• یکشنبه / ۶ مهر ۱۳۹۹ / ۱۰:۳۶
  • دسته‌بندی: مرکزی
  • کد خبر: 99070603956
  • خبرنگار : 50204

حاج خانوم از جبهه نامه داری ...

حاج خانوم از جبهه نامه داری ...

ایسنا/مرکزی این جمله ای است که 56 روز است، انتظار شنیدنش را می کِشد.

پنج سالی است که از اولین گلوله‌ای که عراق به سمت ایران شلیک کرد می‌گذرد، در تمام این سال‌ها، طاهره خانم مادران بسیاری را دیده است که چشم براه خبری از فرزندشان که معلوم نبوده دقیقا در کدام سنگر روزگار جنگی‌اش را سپری می‌کند، بوده اند و حالا نوبت اوست که چشم براهی را تجربه کند.

پسرش یکسالی است که برای گذران خدمت سربازی به جبهه رفته و گهگاه برایش نامه می‌نویسد و او بارها و بارها به نوه ها التماس کرده هر نامه را چندین بار برایش بخوانند و هر بار گویی اولین بار است که آن کلمات تکراری را می شنود.

همیشه چند هفته بعد از اینکه نامه ای به دستش می رسد، دلشوره آغاز می شود، اما ایندفعه بیشتر از قبل دلشوره دارد، دو ماه از نامه قبلی گذشته و از نامه جدید خبری نیست. هر بار که صدای زنگ در به گوش می رسد، به امید دیدن پستچی پشت در، از جا می پرد، گویی اینروزها چهره خسته پستچی تنها چهره‌ای است که طاهره خانم آرزوی دیدنش را دارد.

جنگ تحمیلی عراق علیه ایران شاید یکی از بزرگترین رویدادهای تاریخ این سرزمین و حتی دنیاست. آنروزها بساط نامه و نامه نگاری داغ بود و پست و پستچی ها شاید مهمترین نقاط اتصال رزمندگان با خانواده هایشان بودند.

نامه هایی که شکل های جالبی هم داشتند، کاغذهای خط دار طرح داری که وقتی تا می شدند شکل پاکت به خود می گرفتند یا برگه های امتحانی دراز بچه مدرسه ای ها که بستر نامه های طولانی می شدند، کاغذهای دفتر مشق بچه ها یا کارت پستال های ساده و رنگ و رو رفته ای که دنیایی از علاقه و محبت را پشت دریایی از دلتنگی در میان خط مقدم و خانه رد و بدل می کردند و در این میان سفیران انتقال اینهمه علاقه، پستچی ها، همانقدر چشمان منتظر براه داشتند که نامه ها.   

پستچی ها، چه آنها که نامه رسانی و خدمت در پشت جبهه را به حضور در جبهه ترجیح دادند و چه آنها که دلشان تاب نیاورد و راهی جبهه شدند، خاطرات بسیاری از هشت سال دفاع با خود دارند.

جنگ ما جور دیگری بود ...

حیدر القانی، به گفته خودش چندین بار تقاضای حضور در جبهه را داشته، اما ریاست وقت اداره پست اجازه اعزام وی به جبهه را نمی‌داده است.

حیدر القانی

القانی می‌گوید: آنرزوها فشار کار به قدری زیاد بود که ریاست پست اعلام کرده بود اگر فرصت کافی برای ارسال بسته ها ندارید، نامه ها را در مساجد محلات قرار دهید تا نمازگزاران نامه های خود را پیدا کنند. مدتی نیز در پایان هر روز، نامه های باقی مانده را در منبر مساجد قرار می دادیم.

کارمندان پست روزانه حدود سه میلیون تومان پول و حقوق بازنشسته ها و جانبازان و ... را همراه خود برای توزیع حمل می کردند و در جریان توزیع این حجم از پول که در آن زمان مبلغ بسیار قبل توجهی بود، امانتداری نامه رسان ها مثال زدنی بود.

یکبار در حین توزیع پول، آخر شب ۱۰۰ هزار تومان اضافه آوردم که آن را هم پس از پرس و جو از مسئول اعتبارات، تحویل اداره دادم، ما هیچ چشم داشتی به پول های توزیعی نداشتیم. سعی می کردیم کار به سرعت انجام شود و در آن شرایط تمامی نامه ها بین ۲۴ تا ۴۸ ساعت به دست گیرنده می‌رسید.

