آرزو سلخوری، دانشجوی دکتری ارتباطات طی یادداشتی که در اختیار ایسنا قزوین قرار داده، نوشته است: «در میان بخشهای مختلف این پیام، توصیه مرتبط با نحوه مواجهه با رسانهها، از منظر علوم ارتباطات سیاسی و مطالعات جنگ شناختی، واجد اهمیت ویژهای است؛ زیرا مستقیماً به مسئله «تولید و کنترل ادراک اجتماعی» در شرایط بحران میپردازد.
«مراقبت از گوشهایمان که پنجره مغز و قلب است در مقابل رسانههای تحت حمایت دشمن یا همسوی با ایشان امری لازم است. مسلماً آن رسانهها خیرخواه کشور و ملت ایران نیستند و این معنا بارها ثابت شده است. بنابراین یا اساساً مواجهه و استفاده از آنها را ترک کنیم یا اقلاً با سوء ظن فراوان با هر چیزی که ارائه میدهند برخورد کنیم.»
این گزاره را نمیتوان صرفاً یک توصیه اخلاقی درباره مصرف رسانهای تلقی کرد. مسئله در اینجا به سطحی ساختاریتر مربوط است: بازتعریف رابطه میان رسانه، قدرت و ادراک عمومی در شرایط جنگ شناختی. در این سطح، رسانه نه یک ابزار خنثی اطلاعرسانی، بلکه یک «بازیگر فعال در تولید واقعیت اجتماعی» است.
در ادبیات کلاسیک ارتباطات، فرض بر این بود که پیام رسانهای از فرستنده به گیرنده منتقل میشود و اثر آن قابل اندازهگیری و مستقیم است. اما در رویکردهای معاصر، بهویژه در نظریههای جنگ نرم، رسانه بخشی از معماری قدرت محسوب میشود که از طریق تولید معنا، تنظیم اولویتهای ذهنی (agenda-setting) و چارچوببندی (framing)، ادراک مخاطب را سازماندهی میکند.
در این چارچوب، استعاره «گوش بهعنوان پنجره مغز و قلب» به یک نکته کلیدی اشاره دارد: ادراک انسانی حاصل ورود منفرد یک پیام نیست، بلکه نتیجه انباشت نظاممند پیامها در طول زمان است. رسانهها از طریق تکرار، انتخاب گزینشی واقعیت و برجستهسازی برخی عناصر و حذف برخی دیگر، نقشه شناختی مخاطب را بازسازی میکنند.
از این منظر، هشدار نسبت به رسانههای «همسو یا تحت حمایت دشمن» را باید در سطح «اقتصاد سیاسی تولید معنا» تحلیل کرد. این رسانهها معمولاً از الگوهای مشخصی بهره میبرند: تقطیع واقعیت از زمینه تاریخی، برجستهسازی بحرانها، تولید احساس ناامنی پایدار، و القای ناتوانی ساختاری.
خروجی این فرآیند، شکلگیری نوعی «واقعیت بازنماییشده» است که اگرچه ممکن است ظاهراً مستند باشد، اما در سطح ساختاری، جهتدار و مهندسیشده عمل میکند.
در ادبیات انتقادی ارتباطات، این وضعیت با مفهوم «هژمونی گفتمانی» توضیح داده میشود؛ جایی که سلطه نه از طریق اجبار مستقیم، بلکه از طریق تثبیت چارچوبهای معنایی اعمال میشود. در چنین شرایطی، مخاطب در صورت فقدان سواد رسانهای فعال، بهتدریج روایت مسلط را بهعنوان واقعیت طبیعی و بدیهی میپذیرد، حتی اگر این روایت با تجربه زیسته یا دادههای مستقل در تعارض باشد.
نکته محوری در این پیام، ارائه دو سطح مواجهه است: یا قطع ارتباط، یا مواجهه همراه با «سوءظن معرفتی». این دوگانه را باید در بستر «جنگ شناختی» فهم کرد؛ جنگی که در آن هدف اصلی نه تصرف جغرافیا یا منابع، بلکه تصرف ادراک، تضعیف اعتماد اجتماعی و فرسایش توان تصمیمگیری جمعی است. در چنین فضایی، انباشت اطلاعات متناقض، مخاطب را در وضعیت تعلیق شناختی قرار میدهد و امکان شکلگیری داوری پایدار را کاهش میدهد.
در این سطح، سواد رسانهای از یک مهارت فردی به یک ضرورت راهبردی ارتقا مییابد. سواد رسانهای دیگر صرفاً توانایی تشخیص خبر جعلی نیست، بلکه توانایی تحلیل «منطق تولید پیام» است: اینکه چه کسی پیام را تولید کرده، در چه ساختار قدرتی، با چه هدفی، و برای فعالسازی کدام سازوکارهای احساسی یا اجتماعی.
در جمعبندی میتوان گفت این پیام، رسانه را از سطح ابزار ارتباطی به سطح «میدان نبرد ادراک» ارتقا میدهد. در این میدان، مسئله اصلی دسترسی به اطلاعات بیشتر نیست، بلکه توانایی مقاومت در برابر مهندسی ادراک و حفظ استقلال شناختی است. در نهایت، آنچه در چنین شرایطی اهمیت دارد، نه صرفاً مصرف آگاهانه رسانه، بلکه شکلگیری نوعی «خودآگاهی انتقادی پایدار» در برابر جریانهای تولید معناست.»
انتهای پیام
