شماره «حسین محمدی» جوان دهه هشتادی و پاسدار هوافضای سپاه در کرمانشاه که در اوج روزهای جنگ رمضان، مردانه پای لانچر ایستاد تا ایران ایستاده بماند.
چند بار گوشی را برداشتم و گذاشتم. نمیدانستم باید با چه لحنی حرف بزنم. با کسی که زندگیاش در یک لحظه زیر و رو شده، از کجا باید شروع کرد؟ بالاخره تماس گرفتم. صدایی که از آن سوی خط آمد، با تمام تصوراتم فرق داشت. آرام، محکم و بیگلایه. آنقدر معمولی حرف میزد که اگر ماجرا را نمیدانستی، خیال میکردی با آشنایی قدیمی گپ میزند. «خوبم… خدا را شکر.»
همان روزی که حسین پای لانچر مورد اصابت پهبادهای دشمن آمریکایی صهیونیستی قرار گرفت و دو دست و دو پایش را در راه دفاع از وطن داد، روز دیگری هم برایش بود. روزی که پدر شد. وقتی این را گفت، چند ثانیه سکوت کرد. پرسیدم چرا به فرماندهاش نگفته که قرار است پدر شود. شاید میتوانست آن روز به مأموریت نرود. پاسخش کوتاه بود، اما محکم: «شیفتم بود. باید میرفتم. نمیتوانستم اجازه بدهم کس دیگری جای من برود.»
از همسرش پرسیدم؛ از اینکه آیا از او نخواسته بماند. مکث کوتاهی کرد و گفت: «نه… حتی مانعم هم نشد. خودش وسایلم را آماده کرد و بدرقهام کرد.»
حسین حالا در یکی از بیمارستانهای تهران بستری است و روند درمانش را میگذراند. اما آنچه بیشتر از هر چیز در صدایش شنیده میشود، نه درد است و نه شکایت. چیزی شبیه آرامشِ عجیبی که فقط در آدمهای استوار پیدا میشود.
از او پرسیدم اگر زمان به عقب برگردد، باز هم همان تصمیم را میگیرد؟ بدون لحظهای تردید گفت: «بله… اگر باز هم مأموریت بدهند، با همه وجود پای کار ایران هستم.» میگوید: «دلم برای رفقایم تنگ شده و اگر شرایطش باشد همین الان پیش آنها میروم و به کوری چشم آمریکا و اسراییل در کنارشان خواهم ایستاد و از کشورم دفاع میکنم.»
جانباز لانچر در ادامه با اشاره به حضور مردم در اجتماعهای شبانه، میگوید: «در این بیش از ۵۰ شبی که از جنگ رمضان میگذرد، وقتی میبینم مردم در هر شرایطی، حتی در سرمای هوا و زیر باران، در اجتماعات شبانه حضور پیدا میکنند و در میدان میایستند، با خودم فکر میکنم ایستادگی آنها دستکمی از کاری که من و همکارانم پای لانچر انجام میدهیم، ندارد.»
او از مردم میخواهد میدان را خالی نکنند و تا هر وقت حضرت آقا دستور میدهد در خیابانها باشند.
...بعد از تماس با حسین، سراغ پدرش رفتم. مردی که حتما روزهای سختی را پشت سر گذاشته. وقتی حال پسرش را پرسیدم، فقط گفت:«خوبه… توکل بر خدا.» و همین دو کلمه، انگار تمام دنیا بود.
وقتی گوشی را قطع کردم، تازه فهمیدم گاهی قدرت انسان را نه در روزهای آرام، که در سختترین لحظات میتوان دید. لحظههایی که بدن شاید زخمی و خسته باشد، اما روح هنوز ایستاده است.
حسین حالا با دنیایی از خاطره کنار لانچر، فصل تازهای از زندگیاش را آغاز کرده، فصلی که شاید سختتر از قبل باشد، اما در صدایش چیزی هست که میگوید هنوز امید جریان دارد.
گاهی انسان میتواند آنقدر محکم بایستد که حتی کوه هم در برابرش کوچک به نظر برسد. حسین محمدی جانباز لانچر کرمانشاهی یکی از همان آدمهاست.
انتهای پیام
