گلزار شهدای جنگ رمضان، شهدای زیادی را از جنگ تحمیلی سوم در آغوش کشیده است. پا به صحن گلزار شهدا که میگذاری، چشمهای جوانان و کودکان شهید از قاب عکسها و پوسترهای شهدا که بر روی دیوار نصب شدهاند، خودنمایی میکنند. همگی، رشید و رعنا.
روز چهارشنبه، نهم اردیبهشت ماه است، کم و بیش خانوادههای شهدا برای سر زدن به امواتشان آمدهاند و سنگ مزار عزیزانشان را با اشک چشمشان تر میکنند.
اولین ردیف از چهارمین قطعه بلوک ۱۱ گلزار شهدای جنگ اقتدار، پیکر معلمی را در آغوش کشیده است که فاصله بین طلوع و غروبش، زیاد نیست؛ ولادت: ۳۰ بهمن ۷۹ و شهادت: ۲۰ اسفند ۱۴۰۴. اطراف گلزار، برای میزبانی از دانشآموزان و همکاران معلم شهید، در حال آماده شدن و باران گل در حال بارش به روی سنگ مزار شهید است.
دانشآموزان سال تحصیلی قبل و دانشآموزان امسالش، با دست پر برای تبریک روز معلم به ندا آمدهاند، با همان داراییهای کودکانه، حقیقت تلخ شهادت معلمشان را با چند مداد رنگی و یک برگ کاغذ و جملههای کوتاه از دل برآمده که از معلم شهیدشان یاد گرفتهاند، نشان دادهاند. آثار بچهها با گیرههای رنگی روی ریسه وصل شده و بالای سر مزار شهدای این بلوک در حال وصل شدن و نمایش برای عموم است.
سرویسی که قرار است بچهها و همکاران شهید را از شهرستان بستانآباد به گلزار شهدا بیاورد، بیرون ایستاده، هفت نفر از دانشآموزان خانم معلم شهید با مادرانشان و همکاران او از مدرسههای شهید چمران و حاتملویی بستانآباد برای شرکت در این برنامه آمدهاند.
بچهها وارد گلزار شهدا شدهاند و در حال تمرین دلنوشتهها و حرفهایی هستند که قرار است در حضور خانواده شهیده ندا امینی آذر به او بگویند. کلاس اولیهایی که جز از مهر معلمشان چیز دیگری برای گفتن از او ندارند. در این بین، کوثر، بیشتر از همه برای نشان دادن محبت بیپایانش به او دست و پا میزند. چندین کلیپ برای معلمش درست کرده و نامههایی جانسوز برای او نوشته است. او در تمام طول برنامه پا به پای خانواده امینی آذر اشک میریزد و تسلی فایدهای ندارد. دلش آرام نمیگیرد، حتی برای لحظهای کوتاه و برای خواندن دلنوشتهاش.
خانم معصومه، خالهی شهیده ندا امینی آذر، اولین عضو از خانواده او است که در برنامه حاضر میشود و آغوش و دلداری کسی، حریف اشکهای بیپایان او نمیشود. با سنگ مزار و عکس او درد و دل میکند و از بیتابی مادرش میگوید. خاطرات کودکی ندا و رابطه خواهر برادری او است که لبخندی غمگین را به لبهای او میآورد.
کم کم به جمع همکاران، مدیران مدارس و معلمانی که افتخار همکاری با شهید را داشتهاند، افزوده میشود. چشمها همه بارانی، آسمان تبریز با اشک چشمها در حال رقابت است. بیشترشان، عکسهای ندا را در دست دارند. هیچ کس نمیداند، دلهای داغدار پدر و مادر، خواهر و برادر او را چگونه آرام کند؟. مهربانی و وظیفهشناسی، وجه اشتراک اظهاراتشان در مورد ندا است.
خانم دانشور، مدیر مدرسه شهید چمران که دو سال میزبان معلم شهید بوده است، میگوید: حتی یک بار هم به یاد ندارم که روی حرف من حرفی بزند. میزان احترامش به من و بزرگترها وصف نشدنی است. شهادت او به قدری برای من و همکارانش، شوکهکننده بود که حتی نمیتوانیم در مورد او حرف بزنیم. کلمه کم میآوریم.
خانم خیری هم مدیر دبستان حاتملویی روستای سعیدآباد شهرستان بستان آباد است که شهیده ندا امینی آذر را نمونه و الگویی را برای خود و همکارانش میداند و معتقد است که او نه تنها الفبا و خواندن و نوشتن را به بچهها آموخت، بلکه راه و رسم آزاده بودن را به همه یاد داد و ما را با فضایلش شرمنده کرد.
