روایتگری از خانواده شهدا این بار رنگ و بوی دیگری دارد، فکر نمیکردم بیشتر از نیم ساعت طول بکشد اما اینجا خاطرات شیرین ۱۱ سال زندگی اشک و خنده را بهم گره زده است وقتی از روزهای شیرین آغاز زندگی میگوید، خنده بر لبانش نقش میبندد، اما ناگهان یادش میآید که خیلی زود، خیلی زودتر از حرفها، از پیششان رفت، همانجا، کلام میشکند و اشک، بیاجازه، در چشمانش حلقه میزند.
امروز مهمان خانهای هستم که عطر حضور صاحبش، پیشتر از هر کلامی به استقبال میآید. در این خانه نقلی چشم که میگردانی، محال است اثری از حسین را نبینی.
تمام بیقراریهای این خانه، روی یک میز کوچک به آرامش رسیده است، میزی که امانتدار آخرین داراییهای حسین است. همان وسایلی که دوستانش از معرکهی شهادت به امانت آوردهاند.
با همسر شهید که همکلام میشوم، با همان ذوق روزهای اول، قصهی آمدن حسین را تعریف میکند.

رقیه بابایی، همسر سردار شهید حسین فیضی در گفتوگو با ایسنا با لبخندی از سر دلتنگی در مورد نحوه آشنایی با همسرش میگوید: همسرم در ۱۲ سالگی مادرش را از دست داده بود و خواهرشوهرم من را برای او انتخاب کرد. من در کلینیک کار میکردم که خواهرشوهرم در آنجا با من آشنا شده بود.
اولین قرار آشنایی و عجله برای تماشای فوتبال
او در رابطه با اولین دیدارشان اظهار میکند: اولین جلسه آشنایی، حسین به خانه ما نیامد و قرار شد در پارک همدیگر را ببینیم. سوم مهر ۱۳۹۳ بود، مسابقه فوتبال ساعت ۱۶:۳۰ شروع میشد و قرار ما ساعت ۱۵:۳۰ بود که به دلیل حساسیت حسین به زمان مسابقه، آنها ۲۰ دقیقه دیر کرده بودند. در حالی که مادرم و خواهرشوهرم روی نیمکت دیگری نشسته بودند، ما شروع به صحبت کردیم. من همیشه فکر میکردم سپاهیها مقید به پوشش رسمی هستند، اما او در جلسه اول با پیراهن آستینکوتاه و شلوار مشکی آمده بود و اصلاً شبیه سپاهیها نبود. او فقط تندتند حرفهایش را زد و رفت، نگو برای تماشای مسابقه فوتبال عجله داشت.
خواستگاری با گرمکن ورزشی
همسر شهید با خنده در مورد مراسم خواستگاری میگوید: هنوز هم حرص میخورم که چرا او با آن لباسها به خواستگاری آمد، برادرهایش کت و شلوار پوشیده بودند اما حسین با گرمکن ورزشی آمده بود. گل و شیرینی را هم خواهرش گرفته بود و گمان میکنم همان لحظه با همان لباسها از ورزشگاه یادگار امام آمده بود، همیشه در برابر پوشیدن لباس رسمی مقاومت میکرد.
بابایی با بیان اینکه عقد ما ۱۸ مهرماه ۱۳۹۳ و تاریخ آغاز زندگی مشترکمان ۱۶ مهر ۱۳۹۴ بود، میافزاید: خاطرات ازدواج ما کلا طنز بود. موقع خرید حلقه، حسین میگفت مرد که طلا نمیاندازد. با اصرار به طلافروشی آمد و فقط اندازه کرد، اما بعداً برای خودش نقره خرید و همان را میانداخت.
او از لحظات به یادماندنی دوران نامزدیشان اینگونه تعریف میکند: وقتی قرار بود برای تفریح برویم بیرون همیشه میرفتیم گلزار شهدا، حسین همیشه در قطعهای مینشست و به نقطهای زل میزد که دقیقاً همانجایی است که اکنون در آن به خاک سپرده شده، من آن زمان فکر میکردم آنجا راه عبور است و نمیدانستم قطعه خالی است.
شهیدی که ۶ روز قبل از شهادتش جانباز شده بود
همسر شهید درباره دوران خدمت و مجروحیتهای همسرش میگوید: او به کارش علاقه زیادی داشت. در جنگ ۱۲ روزه موجگرفته شده بود و گوشهایش مشکل پیدا کرد اما به دکتر نرفت و با قرص سر میکرد. ۶ روز قبل از شهادتش در جنگ رمضان نیز زخمی شده بود و وقتی به خانه رسید، لباسهایش پر از خردهشیشه و سنگ بود و پوستش کاملاً تیره شده بود، اما برای اینکه بچهها متوجه نشوند، میخندید.
او اظهار میکند: همسایهها اصلاً شغل او را نمیدانستند و من مجبور بودم لباسهای نظامیاش را داخل خانه با اتو و شوفاژ خشک کنم.
آخرین هدیه حسین به زن زندانی...
