شنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۴ | ۱۳:۰۶
اینجا هر نگاه قصه‌ای ناگفته دارد

روایت خبرنگار ایسنا در حاشیه بازدید از بیمارستان روانپزشکی ابن سینا مشهد

اینجا هر نگاه قصه‌ای ناگفته دارد

خراسان رضوی (ایسنا) - در گوشه‌ای از شهر مشهد، جایی که زندگی با تمام سرعت در جریان است، بیمارستان روانپزشکی ابن سینا در سکوتی غریب فرو رفته است؛ دیوارهای رنگ و رو رفته و ترک خورده، گویا قصه‌های ناگفته‌ای از درد و رنج را در خود پنهان کرده‌اند، اینجا جایی است که انسان‌هایی با روانهای آزرده، در جستجوی التیام و آرامش روزگار را می‌گذرانند.

از درِ ورودی که می‌گذری، گویی وارد دنیایی دیگر شده‌ای؛ دنیایی که زمان در آن متوقف شده و عقربه‌های ساعت با ریتمی کُند و دلگیر حرکت می‌کنند.

نور مهتابی بی‌رمق روی دیوارهای رنگ‌پریده می‌لغزد

وارد یکی از قدیمی‌ترین بخش‌های این بیمارستان می‌شوم، بوی تند دارو اولین چیزی است که به استقبالم می‌آید؛ بویی که در تمام فضا پیچیده و یادآور دردهایی است که در این چهاردیواری پنهان شده‌اند، راهروها طولانی و ساکتند. نور مهتابی بی‌رمق روی دیوارهای رنگ‌پریده می‌لغزد و سایه‌هایی می‌سازد که انگار قصد دارند قصه‌های ناگفته را برملا کنند. قدم‌هایم آهسته می‌شوند؛ گویی می‌ترسم سکوت را بشکنم، سکوتی که سنگین‌تر از هر فریادی است.

 دیوارهای ترک‌خورده با زخم‌های عمیق، رنگ‌های ریخته که یادآور خاطرات کمرنگ گذشته‌اند و نم‌زدگی‌هایی که همچون شبح، گوشه به گوشه رخنه کرده‌اند، همگی نشان از فرسودگی و گذر عمر این بیمارستان دارد، تأسیسات بیمارستان نیز با ظاهری کهنه و فرسوده گویا رمقی برای ادامه ندارند.

در راهروها بیمارانی با لباس‌های آبی رنگ قدم می‌زنند. برخی با خود زمزمه می‌کنند، گویی در دنیای دیگری سیر می‌کنند، برخی دیگر زیر پتوهای رنگ و رو رفته در تخت‌هایشان فرو رفته و به نقطه‌ای نامعلوم خیره شده‌اند، نگاه‌هایشان، گاه کنجکاوانه و گاه بی‌تفاوت، به تو خیره می‌شود و در سکوت می‌پرسد: این‌ها اینجا چه می‌کنند؟

نگاه‌هایشان، گهگاه به من گره می‌خورد؛ نگاه‌هایی که در عمق‌شان هزاران حرفِ ناگفته نهفته است. یکی زیر لب زمزمه می‌کند؛ کلماتی نامفهوم و بی‌ربط که گویی از اعماقِ ناخودآگاهش سرچشمه می‌گیرند. دیگری با چشمانی خیره به نقطه‌ای نامعلوم در افکار خود غرق شده است و آن یکی با دستان لرزان، سیگاری آتش می‌زند و دودش را با حسرت به آسمان می‌فرستد.

چشمانی که انگار سال‌هاست بارانی از اشک را در خود حبس کرده‌اند

اتاق‌ها کوچک و دلگیرند و تخت‌ها، با ملحفه‌های چروک و رنگ‌ورورفته در کنار هم چیده شده‌اند. در هر اتاق دنیایی متفاوت می‌بینم، یکی خیره به سقف، با چشمانی که انگار سال‌هاست بارانی از اشک را در خود حبس کرده‌اند. دیگری، آرام و بی‌حرکت مانند مجسمه‌ای که روح از آن پر کشیده و آن یکی با لبخندی بی‌معنا با خود حرف می‌زند؛ از چیزهایی که شاید هیچ‌وقت اتفاق نیفتاده‌اند.

مرد میانسالی را داخل حیاط آن بخش می‌بینم، با موهای پریشان و چشمانی گودافتاده برروی زمین نشسته و زانوهایش را بغل کرده است، نگاهش خیره به نقطه‌ای نامعلوم در فضا، گویی در حال تماشای فیلمی است که فقط خود می‌تواند ببیند، وقتی نگاهم با نگاهش تلاقی می‌کند برق عجیبی در چشمانش می‌دود؛ انگار می‌خواهد با نگاهش چیزی بگوید، اما کلمات در گلویش گیر کرده‌ است. 

