این رمان، پیش از آنکه داستان پرواز باشد، داستان سبک شدن است؛ سبک شدن انسان در مواجهه با خشونت، جنگ و ایدئولوژی.
راوی داستان سالارخان، با لحنی خونسرد و گاه بیادعا، زندگی عمویش را روایت میکند؛ روایتی که بیشتر شبیه جمعکردن تکههای پراکنده یک زندگی است تا بازسازی کامل آن؛ سالارخان شاهد تمام دگرگونیهای جمشیدخان است و با این حال، هرگز ادعای فهم کامل او را ندارد، همین فاصله روایی به داستان حالوهوایی مستندگونه میدهد؛ گویی با پرونده انسانی روبهرو هستیم که هر صفحهاش بخشی از حقیقت را روشن میکند و همزمان، بخشهای دیگری را در سایه نگه میدارد.
جمشیدخان در نوجوانی به دلیل گرایشهای سیاسی دستگیر میشود و شکنجههای زندان، نهفقط جسم او، بلکه حافظه و پیوستگی ذهنیاش را از هم میپاشد، از این نقطه به بعد، عنصر «باد» وارد روایت میشود؛ عنصری که نه یک استعاره تزئینی، بلکه هسته مفهومی رمان است، باد جمشیدخان را جابهجا میکند، اما مهمتر از آن، گذشتهاش را از او میگیرد، هر بار پرواز، معادل یک گسست تازه است؛ گسستی در هویت، در باور، در تداوم شخصی.
در طول داستان، جمشیدخان بارها تغییر میکند کمونیست میشود، از سیاست فاصله میگیرد، به دین پناه میبرد، در جنگ ابزار میشود، عاشق میشود و دوباره تنها میماند؛ این تغییرها نه نشانه رشد بلکه نشانه بیریشگیاند، بختیار علی با ظرافت نشان میدهد که چگونه انسانی که حافظهی تاریخیاش آسیب دیده، ناگزیر به پذیرش نقشهایی میشود که زمان و قدرت به او تحمیل میکنند.
سبک بختیار علی در این رمان، نمونه شاخصی از رئالیسم جادویی اجتماعی است؛ جادویی که از دل واقعیت بیرون میآید، نه در برابر آن! پرواز جمشیدخان امری غیرواقعی است، اما آنقدر طبیعی در بستر روایت جا میگیرد که خواننده آن را بهعنوان بخشی از منطق جهان داستان میپذیرد، این جادو نه برای شگفتزدهکردن بلکه برای بیان حقیقتی عمیقتر به کار میرود؛ حقیقتی که با زبان واقعگرای صرف، قابل انتقال نیست.
زبان روایت، ساده اما لایهدار است بختیار علی از جملههای سخت و بازیهای زبانی اغراقآمیز پرهیز میکند و اجازه میدهد معنا از دل موقعیتها و تکرارها شکل بگیرد، تکرار پرواز، تکرار فراموشی و تکرار تغییر باورها، بهتدریج شبکهای معنایی میسازد که هسته فلسفی رمان را شکل میدهد.
از نظر ساختار، رمان اپیزودیک است؛ هر فصل بخشی از زندگی جمشیدخان را روایت میکند و در عین استقلال نسبی به کلیت اثر وفادار میماند، این ساختار بهخوبی با مضمون حافظه گسسته هماهنگ است؛ همانطور که ذهن جمشیدخان پیوسته نیست، روایت زندگی او نیز خطی و یکدست پیش نمیرود.
بختیار علی در این اثر، سیاست را نه بهعنوان موضوعی مستقیم، بلکه بهعنوان نیرویی نامرئی و فراگیر تصویر میکند؛ او از شعار دوری میکند و بهجای آن پیامدهای سیاست را بر بدن و ذهن انسان نشان میدهد، جنگ، ایمان، ایدئولوژی و قدرت در این رمان نه مفاهیمی انتزاعی بلکه تجربههایی زیستهاند.
«جمشیدخان عمویم، که باد همیشه او را با خود میبرد» رمانی است درباره انسانهایی که فرصت ایستادن نداشتهاند، درباره کسانی که تاریخ را زندگی کردهاند، اما هرگز فرصت فهم و بازاندیشی آن را نیافتهاند، این کتاب خواننده را به مواجهه با پرسشی اساسی دعوت میکند این پرسش کە اگر انسان نتواند گذشتهاش را به خاطر بیاورد، آیا میتواند آیندهای انتخاب کند؟
در بخشهایی از کتاب میخوانید کە...
او بیآنکه بگذارد افسران عرب اشکهایش را ببینند، گفت: از این به بعد به خاطر من، آدمای زیادی کشته میشن… به خاطر من بچههای بسیاری یتیم میشن و مادرای زیادی که من نمیشناسمشون، داغدار میشن… من هیچوقت دوست نداشتهام توی جنگ شرکت کنم.
آدم وقتی از بالا به این مملکت نگاه میکنه، ناخودآگاه یه مشت تصویر توی روحش تلنبار میشه که در اون لحظه همچی معنی خاصی ندارە، اما بعدها همین تصویرا آدمو به سمتی میکشونه که خودش هم انتظارش رو نداشته است.
تا زمانی که توی مرزای این خاک هستیم، نمیتونیم فکر کنیم. هوای اینجا با عقل و اندیشه سازگار نیست.
توی دنیا هیچ شغلی مطمئن تر از قاچاق انسان نیست تا وقتی که آدما مثل حالا غمگین باشن، مدام به فکر فرار از خاک خودشون می افتن. این که آدما خیال میکنن توی یه جای دیگه خوشبخت میشن، این یه نوع مشکله که از باباآدم برامون مونده.
انتهای پیام


نظرات