در میانه گفتوگو، زنگ تلفن همراه همسر شهید، رشته کلام را پاره میکند، او پس از مکالمهای کوتاه، با چهرهای که میان اشک و لبخند در نوسان است، به جمع بازگشته و از یک خبر خوب سخن میگوید: همین حالا مطلع شدم هزینههای مراسمات یادبود همسرم، گره از زندگی زنی گشوده است. تماس گرفتند و خبر دادند یک بانوی ۶۰ ساله که تنها تا ساعت ۱۲ ظهر امروز برای پرداخت بدهیاش مهلت قانونی داشت، درست در همان دقایق پایانی، با هزینهای که از مراسمات فراهم شده بود، از بند رها شده و از رفتن به زندان نجات یافته است.
او با بغضی لبریز و چشمانی اشکبار میافزاید: حسین همیشه قبل از مأموریت غسل شهادت میکرد و میرفت. من همیشه به خدا میگفتم خدایا رحم کن تا بچهها کمی بزرگتر شوند. مهرسا، دخترمان، بسیار وابسته به پدرش بود و حسین هم میگفت وقتی مهرسا میخوابد، دلتنگش میشوم. شبها که دیر وقت به خانه میآمد، حتماً به بچهها سر میزد و وقتی مهرسا را بغل میکرد، او هم ناخودآگاه در خواب پدرش را بغل میکرد.
او با ابراز تأسف از یک حسرت همیشگی میگوید: یکی از چیزهایی که برایم حسرت شد این بود که شب قبل از شهادتش وقتی به خانه آمد، بچهها را بیدار نکردم که برای آخرین بار پدرشان را ببینند.
بابایی در خصوص ویژگیهای اخلاقی شهید خاطرنشان میکند: حسین به قدری خجالتی و کمحرف بود که ابراز علاقه کردن بلد نبود، چون از وقتی چشم باز کرده بود محبت مادر ندیده بود و نمیدانست چگونه به خواهرانش یا من محبت کند. وقتی به او پیام میدادم و ابراز علاقه میکردم، در پاسخ فقط یک کلمه میگفت: همچنین!
او به مقید بودن شهید به حقالناس اشاره کرده و میافزاید: او هیچوقت از آب ساختمان برای شستن ماشین استفاده نمیکرد و همیشه ماشین را به کارواش میبرد.
آخرین امانت حسین، فرزندی که دو هفته پس از شهادت پدر مژده آمدنش رسید
او ادامه میدهد: دو هفته بعد از شهادت همسرم بود که متوجه شدم باردار هستم. او در جنگ ۱۲ روزه، پلاک نظامیاش را به مهرسا داده بود و خودش پلاک نمیانداخت.
بابایی درباره روزهای منتهی به شهادت میگوید: حسین گویا میدانست که میرود، به همین خاطر قبل از چهارشنبه سوری(سهشنبه) تمام کارهای عقبمانده مثل بیمه ماشین و شارژ ساختمان را انجام داد. روز سهشنبه آخرین تماس او ساعت ۱۳ ظهر بود. از ساعت ۱۵ همکارانش پی در پی به گوشی که در منزل داشت زنگ میزدند. وقتی پاسخ دادم، یکی از دوستانش با گریه تلفن را قطع کرد. بعد از پیگیری از دوستان دیگرش، قسمشان دادم که واقعیت را بگویند او گفت فردا ساعت ۱۵ برای وداع، با بچهها به گلزار شهدا بیایید. میدانستم شهید میشود اما فکر نمیکردم به این زودی برود، بعد از آخرین مجروحیتش دلم گواهی شهادتش را میداد.
وداع ناتمام...
او با یادآوری خاطرات گلزار شهدا و لحظات وداع میافزاید: در حسینیه و گلزار شهدا هیچوقت با صدای بلند گریه نمیکردم، به طوری که همه میپرسیدند چرا گریه نمیکنی؟ در حالی که قرار نبود همه ناله من را بشنوند. در حسینیه هم فرصت نشد یک دل سیر با او حرف بزنم و خداحافظی کنم. زمان تشییع نیز با هزار خواهش و التماس تا پای پیکر رفتم، اما به قدری جمعیت زیاد بود که باز هم نگذاشتند آنگونه که میخواهم با او خلوت کرده و وداع کنم.
پسری که برای پدر بی صدا گریه میکند...
او به حال و هوای فرزندش مهدیار پس از شهادت پدر اشاره میکند و میگوید: پسرم در جمع گریه نمیکند، ولی شبها هنگام خواب یا در حمام، بیصدا گریه میکند و پدرش را صدا میزند. او وقتی گریه عمههایش را میدید، به آنها میگفت چرا گریه میکنید؟ پدرم آرزویش شهادت بود، شهدا همیشه زنده هستند، پس پدرم را با گریههایتان ناراحت نکنید.
بابایی میگوید: من مطمئنم که جای همسرم خوب است. درست است که ناراحتم، ولی او در راه بزرگی رفت و من باید صبر داشته باشم. با وجود اینکه باردار هستم و شرایط جسمی خوبی ندارم، اما هیچوقت پیش غریبهها از خود بیخود نشدم و تمام فکرم این است که بچههایم را چگونه بدون پدر بزرگ کنم.

مهدیار ۹ ساله و مهرسای ۶ ساله در کنار یادگار سومی که در راه است، سه امانتی شهید حسین فیضی هستند که راه پدر را ادامه خواهند داد.
به گزارش ایسنا، سردار شهید حسین فیضی متولد ۱۳۶۰ بود که در ۲۶ اسفندماه ۱۴۰۵ در پی حملات دشمن صهیونی-آمریکایی در یکی از روستای تبریز به فیض رفیع شهادت نائل آمد.
انتهای پیام