نگاهم به اتاقی کشیده می‌شود که پیرمردی با صورتی چروکیده و چشمانی کم‌سو برروی تخت دراز کشیده و به سقف خیره شده است، نگاهش خالی و بی‌روح است، گویا سال‌هاست که زندگی را از یاد برده است. وقتی متوجه حضور من می‌شود پلک‌هایش به آرامی تکان می‌خورند و نگاهش به سوی من می‌چرخد.

در اتاق بعدی، مرد جوانی با چشمانی وحشت‌زده و دستانی لرزان در گوشه‌ای از اتاق ایستاده است، نگاهش پر از ترس و اضطراب است، ظاهرا از چیزی فرار می‌کند که فقط خودش می‌تواند ببیند، اما حس می‌کنم هنوز امیدی در دلش زنده است.

هر نگاه قصه‌ای ناگفته دارد؛ قصه‌هایی که در پشت دیوارهای این اتاق‌ها پنهان شده‌اند و منتظرند تا کسی پیدا شود که به آن‌ها گوش دهد، این نگاه‌ها آینه‌ای هستند که درونم را منعکس می‌کنند.

این نگاه‌ها من را به یاد آسیب‌پذیری، شکنندگی و انسانیت می‌اندازند. من را به یاد می‌آورند که همه ما به نوعی در جستجوی عشق و پذیرش هستیم. از اتاق‌ها  بیرون می‌آیم، اما نگاه‌ها همچنان در ذهنم، قلبم و روحم هستند. این نگاه‌ها هرگز من را ترک نخواهند کرد.

اتاق کوچکی در انتهای راهرو به «اتاق دود» معروف است. در این اتاق سه در چهار، بیماران دور هم جمع می‌شوند و سیگار دود می‌کنند. دود غلیظ سیگار فضا را پر کرده و بوی تند آن مشامم را آزار می‌دهد. اینجا بیماران در تلاشند تا با دود سیگار، دردها و رنج‌های خود را به فراموشی بسپارند.

در راهروهای بیمارستان که قدم که می‌زنم، بوی دارو و مواد ضدعفونی‌کننده مشامم را پُر می‌کند. غذاخوری بیمارستان با میز و صندلی‌های فلزی فرسوده و چراغ‌های مهتابی کم‌نور فضایی سردو بی‌روح دارد. انگاری در اینجا بیماران در کنار هم غذا می‌خورند، اما گویی هر کدام در جزیره‌ای دورافتاده تنها و بی‌کس هستند. تصور می‌کنم صدای برخورد قاشق‌ها به بشقاب‌ها تنها صدایی است که سکوتِ سنگینِ آن فضا را می‌شکند.

اینجا هر نگاه قصه‌ای ناگفته دارد

درست روبروی ایستگاه پرستاری بیماری دیده می‌شود که به گفته پرستاران به دلیل سابقه خودکشی باید تحت مراقبت دائمی باشد. نگاه‌های مضطرب و پریشان دیگر افراد به آن مرد، گویای درونی آشفته و پر از درد او را نمایان می‌کند.

در ایستگاه پرستاری، پرستاران و پزشکان با چهره‌هایی خسته و چشمانی مهربان مشغول رسیدگی به بیماران هستند. آن‌ها فرشته‌هایی هستند که سعی دارند نور امید را در دل بیماران زنده نگه می‌دارند.

با وجود تمام این مشکلات و کمبودهای موجود، پرستاران و کارکنان بیمارستان با تمام توان خود در تلاشند تا به بیماران کمک کنند. آن‌ها با صبر و حوصله به حرف‌های بیماران گوش می‌دهند، به آن‌ها دارو می‌دهند و سعی می‌کنند تا فضایی امن و آرام برایشان فراهم کنند.

اما واقعیت این است که این مکان با شرایط نامناسب و کمبود امکانات  شاید نتواند به بیماران کمک کند تا بهبودی کامل پیدا کنند. بیماران به فضایی آرام، زیبا و دلنشین نیاز دارند تا بتوانند با آرامش خاطر به درمان خود بپردازند. بیمارستان روانپزشکی باید مکانی باشد که در آن بیماران احساس امنیت، آرامش و امید کنند. مکانی که در آن به جای رنج و درد، التیام و بهبودی جریان داشته باشد.

پوشش ۱۴ میلیون نفری با چالش‌های متعدد

علی اکبری، رئیس بیمارستان روانپزشکی ابن‌سینا  ۲۵ بهمن‌ماه، در حاش