صبح که وارد اداره می‌شدیم، تمامی نامه ها روی یک میز خالی می‌شد و نامه رسان ها نفر به نفر نامه ها را جدا و تقسیم بندی می‌کردند، پس از شماره بندی نامه ها به ترتیب آدرس، حوالی ساعت ۱۰.۵، نامه رسان ها با موتورهای خود توزیع نامه ها و بسته ها را آغاز می کردند و تا پاسی از شب از خدمت دست نمی‌کشیدند.

توزیع نامه سر چهارراه!

جعفر قناتی نیز از خاطرات نامه رسانی در دوران دفاع مقدس می‌گوید: ابتدا در تهران خدمت می‌کردم و فشار کاری به قدری زیاد بود که گاهی اوقات امکان اتمام کار در طول روز وجود نداشت.

جعفر قناتی

یک روز یکی از نامه رسان ها آنقدر خسته شده بود که سر چهارراهی ایستاده بود و فریاد می زد که آی مردم بیایید نامه ببرید؛ اما اجازه نمی داد توزیع نامه ها به روز بعد موکول شود.

کار نامه رسانی در آن روزها یکی از سخت ترین کارها بود و فرقی با خدمت در خط مقدم نداشت.

آن روزها خانواده ها آنچنان ذوقی برای دریافت نامه فرزندان و اقوامشان داشتند، که از شدت خوشحالی نامه رسان را در آغوش می‌کشیدند، گویی که فرزندشان را مقابل خود می‌دیدند. پست بعد از جنگ بزرگترین خدمت را به کشور کرده است.

اگر پست تعطیل شود مملکت هم تعطیل می شود

فرامرز واثق نیز در ادامه در خصوص ویژگی های برجسته پست گفت: روزی گفتند اگر پست تعطیل شود ممکلت هم تعطیل می‌شود چراکه آن زمان خبری از فکس و موبایل و ... نبود. کار پست خیلی مهم بود تا جایی که تا زمانی که پست به بانک نمی رفت کار بانک نیز معطل بود.

فرامز واثق

پست تنها سازمانی است که وارد سیاست نمی‌شود؛ در آن زمان که جنگ بین ایران و عراق در جریان بود، نامه بین عراق و ایران مبادله می‌شد.

امانتداری و صداقت پستچی ها ویژگی بارز آنان بود و هست. بنده ۳۰ سال در مناطق مختلف کشور خدمت کردم و در این مدت اصلا به گوشم نخورد که یک پستچی چشمداشتی به پولی داشته باشد. امکان از بین بردن پاکت هایی که پول در آنها قرار داشت برای پستچی ها وجود داشت، اما وجدان کاری هرگز این اجازه را به آنها نمی‌داد.

روزی نامه ای را به دست یک خانم سالخورده رساندم، او از من خواست نامه را برایش بخوانم و جواب نامه را هم بنویسم. با صبر و حوصله تمام این کارها را برایش انجام دادم و او برای عاقبت به خیری ام دعا و کرد و گفت "جوان الهی هرگز بد نبینی"

سه سال بعد وقتی در ملایر خدمت می کردم، همراه خانواده با ماشین شخصی به سمت همدان در حرکت بودیم که تصادف کردیم، در آن لحظه آن پیرزن و دعایش پیش چشمانم مجسم شد. ماشین کاملا از بین رفت، اما هیچ آسیبی به خانواده من وارد نشد، قطعا دعای آن پیرزن در این رفع بلا بی تاثیر نبوده است.

فرامرز واثق یکی دیگر از بازنشستگان اداره پست استان مرکزی است که کار نامه رسانی در زمان جنگ را تجربه کرده و می گوید: در زمان جنگ تحمیلی، اداره پست قم تابع شهر اراک بود و یک نامه رسان به نام مرحوم حسنی، نامه رسان دفاتر مراجع قم بود، در آن زمان این شخص به خدمت یکی از مراجع رسید و در خصوص کار نامه رسانی و رفتن پستچی ها به جبهه سوالی پرسیده بود که در پاسخ به او گفته شد، ثواب خدمت نامه رسانی برای جبهه، از سربازی در جبهه بیشتر است، بر همین اساس مدیران پست در آن زمان اصراری به حضور کارمندان پست در جبهه نداشتند".

