• پنجشنبه / ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵ / ۱۹:۴۶
  • دسته‌بندی: صنفی،فرهنگی‌ودانشجویی
  • کد مطلب: 1405023118722

خاطره‌ یک استاد از دوران دانشجویی دختر رهبر شهید انقلاب

خاطره‌ یک استاد از دوران دانشجویی دختر رهبر شهید انقلاب

یک عضوی هیات علمی گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تربیت مدرس خاطره ای از دوران دانشجویی شهیده سیده بشری حسینی (خامنه) بازگو کرد.

به گزارش ایسنا، دکتر حسینعلی قبادی عضوی هیات علمی گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تربیت مدرس خاطره ای از شهیده سیده بشری حسینی (خامنه) به شرح ذیل نوشت:

« شاید بیش از پانزده سال پیش بود که در پایان نیمسال اول نمره های دانشجویان کارشناسی ارشد خودم در رشته زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تربیت مدرس را وارد می کردم. در اثنای ثبت نمره، نام خانوادگی یکی از آنها توجهم را جلب کرد :

با نام کامل سیده بشری حسینی « خامنه »

با اینکه روال کلاسم این است که دانشجویان علاوه بر نوشتن تحقیق جدی، باید سرکلاس کنفرانس هم بدهند و در درس نیمسال اول (شاهنامه) همگی به نوبت تقریبا هر هفته متن هم بابد بخواند باز متوجه نشده بودم این دانشجو کیست.

در نیمسال بعدی یا ترم سوم بود که بعد از کلاس، شخصی آمد و با من صحبت کرد که خانم حسینی به دلیلی مشخص نیاز به مرخصی دارند و ممکن است این مرخصی بیش از یک ترم به طول انجامد.

گفتم بسیار خوب؛ اما باید با مدیر گروه و همچنین مدیریت آموزشی دانشکده هماهنگی بفرمایید .

گفتند: بله می دانم ولی نظرشان این بود که به شما هم بگویم .

متوجه نشدم چرا؟ شاید به دلیل اینکه آن دوره ها من نیمسال دوم روش تحقیق هم درس میدادم و احتمالا پژوهش ایشان نیمه کاره مانده بود و معمولا کمی جدی تر نتیجه عملی تحقیقات دانشجویان را مطالبه می کردم و شاید همین روش معلمی هم پسند خاطر ایشان افتاده بود.

در هر صورت، با توجه به دلیل مرخصی رفتن، معلوم بود افزون بر دغدغه دانشجویی از سر حجب وحیا، چرایی مرخصی رفتن را مستقیمأ به من نگفته بودند. حدود یک سالی گذشت و ایشان برگشت و مابقی درس ها و پژوهش ها را به اتمام رساند.

پس از مدتی روزی آمد پیش من و عنوانی را برای موضوع پایان نامه اش با من در میان گذاشت و خواست تا مشاوره آن
پایان نامه را قبول کنم. من نیز پس از مطالعه و گفتگوی علمی قبول کردم.

پس از دفاع و فارغ التحصیل شدن ایشان را تشویق کردم و گفتم الان بسیاری از دانش آموختگان رشته ما و رشته‌های دیگر
از دانشگاه ما و دیگر دانشگاه‌ها در پروژه های گوناگون در پژوهشگاه علوم انسانی جهاد دانشگاهی مشغول پژوهش هستند؛ شما هم اگر علاقه‌مند باشی با توجه به مسوولیت فرزند و خانواده می توانی پاره وقت همکاری کنی تا از این طریق از فضای پژوهش نیز فاصله نگرفته باشی.

بعدها چند جلسه ای به جهاد آمد و همکاری اندکی را شروع کرد. اما پس از مدتی گفت: چون در دبیرستان مشغول
تدریس شده امکان انجام توأمان هر دو مسئولیت میسر نیست. من هم قانع شدم ایشان نیز با ارائه چند صفحه مطلبی که
در همان زمان اندک تهیه کرده بود، خداحافظی کرد و رفت.

