عرفان لطفی، هنرجوی پایه دوازدهم رشته مکاترونیک هنرستان وحدت تبریز بود که از همان دوران کودکی به رباتیک و تعمیرات و کارهای فنی علاقه داشت و مادر، ویدیوهایی از شرکت او در دورههای رباتیک دارد. تک فرزند خانواده، همه فن حریف که به گفته خانواده و مدیر مدرسهاش، پاسداری از وطن را خیلی قبلتر از اینکه به شغل مورد علاقهاش، پاسداری، دست پیدا کند، شروع کرد.

حالا این یادگاریهای او هستند که آه فاطمه خانم، مادرش را به جان میخرند، مثل کفشها و لباس رزمش، کارت بسیج فعال، عکس رهبری، عکسی از بچگیهای عرفان در لباس تعزیهخوانی و در جوار حرم ائمه و تسبیحی که مادر دلتنگیاش را با صلوات بدرقه راه او میکند و دیداری گاه به گاه با طاها.
«طاها علینژاد»، همرزم و به قول خودش رفیق صمیمی عرفان است که از همان ساعات اولیه به خیل مدافعان وطن و در لباس یک بسیجی پیوسته بود و فرماندهشان، «شهید داود اکرمی» در همان روز اول در آغوش او شهید شد، او تا آخرین لحظات، همصحبت شهید عرفان لطفی بود.
صحبتهایش را با نام پروردگار شهدا شروع میکند. او هم مثل همه ما از طریق اخبار متوجه شروع جنگ شده بود. در حال بازگشت به محلهشان، باغ معروف بود که تماسهای پشت سر هم او را از وقوع جنگ، مطلع میکردند. یکی از آنها عرفان بود، رفیقی که روزی دو سه بار به طاها زنگ میزد.
لباسهای هنرجوییاش را درآورد و به قول خودش، لباس جنگش را پوشید و داشت با موتور به سمت حوزه بسیجی که در آن فعال بود، میرفت که کمکی موتور کنده شد. به سمت مغازه پدر دوستش رفت تا کمکی را جوشکاری کند که یادش آمد، او همکلاسی عرفان است. اما موفق به تماس با او نشد و نگران شد.

