هویت اصفهان را نمیتوان تنها در گنبدهای فیروزهای یا صفحات تاریخ جستوجو کرد. این هویت در لایههای عمیقتری از زندگی شهر جریان دارد؛ در هنرهایی که با دستودل ساخته میشوند، در لهجهای که آهنگ خاص خود را دارد، در طنازی گفتوگوهای بازار و حتی در ضربآهنگ چکش قلمزن بر فلز. اصفهان در طول تاریخ شهری بوده که زیبایی را از سطح بناها به متن زندگی برده است. هنر در این شهر نه یک تزیین، بلکه شیوهای از زیستن بوده؛ شیوهای که تعادل، ظرافت و معنا را در کنار هم قرار میداد. همین پیوند میان هنر و زندگی بود که «مکتب اصفهان» را به یکی از درخشانترین دورههای فرهنگ و هنر ایرانی تبدیل کرد.
با این حال، امروز این میراث ارزشمند با چالشهایی روبهرو است؛ از تغییرات اقتصادی و اجتماعی گرفته تا فاصله گرفتن هنر از زندگی روزمره. اگر قرار است اصفهان همچنان شهر فرهنگ و هنر باقی بماند، باید این پیوند دوباره احیا شود؛ پیوندی که در آن هنر نه در ویترینها، بلکه در زندگی مردم حضور داشته باشد.
شاید شکوه گذشته تکرار نشود، اما روح آن میتواند در شکلهای تازهای ادامه پیدا کند. آینده هویت هنری اصفهان در گرو همین بازآفرینی است؛ جایی که اصالت و نوآوری در کنار هم قرار میگیرند و هنر دوباره در جان شهر جریان مییابد. تا زمانی که این شهر با هنر نفس بکشد، اصفهان همچنان اصفهان خواهد ماند.
هفتساله بود که به دست پدرش به برادران خسروانی (سیدعلی و سیداسدالله) برای آموزش قلمزنی سپرده شد و از همان زمان عاشق این هنر شد. با وجود پیشنهادهای متعدد برای تغییر شغل و کسب درآمد بیشتر، تا پایان عمر کاری خود، در این حرفه ماندگار شد. وی شاگرد اساتید بزرگی چون جمال و کمال اشرفزاده و حاج محمدتقی ذوفن نیز بود. در ۲۰ سالگی مغازه مستقل خود را در چهارراه تختی خرید و از همان زمان به مقام استادی رسید.
استاد محمد اسکندری در طول دوران کاری خود در ۱۰۴ کشور نمایشگاه برگزار کرده و در نمایشگاه صنایعدستی اسپانیا میان ۲۳۲ کشور مقام اول را کسب کرده است. با اینحال در کشور خود تقدیر شایستهای ندیده است، گرچه ۱۱۴ تقدیرنامه، دیپلم افتخار و چهار نشان درجهیک هنری معادل دکتری از کشورهای ایران، پاکستان و روسیه دریافت کرده است. وی سالها در دانشگاههای علمیکاربردی، پردیس اصفهان و الزهرای تهران تدریس کرده و شاگردان بسیاری تربیتکرده است؛ بهطوریکه ۹۰ درصد قلمزنهای معاصر اصفهان از شاگردان این استاد بودهاند هرچند استاد محمد اسکندری به دلیل ضعف بینایی دیگر قادر به کار نیست و حدود ۱۲ سال است چکش نمیزند، اما آثار برجسته او در موزه هنرهای معاصر اصفهان نگهداری میشود که از بهترین آثارش محسوب میشوند.
