دور برم را دقیق نگاه میکنم تا بتونم خوب نگارش کنم، اغلب خانوادگی هستند، حتی در برخی ماشینها بیش از ۶ نفر به سختی و فشرده نشستهاند ولی با روی خندان و پرانرژی.
از ماشین برای دقایقی پیاده میشوم تا خوراکیهایی که برای بچهها آوردهام بین آنها تقسیم کنم، پسر بچهای حدود ۵ ساله که در آغوش پدربزرگش نشسته وقتی خوراکی را به او میدهم با خوشحالی با آن صدای بچگانه شعار میدهد «خامنهای جوان شد، خاک تو سر ترامپ شد» بعد میخندد و میگوید «خاله کیف کردی؟!»
جلوتر از شیشههای یک پراید چندین دختر خردسال بیرون آمدهاند و پرچمهای خود را تکان میدهند و با ریتم مداحی بلند میخوانند «بزن که خوووب میزنی»
نگاهم به ماشین کناری میافتد؛ خانوادهای دو نفره و نصفی در ماشین هستند یک نوزاد که به نظرم ممکن است زیر یک ماه باشد در آغوش دارند.
چقدر امشب نیسان و وانت میبینم که یا به آنها باندهای بزرگ وصل کردهاند یا تعداد زیادی خانم و آقا در قسمت باربر ماشین ایستادهاند و پرچم میچرخانند؛ دستانم که از سرما بیحس شده را بهم میفشارم و با میگویم «در این سرما امیدوارم سرما نخورند» و باز با خودم میگویم «همین زنان و دختران در شرایط عادی اصلا چنین کاری نمیکنند.»
در دو طرف خیابان هم جمعیت پیاده را میبینی که پلاکارد و پرچم به دست زن و بچه، پیر و جوان ایستادهاند و شعار میدهند و آن مشت گره کرده را به نشانه پیروزی بالا بردهاند.
من خبرنگارم و در راهپیماییها و اجتماعات زیادی حضور داشتهامُ، خبر تهیه کردهام و باید قسم بخورم تا به امروز هیچگاه چنین حماسهای ندیدهام و این حجم از پرچم میهن عزیزم را در هیچ اجتماعی مشاهده نکردهام و چقدر جلوهگری میکند در سیاهی شب و نورهای کم این سه رنگ دلنشین.
مصاحبهام را از ماشینسواران آغاز میکنم، سراغ پیرمردی میروم که باید ۷۰ سال داشته باشد و دخترکی حدود یک ساله را بغل دارد که انگار نوهاش باشد و با ذوق پرچمش را تکان میدهد.
متولد ۱۳۳۷ است و برایم از آرزوی جنگ با اسرائیلش میگوید: من دوران طاغوت، انقلاب و جنگ ۸ ساله را دیدهام؛ هیچگاه مانند امروز دلم شاد نبوده است، هربار که در قاب تلویزیون خبر شهادت و بمباران کودکان غزه و فلسطین را میدیدم از خدا میخواستم هرچه سریعتر تقاص خون این بیگناهان را بگیرد، امروز بیش از هرچیز دیگری از سپاه و ارتشمان متشکرم که انتقام این مردم مظلوم را میگیرد.
از جنگ رمضان میگوید: امروز ایران ما، مانند دفاع مقدس ۸ ساله نوپا و بدون تجهیزات نیست، شهرهای موشکی فراوان و موشکهای قوی و خاصی داریم که حتی صدا و نورهای عبورشان هم ترس بر دل دشمن میاندازد؛ افتخار میکنم در این زمان در این کشور زندگی میکنم؛ شاید توان جسمیام کم شده باشد اما حداقل میتوانم با حضورم با خانواده، دلگرمی به بچههایی بدهم که به امید ما، پای لانچرها نشستهاند و منتظر شهادت خود هستند.
ماشیناش میخواهد حرکت کند، نامش را میپرسم میگوید: بنویس کربلایی حسین، من در زمان صدام ملعون کربلا رفتهام و دیگر قسمتم نشده اما هنوز به این عنوان افتخار میکنم.
کربلایی حسین را با لبخند بدرقه میکنم و سوار ماشین میشوم تا ادامه مصاحبه را در میدان آرامگاه ادامه بدهم آنجا که شور و شعف خاصی احساس میکنی از جنس همایش اربعین است انگار.
جمعیت متراکم و فشرده، پرچمهای فراوان، ایستگاههای صلواتی، زنان و بچههای بسیار، صدای مداحیهای مختلف و حماسی، انگار که در مسیر مشایه در حال سفر هستی...
گویا آدمی در لحظهای افتخار میکند که با این بزرگ زنان و مردان هم عصر است.
آنقدر جلوهها زیبا هستند که قلم به دست ماندهام کدام را یادداشت کنم تا به آن بپردازم، از ماکتهای دستساز یا از آن بچههای که وسط خیابان در سرمایی که گاه به زیر صفر میرسد، ایستادهاند و شعار میدهند؟ اصلا قلمی میتواند این حماسه را شرح دهد؟
در گوشهای از ابتدای پیادهراه بوعلی، عدهای از حافظان امنیتِ بسیجی ایستادهاند و تعدادی از بانوان به آنها شاخه گل تقدیم میکنند و مردم هم به هر صورت قدردانیشان را نشان میدهند؛ ذهن سیالم میرود دی ماه سال گذشته، آنجا که به پیکر این مظلومان سنگ میخورد و نصیبشان توهین و دشنام میشد؟! به راستی مردمان ما آن فواحش نبودند؛ بلکه این بزرگوارانی هستند که تا سپیدهدم کنار این بسیجیان از کشورشان کیاست و نگهداری میکنند.
