• پایگاه‌های اطلاع‌رسانی

  • پرتال امام خمینی (ره)
  • سایت مقام معظم رهبری
  • سایت ریاست جمهوری
  • سایت مجلس شورای اسلامی
  • سایت قوه قضاییه
  • سایت شورای نگهبان
  • سایت جهاد دانشگاهی
  • خبرگزاری‌ها

  • آنا
  • ایلنا
  • ایکنا
  • ایرنا
  • تسنیم
  • تابناک
  • دفاع مقدس
  • سینا پرس
  • شانا
  • قرآنی
  • موج
  • واحد مرکزی خبر
  • هنر آنلاین
  • دانشگاه‌ها

  • دانشگاه تهران
  • دانشگاه علامه طباطبایی
  • دانشگاه صنعتی شریف
  • دانشگاه صنعتی امیرکبیر
  • دانشگاه شهید بهشتی
  • دانشگاه آزاد اسلامی
  • دانشگاه خوارزمی
  • دانشگاه صنعتی خواجه نصیرالدین طوسی
  • دانشگاه شهید چمران اهواز
  • دانشگاه فردوسی مشهد
  • دانشگاه اصفهان
  • دانشگاه تبریز
  • دانشگاه علوم پزشکی تهران
  • دانشگاه علوم‌پزشکی شهید بهشتی
  • دانشگاه پیام نور
  • دانشگاه علم و فرهنگ
  • دانشگاه جامع علمی کاربردی
  • روزنامه‌ها

  • آفرینش
  • اطلاعات
  • جمهوری اسلامی
  • خراسان
  • رسالت
  • مردم‌سالاری

isna header

  • صفحه اصلی
  • علمی‌ و دانشگاهی
  • سیاسی
  • فرهنگی و هنری
  • اقتصادی
  • اجتماعی
  • جهان
  • ورزشی
  • استان ها
  • عکس
  • ویدئو
  • گرافیک
  • صوت
  • بازار
  • ایسنا+
  • یکشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۴ - ۰۶:۵۴
  • GMT 03:24

سرویس عکس

  • مستند
  • خبری
  • ایران
  • استان‌ها
  • English

  • آرشیو
  • خط مشی
  • درباره ایسنا
  • تماس با ایسنا
  • پیوندها
  • شبکه‌های اجتماعی
  • ایسنا ۲۴
  • صفحه اصلی
  • علمی‌ و دانشگاهی
  • سیاسی
  • فرهنگی و هنری
  • اقتصادی
  • اجتماعی
  • جهان
  • ورزشی
  • استان ها
  • عکس
  • ویدئو
  • گرافیک
  • صوت
  • بازار
  • ایسنا+
  • یکشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۴ - ۰۶:۵۴
  • GMT 03:24

سرویس عکس

  • مستند
  • خبری
  • ایران
  • استان‌ها
  • English

پس از آن «۱۲ روز»

علیرضا معصومی
۹ شهریور ۱۴۰۴ / ۰۰:۰۰

صدای لرزش شیشه‌ها مرا از خواب بیرون کشید. صبحی سیاه، مثل پرده‌ای نیمه‌سوخته بر شهر افتاده بود. ۲۳ خرداد، کمی پس از سه بامداد، اخبار یک جنگ، مثل دسته‌ای کلاغ اما این بار در سکوت، یکی پس از دیگری در کوچه‌ها پخش می‌شدند؛ این آغاز ماجرا بود.

اما برای من، برای من، دو روز بعد، یعنی ۲۵ خرداد، در خیابان فلسطین تهران، چیزی تازه، سنگین و بی‌صدا اتفاق افتاد. پشت موتور یکی از همکارانم بودم، در خیابان‌ها می‌چرخیدیم، انگار دنبال انعکاس صداها می‌گشتیم؛ برای ثبت تصاویر؛ اما وقتی چیزی دستمان را نگرفت، مسیر را به سمت خبرگزاری تغییر دادیم. از خیابان ولیعصر پایین می‌رفتیم که صدایی مهیب، همه جا را در بر گرفت. میخواهم راستش را بگویم: موجودی نامرئی؛ موجودی که فقط تو میدانی که هست روی شانه‌هایم نشست؛ هرم نفس‌هایش را روی گردن و گونه‌هایم حس می‌کردم؛ دهانم خشک شده بود…ترس بود... بگذارید صادقانه‌تر بگویم: بعد از جداشدن از همکارم، میدان فلسطین را به سمت پایین کج کردم...! من از صداها دور می‌شدم، من می‌گریختم؟... و در آن مسیر، هرچه از محل حادثه دورتر می‌شدم، بیشتر حس می‌کردم از خودم جدا شده‌ام. ذهنم پر از آشوبی بود که جایی برای هیچ چیز دیگری نمی‌گذاشت؛ انگار کسی ناگهان یادش برود که کیست، کسی یا چیزی، من را از من ربوده بود؛ حس بی‌زمان بودن و نشناختگی، تا رسیدن به محل کار همراهم ماند.

