آزادگان دفاع مقدس

برای دسترسی به اخبار قدیمی‌تر، در منوی مربوطه سال و ماه را محدود کنید.
  • یک شرایط خاص برای روزه داری رزمندگان اسیر

    یک شرایط خاص برای روزه داری رزمندگان اسیر

    در ماه رمضان سختگیری نیروهای‌ بعثی به ما بیشتر می‌شد. در ماه مبارک رمضان وعده شام را ساعت پنج عصر می‌دادند که آن را به عنوان افطار و وعده ناهار را به هنگام سحر توزیع می‌کردند که از هر اردوگاه چند نفر مسئول می‌شد برای گرفتن غذا و چایی، که آن را در سطل‌های می‌ریختند و در بین اسرا تقسیم می‌کردند.

  • یک خلاقیت برای ماه رمضان در اسارت دشمن

    یک خلاقیت برای ماه رمضان در اسارت دشمن

    از هر اردوگاه فقط چند نفر می‌توانستند برای گرفتن غذا بروند به همین خاطر غذا برای افطار و سحر سرد می‌شد. گرچه کار خطرناکی بود! ولی ما از المنت برای گرم کردن آن استفاده می‌کردیم. آنجا ما حتی برای آب خوردن هم محدودیت داشتیم! به ما اجازه برگزاری دعا را نمی‌دادند.

  • یک خاطره از اسارت

    یک خاطره از اسارت

    ما همزمان سه برادر به علاوه پدر در جبهه بودیم. و هیچوقت سنگرها خالی نبود. برای من اردوگاه مستمر عوض می‌شد. مخصوصا از زمانی که یقین کردند من روحانی هستم بیشتر سخت می‌گرفتند. قبل از اسارت مدارک و عمامه و هرچیزی که ممکن بود دردسر ساز شود را مخفی کرده بودیم.

  • خاطره‌ای از «یک به علاوه پنج» در اسارت

    خاطره‌ای از «یک به علاوه پنج» در اسارت

    بعثی‌ها بالای سرمان نفس‌نفس می‌زدند؛ خسته از کارزار، سرم روی سینه یکی از اسرا بود و نای حرکت نداشتم. چرخیدم به پهلو. چشمم افتاد به پرتقال‌هایی که حالا زیر دست و پا، لِه شده بود.

  • یک خاطره از اسارت

    یک خاطره از اسارت

    تصمیم گرفتند ما را شهید کنند ولی این افسر عراقی نمی‌گذاشت. آن‌ها می‌گفتند که زخمی‌ها را نمی‌بریم او می‌گفت: «اینها پای من را بسته‌اند.» در پایگاه الاماره باز خواستند ما را بکشند این افسر آمد و نگذاشت.

  • خاطره یک اسارت

    خاطره یک اسارت

    شب دوم ماه مبارک رمضان سال دوم اسارتم در اردوگاه تکریت بود و ساعت یک و ۳۰ بامداد را نشان می‌داد که از خواب بیدار شدم. تعداد زیادی از هم‌بندی‌ها در کنار دیوار آسایشگاه به دور از چشم نامحرم نگهبانان بعثی مشغول خواندن نماز شب و نمازهای مستحبی بودند، با دیدن چنین صحنه‌هایی اشک در چشمانم حلقه زد و به حال خوش آنها غبطه خوردم.

  • روایت یک اسیر جنگی در «لبخند گمشده»

    روایت یک اسیر جنگی در «لبخند گمشده»

    صدای پایکوبی عراقی‌ها که خوابید، یواش‌یواش ناله مجروحان و همهمه مبهمی فضا را پر کرد. گلوله شانه پهن حبیب را سوراخ کرده بود و ظرف چند روز به دلیل گرما و عدم شست‌وشو، زخم پر از کرم شده بود. کرم‌ها توی گوشت و خون او می‌لولیدند. حبیب مشهدی بود و زودتر از ما به بعقوبه آمده بود.

  • رمضان در اسارت و یک خاطره

    رمضان در اسارت و یک خاطره

    تا غذاها را مسوولین غذای آن روز می‌آوردند، همه‌ را برای افطار پتوپیچ می‌کردیم و ابتدا، نماز مغرب و عشا را می‌خواندیم و سپس افطار می‌کردیم. بعد از خوردن سحری نیز به جهت محدودیت آب و نبود آن در آسایشگاه نمی‌توانستیم مسواک بزنیم. مسواک را به ساعت بیرون باش صبح، موکول می‌کردیم.