خمپاره ای که گاو را تلف کرد

سیدجواد تقوی که از سن ۱۸ سالگی به صورت سرباز داوطلب در سال ۵۹ وارد جبهه شده و طی ۲۴ ماه، سنگر به سنگر در منطقه جنوب خدمت کرده می گوید: مدتی به عنوان راننده آمبولانس در منطقه آبادان مشغول خدمت بودم. یک شب عراقی‌ها خمپاره باران‌مان کردند و در این میان منزل تنها خانواده‌ای که هنوز در آن منطقه زندگی می‌کردند مورد اصابت قرار گرفته بود. ما در آن شرایط سخت از بین نیزارها با آمبولانس خود را به این خانه رساندیم و خوشبختانه متوجه شدیم که ترکش خمپاره به یک گاو اصابت کرده و صدمه‌ای به خانواده وارد نشده بود.

سیدجواد تقوی

یکی از همراهان مان که زبان عربی می دانست با پیرمرد صاحبخانه صحبت کرد و بعد از اینکه از او اجازه گرفت، چاقویی آورد و پیش از تلف شدن گاو آن را حلال کرد و در نهایت، گوشت گاو صرف غذای رزمنده ها شد.

داستان ۱۳ پلاک

صادق مطهری نژاد، یکی دیگر از کارمندان اداره پست که هشت ماه در جبهه حضور داشته و اکنون جانباز شیمیایی است و یکبار هم در اثر برخورد ترکش مجروح شده، از علاقه زیادش برای حضور در جبهه گفت و افزود: اوایل جنگ به کارمندان پست اجازه حضور در جبهه را نمی‌دادند ولی من به جهت اینکه بسیار علاقمند به حضور در جبهه بودم از سپاه نامه گرفتم و با ارائه نامه به اداره اجازه رفتن به جبهه را دریافت کردم.

از طریق هلال احمر به عنوان امدادگر وارد کرمانشاه شدم، سپس به گیلان غرب رفتم و در نهایت به عنوان امدادگر و راننده به منطقه دیگری اعزام شدیم. جالب اینجاست که به محض ورود به منطقه متوجه شدیم فرمانده از ناحیه سر مصدوم شده پس به سرعت او را در تاریکی شب به گیلان غرب رساندیم.

او خاطره دیگری دارد که مرورش متاثرش می کند، می گوید: یک روز، درست زمانی که تعدادی از رزمندگان دور هم جمع شده و مشغول نامه نوشتن و نامه خواندن بودند، خمپاره ای به جمع آنها اصابت کرد و تعدادی شهید و تعدادی مجروح شدند.

صادق مطهری نژاد

خاطره این رزمنده قدیمی از عملیات والفجر ۸ نیز شنیدنی است، می‌گوید: در ساحل فرات کوسه ای را پیدا کردیم که در اثر اصابت گلوله و موج انفجار از بین رفته بود، پس از باز کردن شکم این کوسه ۱۳ پلاک از شکمش خارج شد. این پلاک ها متعلق به سربازانی بود که از ترس خمپاره خود را به آب خروشان فرات انداخته و طعمه کوسه شده بودند.

سربازان زیادی در این منطقه و مناطق مشابه گرفتار کوسه می‌شدند و دیگر هیچ اثری از آنها باقی نمی‌ماند.

علاقه زیاد صادق به حضور در جبهه های نبرد باعث شد هیچگاه احساس دلتنگی نکند و تمام تمرکزش بر ماندن در منطقه و جنگ مقابل دشمنان کنار همرزمانش باشد، این حسی است که به گفته او خیلی ها از تمام رده‌های سنی در جبهه داشتند و همین اشتیاق آنان را در عرصه این نبرد نابرابر ماندگار کرده بود.

او اظهار کرد: ما به عشق اسلام به جبهه می رفتیم و خطراتش را هم به جان می‌خریدیم، بنده در آن زمان متاهل بودم و دو فرزند داشتم. خانواده ام را به خدا می‌سپردم و به عشق مملکت و کشورم و حمایت از رفقا راهی جنگ می‌شدم.

اینروزها صداقت کمرنگ شده

جعفر قناتی دیگر بازنشسته اداره پست است که در زمان دفاع مقدس، در جنگ حضور داشته و در ابتدای سخنانش شرایط دوران دفاع مقدس را با حال حاضر مقایسه می‌کند و می‌گوید: شرایط امروز با دوران جنگ تحمیلی حداقل ۹۰ درصد تفاوت دارد، صداقت و عشقی که آن روزها بود امروز دیگر وجود ندارد؛ من با چهار فرزند با جان و دل به دنبال تکلیف الهی رفتم و در واقع در آن دوران هر کس به یک نوعی در این دفاع مقدس سهیم بود.

