• دوشنبه / ۷ اردیبهشت ۱۴۰۵ / ۰۸:۳۹
  • دسته‌بندی: اصفهان
  • کد مطلب: 1405020703489

اصفهان؛ شهری که هر آجرش نفس می‌کشد و هر کوچه‌اش قصه می‌گوید 

اصفهان؛ شهری که هر آجرش نفس می‌کشد و هر کوچه‌اش قصه می‌گوید 

ایسنا/اصفهان اصفهان شهری است که در آن تاریخ، هنر و زندگی روزمره در هم تنیده‌اند؛ جایی که از شکوه کاشی‌های فیروزه‌ای تا موسیقی بازارهای قدیمی و طعم غذاهای سنتی، همه چیز در هماهنگی‌ای دلنشین، شهری زنده و شاعرانه را پیش چشم رهگذران می‌نشاند. 

از دل کوچه‌های باریک و پیچ‌درپیچ اصفهان، همان جا که دیوارهای کاه‌گلی هنوز بوی آفتاب کهنه را در خود دارند و صدای اذان از گنبدهای فیروزه‌ای مثل موجی آهسته بر سنگ‌فرش‌ها می‌لغزد، سفر ما به تاریخ آغاز می‌شود. در این کوچه‌ها، هر پیچ مثل ورق‌زدن صفحه‌ای از کتابی قدیمی است؛ کتابی که حاشیه‌هایش با سایه‌روشن چنارهای کهن‌سال آغشته شده و حروفش با شرشر آب جوی‌ها و مادی‌هایش جان می‌گیرد. هنوز چند قدم برنداشته‌ای که شکوه آرام، اما نفس‌گیر چهل‌ستون از میان سبزی باغ سر برمی‌آورد؛ تالاری که ستون‌هایش مثل نگهبانان صبور زمان، انعکاس پادشاهان صفوی را در آیینه‌های هزار تکه نگاه می‌دارند. 

راه را که ادامه می‌دهی، تنوعی باشکوه از عمارت‌ها پیش چشم‌هایت صف می‌کشند؛ تالار اشرف، همچون نگینی تراش‌خورده در دل عمارت‌های صفوی می‌درخشد. جُبه‌خانه باصلابت نظامی‌اش، رکیب‌خانه با خاطره اسب‌های تشریفاتی، تالار تیموری کهن با نقش‌های فرسوده، اما زنده و کمی آن‌سوتر میدان نقش‌جهان، میدانی که انگار خداوند هنگام آفرینشش لبخند زده است. در مرکز میدان، مسجد شیخ لطف‌الله مثل گوهری زنده در آفتاب می‌درخشد؛ کاشی‌های فیروزه‌ای‌اش، موج، موج نور را می‌بلعند و دوباره با ظرافتی رویایی پس می‌دهند. گنبدش در نسیم صبحگاهی لرزشی سبک دارد؛ لرزشی که شبیه نفس‌کشیدن تاریخی زنده است.

قدم که در بازارهای اصفهان می‌گذاری، صداها جان می‌گیرند و رنگ‌ها معنا پیدا می‌کنند. ضرب چکش‌های مسگران، شبیه نبضی قدیمی، در فضای تودرتوی بازار می‌پیچد و آهن سرد را به زندگی گرم دعوت می‌کند. در حجره‌ای دیگر، قلم‌زنان با انگشتانی خسته ناپذیر داستان‌های اسطوره‌ای را روی فلز جاری می‌کنند. بوی پارچه کرباس در کارگاه‌های قلمکار، یادآور عطر خانه‌های مادربزرگ‌ها است؛ همان جا که مهرهای چوبی با نقش گل و بته‌جقه در آغوش رنگ‌های گیاهی فرومی‌روند و تکرار هر ضربه، روایتی تازه بر پارچه می‌نشاند. 

کمی جلوتر، استاد میناکار روی جام مسین، آبی آسمان را بوم می‌کند؛ انگار آسمان تکه‌ای از خودش را در دست او رها کرده باشد. صدای سوهان ریز خاتم‌کاران از پشت درهای نیمه‌باز به گوش می‌رسد؛ مردمانی با دقتی از جنس صبر که از ریز چوب‌های رنگارنگ، جهانی موزاییکی می‌سازند. در بازار رفو، رفوگران روی زخم‌های قالی خم می‌شوند و تاروپود خاطره‌ها را بند می‌زنند. در ویترین‌ها، زیورآلات نقره و فیروزه با درخششی خیره‌کننده، مانند ستارگان کوچک در شب بازار، چشم‌ها را می‌ربایند. 