از جمله آثار مهمش درب ورودی حرم حضرت رضا(ع)، درب بزرگ زیر چلچراغ آستان قدس رضوی، دو درب ایوان طلا و ورودی حرم حضرت امیرالمؤمنین(ع)، درب طلا و نقره برای امیر کویت و در مجموع بیش از ۳۲ درب و چند ضریح از جمله ضریح حضرت ابوالفضل(ع) و ضریح امام حسین(ع) است که دومی نیمهکاره ماند. در همین راستا و برای واکاوی هویت فرهنگی اصفهان از گذشته تا حال و نقش هنر از دیرباز تا دوران معاصر با استاد محمد اسکندری به گفتوگو نشستیم که در ادامه حاصل آن را میخوانید:
اگر بخواهیم «هویت اصفهان» را نه در بناها که در جان مردمش جستوجو کنیم، هنر چه سهمی در شکلگیری این هویت از گذشته تا امروز داشته است؟
اگر بخواهیم «هویت اصفهان» را در جان مردمش بجوییم، نه فقط در گنبد و مناره، بلکه باید بگویم هنر در اصفهان نقش «ستون فقرات» این هویت را داشته و هنوز هم هرچند زخمی و خسته، همین ستون را نگه داشته است. اصفهان پیش از صفویه هم شهری اهل فرهنگ بود، اما در دوره صفوی، مخصوصاً در زمان شاهعباس، به چیزی فراتر از یک پایتخت سیاسی تبدیل شد؛ اصفهان به یک «کارخانۀ بزرگ روح»، یک کارگاه تمامقد هنر ایرانی تبدیل شد. شاهعباس فقط میدان و مسجد و پل نساخت؛ مهمتر از آن، ذهنها و دستها را گرد هم آورد. استادان از تبریز، هرات، شیراز و قزوین به اصفهان آمدند؛ خوشنویس، نگارگر، کاشیکار، زرگر، قلمزن، معمار، شاعر و موسیقیدان. شهر به یک میدان گفتوگو؛ گفتوگوی هنرها و سلیقهها، گفتوگوی عقل و ذوق، گفتوگوی سنت و نوآوری تبدیل شد. حاصل این همنشینی، همان چیزی است که بعدها به آن «مکتب اصفهان» گفتند.
مکتب اصفهان فقط یک سبک هنری نبود، بلکه یک شیوه نگاهکردن به جهان بود. ویژگیاش تعادل، تناسب، پیوند عقل و عشق بود. نه افراط در زهد خشک، نه غرقشدن در لذت بیمهار؛ نوعی ساماندادن به زیبایی که پشتش فکر و معنا بود. وقتی شما به یک محراب کاشیکاریشده، یک سردر بازار، یک صفحه نگارگری یا حتی یک قلمزنی ظریف اصفهانی نگاه میکنید، فقط با «تزیین» روبهرو نیستید؛ با نوعی جهانبینی طرف هستید. اینجا است که سهم هنر در شکلگیری هویت اصفهان روشن میشود. هنر در این شهر، تنها «حاشیه» زندگی نبوده، «متن» آن بوده است.
در اصفهان قدیم، مردم با هنر نفس میکشیدند، حتی اگر خودشان هنرمند حرفهای نبودند. دیوار خانهها، طاقنماهای بازار، چوب درها، گچبریها، خط روی کتیبهها، همه در حال آموزش بیکلام بودند. یک کودک اصفهانی، قبل از آنکه خواندن و نوشتن یاد بگیرد، ناخودآگاه «تناسب» را یاد میگرفت؛ چون در کوچه و بازار، در مسجد و پل، با چشمان خودش، نظم و ریتم و زیبایی را زندگی میکرد. این یعنی هنر، سازندۀ «ذوق جمعی» این شهر بود. ذوق جمعی هم چیزی است که هویت نامرئی یک شهر را میسازد.