۷۹ روز گذشته است؛ روزهایی که در بیشتر لحظه‌هایش، خواستم چیزی از آنچه گذشت بنویسم، اما شرم نمی‌گذاشت. تلاش کردم با دوستی درباره احساسم صحبت کنم و کمی آرام شوم، اما چندان نپایید؛ روز بعد دوباره همان ابر سیاه و سنگین، بالای سرم ظاهر شد.

این عکس‌ها هم؛ عکسهایی که در میانه آشوب بیرون و درون گرفتم هرگز آرامم نکردند. در همه‌شان ردّی از ترس می‌بینم؛ ترس از دست دادن، ترس از دست رفتن؛ خام و بی‌جانند. مثل بازتاب لحظه‌ای که آن موجود نامرئی روی شانه‌هایم نشست.

  • در امتداد ساحل قدم می‌زدم؛ از کنار چند نفر عبور کردم که در حال پهن کردن زیرانداز روی شن‌ها بودند. همه چیز ساده و آرام به نظر می‌رسید، مثل آغاز یک پیک‌نیک خانوادگی. اما بادی که از دریا می‌وزید، با خود حس عجیبی از تنش می‌آورد؛ گویی زیر این سکوت ظاهری، سایه‌ای سنگین و پراضطراب ذهن‌ها را پر کرده بود، و آرامش ساحل بی‌خبر از طوفانی بود که خیلی دورتر در جریان بود.
  • شاید من هم برای یک پیک‌نیک خانوادگی راهی شده بودم! جاده‌ها آن روز پر از ازدحام و ترافیک بودند. مسیری که معمولاً در دو یا سه ساعت طی می‌شد، این بار تقریباً ده ساعت طول کشید تا به ساحل رسیدم.
  • سه‌شنبه، ۲۷ خرداد، ساعت ۴:۴۹ صبح، جاده چالوس در مه.
من هوای مه‌آلود را دوست دارم. در آن فضا همه چیز مثل رازی است که فقط می‌خواهی تماشایش کنی، بدون آنکه کنجکاو شوی. اما صبحی که به ابتدای جاده چالوس رسیدیم، این حس برایم سنگین شد؛ مثل همان احساسی که در مسیر برگشت از میدان فلسطین به دفتر داشتم. شاید حالا آن راز در مه برای من برملا شده بود.
  • مامان اشی نگران بود(مادر همسرم)، من هم نگران بودم. 
او و نوه‌اش، رها، در کنار ساحل قدم می‌زدند. من هم پشت سرشان همراه بودم. رها به او می‌گفت: «وقتی برگشتیم، باید تمام عروسک‌هایم را بشوییم.» آن‌ها عادت داشتند هفته‌ای یک‌بار، وقتی که رها آخر هفته‌ها به خانه او می‌آمد، تمام عروسک‌ها را بشویند. اما حالا چند روز از آخر هفته گذشته بود و وقتی برای شستن آن‌ها پیدا نکرده بودند.
  • چهارشنبه، ۲۸ خرداد، ساعت ۱۱:۱۲ پیش از ظهر.
مامان اشی، مادر همسرم، با چهره‌ای نگران به آسمان نگاه می‌کرد.
یکی از سرگرمی‌های او قبل از جنگ، نشستن جلوی تلویزیون و تماشای سریال‌های مورد علاقه‌اش بود. اما در آن روزها ما بیشتر اخبار را دنبال می‌کردیم و دیگر فرصتی برای سریال‌ها او نبود.
  • من هم کاری را نیمه‌تمام رها کرده بودم! آخرین تصویری که به یاد دارم، میز کارم بود و در جایی دیگر، ابری سیاه در آسمان تهران. این تمام چیزی است که ثبت کردم.
  • من هم کاری را نیمه‌تمام رها کرده بودم! آخرین تصویری که به یاد دارم، میز کارم بود و در جایی دیگر، ابری سیاه در آسمان تهران. این تمام چیزی است که ثبت کردم.
  • در روزهای نخست، وقتی هوا تاریک می‌شد، ماجرا برایمان آغاز می‌شد: صداهای مهیب و ممتد که شب را پر می‌کردند.
  • ما در دل شب به آسمان چشم دوخته بودیم تا ببینیم نورهای قرمز از کدام سمت سر برمی‌آورند.
  • در یکی از این شب‌ها، عکسی از خودم دارم که در خانه دوستی گرفته شده است؛ درست بیست دقیقه پیش از انفجاری سهمگین در یک کیلومتری خانه او. به دلیل خستگی زیاد، آن موقع متوجه نشدم و همچنان در خواب بودم. بعداً دوستم گفت که دو بار تلاش کرده بود مرا بیدار کند، اما فایده نداشت تا اینکه محکم به من ضربه زد.
  • در روزهایی که نمی‌دانستم پایان ماجرا به کجا ختم می‌شود، به گوشه‌ای آرام در دل کوه، بالای تهران فکر می‌کردم. دربند. نمی‌دانستم کی دوباره آنجا خواهیم بود و منتظر حسین‌آقا، صاحب کافه، می‌نشستیم تا برایمان صبحانه بیاورد. این خاطره در آن لحظات برایم آرامش بخش بود.
  • این روزها از ذهنم پاک نمی‌شوند و هر بار که سعی می‌کنم به آن‌ها فکر نکنم، باز به سراغم می‌آیند. حتی اگر آن‌ها را در سطل زباله انداخته بودم، دوباره به سراغشان می‌رفتم و با وسواس بیشتری نگاهشان می‌کردم. لحظاتی در برخی روزهای پس از این دوازده روز، برایم مثل برزخی بی‌انتهاست که نه پایان دارد و نه آرامش.
  • دبیر علیرضا صوت‌اکبر
  • جنگ 12 روزه
  • مخابرات
  • مدیران خودرو