به سراغ آن خانمی میروم که دسته گل بزرگی از شاخههای رز قرمز دارد، میپرسم از علت تهیه گلها؟! میگوید: در زمان کودتای دی ماه قلبمان آزرده میشد از این همه بیمهری و ناسپاسی که به نیروهای امنیتی و نظامی کشورمان میشد؛ امروز به جبران آن روزهای تلخ، برایشان گل آوردیم تا از آنها دلجویی شود.
اخمش را در هم میکشد و میگوید: نمیدانم درست است بگویم یا نه؟ واقعیت به نظرم اگر همان روزهای اول اغتشاشات، اینگونه به میدان آمده بودیم؛ شاید آن همه شهید و کشته نمیدادیم و امروز داغدار رهبرمان هم نبودیم؟! البته این استنباط شخصی من است.
از من خداحافظی میکند و میرود و من عجیب درگیر جملات آخرش هستم؟! به راستی که حضور مردم میتواند یک سرنوشت را تغییر دهد؟!
جلوتر میروم پسر نوجوانی در وسط خیابان پلاکارد دست نویس در دست دارد، سنش را پرسیدم ۱۴ ساله؛ از ساعت ۸ شب است با دوستان و خانوادههایشان آمده و باکی از بمباران دشمن و شهادت ندارد، میگوید: سردار موسوی گفته است خیابان با ما، میدان با شما؛ اگر امروز تا نیمههای شب در خیابان بیدار نمانیم، ممکن است روزی با لگد چکمه دشمنان از خواب بیدار شویم.
از آرزوی شهادتش میگوید: همانطور که رهبر شهیدمان گفته است «ما به سوی میدان جنگ پرواز میکنیم» و باکی نداریم از شهادت و اگر به این سعادت دست پیدا کنم به رهبرم ملحق خواهم شد.
جلوتر آقای جوانی برای مردم قرآن میگیرد، با خواهش میخواهم وقتش چند ثانیه را به من اختصاص بدهد، همانطور که قرآناش را بالای سر مردم گرفته و برای آنها دعا میکند، با صدای خشدارش، میگوید: ان شاءالله خدا پشت و پناه این مردم و این جوانان باشد، دشمن را ذلیل و دل رهبرمان را شاد کردهاند؛ ان شاءالله انتقام خون رهبر شهیدمان را از آن کودککشان بگیریم.
در حین تشکر از او، مسیرم را عوض میکنم و یادم میآید از هیچ یک از سوژههایم عکس نگرفتهام، گوشی بلند میکنم تا از آن آقا عکسی بگیرم که صدای نافذ خانمی متوقفم میکند: خانم برای چی از مردم عکس میگیرید؟ میخواید بفرستید برای رسانههای معاند، شناساییشون کنند؟!
کارت خبرنگاریام را نشانش میدهم، با لبخند عذرخواهی میکند و در جبران با من لحظهای صحبت میکند، چهار فرزند دارد و تحصیلات تکمیلی دارد، از شب اول که جمعیت یک دهم این تعداد نبود با فرزندانش که در وسط خیابان پرچم تکان میدهند، آمده است و میگوید: شبهای اول این حجم از شور نبود، اما از شهادت حضرت آقا، مردم دیگر قابل کنترل نبودند و یک صدا فریاد انتقام سر میدادند، واقعاً خون رهبر در مردم جوشید و کاسههای صبرمان را لبریز کرد؛ امروز فقط میخواهیم قاتلان رهبرمان و آن دخترکان مظلوم میناب به سزای اعمالشان برسند، اصلا کدام وجدان بیداری میتواند این جنایات را ببیند و سکوت کند.
از علت این حماسه میگوید: اگر میبینید مردم در شرایط جنگی در کل کشور به خیابانها آمدهاند از سر بی فکری نیست، بلکه از بصیرت است؛ میدانند امروز خیابانها همان تنگه احدِ زمان پیامبر هستند و اگر رها شوند کشور از دست خواهد رفت؛ پس جانشان و زندگیشان را کف دست گذاشتهاند و شب خود را در خیابانها سپری میکنند.
میروم جلوی مخابرات همدان، آنجا که جمعیت متراکمتر است، در دست دختری عکس چند شهید آشنا را میبینم، یادم آمد از شهدای ابتدای جنگ رمضان هستند، دختران نوجوان شهید رسول محمدی در ابتدای صف جمعیت ایستادهاند، آنچه از بیان استواریشان مشخص بود، مرا عجیب یاد کلام حضرت زینب میانداخت که «ما رَاَیْتُ اِلاّ جَمیلا»، در این شبانههای همدانیها در وسط جنگ، جز زیبایی و احترام چیزی دیده نمیشد.
به جمعیت دوباره نگاه میکنم، به شعارهای از ته دلشان گوش میدهم، چقدر مصمم، چقدر با شکوه، چقدر محکم، صدای رهبر شهید انقلاب رضواناللهعلیه در گوشم منعکس میشود؛ «چنانچه حادثهای برای کشور پیش بیاید، خدای متعال این مردم را مبعوث خواهد کرد برای مقابلهی با حوادث، و کار را مردم تمام خواهند کرد.» و چه زیبا این مردم بعثت خود را در نظر جهانیان به نمایش گذاشتهاند، باید حاج محمود کریمی بار دیگر «ای ایران» بخواند.
انتهای پیام