هنر در اصفهان فقط محصول «استادکار» نبود؛ محصول رابطه استاد و شاگرد بود. بازار قیصریه، میدان نقشجهان، چهارباغ و کاروانسراها، همه کلاسهای درس نانوشته بودند. شاگرد که کنار استاد مینشست، فقط فن قلمزدن یا کاشیکاری نمیآموخت؛ صبر و احترام یاد میگرفت، اخلاق صنفی یاد میگرفت. یاد میگرفت که کار، فقط برای پول نیست؛ برای آبرو، برای رضایت دل، برای پاسخگویی به سنتی که از قبل به او رسیده. این «اخلاق کار» و «منش هنرمند» بخشی از هویت اصفهان شد. مردم اصفهان به همین خاطر به «اهل حسابوکتاب»، «اهل دقت»، «اهل سلیقه» معروف شدند. هنر، این خصلتها را تربیت میکرد و در جان مردم میکاشت.
اگر امروز بخواهید سهم هنر در هویت اصفهان را از گذشته تا امروز جمعبندی کنید، از نگاه یک پیشکسوت قلمزنی باید بگویم: بدون هنر، اصفهان یک جغرافیا بود؛ هنر بود که از این جغرافیا «شخصیت» ساخت.
بدون هنر، اصفهان فقط مجموعهای از بناها و خیابانها است؛ این هنر است که به شهر «روح» داده. حتی وقتی پایتخت از اصفهان رفت و سیاست راهش را جدا کرد، این هنر بود که نگذاشت شهر خاموش شود. شما نگاه کنید؛ قرنها است که حکومتها عوض شده، مرزها جابهجا شده، اما هنوز وقتی اسم اصفهان میآید، در ذهن مردم چه نقش میبندد؟ میدان نقشجهان، پل خواجو و سیوسهپل، منارهها، کاشیها، قلمزنیها، مینیاتورها، موسیقی، خاتم و منبت. یعنی هویت عمومی اصفهان در حافظه جمعی ایرانیها، از جنس هنر است. این فقط یک تصویر توریستی نیست؛ نتیجه قرنها همزیستی مردم با هنر است.
از درون شهر هم همین است. اصفهانیها، حتی آنهایی که در کار هنر نیستند، یک نوع حساسیت نسبت به زیبایی معنادار دارند. در لهجه، در ضربالمثلها، در نوع حسابگر بودن، در علاقه به نظم و تمیزی، در سلیقهای که برای خانه و مغازه و حتی سفرهشان خرج میکنند، ردی از همان مکتب هنر اصفهان را میبینید. اینها تصادفی نیست. وقتی چند قرن مردم در فضایی زندگی میکنند که هر در و دیوارش نوعی میزان و تناسب دارد، این تناسب به اخلاق و رفتار و حتی شوخیها و جدیگفتنهایشان هم سرایت میکند.
اما اگر بخواهم واقعگرایانه و با چشم امروز حرف بزنم، باید اضافه کنم که سهم هنر در هویت اصفهان، در دوره جدید با چالش روبهرو شده است. شهری که زمانی هنر برایش شیوۀ زیستن بود، در بعضی جاها هنر را به کالای فروشی تبدیل کرده است. بازار هنر سنتی، زیر فشار توریسم سطحی و اقتصاد ناپایدار، گاهی هویت خودش را فراموش میکند. وقتی قلمزنی برای آن است که فقط یک سوغاتی ارزانتر از حجره کناری بفروشد، دیگر آن نقش، همان نقش نیست؛ ظاهرش شاید شبیه باشد، اما از روح تهی شده است. اینجا دقیقاً همان جایی است که هویت شهر تهدید میشود؛ چون هویت اصفهان با هنر، باروح گرهخورده، نه با تقلید مکانیکی از طرحها.

با وجود این، هنوز هم هر وقت جوانی وارد کارگاه میشود و بهجای اینکه فقط بپرسد «چند جلسه طول میکشد یاد بگیرم؟» میپرسد «این نقش از کجا آمده؟» یا «چرا این ترکیببندی اینطور است؟» من میفهمم که رگ هویت هنوز در این شهر جاری است. هر جوانی که بخواهد بداند پشت این طرح، چه فکری و چه شعری و چه ذوقی خوابیده، یعنی هنوز میشود امید داشت که هنر بهعنوان سازنده جان مردم، کار خودش را میکند؛ ولو آرامتر، ولو در اقلیت.