  • رمضان در اسارت و یک خاطره

    رمضان در اسارت و یک خاطره

    بعثی‌ها در اسارتگاه به هر اسیری دو تا سه نخ سیگار می‌دادند؛ من سیگارم را به بچه‌هایی که سیگار استعمال می‌کردند، می‌دادم تا وقت قرآن‌شان را بخرم یا برخی دیگر نصف نان خود را می‌دادند تا سهمیه و وقت قرآن دیگر اسرا را بخرند.

  • روایت یک اسیر ارتشی از خواب مرحوم ابوترابی‌فرد

    روایت یک اسیر ارتشی از خواب مرحوم ابوترابی‌فرد

    یک آزاده ارتشی گفت: کسانی که متأهل بودند و اسیر شدند، در اصل همسران این‌ها آزاده‌اند. همسر من ۱۰ سال با دو فرزند سال‌ها بدون هیچ درآمدی خود را حفظ کردند. می‌توانستند آن زندگی را رها کنند و بروند دنبال آرزوهای دیگر اما ماندند و مقاومت کردند.

  • روایت یک آزاده از مقاومت در اسارت

    روایت یک آزاده از مقاومت در اسارت

    بعثی‌ها مانند گرگ­‌های درنده به جان بچه‌­ها افتادند و دیوانه­‌وار ما را کتک می‌زدند ولی با مقاومت عزیزان اسیر آن­ها نتوانستند به هدف خود برسند درها را بستند و گفتند: «فردا به حسابتان می­ رسیم.»

  • مگر ما به شما ظلم کرده‌ایم؟

    خاطره‌

    مگر ما به شما ظلم کرده‌ایم؟

    قبل از تحویل سال یکی از مسئولان عراقی وارد آسایشگاه شد؛ تا چشمش به این دعا برخورد کرد، از کوره در رفت و بسیار برافروخته شد. شروع کرد به داد و بیداد و گفت: «مگر ما به شما ظلم کرده‌ایم که شما این آیه را نوشته‌اید؟ ما به شما پتو، لباس و کفش دادیم حالا ظالم هستیم.»

  • یک غافلگیری در نوروز سال ۶۱

    یک غافلگیری در نوروز سال ۶۱

    زمانی که سال نو شد و بهار طبیعت به زمستان اردوگاه پا گذاشت. برادران صمیمانه یکدیگر را در آغوش گرفتند و سال نو را به یکدیگر تبریک گفتند. بعد یکی از برادران به نام میرزائی گفت: «بهتره به‌یاد شهدای گلگون‌ کفنمان سرود ملی بخونیم ...»

  • روایت یک روحانی آزاده در «یک سینه سخن»

    روایت یک روحانی آزاده در «یک سینه سخن»

    حجت الاسلام قاسم جعفری آزاده و جانباز خراسان شمالی در ۹ اسفند ۱۳۶۲ در عملیات خیبر به اسارت درآمد. سال‌های اسارت این آزاده در اردوگاه‌های موصل سپری شد.

  • نگاهی به  «دور از چشم صلیب»

    نگاهی به «دور از چشم صلیب»

    قربانی فروردین ۱۳۶۷، که سال سوم دبیرستان بود، برای سومین بار به جبهه اعزام شد و سرانجام چهارم خرداد سال ۱۳۶۷ در منطقه شلمچه با دو نفر دیگر از هم‌رزمانش محاصره شد و در نابرابری اوضاع جنگی منطقه به اسارت درآمد.

  • ابتکارات اسارت

    ابتکارات اسارت

    با رفتن به هواخوری در محوطه اردوگاه توانستیم سیم‌ها از خارهای سیم خاردار جدا کنیم، پس از ایجاد سوراخ و ساییدن بر روی سیمان، روزهای زیادی سپری می شد تا بتوانیم به سوزن مورد نیاز باکیفیت مناسب دست پیدا کنیم. در هنر ساخت سوزن، بر اثر سایش روی سیمان، انگشتمان خونریزی می کرد.

  • حکایت نفوذ

    حکایت نفوذ

    گاهی افرادی سست عنصر هم پیدا می‌شد که به خاطر بعضی از وعده‌های عراقی‌ها با آنها همکاری می‌کردند و باعث لو رفتن بعضی از مراسمات یا دیگر موضوعات مخفی اسرا می‌شدند یعنی حتی در آنجا هم خط نفوذ وجود داشت.