در پیچ‌وخم این خیابان‌های هزار رنگ، فیروزه، رنگی نیست؛ روح جاری‌شده شهر است. بوی بریان داغ و دیزی خوش‌طعم مانند دعوتی وسوسه‌کننده فضا را پر می‌کند. گوشه‌ای دیگر ظرف‌های تزیین شده خورش ماست زعفرانی چشم را خیره می‌سازد. کمی جلوتر، دوغ و گوشفیل سنتی در لیوان‌های شیشه‌ای مانند خاطره‌ای شیرین منتظر هستند تا خستگی رهگذران را ببرند. در دکان کوچکی، مردی دیگ قیمه‌ریزه نخودچی و حلیم‌بادمجان را آرام هم می‌زند؛ غذایی که مزه‌اش انگار سایه‌ای از سادگی و مهمان‌نوازی مردم اصفهان را با خود حمل می‌کند. 

راه که به‌سوی چهارباغ می‌پیچد، انگار وارد شعری پر از گل می‌شوی. در اردیبهشت، چهارباغ جشن کوچکی از زندگی برپا می‌کند؛ بوی شکوفه‌ها در هوا پاشیده است، هتل عباسی، همچون تابلویی زنده از زیبایی‌های ایران‌زمین، با باغ‌های سرسبز و معماری اصیلش، میهمانان را به ضیافت نگاه دعوت می‌کند. مدرسه چهارباغ، گنجینه‌ای از فیروزه‌های آسمانی است که گویی زمین را به پیوند با ملکوت هنر اصفهان فرامی‌خواند. 

زاینده‌رود، چون پیر دانایی در بسترخاموش خود آرمیده است و قصه‌های هزارساله حیات را در خوابی عمیق زمزمه می‌کند. در کنار او، سی‌وسه پل همچون ردیفی از فرشتگان سنگی، قامت افراشته‌اند؛ هر قوسشان، دعایی برای بازگشت آب و شکوه گذشته و پل خواجو، چون نگینی درخشان بر انگشتری زمان، با صلابتی بی‌مانند، قامت برافراشته و هر چشمه‌سارش، آینه‌ای است که شکوه ازدست‌رفته و امید بازگشت آب را در خود منعکس می‌کند. این پل‌ها، تجسم استواری و زیبایی ابدی در قلب اصفهان هستند. 

اینجا اصفهان است؛ شهری که معماری‌اش صدای موسیقی است، صنایع‌دستی‌اش رنگ را زنده می‌کند، خیابان‌هایش عطر طعم‌های اصیل را در خود می‌پیچاند و مردمش تاریخ را با رفتار، با هنر و با زندگی‌شان ادامه می‌دهند. در هفته فرهنگی، این شهر دوباره آیینه‌ای می‌شود برای دیدن خودش؛ خود بی‌انتها، خود جاودانه، خود باشکوه و لطیفش.

چهارباغ امروز با پیاده‌روهایی شلوغ و نورهای نئون نفس تازه می‌کند، اما زیر همین هیاهو، رد نسل‌هایی مانده که روزگاری سایه‌سار چنارهایش را خانه خود می‌دانستند. چهارباغ نو شده، اما آدم‌هایی میان این تغییر جامانده‌اند؛ مانند یادداشت‌های قدیمی در حاشیه دفتر شهری که دیگرکسی با دقت ورق نمی‌زند. 

اصفهان؛ شهری که هر آجرش نفس می‌کشد و هر کوچه‌اش قصه می‌گوید 

کتاب‌فروش کمند؛ مردی که هنوز خیابان را از روی جلد کتاب می‌خواند 

حسین صمصام‌شریعت، از کتاب‌فروشان قدیمی اصفهان به ایسنا اظهار می‌کند: بیش از ۵۰ سال است کتاب‌فروش هستم، عاشق بوی کاغذم، سال‌ها تجربه در این زمینه کسب کردم اگر کسی امروز وارد کتاب‌فروشی من شود و به این سکوت و خلوتی نگاه کند، باور نمی‌کند همین‌جا روزی محل رفت‌وآمد نویسنده‌ها، شاعرها و دانشجوهایی بود که مغازه به مغازه دنبال کتاب موردنظرشان می‌آمدند و قفسه کتاب‌ها را زیرورو می‌کردند. 