از گذشته تا امروز، سهم هنر در هویت اصفهان را از دریچه نگاه یک استاد قلمزن چگونه میبینید؟
هنر در اصفهان، فقط زینت شهر نبوده؛ «آیین زندگی» بوده است. مردم از طریق هنر یاد گرفتند چگونه ببینند، چگونه بسنجند، چگونه تعادل را دوست بدارند، چگونه «زیبایی» را با «معنا» یکی بدانند. هر جا این پیوند میان زیبایی و معنا حفظ شده، هویت اصفهان سالم مانده؛ هر جا هنر بهظاهر بیروح تقلیل پیدا کرده، هویت هم لاغرتر شده است، پس اگر امروز بخواهیم هویت اصفهان را در جان مردمش بجوییم، باید ببینیم هنر هنوز چقدر در زندگی روزمره آنها حضور دارد؛ در نگاهشان به خانه و خیابان، در حساسیتشان نسبت به زشتی و زیبایی، در احترامی که برای کاردرست و استادکاری قائل هستند، در علاقهای که به خط خوش، موسیقی، نقش و رنگ نشان میدهند. هرجا این نشانهها است، بدانید که همان میراث قدیمی هنوز زنده است؛ شاید زخمی، اما زنده و تا این میراث زنده باشد، اصفهان فقط «شهر بناها» نیست، بلکه «شهر جانها» است.
«مکتب اصفهان» را معمولاً با موسیقی، معماری و نقاشی میشناسند، اما این مکتب در زندگی روزمره مردم چگونه جریان پیدا کرده؟ از لهجه و طنازی اصفهانی گرفته تا ریتم کارگاههای قلمزنی، چطور این عناصر در شکلگیری هویت فرهنگی شهر نقش داشتهاند؟
اگر بخواهیم مکتب اصفهان را فقط در مسجد شیخ لطفالله یا نگارههای رضا عباسی خلاصه کنیم، در حق این شهر کمکاری کردهایم. مکتب اصفهان همان قدر که در کاشیها جاری است، در کوچه و بازار هم جریان دارد. شما وقتی با یک پیرمرد اصفهانی گفتوگو میکنید، نوع کشیدن صداها، مکثها، زیرپوست کلمات، همان موسیقی نهفتهای را دارد که در بیات اصفهان یافت میشود. لهجه اصفهانی ریتم دارد؛ تندی و کندیاش حسابشده است، شوخیهایش ظریف است و طنزش عاقلانه. این ظرافتها همان روح لطیفی است که در هنرهای تجسمی اصفهان هم دیده میشود. در کارگاههای قدیمی، این هویت را واضحتر حس میکردید. وقتی شاگردی کنار استاد قلمزن مینشست، صدای چکشها فقط سروصدا نبود؛ موسیقی بود. هر ضربه ارتفاع داشت، کشش داشت، قطع و وصلش حسابشده بود. اگر با چشمبسته در کارگاه مینشستید، میتوانستید بفهمید استاد چه نقشی میزند؛ اسلیمیها ریتم سریعتر داشتند، خط کوفی ضربات سنگینتر، دورگیریها نرمتر.
این همان جایی است که هنر، موسیقی و زبان مردم به هم میرسند؛ انگار شهر با یک ریتم نامرئی زندگی میکند.
