غلامرضا شمسی در این یادداشت تحلیلی با بررسی نمونههایی از شاهنامه فردوسی، از جمشید تا هرمزد و خسروپرویز، نشان میدهد که حذف خردمندان و پهلوانان از پیرامون شاهان چگونه آنان را به ورطه بیداد کشاند و سرانجام به آشوب سیاسی و فروپاشی در ایران انجامید.
در ادامه این یادداشت آمده است: شاهنامه سرگذشت شاهان است و منظور از شاهان بزرگانی است که میان مردمان خود برجسته شدند و به قدرت دست یافتند؛ همانند گیومرت، نخستین پادشاه شاهنامه که وقتی فرة ایزدی از او تابید حیوانات و آدمیان ناخودآگاه به او نماز بردند و شاه آنان شد یا فریدون که وقتی مردم از بیداد جادوی ضحاک درمانده گردیدند به راهنمایی کاوه آهنگر به او پناه بردند تا آنان را از دست فرومایگان ضحاکی برهاند. پهلوانانی چون رستم و اسفندیار نیز با رهایی ایران و ایرانیان از چنگال افراسیاب و ارجاسب به چنین جایگاهی شاهانه دست یافتند که گرچه جایگاه سیاسی شاه را نداشتند؛ اما در نگاه مردم ایران خود شاهی والا گشتند.
در میان زنان شاهنامه نیز فرانک با زادن و پروردن زیرکانه فریدون برای نبرد با ضحاک و گردآفرید با جنگ در برابر سهراب و همای چهرزاد با پادشاهی در روزگار آشوب پس از پدرش و گردیه با شکستدادن مردان سپاه خاقان به چنان برجستگی در میان پهلوانان و شاهان شاهنامه رسیدند که زیرکی و دلاوری آنان نیز همچنان ورد زبان ایرانیان گردد. با این همه، برخی از شاهان و پهلوانان گرفتار دیو آز و بیخردی شدند و با خطای خود از آسمان شکوهمندی به مغاک بیداد و فرومایگی درافتادند.
در این یادداشت به دو نمونه از این شخصیتها اشاره میکنیم تا ضرورت مطالعه شاهنامه را بیشازپیش بنماییم: ۱. مغاک جمشید در اسطوره: جمشید با تدبیر خود به ایرانیان ساختن گرمابه و عمارت و یافتن عطر و سنگهای گرانبها و دانش پزشکی و ساختن کشتی و برپایی جشن نوروز را میآموزد و در روزگار او چنان خوشبختی به ایرانیان روی مینماید که تا سیصد سال مرگ از میان آنان رخت بر میبندد؛ اما با فرستادن موبدان به عبادتگاههای کوهستانی خود را در حلقه ستایشگرانی گرفتار میسازد که چنان در آستین او میدمند که جز خود کسی را در جهان نمیبیند و ادعای خدایی میکند و همین ادعای ناشایست، فرة ایزدی را از او جدا مینماید و کشور به آشوب میکشد.
بزرگان نظامی کشور برای فرونشاندن آتش آشوب در کشور به سراغ ضحاک تازی میروند. چیرگی نگرش سخت قدرت در ذهن آنان موجب میگردد که گمان کنند هراسناکی ضحاک ماردوش کشور را به آرامش میرساند؛ اما از این نکته اساسی غفلت میورزند که ضحاک در کنار هراسناکی مارهای دوش خود، جادو و دروغ را نیز به کار میگیرد تا با یاری کارگزاران فرومایه و دروغپرداز خود حقیقت را برای ایرانیان واژگون نشان دهد و آنان را از اندیشیدن به کارهای اهریمنی خویش ناتوان نماید. گرفتاری ایرانیان به فرمانروایی ضحاک نتیجه فروافتادن جمشید در مغاک بیداد بود که نهتنها خودش با اره به دست ضحاک به دونیم شد؛ بلکه مغز بسیاری از جوانان ایرانزمین خوراک مارهای ضحاکی گردید تا با تدبیر فرانک و پروردن پسرش، فریدون، از حکومت ضحاکیان رهایی یابند.