وی می‌افزاید: چهارباغ و خیابان آمادگاه آن زمان، به‌نوعی حاشیه زنده کتاب‌ها بود؛ مردم قبل از اینکه در خیابان راه بروند، در متن‌ها قدم می‌زدند. ماشین‌ها در رفت‌وآمد بودند، اما هیچ‌وقت مزاحم نبودند؛ بیشتر شبیه رودخانه‌ای بودند که دور این جزیره‌های فرهنگی در مجتمع آمادگاه و چهارباغ می‌چرخیدند. 

این کتاب‌فروش قدیمی بیان می‌کند: وقتی چهارباغ پیاده‌راه شد، در ظاهر همه چیز شکیل‌تر شد؛ سنگ‌فرش‌ها مرتب، نیمکت‌ها تمیز، درخت‌ها نفس‌دارتر، اما چیزی که آرام، آرام از بین رفت، مکث‌های مردم بود. قبلاً مشتری‌های کتاب، ماشین را گوشه‌ای پارک می‌کردند، به داخل مغازه می‌آمدند، بحث می‌کردند، نظر می‌خواستند، می‌نشستند و بعد با دو سه جلد کتاب بیرون می‌رفتند. حالا بیشتر رهگذرها از پشت شیشه فقط کتاب‌ها را می‌بینند و رد می‌شوند؛ چهارباغ و آمادگاه از خیابان‌های انتخاب، تبدیل شده‌اند به راهروی تماشا. 

صمصام‌شریعت تأکید می‌کند: دهه ۴۰ و ۵۰، عصر طلایی بحث‌های دم در کتاب‌فروشی بود. گاهی مشتری‌ها بعد از دیدن یک تئاتر از ارحام صدر، اینجا جمع می‌شدند و ساعت‌ها درباره دیالوگ‌ها و بازیگران حرف می‌زدند و بعد از دل همان بحث‌ها، گفت‌وگوهای طنز شکل می‌گرفت. امروز البته جوان‌ها سراغ کتاب می‌آیند، اما بیشتر دنبال چیزهایی هستند که در شبکه‌های اجتماعی مد شده است؛ کمتر پیش می‌آید کسی با عطش کشف، قفسه‌ها را بگردد. حس می‌کنم مردم هنوز به کتاب نیاز دارند، اما بلد نیستند چطور دوباره به آن نزدیک شوند. 

وی خاطرنشان می‌کند: با همه این تغییرها، درب کتاب‌فروش کمند را همیشه باز نگه داشته‌ام، چون باور دارم چهارباغ یک روزی از این حالت کارت‌پستالی صرف بیرون می‌آید. این پیاده‌راه اگر قرار است ماندگار شود، باید برای فرهنگ جا باز کند، نه فقط برای قدم‌زدن و تماشا. تا آن روز، من اینجا می‌مانم؛ شبیه فانوسی کنار رودخانه‌ای که مسیرش عوض شده، اما هنوز امید دارد قایقی از دور پیدا شود. 

صدای قیچی که با بوق ماشین‌ها موسیقی می‌ساخت 

علی جابری، یک خیاط قدیمی در چهارباغ درباره حال‌وهوای قدیم اصفهان و چهارباغ نیز اظهار می‌کند: کارگاه خیاطی من یک زمانی بالکنش مشرف به چهارباغ بود؛ پنجره که باز می‌شد، هم رفت‌وآمد ماشین‌ها را می‌دیدم، هم قیچی‌ام روی پارچه‌ها همان ضرباهنگ خیابان را دنبال می‌کرد. مشتری‌ها اغلب از میان همان رهگذران بودند؛ وقتی از سینما مایاک بیرون می‌آمدند، مدل کت هنرپیشه فیلم را نشان داده و می‌گفتند؛ چیزی شبیه این برای ما بدوز. خیابان برای ما فقط مسیر دسترسی نبود، آلبوم زنده مد و رفتار مردم بود. 