در کوچهبازار، همین ریتم و طنازی ادامه داشت. کاسبها طنز میگفتند، اما باوقار؛ نه گزنده، نه تند. در چانهزدن خرید، گفتوگوها شبیه نمایشهای کوتاه بود؛ لبخند میآورد، احترام میآورد و روابط انسانی را نرم میکرد. این همان روحی است که در خط نستعلیق، در نقاشی مکتب اصفهان و در ریزنقشهای قلمزنی هم دیده میشود؛ اعتدال، نرمی و بازیگوشی دقیق و سنجیده مکتب اصفهان یعنی همین همنشینی زیبایی با زندگی. از صدای چکش بر مس تا شوخی کاسب بازار، از کشش لهجه تا طرح اسلیمی روی یک سینی، همه شاخههای یک درخت هستند. اگر اینها کنار هم قرار نگیرند، هویت شهر ناقص میماند. به همین دلیل است که میگویم هویت اصفهان فقط تاریخ نیست؛ ریتم، موسیقی، زبان و هنر روزمره است
هویت اصفهان را نباید تنها در ویترین موزهها و شاهکارهای معماری جستجو کرد، بلکه باید در شیوه زیستن مردمان این دیار، در تاروپود زندگی روزمرهشان، آن را بازیافت. هنر قلمزنی، بهعنوان یکی از درخشانترین جلوههای این مکتب، خود گواه همین مدعا است. صدای ضربات قلم بر مس و نقره، تنها پژواک کارگاههای هنری نیست؛ بلکه ریتمی است که در ذهن و جان هنرمند اصفهانی نهادینه شده و ناخودآگاه در سایر جنبههای زندگی او نیز جاری میشود. این دقت نظر و ظرافتی که در اجرای یک طرح اسلیمی ظریف بر روی یک سینی مسی دیده میشود، همان دقتی است که در چیدمان سفره ناهار، در نحوه خوشامدگویی به مهمان و حتی در انتخاب کلماتی که برای بیان یک مطلب استفاده میکند، متجلی میشود.
این پیوند ناگسستنی میان هنر و زندگی، هویت اصفهان را از صرف یک «شهر توریستی» یا مجموعهای از بناهای تاریخی متمایز میکند. این ظرافت و حسابگری لطیف که به آن اشاره کردم، در واقع همان درک عمیق از زیباییشناسی و هارمونی است که در هر دو عرصه، از اجرای یک قطعه موسیقی اصیل اصفهانی گرفته تا طراحی و اجرای یک کاشی معرق، به چشم میخورد. این حسابگری نه حسابگری مادی، بلکه حسابگری لطیفِ لطافت، زیبایی و تعادل است. مکتب اصفهان، در این نگاه، تنها یک سبک هنری محصور در چارچوبهای تاریخی نیست، بلکه یک «فرهنگ» جامع و پویا است؛ فرهنگی که نسل به نسل، از طریق همین ریتم زندگی، همین زبان، همین شوخیهای سنجیده و همین دقت در کار، خود را بازتولید کرده و به شهر، هویتی زنده و جاودانه بخشیده است. این فرهنگ، در هر ضربه قلم، در هر نگاه به گنبد مسجدشیخ لطفالله، و در هر لبخند یک اصفهانی، نفس میکشد.
با همه این پیشینه، برخی معتقد هستند اصفهان امروز بیش از آن که «شهر فرهنگ و هنر» باشد، بر این عنوان تکیه میکند. آیا پایش وضعیت فعلی نشان میدهد این عنوان همچنان برازنده است؟ یا ما با نوعی نوستالژی زندگی میکنیم؟
سؤال سختی است، اما باید صادق بود. اصفهان هنوز سرمایه فرهنگی عظیمی دارد؛ دانشگاهها، موزهها، کارگاهها، جشنوارهها، اما آیا اینها بهاندازه گذشته در زندگی مردم اثر میگذارند؟ بخشی از عنوان شهر فرهنگ و هنر، امروز بیشتر میراث گذشته است تا دستاورد حال. پایش واقعی یعنی نگاه به شاخصها؛ تعداد کارگاههای فعال، کیفیت آموزش هنر، امنیت شغلی هنرمندان، حضور هنر در فضاهای شهری و مهمتر از همه، نسبت هنر با سبد خرید و سلیقه مردم. اگر هنرمند نتواند از هنر زندگی کند، اگر جوان بااستعداد بهخاطر معاش مسیر دیگری برود، اگر بازار به کارهای تکراری و ارزان پسند گرایش پیدا کند، باید نگران بود، اما ناامید هم نباید شد. هنوز در اصفهان استادانی هستند که با وسواس و ایمان کار میکنند. هنوز نمایشگاههایی است که نگاه تازه میآورد. هنوز گردشگران برای دیدن هنر اصیل میآیند. مسئله این است که این نقاط روشن باید به شبکهای زنده تبدیل شوند. شهر فرهنگ و هنر بودن، فقط به داشتن گذشته پرافتخار نیست؛ به تولید مستمر کیفیت در زمان حال است.