اولیای دانشآموزان حاضر هم با دسته گل برای عرض تسلیت و تبریک روز معلم آمدهاند، همگی از خدمات خانم امینی آذر و دلسوزی او میگویند. مادر کوثر میگوید: فقط به خاطر چنین معلمی، هر شب در تجمعها شرکت میکنیم و کوثر هم با چشمهای گریان، من را همراهی میکند. او را با این جمله آرام میکنم که خانم شما حالا دیگر معلم دانشآموزان میناب شده است.
پدر، مادر و برادر ندا جزو آخرین نفراتی هستند که به این جمع اضافه میشوند، با غباری از غم بیپایان که انگار تمام شدنی نیست. همیشه شنیدهایم، مرد گریه نمیکند، اما انگار رفتن فرزند آن هم چنین دلسوز، کمر او را هم کرده.
پدر که خود، آزاده و جانباز هشت سال دفاع مقدس است، در سیل اشکهایش غرق شده و با افتخاری وصف نشدنی و اندوهی پدرانه، قربان صدقه دانشآموزانی میرود که دختر شهیدش، تربیت کرده است.
او میگوید: هر چه فکر میکنم میبینم در طول ۲۵ سال، حتی یک بار هم بیاحترامی از ندا ندیدم و حالا بعد از شهادتش متوجه شدهام که فرشته زمینی در خانه داشتم.
این مراسم، پناهی برای همکاران، دانشآموزان، دوستان دوران کودکی و خانواده او برای همدردی و تسلی است.
زهرا خورشید، دوست دوران کودکی و همکار شهیده ندا امینی آذر در مورد او میگوید: خاطرات خیلی زیادی با هم داریم. با هم بزرگ شدیم، با هم به مدرسه و به مسافرت رفتیم و با هم همکار شدیم. ندا فقط دو بال از فرشته بودن، کم داشت و خیلی مهربان و دل رحم و شوخ طبع بود.
او ادامه میدهد: ندا خیلی گل دوست داشت، عاشق گل بود و همیشه در روز معلم، خانهشان گلباران بود و الان هم مزارش در چنین روزی، گلباران شده است.
او در مورد زمان حادثه میگوید: وقتی خبر بمباران در اتوبان شهید کسایی را شنیدم با خودم گفتم بیچاره ماشینهایی که داشتند از آنجا عبور میکردند و بعد خبر رسید که ندا آنجا بوده و بلافاصله خودم را به بیمارستان رساندم و چند روز بعد هم به شهادت رسید.
خورشید قول میدهد تا راه رفیق شهیدش را ادامه دهد و دانشآموزانش را درست مثل ندا امینی آذر، تربیت کند.
مائده حسینی، همکار و دوست شهیده ندا امینی آذر هم که تلاش زیادی برای دیده شدن کارهای او کرده است، از کارهای خیرخواهانه او میگوید. کارهایی که دوست نداشت کسی از آنها باخبر شود.
او میافزاید: یک بار یکی از پدرها به مدرسه آمد و گفت که پول خرید چادر برای جشن تکلیف را ندارد. ندا خیلی ناراحت شد و گفت که تحمل شکسته شدن یک پدر را ندارد و به آن دانشآموز، کمک کرد. دستسازههای زیادی درست کرده بود و خلاقیتش، زبانزد بود. به تولید انبوه دستسازهها و نوشتن کتابها در زمینه آموزش، فکر میکرد.
همکار و دوست شهید ادامه میدهد: کدام نفری را سراغ دارید که در این حد مهربان باشد که با شنیدن صدای گریه یک بچه در کوچه، در به در دنبال او بگردد و علت گریه او را جویا شود. ندا این کار را کرده بود و برای آن بچه هم که علت گریهاش، کادو نگرفتن از معلمش بود، کادو گرفته و به او گفته بود که کادو از طرف معلمشان است و فراموش کرده بود که به او کادو دهد. او فقط در مورد انسانها که نه در مورد حیوانات هم همینطور بود.
شگفتانههای تقدیر در گلزار شهدا هم تمامی ندارد و یکی از غافلگیرکنندهترین لحظهها جایی است که خاله شهید، میگوید: ندا در دوران کارآموزیاش، معلم مدرسهای در پاستور تبریز و معلم فاطمه نامی، شهد دانشآموزی است که حالا هر دو با هم در گلزار شهدا همسایه شدهاند و تنها با فاصله دو سه سنگ مزار، کنار هم هستند.
شهیده ندا امینی آذر یکی از سه شهید فرهنگی استان آذربایجان شرقی در جنگ تحمیلی سوم و تنها معلم شهید شاغل بود که سابقه دو سال تدریس در پایه اول ابتدایی مدرسه شهید چمران و پنج ماه تدریس در مدرسه حاتملویی بستانآباد را در کارنامه خود داشت که شمع عمرش قبل از سال تحصیلی، خاموش شد.
انتهای پیام
