• دوشنبه / ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵ / ۱۱:۲۱
  • دسته‌بندی: سمنان
  • کد مطلب: 1405021407878
  • منبع : نمایندگی سمنان

/گزارش/

از آستانه‌ی ادب تا افقِ سلام

از آستانه‌ی ادب تا افقِ سلام

ایسنا/سمنان به دلش افتاده بود سلام برحسین را جهانی کند، می خواست از دریچه شهرش، هر صبح این جریان زنده به جهان بتابد.

ریشه‌ی این نیتش در خانه‌ای بود که عشق به حسین در آن می‌زیست، فرزندی خلف بود پیش از آنکه مجاهد میدان باشد، دست‌بوسی والدین هم عهد هرروزه‌اش بود، ۲۰ ساله‌ای که بی اذن پدر و تأیید مادر قدم از قدم  برنمی‌داشت، ادب آموز مکتب حسین شیوه‌اش همین است.

«آچار فرانسه» هیئت‌شان هم بود، از میکروفون خاموش تا سماور بی‌آتش، از آراستن صف سینه‌زن‌ها تا برافراشتن پرچم، در رگش این فهم جاری بود کار برای حسین نباید لنگ بماند.

به گزارش ایسنا، مهدی وقتی زائر اربعینی شد در صحن مولا بغضش شکست؛ در ایوان طلا چشمش نم‌دار شد و دیدن مشک عباس کافی بود تا خون دلش طغیان کند برای علمدار، این همه کُدِ ارادت از یک جوان؟ دیری هم نپایید که سلام آن صبحش مسیرِ جهانِ دگر را پیمود.

نسیم آن صبح، رایحه ی روز عاشورا را داشت، منطقه‌ی خدمتش زیر آتش رفت و سیل توامان تماس‌ها به سوی پدر: «او سر پستش است؟ »او سر پستش بود! وقتی رسیدند، غوغا بود؛ آتش بود و دود، کمی پایین‌تر هم کنار بوفه، پیکری با مأموریت رو به پایان و ترکشی که به پهلو نشست. سلامش را داده بود؛ همین مانده بود که در آغوش برادر جان بدهد؛ همانند علی‌اکبر در آغوشِ حسین‌، صحنه‌ کربلایی شد؛ در جهان معاصر با همه آشوب‌هایش.

حالا در امتداد همان سلام، هر آزاده‌ای که نام شهید مهدی حامدی را می‌شنود، بی‌اختیار زبانش به همان سلامی باز می‌شود که او با خونش امضا کرد: السلام علیک یا اباعبدالله…

«فقط دعا کن، یهودی‌ها نیایند»

روایت سوزناک آخرین گفت‌وگوهای شهید مهدی حامدی با مادرش...

مادر وقتی چشمش به بنر بزرگ گوشه خانه می‌افتد، قلبش می‌لرزد. باورش نمی‌شود این سیمایِ معنوی جگر گوشه‌اش است که حالا روی چند متر پارچه نقش بسته است. چهره همان پسر مهربان و بی‌شیله‌پیله‌ی مادر؛ همان که تا چند دقیقه قبل از خداحافظی ابدی‌اش، برایش خاک‌روبی آخر سال کرد؛ دستمال خیس را از دست مادر گرفت و گفت: «تو بشین مادر… این کارها رو من انجام می‌دم.»

مادر گمان نمی برد این «کمک کردن‌ها» آخرین خدمت‌های پسرش به او و خانه است؛ نمی‌دانست قرار است آخرین رد دست‌های مهدی روی در و دیوار چهار دیواری‌شان بماند.

از آستانه‌ی ادب تا افقِ سلام

اما حالا… آن‌قدر دور شده که مادر فقط زل می‌زند به چشم‌های قاب شده‌اش و می‌گوید: « مهدیِ من رفت و جیگرم را به آتش کشید» صبح شهادتش… نیم ساعت قبل از آن‌که دلش از دنیا کنده شود، مادر را بوسید. اما خلاف همیشه، این بار دو بار او را در آغوش کشید. گویا می‌دانست چه خبر است و می‌خواست وداعش این‌بار عمیق‌تر باشد.

مادر شهید مهدی حامدی، از شهدای جنگ رمضان در شهرستان مهدیشهر می‌گوید: «رفت سلمونی و گفت زودتر به کارم برسید، شیفت دارم باید بروم.» پسرم رفت… همین که رفت محل خدمتش، شیفتش درست جا به جا نشد. نشسته بود برای پذیرش، موج انفجار آمد و دنیای مرا از من گرفت.

و این مادر در حرف‌هایش، جمله‌ای از پسر شهیدش را با اندوه مضاعف تکرار می‌کند؛ جمله‌ای که هنوز سقف دل مادر را می‌شکند: مهدی همیشه به من می‌گفت «فقط دعا کن… فقط دعا کن… یهودی‌ها پایشان به کشور باز نشود… این‌ها بیایند حسینیه‌ها را می‌گیرند!»