بهراستی امروز اصفهان در حال بازتولید و نوسازی هویت فرهنگی خود در بستری مدرن است، یا با شکافی در متن سنت روبهرو شدهایم که بهتدریج میراث هویتی این شهر را در عرصه زبان، نسبت نسلها و فضای شهری فرسوده و متلاشی میکند؟
اگر بخواهم از منظر یک استاد و پیشکسوت قلمزنی که عمرش را با صدای چکش بر مس، در سایه گنبدهای فیروزهای و میان حجرههای کهنه بازار گذرانده سخن بگویم، باید اعتراف کنم که اصفهان امروز در موقعیتی دوگانه و پیچیده ایستاده است؛ نه میتوان با قاطعیت گفت در حال فروپاشی است و نه میتوان با اطمینان ادعا کرد که بهدرستی در مسیر بازآفرینی هویت خویش حرکت میکند. آنچه دیده میشود، حالتی تعلیقی است؛ شهری میان گذشتهای باشکوه و اکنونی پرشتاب، میان سنتی ریشهدار و مدرنیتهای که گاه بیوقفه و بیتأمل پیش میرود.
سنت در اصفهان هنوز زنده است؛ هنوز در میدان نقشجهان، هنوز در بازار قیصریه، هنوز در کارگاههای نیمهتاریک که بوی فلز و عرق کار در آن پیچیده، میتوان تداوم ضربآهنگی را شنید که قرنها ادامه داشته است، اما این تداوم دیگر آن صلابت پیشین را ندارد. روزگاری شاگرد سالها کنار استاد مینشست، نه فقط برای یادگرفتن فن، بلکه برای درک منش، اخلاق، صبر و جهانبینی. هنر فقط مهارت نبود؛ سلوک بود. امروز این پیوند سلوکی کمرنگ شده است. نسل جدید بیش از آنکه در جستوجوی عمق باشد، در معرض سرعت است. شتاب زمانه اجازه مکثهای طولانی را نمیدهد. آموزشها کوتاهتر شده، حوصلهها کمتر شده است و بازار بیش از آنکه به معنا بیندیشد، به فروش میاندیشد. این تغییر، شکافی آرام، اما جدی در متن سنت ایجاد کرده است. درگذشته، زبان هنر و زبان زندگی یکی بود. نقش اسلیمی یا ختایی تنها تزیین نبود؛ بازتاب نظمی کیهانی و فهمی از هستی بود. امروز بسیاری از این نقشها از روایت تهی و به تصویر صرف تبدیل شدهاند. هنر وقتی از روایت و معنا جدا شود، به پوستهای زیبا اما توخالی بدل میشود. خطر اصلی همینجا است؛ نه در تغییر، بلکه در تهیشدن از معنا.
از سوی دیگر، فضای شهری نیز دگرگون شده است. اصفهان قدیم شهری با ریتم آهسته و مجال تأمل بود. کوچهها گفتوگو داشتند، حیاطها نفس میکشیدند، میدانها محل مکث و معاشرت بودند. امروز شهر پرشتابتر، پرصداتر و گاه بیقرارتر شده است. برجها جای خانههای حیاطدار را گرفتهاند و گذرها بیش از آنکه محل ماندن باشند، مسیر عبور شدهاند. وقتی ریتم شهر تغییر میکند، زبان مشترک میان مردم و سنت نیز دگرگون میشود. هنر سنتی در شهری که مجال مکث ندارد، دشوارتر شنیده میشود.