وی می‌افزاید: حالا که چهارباغ تغییر کرده، رفت‌وآمد عوض شده است. آدم‌ها بیشتر در حال عبور و ثبت تصویر خودشان هستند تا دقت به جزئیات اطراف. قبل‌تر، مشتری لباس برای یک مناسبت مشخص سراغم می‌آمد؛ جشن، تئاتر و دیدار مهم. برای هر دکمه و چین آستین توضیح داشت. امروز بیشتر، سر و کارم با سفارش‌های ساده و یک‌بارمصرف است؛ لباس‌هایی که بیشتر قرار است در چند عکس دیده شوند تا در چند خاطره مهمانی تکرار شوند. 

این خیاط قدیمی بیان می‌کند: آن زمان که پارچه‌ها از تهران و بعضی وقت‌ها از خارج می‌رسید، من ساعت‌ها ژورنال‌ها را ورق می‌زدم تا ببینم کدام مدل با حال‌وهوای مردم اصفهان جور درمی‌آید. آن‌قدر شخصیت‌ها فرق داشت که مجبور بودیم برای هر سلیقه جدا طراحی کنیم؛ نمی‌شد هر مد آماده‌ای را به تن آن‌ها بپوشانیم، اما حالا طرح‌ها بیشتر دیکته‌شده‌اند؛ از صفحات مجازی می‌آیند، نه از نگاه‌کردن به آدم‌ها و محیط اطراف. 

جابری ادامه می‌دهد: با وجود همه این تفاوت‌ها، هر بار که در کارگاه را باز می‌کنم و صدای قدم‌ها روی سنگ‌فرش‌ها را می‌شنوم، یاد همان روزها می‌افتم که بوق ماشین‌ها و خنده آدم‌ها با هم قاطی می‌شد. شاید خیابان دیگر ماشین‌رو نباشد، اما اگر روزی مردم دوباره بخواهند برای یک لباس، خیاطی انتخاب کنند، من هنوز اینجا هستم؛ کنار چهارباغی که در ذهنم همیشه در حال حرکت است، حتی اگر در واقعیت آرام و پیاده‌رو شده باشد و من پیر و فرتوت باشم، اما هنوز هم هستم، این جا در گوشه‌ای از چهارباغ دوست‌داشتنی و در میان ژورنال‌های قدمی و طاق پارچه‌ها. 

اصفهان؛ شهری که هر آجرش نفس می‌کشد و هر کوچه‌اش قصه می‌گوید 

مردی که تیترها را بلندتر از بوق‌ها فریاد می‌زد 

حسین کاغذگران، روزنامه‌فروش کیوسک قدیمی چهارباغ اظهار می‌کند: من سال‌ها خبر را با صدای خودم در این خیابان فریاد می‌زدم؛ «کیهان، اطلاعات، زن روز، خبرهای تازه!» و ماشین‌ها یکی‌یکی کنار دکه ترمز می‌کردند. راننده‌ها شیشه را پایین می‌کشیدند، تیتر اول را می‌پرسیدند و گاهی همان جا بحثی داغ می‌شد. دکه من، فقط محل فروش روزنامه نبود؛ گوشه‌ای بود که شهر، رویدادهای خودش را برای خودش بلند می‌خواند. 

وی می‌افزاید: امروز، وقتی به پیاده‌راه شدن چهارباغ نگاه می‌کنم، اولین چیزی که حس می‌کنم کم شده، هیجان کشف خبر است. آدم‌ها حالا با یک لمس صفحه گوشی، از همه چیز باخبر می‌شوند، اما نگاهشان لحظه‌ای هم روی کاغذ نمی‌ماند. قبلاً جوان‌ها صبح زود می‌آمدند، ستون ثابت نویسنده محبوب‌شان را می‌خواندند، گوشه دکه می‌ایستادند و درباره‌اش صحبت می‌کردند. حالا بیشتر، سرها پایین است، در صفحه‌های کوچک، با ردی از انگشت‌ها بر روی صفحه گوشی. 

این روزنامه‌فروش قدیمی بیان می‌کند: من دورانی را به چشم دیده‌ام که اگر در سینما شهرفرنگ فیلم مهمی اکران می‌شد، فردایش شلوغ‌ترین روز دکه بود؛ همه دنبال نقدها، خبرها و عکس‌های هنرپیشه‌ها بودند. سالن تئاتر مولن‌روژ که تئاترهای ارحام صدر اجرا می‌شد، هم همین‌طور بود جلوی دکه من محل پخش دیالوگ‌های تئاتر ارحام صدر و استاد فرهمند بود، بخش فرهنگی روزنامه‌ها بهانه‌ای بود برای ادامه‌دادن گفت‌وگوهایی که شب قبل در سالن نمایش شروع شده بود. امروز فرهنگ بیشتر تکه‌تکه مصرف می‌شود؛ خبر جدا، تصویر جدا، تحلیل جدا. آن پیوستگی نرم روزگار کاغذ، سخت تکرار می‌شود. 

