• پنجشنبه / ۱۴ اسفند ۱۴۰۴ / ۱۲:۲۳
  • دسته‌بندی: آذربایجان شرقی
  • کد خبر: 1404121408080

روایت همسر یک قهرمان شهید از لحظات وداع

روایت همسر یک قهرمان شهید از لحظات وداع

ایسنا/آذربایجان شرقی " در عکسی که در بیمارستان گرفته شده، چشمانش بسته بود، اما وقتی به سردخانه رسیدم، چشمانش را باز کرده بود، انگار منتظر بود تا یک نگاه آخر همدیگر را ببینیم و حرف‌های آخرمان را بزنیم." این بخشی از روایت «پریناز نجفی» از لحظه وداع با همسر شهیدش است. زنی که در سنگر بیمارستان خدمت می‌کرد و درست در لحظه عروج همسرش، تیری در قلب خود احساس کرد.

وقتی خورشید آسمان غروب می‌کند و سفره‌های افطاری در حال چیده شدن در خانه‌ها است، به دیدار خانواده‌ای می‌رویم که داغ تازه‌ای را در دل دارند، در خانه‌ای گرم و صمیمی به گفت‌وگو با آنها می‌نشینم هرچند به دلیل رفت و آمد زیاد دوستان و آشنایان مصاحبه‌ ما کوتاه است، اما گفته‌ها مصداق جمله‌ای است که «خون می‌خوریم اما خاک نمی‌دهیم».

مهرورزی و تقید به نماز؛ ویژگی بارز شهید

خانم نجفی با توصیف منش همسرش می‌گوید: شهید سخنور همواره با مهربانی و محبت رفتار می‌کرد و علاقه خاصی به نماز اول وقت داشت. او همواره از ولایت فقیه و رهبر معظم انقلاب سخن می‌گفت و چنان ارادتی به ایشان داشت که اگر زنده می‌ماند، درد فراق ایشان را تحمل نمی‌کرد.

وی می‌افزاید: شهید همواره از مادرش طلب دعای شهادت می‌کرد. حتی دو هفته پیش از حادثه، پس از شهادت یکی از دوستانش، با اصرار از مادرش خواست تا برای عاقبت‌به‌خیری و پیوستن او به کاروان شهدا دعا کند، سرانجام نیز به خواسته قلبی‌اش رسید.

روایت آخرین صبحگاه مشترک

همسر شهید به آخرین خاطرات روز شنبه، ۹ اسفندماه، اشاره کرد و ادامه می‌دهد: آن روز صبح، علی‌اکبر ابتدا پسرمان را راهی مدرسه کرد و سپس مرا به بیمارستان رساند تا در سنگر پرستاری به مردم خدمت کنم. خودش نیز با عزم دفاع از خاک وطن و ملت، راهی محل خدمت شد. او پیش‌قراول رفت تا هیچ بیگانه‌ای جرأت تجاوز به خاک این مرز و بوم را نداشته باشد.

او با اشاره به آخرین مکالمه تلفنی‌شان در ساعت ۸ صبح همان روز می‌گوید: در آخرین تماس، کدملی پدرش را برای نوبت‌گیری از بخش چشم‌پزشکی بیمارستان خواستم، غافل از اینکه این آخرین هم‌کلامی ما خواهد بود.

نجفی از لحظات وقوع حادثه در ساعت ۹ صبح روایت می‌کند: در بیمارستان کنار همکاران بودم که ناگهان دردی شدید احساس کردم. کمی بعد، هنگام انتقال پدر همسرم به بخش ام‌آرآی، متوجه آغاز درگیری‌ها و جنگ شدم. اضطراب شدیدی تمام وجودم را فراگرفت. مدرسه فرزندم تماس گرفته بود که برای بازگرداندن بچه‌ها برویم، اما به دلیل اختلال در آنتن‌دهی تلفن همراه، ارتباط مقدور نبود.

وی ادامه می‌دهد: نزدیکی ظهر، رئیس بیمارستان و سرپرستار پس از گفت‌وگویی کوتاه، به بهانه مرخصی با من هم‌کلام شدند گفتم لابد به خاطر شرایط به من مرخصی می‌دهند. سرپرستار مرا تا مسیر بازگشت همراهی کرد و در نهایت گفت که آقای سخنور مجروح شده و به بیمارستان منتقل شده است. با شتاب خود را به اورژانس رساندم فکر می‌کردم در بیمارستانی است که من در آنجا مشغول هستم، اما آنجا بود که خبر شهادت ایشان را به من دادند و رئیس بیمارستان این عروج ملکوتی را تبریک و تسلیت گفت.

پلاکی که یادگار ماند و چشمی که گشوده شد

همسر شهید، پلاک گردنش را محکم در دست گرفته، می‌بوسد و می‌گوید: پس از بازگشت به منزل، متوجه شدم علی‌اکبر در میان وسایلش، پلاک خود را جا گذاشته است، پلاکی که از آن روز تا به امروز به نشانه یادگار در گردنم بوده و تا آخرین لحظات عمرم نیز خواهد بود. 

او از تلاش‌هایی که برای آخرین دیدار همسر انجام داد تا آخرین حرف‌هایش را به او بزند، یاد می‌کند: وقتی بی‌تابانه خواستار رویت پیکر همسر عزیزم شدم، ساعت ۴ عصر بود که از اورژانس یکی از بیمارستان‌های تبریز به پزشکی قانونی منتقل کرده بودند و چون بخش اداری تعطیل بود کسانی که در ساختمان بودند گفتند ما اجازه نداریم در این ساعت بگذاریم بروید داخل.

او می‌افزاید: دایی‌ام عکسی از پیکر شهید، که در بیمارستان گرفته شده بود. به من نشان داد که در آن چشمانش بسته بود و لبخندی بر لب داشت. اما روز یکشنبه که برای وداع آخر رفتم، با صحنه‌ای عجیب مواجه شدم، چشمان علی‌اکبر در سردخانه باز بود، گویی چشم‌انتظار آمدنم بود. با او وداع کردم، حرف‌هایم را زدم و طلب شفاعت کردم. پدرم از آن لحظه همسرم عکس گرفت و وقتی با عکس بیمارستان مقایسه کردیم، متوجه شدیم که چشمان او در سردخانه باز بود.

نجفی آهی کشیده و از صبری که بعد دیدار همسر در دلش رخنه کرده است، می‌گوید: پس از آن وداع، صبری الهی در دلم نشست. هرچند با جسم او خداحافظی کردم، اما ایمان دارم که روح مطهرش همواره در کنار ماست و ما نیز راه و خون او را هرگز پایمال نخواهیم کرد.

تنها یادگار زندگی مشترک شهید سخنور و پریناز نجفی پسری ۱۲ ساله است، او بی‌تاب پدری است که چند روزی برای حفظ امنیت مردم، خانه را ترک کرده و عاقبت بخیر شده است.

به گزارش ایسنا، سرهنگ پاسدار علی‌اکبر سخنور، شنبه ۹ اسفندماه در اولین لحظات حمله رژیم صهیونیستی و آمریکا به کشورمان به فیض رفیع شهادت نائل آمد.

روایت همسر یک قهرمان شهید از لحظات وداع

انتهای پیام