این کتاب، نه رمان کلاسیک است و نه داستانی برای سرگرمی؛ بیشتر به اعترافی طولانی شباهت دارد، اعترافی که در قالب نامهای صمیمی، از زبان زنی جوان خطاب به جنینی که در شکم دارد نوشته شده است، جنینی که هنوز چشم به جهان نگشوده، اما پیش از تولد با واقعیتهای تلخ زندگی آشنا میشود؛ با جهانی پر از جنگ، بیعدالتی، دروغ و تنهایی.
اوریانا فالاچی در این اثر، بیپرده و صریح مینویسد، او پشت شخصیتها پنهان نمیشود و از فاصله امن داستانگویی حرف نمیزند؛ بلکه با شجاعتی کمنظیر اعتراف میکند، آنچه میخوانیم بخشی از زندگی خود اوست، زمانی که باردار شد، به کودکی که در وجودش شکل میگرفت عشق ورزید و همزمان از جهانی که باید به او تحویل میداد، وحشت کرد.
راوی، زنی تنهاست که با کودک نازادهاش گفتوگو میکند؛ اما این مکالمه، چیزی فراتر از رابطه مادر و فرزندی است، این گفتوگو در حقیقت جدالیست میان زن و جامعه، زن و مذهب، زن و دولت و حتی زن با خودش؛ هرکس میخواهد درباره این کودک تصمیم بگیرد؛ کشیش او را متعلق به خدا میداند، دولت او را سرمایه آینده میخواند، مردان درباره سرنوشتش نظر میدهند؛ اما تنها کسی که باید بار این تصمیم را به دوش بکشد، مادر است.
فالاچی در این کتاب، مفهوم مادری را تقدیس نمیکند و آن را به افسانهای بینقص تبدیل نمیسازد، او از عشق مادری مینویسد، اما همزمان از ترس، خشم، تردید و اضطرابی میگوید که با این عشق گره خورده است؛ مادری در نگاه او، تصمیمی ساده یا صرفاً غریزی نیست؛ مسئولیتی است سنگین در جهانی که هر روز انسان را خستهتر و تنهاتر میکند.
کودک نازاده، بهتدریج به نمادی فراتر از یک جنین تبدیل میشود؛ نمادی از "انسان آینده"، انسانی که قرار است وارث تمام خطاها، جنگها و بیعدالتیهای بشر باشد؛ مادر از او نمیپرسد که آیا میخواهد به دنیا بیاید؛ بلکه از خودش میپرسد: آیا من حق دارم تو را به رنج محکوم کنم؟
نثر فالاچی شاعرانه، تند و گاه خشمگین است، او با کلمات میجنگد، همانطور که در زندگی با قدرت، سیاست و دروغ جنگیده است، این کتاب سرشار از احساساتی متضاد است: شادی، ترس، عشق، یأس، خشم، امید، افسردگی و اضطراب. هر صفحه، خواننده را وادار میکند مکث کند و از خود بپرسد که اگر جای این زن بود، چه تصمیمی میگرفت.
گرچه در نگاه نخست، موضوع اصلی کتاب سقط جنین به نظر میرسد، اما «نامه به کودکی که هرگز زاده نشد» فراتر از این بحث میرود، فالاچی نه مدافع مطلق سقط جنین است و نه مخالف سرسخت آن؛ او نشان میدهد که حقیقت، در منطقهای خاکستری قرار دارد؛ جایی که هیچ انتخابی بیدرد نیست و هیچ تصمیمی انسان را بیگناه رها نمیکند.
در این کتاب، مرگ و زندگی در کنار هم حضور دارند، کودک هنوز به دنیا نیامده، اما جهان پیشاپیش او را خسته کرده است، مادر، میان نگهداشتن و رها کردن، میان عشق و ترس، معلق مانده و هر جملهی کتاب انعکاس این بلاتکلیفی است.
خلاصه کتاب «نامه به کودکی که هرگز زاده نشد»
این کتاب روایت زنی است که ناخواسته باردار شده و در گفتوگویی درونی با جنینی که در شکمش دارد، درباره زندگی، رنج، عدالت، زن بودن، مرد بودن، عشق و مسئولیت میاندیشد. او مراحل انکار، امید، خشم، ترس و عشق را پشت سر میگذارد و در نهایت به نقطهای میرسد که تصمیم، دیگر فقط یک انتخاب نیست؛ بلکه اعترافی است به حقیقت وجودی خودش.
در پایان، کودک نازاده تنها یک فرزند نیست؛ آینهای است که نویسنده و خواننده را وادار میکند به خود نگاه کنند.
«نامه به کودکی که هرگز زاده نشد» کتابی است دربارهی زندگی، درست در آستانه تولد؛ نامهای که شاید هرگز ارسال نشود، اما تا مدتها در ذهن و دل خواننده باقی میماند.
انتهای پیام


نظرات