خبرچینی

  • عاقبت یک خبرچین جنگ

    فرهنگی و هنری > فرهنگ حماسهعاقبت یک خبرچین جنگ

    چند روزی گذشت یک روز پیرمردی تقریباً قد خمیده پیش ما آمد. رفتارش مشکوک بود سؤالات بوداری می‌پرسید. به بچه‌ها گفتم: «مراقب باشند و به او اطلاعات ندهند. ما یک گروه ۱۸ نفره بودیم روز دوم باز آمد. از روی نصیحت و مثلاً خیر خواهی گفت: «در تنگه آن نخلستان مال خودم است. از خرمایش بخورید.» یک کیسه خرما هم آورده بود برای ما و گفت مال خودم است حلال است بخورید.» وقتی سؤال می‌کرد: «رفقا او را به من ارجاع می‌دادند که بله آن برادر مسئول ماست از او بپرس.»

  • ماجرای افشای راز یک جاسوس در اسارت

    فرهنگی و هنری > فرهنگ حماسهماجرای افشای راز یک جاسوس در اسارت

    دیدم یک جفت کفش پشت پرده است. نگو دکور درست کرده بود برای گول زدن ما. گفتم: «اگر این شاهد است بگوید حالا چهارشنبه است قبول می‌کنی؟» گفت: «قبول نمی‌کنم.» گفتم: «من سه سال در اطلاعات شما بودم بارها بازجویی شدم آنها نفهمیدند، شما چگونه می‌گویید؟ پس وای به حال اطلاعانتان.» گفت: «حالا تا شنبه فکر هایت را، بکن.»