۲. مغاک هرمزد در تاریخ: هرمزد، فرزند نوشین روان، پادشاه ساسانی یکی از شاهان پایانی شاهنامه فردوسی است که گرچه در روزگاری به فرمانروایی ایران میرسد که آرامش حاکم است؛ اما بهجای بهرهمندی از خردمندان پرورشیافته در دربار پدرش به کشتن آنان بدون هیچ بهانه و نشانهای دست مییازد. گمان نادرست او آن است که روزی آن خردمندان به او خیانت خواهند کرد؛ به همین دلیل نخست ایزدگشسب را بدون هیچ گناهی به زندان میاندازد و او در کنج زندان مینالد و هرمزد را بهروز شمار در برابر پروردگار حواله میدهد: «دل بیگنه، پرغم ای شهریار، به یزدان نمایم به روز شمار».
هنگامی هم که بُرزمهر، برای ایزدگشسب به زندان غذا میبرد و هرمزد میشنود دستور به کشتن او در زندان میدهد و به نیرنگی پلید برزمهر را نیز با دست خویش مسموم میکند. در نیرنگی دیگر نیز میکوشد تا بهرام آذرمهان را بر گواهی به ناشایستی سیماه برزین برانگیزد و وقتی که از بهرام آذرمهان میپرسد که سیماه برزین شایسته گنج است یا رنج؟ بهرام آذرمهان پاسخ میدهد: «که ویرانی شهر ایران از اوست که مَه مغز بادش به تن در، نه پوست» و وقتی سیماهبرزین با خشم دلیل گواهی بهرام آذرمهان را بر ناشایستگی خویش از او میپرسد؛ بهرام آذرمهان پاسخ میدهد که: «چو کسری مرا و تو را پیش خواند، بَرِ تخت شاهنشاهی برنشاند/ تو گفتی که هرمز به شاهی سزاست، کنون زان سزا، مر تو را این جزاست». یعنی هرمزد حتی به کسی که در شاه شدن او نقش اصلی را داشته است نیز رحم نکرد. کشتن خردمندان به نیرنگهای هرمزد و به گمان توطئه آنان تا جایی ادامه یافت که پس از ده سال کشور گرفتار آشوب شد و ساوه شاه از هرات و قیصر از روم و ایراک از خزر و عباس و عمرو از دشت سواران نیزه گزار آهنگ حمله به ایران کردند.
در تدبیر برای مقابله با این دشمنان، مهران شتاد، یکی از دانایان ایرانزمین به هرمزد از توانایی بهرام چوبینه برای مقابله با ساوه شاه آگاهی میدهد و وقتی بهرام چوبین بر ساوهشاه پیروز میگردد هرمزد بهخاطر همان بدگمانی پنهانیاش گرفتار بدگویی اطرافیان خود از بهرام چوبین میگردد و بهکلی در مغاک بیداد میافتد و دستور میدهد بهجای پاداش ارزنده در برابر سرِ ساوه شاه، برای بهرام چوبین دوک و لباس پشمی و شلوار سرخ و مقنعه زرد ببرند. این بیدادِ نابهنگام هرمزد چنان او را به جنگ داخلی با بهرام چوبین گرفتار ساخت که به بهای افتادنش به زندان و کورشدنش به دست برادران زنش و آشوب در ایران انجامید که این آتش در کشور جز با یاری جستن خسروپرویز، پسر او، از قیصر روم خاموش نگردید. آتشی که پس از او با بیداد فرزندش، خسروپرویز، در کشتن نعمان بن منذر، حاکم حیره، و جنگهای پیدرپی با رومیان و گریزاندن پهلوانانی چون شهروراز به کودتا علیه وی انجامید و پس از کشته شدن او نیز آشوبی بیست ساله بر ایران حاکم شد که هیچ یک از شاهان پس از او نتوانستند آثار آن آتش بیداد را خاموش کنند و جز با شکست ساسانیان در برابر تازیان خاموش نشد.
حاصل سخن این که پادشاهان شاهنامه برخی نکونامانی چون فریدون و کیخسرو خوی اهورایی دارند، شماری اندک چون ضحاک اهریمن خو هستند، برخی چون کاووس با وجود اشتباهات پیدرپی به لطف پهلوانانی چون رستم و زال و گودرز از سرانجام بد میگریزند؛ اما گروهی چون جمشید، هرمزد و خسروپرویز با حذف خردمندان و پهلوانان از پیرامون خود نهتنها ایران را گرفتار آشوب کردند؛ بلکه خود نیز در مغاک بیداد خویشتن به بدنامی در تاریخ ایران مبتلا گشند.
انتهای پیام