مادر بی‌تابی‌اش چند برابر می‌شود؛ مثل مادرهای بی‌تاب میناب… مثل مادرهایی که بچه‌هایشان را بدرقه کردند و بچه‌ها دیگر برنگشتند…

و کلامِ آخرِ پسرش قلب مادر را بیشتر به آتش می‌کشد: «اگر عید خانه نباشم، دیگر نیستم! » و حالا مادر باورش نمی‌شود پسری که تا لحظه تحویل سال با او چانه می‌زد که «یا تو بیا، یا ما»، لحظه تحویل سال چنین داغی روی دلشان گذاشته باشد.

برادر؛ از سلام نظامی تا روایتِ یک تکیه‌گاه از دست‌رفته

وقتی تابوت شهید روی دست‌ها پیش می‌رفت، یک تصویر از میان همه تصاویر ماندگار شد؛  برادری نوجوان که روبه‌روی پیکر ایستاد و سلام نظامی داد.

حرکتش، واکنشی لحظه‌ای نبود. برای نوجوانی در آن سن، چنین رفتاری نشانه‌ی رسیدن به نوعی فهم جایگاه است؛ فهمی که در آن، برادرش را فقط یک عزیز خانوادگی نمی‌بیند، بلکه او را بخشی از مسیری بزرگ‌تر و معنایی فراتر از روابط خونی می‌داند. در آن لحظه، سوگ شخصی با نوعی احساس مسئولیت گره خورد؛ انگار وداع، فقط پایان نبود، بلکه نوعی به رسمیت شناختن هم بود.

از آستانه‌ی ادب تا افقِ سلام

بعد از آن صحنه، روایت‌های علی حامدی، برادر شهید مهدی حامدی، دیگر خاطره‌گویی نیست؛ بیشتر شبیه تلاش برای ترسیم چهره‌ای است که نمی‌خواهد در هیاهوی دلتنگی گم شود. او آرام شروع می‌کند، بی‌تکلف و صادق؛ برادرم احترام پدر و مادر براش خیلی مهم بود؛ هیچ‌وقت از یادش نمی‌رفت و جمله‌اش نقطه شروع تصویری است که علی از برادرش می‌سازد؛ تصویری که در آن، رفتارهای روزمره به نشانه‌های شخصیت تبدیل می‌شوند.

او وقتی به نقش مهدی در هیئت می‌رسد، لحنش کمی مکث‌دار می‌شود؛ و مکثش از جنس همان دلتنگی است که ناخواسته در صدا می‌نشیند: برادر شهیدم «تنها کسی بود که مسئول هیئت نوجوانان احرارالحسین بود و واقعاً پای کار می‌ایستاد.»

و بعد جمله‌ای که وزن فقدان را بیشتر نشان می‌دهد:«داداشم آچار فرانسه هیئت بود… هر کاری زمین می‌موند، خودش انجام می‌داد.» و توصیفش، فقط تعریف از توانایی نیست؛ نشانه‌ی جای خالی است، وقتی کسی را «آچار فرانسه» می‌نامند، یعنی نبودنش در همه جزئیات حس می‌شود؛ در کارهایی که نیمه‌تمام می‌ماند، در سکوت‌هایی که قبلاً پر می‌شد، در مسئولیت‌هایی که حالا روی زمین مانده‌اند.

علی از فعالیت‌های فرهنگی مهدی، از جایی که همکاری‌شان ملموس‌تر بوده است، نیز می‌گوید: «ما یه گروه سرود احرارالحسین داریم. داداشم برای نماهنگ خیلی زحمت کشید.هماهنگی‌ها بیشتر با خودش بود.»

و بعد، ادامه می‌دهد: «داداشم خیلی به شهدا ارادت داشت… حتی تصویر زمینه گوشی‌اش شهید ابراهیم هادی بود.»

این جمله، ساده است اما لایه دارد؛ نشان می‌دهد الگوهایش چه کسانی بودند و مسیر ذهنی‌اش به کدام سمت می‌رفت.

در پایان گفت‌وگو، یک نکته بیش از هر چیز در روایت علی خودنمایی می‌کند؛ او در تمام جمله‌هایش میمِ مالکیت را کنار نمی‌گذارد. هیچ‌جا نمی‌گوید مهدی یا داداش؛ «داداشم» خطابش می‌کند. این تکرارِ ناخودآگاه، به نظر نمی‌آید که یک عادت زبانی باشد؛ بیشتر نشانه‌ای از پیوندی است که هنوز گسسته نشده، انگار با همین میم کوچک، تلاش می‌کند چیزی از برادرش را نگه دارد؛ سهمی از او را، حضوری از او را و شاید تکیه‌گاهی را که از دست رفته اما هنوز در زبانش زنده است. شاید همین میم آخرین رشته اتصال است؛ رشته‌ای که اجازه نمی‌دهد فقدان، همه چیز را از او بگیرد.
و شاید همان سلام نظامی در لحظه تشییع، خلاصه‌ی همه این‌ها باشد؛ وداعی که در آن، هم اندوه هست، هم احترام و هم نشانه‌ای از اینکه مسیر روایت هنوز ادامه دارد.

شهید مهدی حامدی، در تاریخ ۲۹ اسفند ۱۴۰۴، در ساعات پایانی سال و در پی تجاوز دشمن آمریکایی - صهیونی به نقاطی از استان سمنان و شهرستان مهدیشهر به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

از آستانه‌ی ادب تا افقِ سلام

انتهای پیام

نگارنده: محدثه عباسی - ایسنا سمنان