کاغذگران ادامه می‌دهد: وقتی چهارباغ تغییر داده شد، فکر می‌کردم شاید مردم فرصت بیشتری برای ایستادن کنار دکه پیدا کنند، اما فهمیدم شتاب فقط در حرکت ماشین‌ها نبود، در ذهن‌ها هم هست. با این حال، هنوز دکه را سرپا نگه داشته‌ام. گاهی دانشجوی جوانی می‌آید و می‌گوید برای اولین‌بار است روزنامه کاغذی می‌خرد؛ همان لحظه، برای من خیابان زنده می‌شود. شاید خبرها دیگر از اینجا شروع نشوند، اما تا وقتی حتی یک نفر بخواهد خبر را روی صفحه کاغذ بخواند، من کیوسک روزنامه‌فروشی را نمی‌بندم. 

وقتی ویترین‌ها با ژورنال‌های ایتالیایی رنگ می‌گرفت 

امیرذوفن، مالک یک فروشگاه لباس در میدان انقلاب اصفهان نیز اظهار می‌کند: از ۵۵ سال پیش تاکنون مالک این فروشگاه هستم و چهارباغ را در هر چهارفصل دیدم، اینجا نبض شهر است. روزگاری کسی می‌خواست بداند آخرین مد دنیا چه شکلی است به این مغازه می‌آمد، از جلوی ویترین مغازه ما رد می‌شدند. لباس‌هایی که از روی ژورنال‌های ایتالیایی سفارش می‌دادیم، قبل از اینکه در مجلات مد دیده شوند، روی تن مشتری‌ها ظاهر می‌شدند. خیابان ماشین‌رو بود، جای پارک ماشین به‌سختی گیر می‌آمد، اما سرعت عبور پایین بود؛ مردم فرصت داشتند بایستند، نگاه کنند، مقایسه کنند و در ذهنشان رؤیا ببافند. 

وی می‌افزاید: حالا چهارباغ با سنگ‌فرش و نیمکت و روشنایی شبانه‌اش، بیشتر شبیه صحنه‌ای شده که مردم روی آن نقش خودشان را بازی می‌کنند. لباس‌ها امروز کمتر قصه دارند؛ بیشتر لوگو دارند و رسمی شدند. قبلاً مشتری می‌گفت؛ این کت را برای کنسرت، برای مهمانی یا برای شب تئاتر می‌خواهم و ما با او درباره جنس پارچه، فرم یقه و حتی رنگ کفش هماهنگ، صحبت می‌کردیم. امروز اغلب سؤال اول این است که این مدل در اینستاگرام هم مد شده، چه قیمت است؟ و در نهایت اخم می‌کنند و می‌گویند، بسیار گران است. 

این فروشنده قدیمی بیان می‌کند: من تغییر خیابان از شلوغی ماشین‌ها تا سکوت نسبی پیاده‌راه را در ویترین دیده‌ام. در دوره ماشین‌رو، شیشه ویترین آینه‌ای بود که زندگی واقعی را منعکس می‌کرد؛ چهره‌ها خیس باران، دست‌ها پر از کیسه خرید بود، بچه‌هایی که بینی‌شان را به شیشه می‌چسباندند و شکلک در می‌آوردند. حالا بیشتر دوربین گوشی‌ها روبه‌روی ویترین است. تصویر لباس‌ها را می‌گیرند، اما معلوم نیست در خاطر هم می‌مانند یا فقط در حافظه دستگاه‌ها است. 

ذوفن ادامه می‌دهد: با این‌همه، هنوز وقتی پارچه‌ای با طرح تازه از ایتالیا می‌رسد، همان شوق سال‌های دور سراغ من می‌آید. شاید این خیابان‌های قدیمی دیگر شور سابق را نداشته باشند، اما من هر بار که لباس تازه‌ای تن مانکن می‌کنم، خیال می‌کنم چهارباغ هنوز توانایی غافل‌گیرکردن آدم‌ها را دارد. تا وقتی حتی یک رهگذر، به‌جای فقط عکس‌گرفتن، چند ثانیه بیشتر به ویترین خیره شود، من باور می‌کنم این خیابان هنوز می‌تواند رؤیا بپوشد. 

