به گزارش ایسنا، در میان این همه زخم و رنج، نمیدانم چه رازی است که از پیکر نحیف و معصوم «ماکان نصیری» ـ همان کودک هفتساله مدرسه شجره طیبه تنها یک لنگه کفش برای پدر و مادرش و برای تاریخ ایران به یادگار مانده است.
مادر او، در میان اندوهی که دل بسیاری از ایرانیان را به درد آورد، با صدایی آمیخته به ماتم گفت: «من طاقت نداشتم پسرم را به خاک بسپارم و خدا حرفم را شنید.»
شنیدن این جمله، قلبم را فرو ریخت؛ گویی سکوت تلخ و سنگین جهان در برابر این درد، بیش از هر چیز جانسوز است.
اما مرثیه مادر ماکان برای من یادآور صحنهای است که حدود ۴۰ سال پیش، در عملیات کربلای ۵ دیدم. آن روز پیکر نوجوانی ۱۴ ساله پیش چشمانم بود؛ «علیرضا حسینپور». خمپارهای بر سر آن نوجوان خوشسیما با موهای زیبا فرود آمد و از او نه لنگه پوتینی ماند و نه حتی خاکستری از پیکر که برای خانوادهاش به یادگار ببریم یا به جای پلاکش تحویل دهیم.
از همان روز، هراس داشتم مادرش حقیقت را بداند و از غصه دق کند؛ به همین دلیل سالها سکوت کردم. مادر سالخورده علیرضا هنوز چشمانتظار بازگشت فرزندش دعا میکند؛ درست مانند مادر ماکان.
تاریخ این سرزمین سرشار از روایتهای تکرارشونده «جانفشانی» است؛ دیروز علیرضا در شلمچه و امروز ماکان در میناب. هر دو ذرهذره وجودشان را برای ایران فدا کردند.
از این میراث پرعزت پاسداری کنیم؛ چرا که ایران جان ماست.
انتهای پیام