دیگر هر از چند گاهی در حد پیام اعیاد و مناسبت ها بعضا لطف داشتند و این هم درگذر زمان تقریبا قطع شد. تا سالها
بعد این اواخر روزی از مجلس ترحیم همسر مرحومه شهید مطهری ( ره) بیرون می آمدم ؛ عجله داشتم و به سرعت به
طرف ماشینم می رفتم . از میان انبوه جمعیت ناگهان دیدم خانمی با شتاب به طرفم می آید. راستش کمی ترسیدم. سلام کرد.

جواب خیلی مختصر دادم و با شتاب رفتم. جلوتر آمد و گفت: استاد؛ من حسینی ام. گفتم: ممنونم از احوالپرسی شما و به
سرعت رفتم؛ آمد جلوتر، گفت: من بشری حسینی‌ام .

ایستادم. گفتم ببخیشد؛ خیلی عجله داشتم کمی تفصیلی احوال پرسی کردم و رفتم...

برای من اگرچه فروتنی و شوق مندی ایشان برای دیدن استادی که سال ها پیش با او درس داشت با آن فرصت اندک و
تعجیلی که داشتم ، غیر منتظره و کمی هم غیرعادی بود. اما با آن ادب بی ریا، حیا و جدیّت در انجام پژوهش های کلاسی
و پایان نامه که در او سراغ داشتم، چندان هم برایم دور از انتظار نبود.

بنده گمان میکنم دیگر استادان گروه هم رفتاری داِل بر آقازادگی و منش غیر دانشجویی ، توقع بیجا که به دور از تواضع
یک معلم باشد، از ایشان ندیده باشند. لذا این همه ارادت ورزی به استادی که نه دیگر دانشجویش هستی، نه هیچ گونه
نیاز یا مناسباتی متصور هست ، چه دلیلی می تواند داشته باشد؟

این موضوع همواره مرا به تأمل واداشته بود اما زمانی که وقتی خبر شهادت ایشان و کودک نازنینش را شنیدم...

ای خدا جان را تو بنما آن مقام که در آن، بی حرف می‌روید کلام
حرف گفتن بستن آن روزن است عین اظهار سخن پوشیدن است

الآن بیش از پنجاه روز است که توان قلم زدن نداشتم... شکسته باد قدرت ظلمی که با بمب ها قلم ها را شکست...

اکنون احساس دین می کنم تا درک خود را درباره دانشجوی فرهیخته ام، سرکار خانم شهیده سیده بشری حسینی خامنه
بیان کنم. ( شاید عموم دانشجویان عزیز من در طول سی سال تدریس در تحصیلات تکمیلی گواهی بدهند که آنان را
مثل فرزندانم دوست داشته ام و ارادت ورزیده ام)

می دانم که از کودکی، سیده بشری در محیط خانوادگی مرام تربیتی پدر شهید،، رهبر شهید ایران (رضوان الله علیه) این بود
که علاوه بر تاکید بر اصول تربیت دینی فرزندان، نگرش معنوی و فرهنگی و هنری و ادبی ایرانی نیز با نهایت ظرافت
تعلیم و ترویج شود. چیزی که مخصوصا از سوی پدر مستمرا دنبال می‌شد.

نظیر انواع داستان های هنرمندانه و فرهنگی ایرانی مانند آثار آذری یزدی و ... برای فرزندان خوانده می شد تا به موازات
مرام و معارف دینی، شیوه ها و عناصر فرهنگ، هنر وادب یا رنا ی هم به بچه ها منتقل شود.

فرزندان هم به نحو غیرمستقیم به فراخور علاقه با فرهنگ و ادبیات ایرانی هم آشنا و مأنوس می شدند. نمونه کاملتر آن،
تحصیلات بشری خانم تا مقطع ارشد رشته زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تربیت مدرس بوده است .