اصفهان؛ شهری که هر آجرش نفس می‌کشد و هر کوچه‌اش قصه می‌گوید 

اصفهان، شهر ابداع و حکمت؛ نگاهی به میراث شیخ بهایی و روح اصفهان‌پژوهی

رضوان‌ پورعصار، اصفهان‌پژوه، استاد زبان‌شناسی دانشگاه و معاون پژوهشی سابق مرکز اصفهان‌شناسی و خانه ملل اصفهان به ایسنا اظهار می‌کند: اصفهان، پیش از آنکه صرفاً یک شهر تاریخی و توریستی باشد، همواره کانون نوآوری، خلاقیت و تعامل میان فرهنگ‌های مختلف بوده است. این شهر در طول تاریخ، به‌ویژه در دوران صفویه، به‌مثابه آزمایشگاهی عظیم برای اجرای ایده‌های نو در معماری، شهرسازی، علوم مهندسی، و حتی عرفان و فلسفه عمل کرده است. 

وی می‌افزاید: شخصیت چندوجهی شیخ بهایی، نمونه بارز روح حاکم بر اصفهان در آن دوران است. شیخ بهایی تنها یک عالم دینی و فقیه نبود، بلکه مهندسی خلاق، ریاضی‌دان برجسته، منجمی زبردست و شاعری توانا بود. این تلفیق دانش‌های ظاهری و باطنی، علمی و عملی در اصفهان صفوی امری رایج بود و شیخ بهایی اوج این جریان فکری و عملی را نمایندگی می‌کرد. 

این اصفهان‌پژوه و استاد دانشگاه بیان می‌کند: شاهکارهای مهندسی شیخ بهایی مانند تقسیم آب زاینده‌رود، طراحی نظام آبیاری کارآمد برای اراضی و حتی ساخت حمام شیخ بهایی با سیستم گرمایش منحصربه‌فردش، تنها جنبه‌های فنی نبوده، بلکه بیانگر نگاهی جامع به رفاه عمومی، عدالت اجتماعی در توزیع آب و هماهنگی با طبیعت بود. این رویکرد، از عناصر کلیدی در موفقیت و شکوفایی اصفهان تاریخی محسوب می‌شود. 

پورعصار ادامه می‌دهد: هفته نکوداشت اصفهان، فرصتی مغتنم است تا فراتر از زیبایی‌های ظاهری شهر، به عمق تاریخ پربار دانش و نوآوری آن بپردازیم. میراث شیخ بهایی و دیگر بزرگان، فقط متعلق به دوران صفویه نیست، بلکه آموزه‌هایی جهان محور برای حل مسائل امروز ما در زمینه‌هایی چون مدیریت منابع، توسعه پایدار، و تلفیق علم و فرهنگ در خود دارد. 

این استاد دانشگاه و اصفهان‌پژوه تأکید می‌کند: روح اصفهان پژوهی، فراتر از صرف تحقیق درباره بناهای تاریخی است. این روح، جستجوگری مداوم برای یافتن پیوندهای پنهان میان دانش، هنر، فرهنگ و زندگی روزمره مردم در طول قرن‌ها است. اصفهان پژوهان واقعی، در پی کشف منطق حاکم بر این پیوندها و چگونگی شکل‌گیری تمدن درخشان اصفهان هستند. 

پورعصار توضیح می‌دهد: مقایسه اصفهان امروز با اصفهان دوران شیخ بهایی، ما را با چالش‌ها و فرصت‌های کنونی نیز روبه‌رو می‌سازد. چگونه می‌توانیم روح نوآوری و تدبیر شیخ بهایی را در مدیریت شهری امروز بازتاب دهیم؟ چگونه می‌توانیم اصفهان را به همان کانون خلاقیت و تعامل علمی و فرهنگی گذشته تبدیل کنیم؟ 

وی خاطرنشان می‌کند: درک صحیح میراث شیخ بهایی، مستلزم نگاهی میان‌رشته‌ای است. نباید او را صرفاً در قاب یک شیخ یا یک مهندس دید، بلکه تلفیق حکمت نظری با نبوغ عملی، همان چیزی است که اصفهان را به این درجه از شکوه رسانده و درسی است برای جامعه امروز ما. 

