در محله هفتون اصفهان، جایی که روزگاری صدای خنده کودکان و شور فوتبال در کوچهها میپیچید و در منطقه خانه اصفهان، خانهای که زمانی گرمی حضور خانوادهای دوستداشتنی را در خود داشت، اکنون تنها اشیا ماندهاند تا از آن روزهای تلخوشیرین، از آن پایانهای ناگهانی و از آن امیدهای کورسو، روایت کنند. این گزارش، سفری است به درون این اشیا، تا صدای خاموشِ آنها را بشنویم و درک کنیم که چگونه هر شئ، بخشی از روحی است که در دل جنگ، ازدسترفته و یا برای همیشه ماندگار شده است.
در کوچههای باریک و آفتابگیر محله هفتون، روزگاری صدای توپ فوتبال، بلندترین ملودی روز بود. بچهها با شور و هیجان میدویدند، پدرها از کنار پنجرهها تشویقشان میکردند و شبها، قاب عکس فوتبالیستهای محبوب، سقف آرزوهایشان بود، اما امروز، سکوت بر این کوچه سنگینی میکند. ویرانهها، شاهد روزهایی هستند که شعله جنگ، این خانهها را نیز در آغوش خود گرفت و عزیزانی که برای همیشه از میان خانوادهها پر کشیدند. در میان آوار خانهای که زمانی صدای خنده و شادی در آن طنینانداز بود، چند شئ کوچک، باقیماندهاند تا قصه تلخ خانوادهای را روایت کنند که دو فرزند دلبندشان، همراه با پدر فوتبالیست شان، در این فاجعه جان باختند. این اشیا، تنها تکههای زندگی از دست رفته نیستند، بلکه پژواک لحظاتی هستند که هرگز تکرار نخواهند شد.
قصه آن توپ که دیگر به هوا نرفت؛ محله هفتون، زیر آوار خاطرات
مرتضی امینی، ساکن محله هفتون اصفهان به ایسنا اظهار میکند: یادم میآید همینجا، درست جلوی همین خانه، عصرها بساط فوتبال به راه بود. شاهین و شاهان پسران خانواده ملکی، با آن توپ پلاستیکی قرمزشان، همه را جمع میکردند. بچهها میدویدند، داد میزدند و با هر گل درون دروازه که با دو سنگ، مرز آن مشخص میشد، شادی میکردند و فریادشان به آسمان میرسید.
وی میافزاید: آن روزها، این کوچه پر بود از زندگی و هیاهوی بچهها. حضور دو فوتبالیست تیمهای دسته یک در این محله، اتفاق زیبایی بود که اهل محل را بیشتر به سمت ورزش و فوتبال سوق میداد. تمام همسایهها پیگیر خبرهای ورزشی بودند و با دیدن این دو ورزشکار بااخلاق، محله رنگ دیگری میگرفت.
این ساکن محله با اشاره به توپ قرمز پلاستیکی جامانده لابهلای آوار بیان میکند: هنوز همصدای دمپاییهایشان که کلش، کلش کنان به دنبال توپ میدویدند، در گوشم است. یک توپ معمولی بود، اما برای بچهها، یک دنیا ارزش داشت. انگار هر روز فینال بود و برای انتخابی تیم ملی مبارزه میکردند، همان قدر جدی و بااراده.
قاب عکس فوتبالیست محبوب مرتضی، از لابهلای آوار خودنمایی میکند؛ شکسته است، اما هنوز علاقه و شوق او به فوتبال را یادآوری میکند.

ورزشکار هفتون، پیشمرگ جنگ؛ از رویای رونالدو تا لالایی ابدی
احمد کریمزاده، از اهالی منطقه هفتون اصفهان قاب عکس شکستهای را از بین آوار در دست گرفته و اظهارمیکند: این جا منزل مهدی و ابوالفضل مهدور است. فوتبالیست تیم دسته یک استان اصفهان، رونالدو، بازیکن موردعلاقه ابوالفضل بود. همیشه دوست داشت یک روزی مانند رونالدو شود. حالا این عکس، نمادی از یک آرزوی بر باد رفته است. ابوالفضل یکی دیگر از جوانان فوتبالیست منطقه هفتون بود که همراه با خانوادهاش در شب حادثه به شهادت رسید.
