ایران جان هم میدهم اما یک وجب از خاک این کشور را به دست دشمن نمیدهم.»
خانمی در حال جارو زدن مزار مدیر مدرسه است. دوست صمیمی او بود. با لبخندی تلخ میگوید: «او دلسوز دانش آموزان خود بود. مدیری با اخلاص بود.»
در گوشهای دیگر از گلزار مادری جوان بر روی جدول نشسته و چشم از روی گلزار فرزند شهیدش بر نمیدارد. بدون کلامی حرف به مزار دخترش خیره شده. اشک نمیریزد اما گویی عالمی غم بر سرش خراب شده است. ساکت، غمگین و مات و مبهوت.
اینجا خانه یکی از دانشآموزان شهید مدرسه شجره طیبه؛ پدر هنوز پیراهن عزای خود را بعد از گذشت چهل روز از تن درنیاورده است. پرچمهای مشکی هنوز بر سر درخانه است. در گوشهای از خانه تصاویر دختر بر روی دیوار است.
مادر داغدار از آن روز تلخ روایت میکند. «آن روز صبح قبل از اینکه دخترم به مدرسه برود او را نبوسیدم. مثل همیشه در محل کارم بودم و به امورات مراجعهکنندگان رسیدگی میکردم. حدود یک ربع به یازده بود که از مدرسه تماس گرفتند تا برای بردن دانشآموزان مراجعه کنیم. اول فکر کردم که دخترم مریض شده، اما بعد متوجه شدم در تهران چه اتفاقی افتاده است.
تلاش کردم با سرویس مدرسه تماس بگیرم، پاسخ نداد. تلاش کردم با پدر دخترم تماس بگیرم که خطها آنتن نمی داد. بعد از تماس عمه دخترم که گفت حوالی مدرسه مورد حمله قرار گرفته است راهی شدم. در میانه راه با پدر دخترم همراه شدم، اما دیر رسیدیم.»
اشکهایش را پاک میکند و کیف دخترش را نشان میدهد که بندهایش کنده شده است. میگوید: «شب قبل دخترم اصرار کرد که فردا این کیف را با خود به مدرسه ببرد. کیف دوران پیش دبستانی او بود.»
پدر با حالتی محزون در بالای خانه نشسته است. سرش پایین است، گویی بغض گلویش را میفشارد. به لنگه کفش و کیف دخترش خیره است و سکوت عمیقی اختیار کرده است.
این تنها حال و روز یکی از خانوادههای داغدار پس از گذشت بالغ بر ۴۵ روز از این جنایت جنگی بود. کسی نمیداند در دل خانواده «ماکان» که حتی نتوانستند پیکر بیجان او را پیدا کنند چه میگذرد.
اینجا ایران است؛ فراز و فرودهای زیادی به خود دیده است. از حمله مغول تا لشکرکشی خونخواران تاریخ به مام وطن، اما مردم ایران هیچ گاه در برابر متجاوز سر خم نکردهاند. ایستادهاند به قامت دماوند. بدون شک مدرسه شجره طیبه میناب از تاریخ این سرزمین پاک نخواهد شد. بغض آن تا ابد در گلوی ایران جاودان است.
قلم را بر زمین میگذارم و به تصاویر ثبت شده خیره میمانم.
انتهای پیام