این استاد دانشگاه اصفهان تأکید می‌کند: نباید از نقش مردم و فرهنگ زیست اصفهانی در این موفقیت‌ها غافل شد. همکاری مردم با حاکمان دانا، پذیرش ایده‌های نو و علاقه به زیبایی و نظم، از عواملی بود که پروژه‌های بزرگی چون تقسیم آب و احداث بناهای عظیم را ممکن ساخت. این روح مشارکت و زیبایی‌شناسی، میراثی گران‌بها است که باید پاس داشته شود. 

پورعصار تصریح می‌کند: هفته نکوداشت اصفهان و یاد روز شیخ بهایی، تلنگری است تا دوباره به ارزش‌های واقعی این شهر کهن و دانشمندان بزرگش بیندیشیم و بیاموزیم که چگونه می‌توان با تکیه بر دانش، هنر و روح همبستگی، آینده‌ای روشن‌تر، نه‌تنها برای اصفهان، بلکه برای تمام جامعه ساخت. 

وی ادامه می‌دهد: بناهای تاریخی اصفهان، صرفاً سازه‌هایی سنگی و گچی نیستند، بلکه بخش جدایی‌ناپذیر از زندگی روزمره مردمان این شهر در طول قرن‌ها بوده‌اند. میدان نقش‌جهان، نه‌تنها مکانی برای مراسم رسمی، بلکه محل گردهمایی مردم، تبادل کالا و فرهنگ بوده است. مساجد جامع، مکانی برای عبادت و تعلیم، همچنین فضایی برای تعاملات اجتماعی و فرهنگی به شمار می‌رفته‌اند. بازار اصفهان، شریان حیاتی شهر، محلی برای کسب‌وکار، معاشرت و حتی انتقال دانش و خبر و خیابان چهارباغ اصفهان، با باغ‌های فراوان، عمارات باشکوه و جوی‌های آب روان، نمادی از شکوه و تمدن اصفهان در دوران طلایی آن زمان بوده است. چهارباغ درگذشته محل تفریح، تفرج و رفت‌وآمد اشراف و مردم شهر و کاخ‌ها، مدارس و مساجد متعددی در اطراف آن بنا شده بود. این بناها، در تاروپود زندگی مردم تنیده شده بودند و هویت جمعی اصفهانیان را شکل می‌دادند.

این اصفهان‌پژوه تصریح می‌کند: در دوران رونق زاینده‌رود، آب‌وهوا و طبیعت اصفهان، نقش تعیین‌کننده‌ای در کیفیت زندگی ایفا می‌کرد. رودخانه پرآب، طراوت و شادابی را به شهر می‌بخشید، کشاورزی را رونق می‌داد و هوای مطبوعی را فراهم می‌کرد. وجود باغ‌ها و فضاهای سبز در کنار بناهای باشکوه، تصویری دل‌انگیز از شهری متوازن و هماهنگ با طبیعت ارائه می‌داد. در آن دوران، حتی وجود کارگاه‌های سنتی و صنایع‌دستی، نیز بخشی از چرخه اقتصادی و فرهنگی شهر بود که با طبیعت و منابع محلی در تعامل بود و تا حد زیادی به محیط‌زیست آسیب نمی‌رساند. 

پورعصار خاطرنشان می‌کند: تحولات سریع اجتماعی و اقتصادی در دهه‌های اخیر، چالش‌های زیست‌محیطی جدی را برای اصفهان به ارمغان آورده است. خشکسالی‌های پی‌درپی و کاهش شدید آب زاینده‌رود، حیات طبیعی و اقتصادی شهر را به مخاطره انداخته است. این پدیده، در کنار گسترش بی‌رویه شهرنشینی، افزایش جمعیت و توسعه صنایع آلاینده، منجر به آلودگی شدید هوا و تخریب تدریجی زیست‌بوم منطقه شده است. شهرسازی شتاب‌زده و گاه نامتوازن، بدون توجه کافی به زیرساخت‌های زیست‌محیطی و حفظ میراث طبیعی، باعث شده تا اصفهان، شهری که زمانی مظهر هماهنگی با طبیعت بود، امروز با بحران‌های جدی زیست‌محیطی دست‌وپنجه نرم کند. 

