• یکشنبه / ۲ شهریور ۱۳۹۹ / ۰۸:۳۴
  • دسته‌بندی: آذربایجان شرقی
  • کد خبر: 99060201071
  • خبرنگار : 50403

روضه خوانی عاشورایی از دیرباز تا به امروز در تبریز

روضه خوانی عاشورایی از دیرباز تا به امروز در تبریز

ایسنا/آذربایجان شرقی بر اساس سنن و آئین عزاداری هیئات حسینی تبریز، ردیف روضه خوانی با حساسیت و ظرافت خاصی دنبال و هر روز به یک موضوع خاص چنگ توسل زده می شود.

باز هم محرم و موسم عشق بازی دلسوختگان مکتب حسینی فرا رسید و عشاق الحسین(ع) بار دیگر می خواهند در این ماه عزا و ماتم که خون خدا در آن ریخته شده است، با چشمانی اشک بار و دلی شکسته پرچم عزای سیدالشهدا(ع) و یاران با وفایش را بالا برده و ندای عدالت خواهی را در جهان اسلام برافراشته کنند.

شیعیان امیرالمؤمنین علی (ع) مصداق بارز حدیث رسول الله(ص) هستند که فرموده اند:«اِنَّ لِقَتْلِ الْحُسَیْنِ علیه السّلام حَرارَةً فی قُلُوبِ الْمُؤمنینَ لا تَبْرُدُ اَبَدا» (شهادت حسین علیه السلام ، حرارت و گرمایی در دلهای مؤمنان است که هرگز سرد و خاموش نمی‌شود)، آری عشق و محبت آل الله در دل‌های شیعیان علی بن ابی طالب(ع) آنچنان ریشه دوانده که تا روز قیامت این عشق و علاقه از بین نخواهد رفت.

تبریز مکتب تشیع جهان اسلام همواره الگو و نماد عزاداری برای سرور و سالار شهیدان بوده است. تبریزیان از قدیم الایام با برپایی مجالس عزای حسینی دل حضرت زهرا(س) را خشنود کرده اند و کوی و برزن شهر را به عزاخانه فرزند فاطمه(س) تبدیل کرده اند.

بر اساس سنن و آئین عزاداری هیئات حسینی تبریز از آغاز ماه محرم تا پایان ماه صفر ترتیب و ردیف روضه خوانی با حساسیت و ظرافت خاصی دنبال می شود و هر روز به یک موضوع خاص چنگ توسل زده می شود.

قصد داریم با عنایت حق تعالی هر روز و براساس ترتیب روضه در هیئات تبریز، به ذکر مصائب آل الله در واقعه عاشورا بپردازیم. 

روضه روزهای اول تا سوم محرم 

ورود به کربلا ، زبان حال امام حسین(ع) و خواهر گرامی شان حضرن زینب(س):

سرانجام بعد از اثبات بی وفایی کوفیان و باز پس گرفتن امضاهایی که بر پای نامه هایشان زده بودند، کاروان حسین بن علی(ع) در روز دوم محرم سال 61  هجری قمری وارد صحرای نینوا شد.

حسین (ع) پرسید« نام این زمین چیست».

گفته شد: «کربلا» .

 امام فرمود: «خدایا من پناه می‌برم به تو از اندوه و بلا. این‌جا محل اندوه و بلا است. در همین جا فرود آیید سوگند به خدا این مکان، محل ریختن خون ما و محل قبور ما است. سوگند به خدا در همین مکان اهل‌بیت من به اسیری برده می شوند و جدّم رسول خدا (ص) به من چنین خبری را داده است»

امام حسین (ع) در گوشه‌ای نشست و  این جملات را با خود زمزمه کرد: «ای روزگار، اُف بر دوستی تو، چه قدر در شب و روز دوستان و هواخواهان را کشتی و بین دوستان جدایی افکندی و درعین‌حال روزگار به افراد جایگزین آن‌ها قناعت نکند به هر حال امور به سوی خدای بزرگ بازگردد و هر زنده سرانجام این راه را می‌پیماید. زمان کوچیدن از دنیا چقدر نزدیک شده که بسوی بهشت و یا به سوی غیر بهشت است.»

 حضرت زینب (س) وقتی این جملات را از برادر شنید عرض کرد:« برادرم این کلام کسی است که یقین به کشته شدن دارد»

 امام فرمود: «آری خواهرم»

 زینب (س) فرمود:« ای وای بر من که برادرم حسین کشتن خود را به من خبر دهد» و در این لحظه گریه سایر بانوان حرم بلند شد آن‌ها از شدت غم گریبان خود را چاک و بر صورت خود سیلی می‌زدند.

امام خطاب به بانوان حرم و خواهرانش فرمود: «ای زینب، ای رقیه، ای فاطمه، ای رباب متوجه باشید هر گاه کشته شدم، به خاطر عزای من گریبان چاک نزنید و صورت خود را نخراشید و گفتار بیهوده به زبان نیاورید.اما حضرت زینب (س) از شنیدن این حرف‌ها بی‌قراری می‌کرد و اشک می‌ریخت.

 امام حسین (ع) به زینب (س) فرمود: «خواهرم مراقب باش که شیطان بردباری و تحمل را از دستت نگیرد.»