لینکستان

    جمینجا خرید سی پی لیفت صورت با نخ بلیط اتوبوس دانلود آهنگ خرید سرور مجازی پهنای باند اختصاصی بوکینگ گوسفند زنده تجهیزات پزشکی بهترین جراح بینی بلیط هواپیما ارزان‌ترین تورهای داخلی و خارجی ثبت شرکت بلیط استانبول به تهران رزرو هتل بلیط هواپیما خارجی ویزای دبی تور طراحی سایت آهنگ جدید ایرانی کلاس تیزهوشان ششم تور قبرس شمالی تصفیه آب خانگی پاک آب خرید سی‌ پی کالاف ساندویچ پانل خرید سی‌ پی خرید سی پی کالاف از رنگوگیم خرید هاست وردپرس امداد کرمان موتور پرس لاین ساخت پرسشنامه آنلاین نوبت‌دهی آنلاین پزشکان درب ضد سرقت دژ درب تور چین علائم دیسک کمر چیست؟
  • در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • -لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • -«ایسنا» مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • - ایسنا از انتشار نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
  • - نظرات پس از تأیید مدیر بخش مربوطه منتشر می‌شود.

نظرات

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
لطفا عدد مقابل را در جعبه متن وارد کنید
captcha
ISNA
  • آرشیو
  • خط مشی
  • درباره ایسنا
  • تماس با ایسنا
علمی و دانشگاهی
  • علم
  • پژوهش
  • فناوری
  • جهاد دانشگاهی
  • هوش مصنوعی
  • آموزش
  • صنفی،فرهنگی‌ودانشجویی
  • دانش‌بنیان‌ها
  • پیشرفت
  • rubika-icon
  • eitaa-icon
  • bale-icon
  • soroush-icon
  • telegram-icon
  • youtube-icon
  • x-icon
  • instagram-icon
  • rss-icon
  • aparat-icon
Nastooh Logoنرم‌افزار تحریریهٔ نستوه
© 2025 Iranian Students' News Agency. All rights reserved