با این حال، نمیتوان تصویر را یکسره تیره دید. در همین بستر مدرن، تلاشهایی برای بازخوانی سنت در جریان است. برخی جوانان، نه برای تکرار گذشته، بلکه برای گفتوگو با آن، به سراغ هنرهای اصیل میآیند. آنها میکوشند روح سنت را در قالبهای تازه بیان کنند، نه اینکه صرفاً ظاهر آن را بازتولید کنند. اگر این تلاشها آگاهانه و عمیق باشد، میتواند نشانهای از بازتولید هویت باشد، نه گسست از آن. هویت فرهنگی امری ایستا نیست؛ اگر در زمانه خود تنفس نکند، به موزه سپرده میشود. خطر آنجا است که سنت را فقط بهعنوان شی تاریخی حفظ کنیم، نه بهعنوان منبع الهام زنده. از منظر من، مسئله اصلی انتخابی است که پیش روی ما است.
اگر سنت را به کالای توریستی تقلیل دهیم و آن را تنها در ویترینها نگه داریم، بیآنکه به معنا و فلسفهاش توجه کنیم، شکاف هر روز عمیقتر خواهد شد، اما اگر سنت را ریشه بدانیم و مدرنیته را شاخهای که از همان ریشه نیرو میگیرد، آنگاه امکان بازتولید هویت فراهم میشود. سنت اگر در دل زندگی امروز جاری باشد، میتواند خود را بازآفرینی کند؛ همانگونه که در طول تاریخ بارها چنین کرده است؛ بنابراین پاسخ من این است که اصفهان نه در مسیر قطعی فروپاشی قرار دارد و نه در وضعیت تثبیتشده بازآفرینی؛ بلکه در مرحلهای حساس و تعیینکننده ایستاده است. سرنوشت هویتی این شهر وابسته به نسبت ما با سنت است؛ اینکه آن را میراثی مصرفی ببینیم یا سرمایهای معنوی و زنده. هنوز صدای چکش بر مس خاموش نشده است؛ هنوز نقشها بر سطح فلز جان میگیرند. تا وقتی این صدا از معنا خالی نشود و تا وقتی نسل جدید بتواند پیوندی واقعی با ریشهها برقرار کند، امید به تداوم هویت اصفهان باقی است. اما اگر این پیوند گسسته شود و سنت صرفاً به تصویر بیروحی برای فروش تبدیل گردد، آنگاه شکافی که امروز نشانههایش را میبینیم، میتواند به فرسایشی جدی در زبان، نسلها و فضای شهری بینجامد. اصفهان امروز در آستانه انتخابی تاریخی ایستاده است؛ انتخاب میان موزه شدن یا زندهماندن.
این هنر چه نقشی در هویت اصفهان داشته و امروز با چه چالشهایی روبهرو است؟ آیا قلمزنی هنوز میتواند نماینده روح شهر باشد؟
قلمزنی یکی از امضاهای اصفهان است. وقتی نام اصفهان میآید، مس منقوش، سینیهای برجسته، ضریحها و درهای مطلا در ذهن شکل میگیرد. این هنر، هم فنی است و هم معنوی. ضربههای چکش بر فلز، اگر با نیت و صبر همراه نباشد، به نقش زنده تبدیل نمیشود. درگذشته، استادان قلمزن فقط صنعتگر نبودند؛ روایتگر بودند. روی یک بشقاب، مجلس شاهنامه مینشست؛ روی یک در، آیه و اسلیمی جان میگرفت، اما امروز چالشها جدی است. قیمت مواد اولیه بالا رفته، بازار قدرت خرید سابق را ندارد و رقابت با تولیدات ماشینی یا وارداتی نفسگیر است. از سوی دیگر، بخشی از بازار به تکرار نقشهای کلیشهای عادت کرده. نتیجه این میشود که نوآوری کمرنگ و کیفیت قربانی سرعت میشود. با این حال، من معتقد هستم قلمزنی هنوز ظرفیت نمایندگی روح شهر را دارد؛ به شرطی که سه اتفاق بیفتد؛ نخست پیوند با طراحی معاصر و کاربردهای جدید در زندگی مدرن؛ دوم، آموزش عمیق و طولانیمدت، نه دورههای کوتاه و سطحی؛ سوم، حمایت واقعی از استادان و کارگاهها. اگر قلمزنی بتواند از ویترین فاصله بگیرد و دوباره وارد زندگی شود در معماری داخلی، در اشیا روزمره باکیفیت بالا میتواند دوباره صدای قلب اصفهان باشد.