روایت زیر بخشی از گفتوگوی طاها با ایسنا در خصوص شب اول جنگ است:
«موتورهای حوزه خودمان را با همراهی آقای اکرمی، فرمانده حوزه استحفاظیمان، یک جا جمع و آماده و شب که شد شروع کردیم به گشتزنی.
در همان لحظه که من روی موتور بودم، عرفان زنگ زده بود و من نشنیده بودم. هوا سرد بود و برگشتیم سمت مسجد تا لباس گرم بپوشیم و بچهها همه در مسجد جمع بودند.
عرفان که لحن خاصی داشت و با صراحت خاصی حرف میزد. دوباره زنگ زد و گفت پسر چرا گوشیتو جواب نمیدی؟. گفتم مشغول موتور سواری بودم و از حرفهایش فهمیدم او هم روی موتور (گشتزنی) بوده.
به مسجد رفتیم و با هم صحبت کردیم. او که آچار به دست بود، قرار شد تا موتور خراب را تعمیر کند.
در همین حین پدر عرفان به من زنگ زد و گفت به او زنگ زده و نتوانسته با او صحبت کند. گفتم پیش من است، روی موتور بوده و گوشی را دادم تا صحبت کنند.
برای تعمیر موتور که رفتیم، مسئول آماد آنجا نبود و به سمت حوزه استحفاظیمان که اطراف پتروشیمی تبریز بود، برگشتیم.
شب ۱۰ اسفند و ۱۱ رمضان بود، روزهدار و در حال گشتزنی و شوخی بودیم. تصمیم گرفتیم به مسجد برویم و افطار کنیم و نماز بخوانیم. بعد موقع گشتزنی، مورد مشکوکی دیدیم و بعد از بازرسی، متوجه شدیم که حدسمان درست بود.
برگشتیم. هوا تاریک شده بود، چراغی دیدیم که در حال رفتن به سمت سامانه پدافند بود. مشکوک شدیم، موتورها را نگه داشتیم. آقای اکرمی و علی عابدی بازرسی کردند و متوجه شدیم، خدمه سامانه پدافندی هستند.
پیشنهاد کردند که با آنها افطار کنیم. موتورها را مقابل سامانه پدافندی نگه داشتیم. همانجا ایستاده بودیم و خدمه سامانه در حال حرف زدن با عرفان و آقای اکرمی بودند. در همان لحظه بود آن نور شعلهور در حال حرکت به سمت پدافند را دیدم و فهمیدم موشک است. قبل از اینکه من بتوانم داد بزنم که روی زمین دراز بکشید، موشک به سامانه برخورد کرد و موج انفجار ما را به آن طرف، پرت کرد.
با دستانم سرم را نگه داشته بودم، ترسیده بودم و داشتم شهادتین را میخواندم که دوباره حمله کرد. متوجه نشدم پهپاد یا جنگنده بود. بعد از اینکه رفت. اطرافم را نگاه کردم و دیدم که آقای اکرمی به من نزدیکتر است، پیشش رفتم، داشت اشهدش را میخواند. فکر کردم ترسیده، اما هر چه به صورتش زدم که نترس، بلند شو. در بغل من جان داد.
هنوز متوجه نبودم که زخمی شدم، بلند شدم و گشت زدم. پیش علی عابدی و بقیه بچهها رفتم. عرفان روی تپه و به یک طرف افتاده بود. گفت من را جابجا کن. گفتم نه تکان نخور، زنگ زدم دوستانمان دارند به اینجا میآیند.
یکی از سربازهای سامانه پدافند هم آن طرفتر بود و خونریری داشت، کاری از دستم برنیامد و شهید شد. سر پا بودم که طاها صدایم زد بیا پیش من. اما پاهایم بیحس شدند و با صورت زمین خوردم. هر کاری کردم که سینهخیز پیشش بروم، نتوانستم. سوار ماشینمان کردند و در راه بودیم که عرفان دستش را انداخت دور گردنم و گفت: چرا صدایت زدم، پیشم نیامدی؟ گفتم: دیدی که نتوانستم.
پاهایم، زخمی هستند. بعد آمبولانس وسط راه رسید و ما را سوار آمبولانس کردند باز هم عرفان مچ دستم را گرفت و تکرار کرد: چرا صدایت میزنم، پیش من نمیایی؟ و من باز گفتم زخمی هستم. نمیتوانم.
در بهداری بودیم که عرفان گفت، تشنه است و یادم افتاد همه روزهایم و هیچ کداممان، آب نخوردهایم. آب خواستیم و ندادند. بعد دکتر آمد و چون همه جای بدنش، ترکش بود، گفت: هر چه سریعتر به بیمارستان منتقلش کنید. رفتنی باز هم آب خواستم و چون خونریزی داشتیم، ندادند.
من را به بیمارستان محلاتی بردند. آنجا که رسیدیم، از همه سراغ عرفان را گرفتم. گفتند که نگران نباش، ترسیده بود، الان بهتر است و طوریش نشده. بعد از دوستم پرسیدم و فهمیدم شهید شده.
آن روز، همه با زبان روزه در حال انجام وظیفه بودیم. عرفان هم با لب تشنه جان داد و بدنش مانند اربابمان حسین(ع)، اربا اربا و بدنش تکه تکه و پر از زخمهای ترکش شده بود. کاش پنج دقیقه دیرتر پاهایم بیحس میشد تا حداقل اگر آب هم نتوانستم پیدا کنم پیشش بودم.
عشق، مثل گیاه عشقه که به دور درخت میپیچد و خشکش میکند، به دل عرفان افتاده بود و او را درست مثل امام حسین لب تشنه و با اصابت ترکش به قلبش به میعادگاه عشق برد.»
طاها، الان پسر خانواده لطفی هم هست. چرا که پدر و مادر او که تنها فرزند خانواده بود، هنوز به حمایت اجتماعی قوی نیاز دارند.
پدر دانشآموز بسیجی شهید با بیان اینکه عرفان عاشق رهبر انقلاب بود، به ایسنا میگوید: عرفان برای ایران، برای پرچم و انقلاب رفت و تا این جوانان هستند، انقلاب و پرچم هم هست.
آقای لطفی هر چند تلاش دارد، پدرانه با این سوگ عظیم رفتار کند، اما یاد لبهای تشنه فرزندش، اشک را از چشمان این مرد، سرازیر میکند و با بیان اینکه عرفان با زبان روزه و لبهای تشنه هنگام عصر به درجه رفیع شهادت نائل آمد، در خصوص شخصیت او میگوید: عرفان، مومن، درس خوان و حرف گوش کن بود و به مردم کمک میکرد. خادمالرضا و عضو کانون خدمت رضوی بود و در بسیج فعالیت داشت. وضعیت شبکههای اجتماعی و صفحه گوشی او همیشه همراه با تصاویر رهبری بود. علاقه عرفان به رهبر معظم انقلاب در همزمانی شهادت او با شهادت رهبر معظم انقلاب، موثر بود. عرفان میگفت «تا من هستم، کسی نمیتواند به رهبری نگاه چپ کند».
فاطمه یاوری، مادر شهید لطفی هم که تصویر او را جلوی صورتش گرفته و عکس را با اشک، میشوید، از تلاشها و موفقیتهای تحصیلی پسر یکی یکدانهاش می گوید که حالا سرو شده است.
او میگوید: عرفان علاقه زیادی به فعالیتهای اجتماعی داشت تا آنجا که یکی از چالشهای مادرانه من با او نظم حضور سر سفره نهار و شام بود و خدمت به مردم را در لباس خادمالرضایی و بسیج بر هر لذت دنیوی ترجیح میداد.
محمد یاوری، مسئول کانون خدمت رضوی منطقه باغمعروف هم در خصوص خدمات اجتماعی اولین شهید دانشآموز جنگ رمضان در تبریز به ایسنا میگوید: او در خدمترسانی به محرومین محله، خدمت در موکبهای حسینی و اربعین حسینی فعال بود.
هنرجوی ممتاز و درس خوان ،اخلاق مدار هنرستان، از بسیجیان فعال، متعهد به نظام و رهبری فعال در مراسمهای انقلابی، ملی و مذهبی و مشارکت فعال در نماز جماعت و شهره به خوش اخلاقی و با انضباط بودن در کلاس هم توصیف حسیننژاد، مدیر هنرستان ماندگار وحدت از این شهید دانشآموز است.

انتهای پیام