زینب (س) عرض کرد : «پدر و مادرم به فدایت و جانم به فدایت آیا راستی به همین زودی کشته می شوی؟»

 امام حسین (ع) که گریه گلویش را گرفته و سرشک اشک از چشمانش سرازیر بود، فرمود: «اگر مرغ قطا رها شود، شب در آشیانه خود می‌خوابد.»

 زینب (س) عرض کرد:« ای وای چنین حادثه‌ای قلبم را جریحه‌دار و ریش ریش می کند و مرا سخت در فشار قرار می دهد»

زینب (س) از شدت ناراحتی دست بر گریبان نمود و آن را چاک زد آنگاه بیهوش بر زمین افتاد امام حسین (ع) برخاست و آب بر چهره خواهرش ریخت تا او به هوش آمد سپس او را آنچه می توانست تسلی خاطر داد و شهادت پدر، مادر و جدش را به او یادآوری کرد تا آرام بگیرد.

پیوستن حرّ به حسین (ع) و شهادت او:

 امام حسین (ع) فریاد زد: «آیا فریاد رسی نیست که برای خوشنودی خدا به فریاد ما برسد؟ آیا دفاع کننده ای نیست که از حریم حرم رسول خدا (ص) دفاع نماید؟»

 حرّ بن ‌یزید ریاحی صدای امام را شنید و نزد عمر بن سعد آمد و به او گفت: « آیا تا تو با این مرد جنگ می‌کنی؟»

 ابن سعد گفت: «سوگند به خدا آری جنگی که آسان‌ترین مرحله‌اش پریدن سرها از بدن و جدا شدن دست‌ها از پیکرها است»

حرّ از عمر بن سعد گذشت و در کنار سربازان ایستاد به طوری که لرزه بر اندامش افتاده بود یکی از نزدیکانش به او گفت : «سوگند به خدا چهره و چگونگی حرکات تو مرا به فکر انداخته است. اگر از من بپرسند شجاع‌ترین مردان کوفه کیست جز نام تو نام کسی را به زبان نیاوریم بنابراین این لرزش چیست که در تو می بینم»

 حرّ در پاسخ چنین گفت : «سوگند به خدا من خود را بین دو راهی بهشت و دوزخ می‌نگرم پس سوگند به خدا هیچ چیز را بر بهشت برنمی‌گزینم اگر چه قطعه قطعه و سوزانده شوم.» . سپس سوار و اسب به سوی خیمه‌های حسین (ع) حرکت کرد بطوریکه دست‌هایش را بر سرش نهاده بود و می‌گفت خدایا به سوی تو بازگشته بودم و توبه کردم توبه مرا بپذیر من دل‌های اولیای تو و فرزندان دختر پیامبرت را ترساندم آنگاه به حسین (ع) رو نمود و عرض کرد : «فدایت گردم من همانم که راه شما را گرفتم و از بازگشت شما جلوگیری نمودم و عرصه را بر شما تنگ کردم. سوگند به خدا گمان نمی‌کردم که این مردم تا این حد باتو برخورد می کنند اکنون بسوی خدا بازگشت نموده و توبه کردم آیا خداوند توبه مرا پذیرفته است؟»

امام حسین علیه‌السلام فرمود: «آری خداوند توبه تو را پذیرفته است از اسب پیاده شو و بسوی ما بیا»

 حرّ گفت:« اکنون که من نخستین شخصی بودم که بر تو خروج نمودم به من اجازه بده که نخستین کسی باشم که در پیش رویت کشته شوم و از کسانی باشم که در قیامت با محمد (ص) مصافحه کند.

امام (ع) به حرّ اجازه داد و حرّ به میدان شتافت و به نیکوترین وجه با دشمن جنگید به طوری که جماعتی از شجاعان و قهرمانان دشمن را کشت و سپس به شهادت رسید پیکرش را نزد امام آوردند حسین (ع) خاک از صورت حرّ پاک کرد و ‌فرمود: «تو آزاد هستی همان گونه که مادرت تورا حرّ (آزاد) نامید تا در دنیا و آخرت آزاد باشی».

شهادت غلام سیاه امام حسین(ع)

جون بن ابی مالک غلام سیاه چهره از غلامان آزادشده ابوذر غفاری در کنار سپاه امام بود امام به او فرمود: به تو اجازه دادم که از این‌جا بروی تو برای کسب عافیت و سلامتی همراه ما بودی. اینک که وضع چنین است خود را در راه ما گرفتار نکن».

جون گفت:« ای پسر رسول خدا(ص) آیا من هنگام خوشی و رفاه کاسه‌لیس شما باشم و هنگام سختی و فشار شما را به خودتان واگذارم؟ سوگند به خدا بدنم بدبو است و سرشت و اصالت خانوادگی ام پست است و چهره‌ام سیاه. اما از تو می خواهم بهشت را برایم ارزانی بداری تا بدنم خوش بو گردد و سرشت و شخصیتم شریف و چهره‌ام سفید شود. نه به خدا سوگند از شما جدا نگردم تا این خون سیاه من با خون‌های شماها آمیخته گردد». جون پس از این گفتار به میدان رفت و با دشمنان جنگید تا به شهادت رسید.

منبع: مقتل لهوف

انتهای پیام 

  • در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • -لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • -«ایسنا» مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • - ایسنا از انتشار نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
  • - نظرات پس از تأیید مدیر بخش مربوطه منتشر می‌شود.

نظرات

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.