در کنار این واقعیت ها هم چنان که خط مشی صریح حضرت امام خمینی(ره) و در رأس آنها مرام روشن و قطعی امام علی(ع) و پیامبر اعظم (ص) نیز بوده است؛ به فرزندان تعلیم و توصیه می شد که هرجا رفتید، مثل مردم عادی بکوشید با همّت و زحمت خود رشد کنید نه از موضع و جایگاه پدری و خاندانی. نگاه ایجابی و هم گرایانه با ادبیات و فرهنگ و هنر و مردم و آداب و آیین ایرانی هم داشته باشید .

منش و سلوک سیده بشری در دانشگاه تربیت مدرس با هم کلاسی ها و دوستان دانشجو، طرز جدّی درس خواندن، انجام
دقیق پژوهش ها و تکالیف کلاسی، فرایند ورود، حضور مرتب و مودب در کلاس، شیوه درس خواندن و فارغ التحصیل
شدن و... همگی موید این شیوه و مرام بوده است .

احترام به استادی که دیگر نه معلم توست و نه نیازی به او داری، از چه چیز ی حکایت می کند؟...

در کنار اندوه و رنج ناشی از شهادت تمامی شهیدان بزرگ جنگ تحمیلی، بویژه شهیدان بلند مرتبۀ روزهای نخست که
ثلمَه ای جبران ناپذیر در سپهر سیاسی ایران و جهان اسلام برجای گذارد، این داغ بر دل نشسته همچون آواری کشنده بر روحم فشار می آورد.

اما شنیدن خبر شهادت ایشان و دیدن عکس دختر نازنین شهیدش مصیبت را صدچندان ساخت. راستی اگر قرار باشد زندگی یکی از زنان آداب دان و ادب فهم دانشگاهی در کنار برخی دیگر از زنان درخشان یاران نوشته شود. جایگاه ایشان کجاست؟

بویژه آنگاه که بدانیم در روز واقعه، نه برای جلسه کاری یا اداری بلکه برای رفع نیازی به محل استقرارخانواده مراجعه کرده باشد. بلکه صرفا برای خدمت به مادر دچار کسالت به منزلش رفته بود که ناگهان ... چنین آسمانی شد...

آری!! راز چنین ادب و آداب و توفیق شهادت را باید پس از لطف خدا، در تربیت مشفقانه، عالمانه، با ظرافت و تعلیم غیر مستقیم، واقع گرایانه، شاداب، با نشاط، سرزنده، پرطراوت دینی و ایرانی و انس با معارف دینی و ممارست در آثار ایرانی بویژه ادبیات و هنر ایرانی جستجو کرد.

آری!
درباره این لحظه ها و حادثه ها که باسرعت نور آمدند و رفتند، چه می توان گفت؟! که نگارنده را در بهت و حیرت متوقف
برجای گذاشتند. دیگر نای نوشتن باقی نمانده است و دست بر قلم نمی رود... اما چه باید کرد؟ به یاد ابیاتی از مثنوی
افتادم و از مثنوی مدد خواستم و به مثنوی تفال زدم این چنین آمد. پس ختم کلام را هم به صاحب آن وا می سپاریم...

چشم دریا دیگر است و کف دگر

کف بهل وز دیده دریا نگر
جنبش کف ها ز دریا روز و شب

کف همی بینی و دریا نی، عجب
آب را آبی است کو می راندش روح را

روحی است کو می خواندش این که آدمی به دست اشقی الاشقیاء، نابودکننده هزاران کودک فلسطینی، کشنده قهرمانان پاکباز جهانی، مجسمه کشتار و تجاوز و زورگویی، اشغالگر قدس، متجاوز به سرزمین نورانی ایران به قتل برسد، کم مقام و منزلت و معیار ی نیست.

چنانکه مثنوی می فرماید:

...تا پذیرا گردی ای جان نور را       تا ببینی بی‌حُجُب مستور را

...چون از آن اقبال، شیرین شد دهان   سرد شد بر آدمی ملک جهان

... چیز دیگر ماند اما گفتنش          با تو روح القدس گوید بیمنش

تو یکی تو نیستی ای خوش رفیق     بلکه گردونی و دریای عمیق

دم مزن تا بشنوی از دم زنان           آنچه ناید در زبان و در بیان

انتهای پیام