وی میافزاید: این خانواده بسیار بااخلاق بودند؛ سه برادر ورزشکار و لوطیصفت که همیشه در کارهای خیر در صف اول بودند. درست است که این منطقه جزء مناطق کمبرخوردار است، اما ساکنان باصفایی دارد. خانواده مهدور هم از این قاعده مستثنی نبودند.
این همسایه و ساکن منطقه هفتون بیان میکند: لباسهای ورزشی او را ببینید، هنوز بوی عرق نوجوانیاش به مشام میرسد؛ بوی شور و هیجان. وقتی اینها را میبینم، دلم هُری میریزد. چند روز است که این محله به خواب ابدی رفته است. دیگر هیچ هیاهویی نیست، گویا زندگی در این مکان جاری نیست، اما به خانواده این عزیزان قول میدهم که اجازه ندهیم خون آنها پایمال شود.
از این محل فاصله میگیرم و در طول مسیر به یادگارهای جامانده این عزیزان فکر میکنم اینها فقط وسیله نیستند، اینها بخشی از زندگی یک خانواده بودند که حالا شده بخشی از تاریخ تلخ ما، اما همین تلخیها، همین اشیا جامانده یادآوری میکنند که زندگی چقدر ارزشمند است.
همین بچهها، همین بازیها و همین امیدها... باید سعی کنیم دوباره این شادیها را بسازیم، حتی اگر سخت باشد، حتی اگر ابوالفضل و حسین نباشند. باید صدای خنده بچهها دوباره در این محله بپیچد، حتی اگر صدای خندهمان تلخ باشد.
وقتی آرزوها در آوار دفن شدند؛ قصه چهار فرشته خانه اصفهان
خانههای ویلایی زیبا، چون قطعات پازلی هماهنگ در کنار هم گواهی میدهند که تا همین چند روز پیش، زندگی در آنها جاری بوده است. در میان آوارهای بهجامانده از تلاش یکعمر برای ساختن زندگی، میان آهنپارههای سقفی که روزگاری ستون آرزوهای کودکان خانواده بر فراز آن بنا شده بود، عروسک مو بلوند هدی و بشری، یادگار دختران کوچک خانواده دلیری، به چشم میخورد. اینجا منطقه خانه اصفهان است؛ خانههای زیبایی که اکنون جز چند ستون و وسایلی که هر کدام قصهای ناگفته دارند، چیزی از آنها باقی نمانده است.
چهار کودک که یک شب در زیر این سقف مهمان خانه مادربزرگ شدند و در آخرین شب زندگیشان در کنار هم سر بر بالش با رویه عروسکی گذاشتند، با خندههای کودکانه خود به قصه مادربزرگ گوش سپردند و به خوابی ابدی رفتند. حالا، پس از آن حمله وحشیانه دشمن آمریکایی صهیونیستی و کودککش، تنها بالش و پتوی عروسکی با رد خون آن چهار فرشته کوچک، باقیمانده است.

حسین شریفی، همسایه این خانواده در محله خانه اصفهان اظهار میکند: در بعدازظهر روز قبل از این حادثه دلخراش، هر چهار کودک در حیاط خانه بازی میکردند؛ دو خواهر با پسرعمه و دخترعموی کوچکشان، با صدای بلند میخندیدند. گویی میدانستند که این آخرین روزی است که مهمان خانه مادربزرگ هستند.
وی با اشاره به عروسک در میان آوار میافزاید: همین عروسک در دستان هدی بود و او دور حیاط میدوید و بچهها به دنبالش میدویدند تا از دست کوچکش آن را بگیرند. من از پشت پنجره آنها را میدیدم و با خنده آنها شاد میشدم. حالا این عروسک جا ماند و آن صداها برای همیشه خاموش شدند.