آن روزها دروغ، اختلاس، نیرنگ، کلاهبرداری و گران فروشی و ... نبود، مشکل اساسی جامعه ما این است که صداقت کمرنگ شده و جامعه ای که دچار چنین وضعیتی باشد گرفتاری های بسیاری پیدا می کند.

وی در حالی که خاطراتش را در ذهنش مرور می کند، می گوید: خاطرات تلخ دوران جنگ بیشتر از خاطرات شیرینش بود، من مدتی در منطقه سردشت کردستان خدمت کردم که بسیار وحشتناک و خوفناک بود و رویایی با دشمن و کردهای منافق در این منطقه عجیب، جرئت و جسارت بسیاری می خواست.

در آن دوران اگر می خواستید از سردشت به مهاباد بروید، باید حتما پیش از غروب خورشید راهی می شدید چرا که حرکت شبانه در این مسیر با توجه به وجود دشمنانی که در منطقه کمین کرده بودند و کردهایی که با عراق همکاری می کردند، بسیار خطرناک بود.

در آن زمان مشکلات زیاد بود، اما واقعا بعد از یاران امام حسین(ع) جهان مردمی مثل ملت ایران از نظر استقامت و مقاومت به خود ندیده است.

بدون اسلحه در مقابل تانک

مرتضی محمدبیگی نیز که به صورت داوطلب در سال ۶۴ به خدمت اعزام شده بود، گفت: دوران آموزشی را در صفر پنج کرمان گذراندیم و سپس به لشکر ۶۴ ارومیه اعزام شدیم و پس از حدود دو هفته تمامی سربازان شبانه به پیرانشهر اعزام شدند.

بعد از تقسیم بندی، شبی در سنگر خواب بودیم که فرمانده اعلام آماده باش کرد و گفت قرار است عراقی ها به تک بزنند. بچه ها تقسیم بندی و در نقاط مختلف مستقر شدند، آن زمان خبری از حمله نشد و بچه ها در سنگر بهداری جمع شدند و تازه اینجا بود که حمله عراقی ها آغاز شد.

مرتضی محمدبیگی

ترکش مثل قطرات باران به سقف سنگر اصابت می‌کرد، پس از اینکه اوضاع کمی آرام شد، متوجه شدم یکی از هم رزم ها اسلحه من را اشتباهی برده است. از یک طرف من مانده بودم با یک اسلحه که کار نمی‌کرد و از طرف دیگر فرمانده دستور اعزام به خط مقدم را داده بود.

راهی خط مقدم شدیم؛ سربازی که از حمله عراقی ها در خط مقدم جان به در برده و خود را عقب کشیده بود، خبر از اسارت و شهادت تمام اعضای گروهان خود داد.

در چشم به هم زدنی خودم را در خط مقدم در مقابل دشمن یافتم با دست های خالی از اسلحه در مقابل تانک ها و خمپاره های دشمن. لحظه ای چیزی متوجه نشدم و لحظه ای مثل آبکش نقش بر زمین شدم، ترکش به اعضای بدنم اضابت کرده بود.

با آمبولانس به بیمارستان مهاباد و سپس به علت شدت جراحت به بیمارستان ارتش ارومیه منتقل شدم، در آن لحظات تنها چیزی که می شنیدم صدای سر گروهبان بود که می‌گفت نخواب نخواب ... .

به بیمارستان که رسیدیم گفتند اگر پنج دقیقه دیرتر رسیده بودید مجروح جان باخته بود؛ ۱۱ کیسه خون به من وصل شد و احساس می کردم قطع نخاع شده ام، اما به لطف خداوند آسیب جدی به من وارد نشده بود.

بعد از گذشت چند روز هنوز خانواده اطلاعی از مجروحیت من نداشتند، با برادر بزرگم تماس گرفتم و گفتم تصادف کرده ام و در اثر تصادف پایم شکسته است، برادرم خودش را به بیمارستان رساند و با دیدن وضعیت من، دستور اعزامم به بیمارستانی مجهزتر را گرفت، سه بار تا فرودگاه رفتیم، اما با اعلام وضعیت قرمز مجددا به بیمارستان برمی گشتیم و در نهایت به صورت زمینی با آمبولانس به بیمارستان دیگری منتقل شدم.

انتهای پیام

  • در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • -لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • -«ایسنا» مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • - ایسنا از انتشار نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
  • - نظرات پس از تأیید مدیر بخش مربوطه منتشر می‌شود.

نظرات

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.