وی تأکید می‌کند: این چالش‌ها، نه‌تنها کیفیت زندگی مردم را تحت‌تأثیر قرار داده، بلکه هویت تاریخی و فرهنگی اصفهان را نیز تهدید می‌کند. وقتی رودخانه خشک می‌شود، باغ‌ها از بین می‌روند و هوا آلوده می‌شود، بخشی از روح اصفهان نیز رو به‌ زوال می‌رود. حفاظت از بناهای تاریخی بدون توجه به زیست‌بوم پیرامون آن‌ها، کاری ناقص است. ما نیازمند رویکردی جامع هستیم که در آن، هم میراث معماری و هم میراث طبیعی، با هم دیده شده و برای بقایشان برنامه‌ریزی شود. 

این اصفهان‌پژوه می‌گوید: نکوداشت اصفهان و یادبود بزرگانش، نباید صرفاً به برگزاری مراسم و سخنرانی محدود شود، بلکه باید تلنگری باشد برای بازاندیشی در رویکردهای مدیریتی و زیست‌محیطی ما. میراث شیخ بهایی، تنها در محاسبات ریاضی یا طرح‌های آبیاری تاریخی او خلاصه نمی‌شود؛ بلکه در فلسفه نگاه او به طبیعت، رفاه عمومی و ایجاد تعادل میان نیازهای انسان و توان طبیعت نهفته است. احیای اصفهان، مستلزم بازگرداندن روح این هماهنگی و تدبیر به شهرسازی، مدیریت منابع آبی و تلاش برای کاهش آلودگی است. 

پورعصار در پایان خاطرنشان می‌کند: اصفهان، شهری است که توانسته است در طول تاریخ، خود را بازآفرینی کند. این بار، نیز مسئولیت ما است که با الهام از حکمت گذشتگان و درک واقعیت‌های امروز، راهی برای عبور از این بحران‌ها بیابیم تا اصفهان، همچنان بتواند شهری برای زیستن، شهری برای خلاقیت و شهری برای الهام باشد؛ شهری که زیبایی‌هایش نه فقط در آجر و کاشی، بلکه در هوای پاک، آب جاری و مردمی سالم و پویا تجلی یابد.

به گزارش ایسنا، اصفهان شهری است که در آن سنگ و آب و آینه، همه زبان زیبایی هستند؛ گویی هر کوچه‌اش از دل یک مینیاتور بیرون‌آمده باشد. آبی لاجوردی گنبدها در کنار نقش‌های اسلیمی، رویای هنرمندانی است که قرن‌ها پیش با صبر و حوصله، نور را بر کاشی‌ها حک کرده‌اند. از میدان نقش‌جهان تا گذر جلفا، صدای همهمه بازار، عطر چای، گز و انعکاس سی‌وسه‌پل در زاینده‌رود، حتی وقتی کم‌جان و کم‌آب است، شهری را نشان می‌دهد که هنر در آن فقط در موزه‌ها نیست؛ در نگاه مردم، در لهجه نرمشان و در قدم‌های آرامی است که روی تاریخ راه می‌رود. 

بزرگانی چون شیخ بهایی، با دانایی و نوآوری خود، اصفهان را به جایگاهی بی‌بدیل در تاریخ علم و هنر بدل کردند، اما امروز این شهر تاریخی با چالش‌های بغرنج زیست‌محیطی دست‌وپنجه نرم می‌کند که آینده آن را در هاله‌ای از ابهام فروبرده است. درگذشته، زندگی مردم اصفهان پیوندی عمیق و ناگسستنی با رودخانه زاینده‌رود، طبیعت بکر پیرامون و بناهای باشکوه شهر داشت؛ این پیوند، هویتی پایدار و غنی را برای این تمدن کهن شکل داده بود. افسوس که امروز، خشکسالی ویرانگر، آلودگی هوا که نفس شهر را به شماره انداخته و شتاب شهرسازی بی‌رویه، این پیوند دیرینه را سست کرده و کیفیت زندگی را به طرز نگران‌کننده‌ای تحت‌تأثیر قرار داده است. حفظ میراث شیخ بهایی‌ها و احیای پیوند با طبیعت، ضرورتی حیاتی برای بقای اصفهان است. 

انتهای پیام