با توجه به تغییرات اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی، آینده هویت هنری اصفهان را چگونه میبینید؟ آیا امکان احیای آن شکوه تاریخی وجود دارد یا باید به تعریف تازهای از «اصفهان هنری» برسیم؟
شکوه تاریخی تکرارشدنی نیست؛ هر دورهای زبان خودش را دارد. ما نمیتوانیم انتظار داشته باشیم اصفهان دوباره اصفهان شاهعباس شود؛ اما میتوانیم زبانی تازه برای هویت هنری امروز بسازیم، زبانی که ریشه درگذشته دارد و چشم به آینده. اگر بخواهیم واقعبین باشیم، باید بپذیریم که شرایط اجتماعی و اقتصادی امروز با هیچ دورهای قابلمقایسه نیست: مناسبات بازار تغییر کرده، روشهای زیست مردم عوض شده، زندگی سریعتر شده و سلیقهها به سمت کاربردیبودن رفته است، اما اینها تهدید مطلق نیست؛ فرصت هم است. هنر اگر خود را با زندگی وفق دهد، نهتنها زنده میماند، بلکه دوباره اثرگذار میشود. آینده هویت هنری اصفهان در سه چیز خلاصه میشود:
نخست، بازگشت هنر به زندگی روزمره. تا زمانی که هنر فقط در موزه، ویترین و گالری باشد، نفسش کوتاه است. باید در خانهها، ساختمانها، مبلمان شهری، وسایل روزمره حضور داشته باشد؛ همانطور که درگذشته بود.
دوم، نوآوری همراه بااصالت. نه باید اسیر تقلید از غرب شد، نه اسیر تکرار نقشهای قدیمی. آنچه مکتب اصفهان را بزرگ کرد، جسارت در نوآوری همراه با احترام به ریشه بود. نسل جدید طراحان میتوانند این مسیر را ادامه دهند؛ اگر بدانند هنر باید «زنده» باشد، نه موزهای.
سوم، حمایت همگانی نه فقط دولتی. هنر با همکاری هنرمندان، مردم، دانشگاهها، بازار و مدیریت شهری زنده میماند. دولت میتواند تسهیلگر باشد، اما نجات هنر فقط با مردم ممکن است؛ مردمی که هنر را بخشی از زندگیشان بدانند و ارزش آن را درک کنند.
اگر این سه اتفاق بیفتد، اصفهان نهتنها هویت هنری خود را حفظ میکند، بلکه میتواند الگوی شهرهای دیگر باشد. هویت، چیزی ایستا نیست؛ جریانی است که باید هر روز در آن دمیده شود. اگر هنر در اصفهان «نفس بکشد» نه فقط حفظ شود، آیندهاش روشن است.
به باور من، اصفهان هنوز این ظرفیت را دارد که صدای زیبایی ایرانی باشد؛ تنها کافی است یادمان نرود که این شهر با هنر زنده بوده و با هنر هم زنده خواهد ماند.
انتهای پیام