این همسایه بیان میکند: چند روز قبل از سالتحویل، مادربزرگ را دیدم که با چرخدستی به بازارچه محلی رفته بود. بارش سنگین بود، رفتم کمکش کردم. خوشحال بود و در طول مسیر فقط از آمدن نوههایش برای سالتحویل سخن میگفت. برای هرکدام مطابق علاقهشان خوراکی خریده بود؛ از لواشک و پاستیل میوهای گرفته تا چیپس و پفک.
شریفی ادامه میدهد: کسی چه میدانست که این شادی مادربزرگ، تنها چند روز دیگر به سوگ و ماتمی همیشگی تبدیل میشود. دشمنی که رسم و آیینش کودککشی است، از عشق و علاقه مادربزرگ و تنهایی و حسرت ابدیاش چه میفهمد؟
در میان آوار خانههایی که روزی مأمن خانوادهای بودهاند، تصویر سونوگرافی و یک خرس عروسکی صورتی کوچک، چشم هر بینندهای را به خود جلب میکند. این دو یادگار کوچک، گویی تنها شاهدان خاموشی هستند از زندگیای که شب حادثه در آن جریان داشته و شاید در آستانه یک جشن یا رویدادی شاد بودهاند.
میان خرابههایی که امید و زندگی در آن نفس میکشیدند
زهرا کریمی، ساکن منطقه خانه اصفهان نیز اظهار میکند: چند وقتی بود که به این محله آمده بودند و من از دور با حاجخانم سلام و علیکی داشتم. پسرشان در شهری دور زندگی میکرد و معمولاً برای تعطیلات به دیدن مادر میآمد.
وی میافزاید: حاجخانم دختری داشتند که ازدواج کرده بود و یک پسر کوچک داشت؛ همان کودکی که در شب حادثه مهمان خانه مادربزرگ بود و همراه با دختر داییهایش که از راه دور آمده بودند، به شهادت رسید.
این همسایه بیان میکند: آن شب، احتمالاً در همین خانه نور شادی جاری بوده و صدای خنده کودکان در فضا میپیچیده است. شاید جشن تولدی در راه بوده، یا خبر خوشآمدن فرزند جدید به حاجخانم داده شده؛ آن شب قطعاً خانه کوچکشان از امید، انتظار و شور زندگی لبریز بوده است.
کریمی توضیح میدهد: خانوادهای بسیار نجیب و محترم بودند. در همین مدت کوتاهی که با آنها آشنا شدم، هر بار که دور هم جمع میشدند، صدای خنده بزرگترها و بازی بچهها همه منطقه را پر میکرد.
اکنون، عکس سونوگرافی، نویدبخش حیاتی تازه، رویایی برای آینده و خرس عروسکی صورتی، اسباببازی کودکی که در انتظار آمدنش بودند، در میان غبار و ویرانی، داستانی از فقدان و آرزوهای بربادرفته را بازگو میکنند. این تصاویر کوچک و خاموش، در سکوت ویرانهها، اندوهی عمیق بر دل مینشانند و یادآور شکنندگی زندگی و ناگهانی فقدان هستند.

به گزارش ایسنا، در میان ویرانههای محلههای خانه اصفهان و هفتون، اشیای برجامانده نهتنها یادآور خاطرات تلخ جنگ، بلکه نماد مقاومت و امید نیز به شمار میآیند. توپ فوتبالی لکهدار، خرس صورتی بیصاحب، قاب عکس شکسته و لباسهای ورزشی کهنه، هر یک قصههایی از عشق، بازی، آرزو و از دستدادن را روایت میکنند، اما در دل این روایتهای اندوهبار، سبزه گندم برجایمانده از نوروز، همچون دانهای سرشار از امید، نویدبخش رویش دوباره است. این اشیا گواه آن هستند که حتی در تاریکترین فاجعهها، رگههایی از انسانیت، همبستگی و اراده برای بازسازی زندگی باقی است. حکایت این اشیای خاموش در هفتون و خانه اصفهان دعوتی است به شنیدن صدای زندگی در میان سکوت مرگ.
انتهای پیام