  • خلق یک اثر هنری در اسارت

    خلق یک اثر هنری در اسارت

    این کار حدود سه ماه طول کشید و برای نگهداری آن، آستین لباسم را پاره کردم و دوباره وصله زدم. دست دوز را داخل وصله نگهداری می‌کردم و جالب اینجاست عراقی‌ها هیچ وقت متوجه نشدند.

  • جشن پیروزی در دل دشمن

    برگی از تاریخ

    جشن پیروزی در دل دشمن

    پیش از آمدن سربازان بعثی به داخل اردوگاه، همگی‌مان لباس‌های نو پوشیده بودیم؛ ابتدا داخل اتاقمان با هم روبوسی کردیم و تبریک ‌گفتیم؛ بعد از آن دسته دسته می‌رفتیم سمتِ اتاق‌های دیگر. درست مثلِ عید دیدنی بود.

  • خاطرات یک شهید زنده

    خاطرات یک شهید زنده

    در حالی که یه کیسه خون در دستش بود گفت: «می‌دونی این چیه؟» گفتم: «بله خون است.» با تأکید گفت: «نه این خون عراقیه!» گفتم اشکالی نداره ما و شما برادر هستیم. که دکتر عراقی گفت: «پس چرا اومدی جنگ؟»

  • تدبیر عراقی‌ها برای کم اثر کردن مراسم دهه فجر اسرا

    تدبیر عراقی‌ها برای کم اثر کردن مراسم دهه فجر اسرا

    عراقی‌ها برای آنکه برنامه‌های بچه‌ها را به‌هم بزنند، چند فیلم سینمایی گذاشته بودند تا اجرای مراسم دهه فجر را بی‌رنگ کنند؛ اما این توطئه آنها نتیجه‌ای نمی‌داد؛ کسی به تماشای فیلم سینمایی نمی‌رفت.

  • مروری بر حال و هوای اسرای ایرانی در ایام دهه فجر

    مروری بر حال و هوای اسرای ایرانی در ایام دهه فجر

    قرار شده بود تمثال مبارک حضرت امام (ره) را طراحی کنم. کار خطرناکی بود؛ در صورت لو رفتن عواقب شدیدی داشت که کمترین جریمه آن حبس انفرادی در سازمان امنیت بغداد بود. با توکل به خدا شروع کردم، اولین کاری که باید انجام می‌شد به‌ دست آوردن تصویر امام راحل (ره) بود.

  • رژه در اسارت

    رژه در اسارت

    نگهبانان زرنگ ایرانی، سربازان عراقی را با لطافت‌الحیلی از صحنه دور کرده بودند. دیده‌بان‌های کارکشته خودی، از پشت پنجره‌ها محوطه را زیر نظر داشتند.

  • نتیجه دشمنی سرباز عراقی با عکس امام(ره)

    نتیجه دشمنی سرباز عراقی با عکس امام(ره)

    اسرا موقع مراسم نقاشی عکس امام را روی یک بالش می‌انداختند و سفتش می‌کردند و به دیوار تکیه می‌دادند. هروقت هم سر و کله جاسوس‌ها یا سربازهای عراقی پیدا می‌شد، از روی بالش جمعش می‌کردند.

  • راز و نیازها برای اجرای تئاتر اردوگاهی

    راز و نیازها برای اجرای تئاتر اردوگاهی

    یادم هست که بچه‌ها برای دهه فجر در این آسایشگاه تدارک یک تئاتر را دیده بودند. یک تئاتر تاریخی درست کرده بودند و برای اجرای آن ریش گذاشته بودند. دکور و لباس و این‌ها هم بود.

  • اجرای تئاتر اردوگاهی در دهه فجر

    اجرای تئاتر اردوگاهی در دهه فجر

    یک آزاده دوران دفاع مقدس گفت: یکی از مناسبت‌هایی که از دو ماه قبل از آن برایش برنامه‌ریزی داشتیم ایام دهه مبارک فجر بود. تمام جوانب را می‌سنجیدیم تا بتوانیم در مدت ۱۰ روز برنامه‌های متنوع فرهنگی، ورزشی و هنری اجرا کنیم.

  • ماجراهای دهه فجر در اسارت

    ماجراهای دهه فجر در اسارت

    «همه این کارها مخفیانه بود؛ بچه‌های نگهبان به‌شدت مواظب بودند که عراقی‌ها متوجه نشوند؛ تا می‌گفتند: «سیاه... سیاه...» جمع می‌کردیم؛ وقتی وضعیت سفید بود، دوباره پرده تئاتر را وصل می‌کردیم و ادامه می‌دادیم.»