اینترنت از شامگاه روز ۱۸ دی، به طور گسترده قطع و اختلالاتی را در زندگی روزمره مردم به وجود آورده، هرچند که از چند روز قبل اندکی به حالت عادی برگشته اما همچنان با محدودیتهای گستردهای همراه است.
مسعود زارع، فارغ التحصیل رشته مدیریت رسانه، طی یادداشتی در این خصوص نوشته است: صبح بیدار میشوم، مثل همیشه از تخت بیرون نیامده اول دستم به گوشی میرسد اما بر خلاف همیشه صفحه سیاه است! نه پیام، نه ایمیل، نه خبری از دنیا. فقط یک علامت کوچک: «بدون اتصال»، مثل یک کتابخانه که قفل شده یا یک قهوهفروشی که قهوه ندارد!
هفته را مرور میکنم، اما همه چیز کدر است، مکالمات، لحظات، صداهایی که باید شنیده میشدند، آدمهایی که باید دیده میشدند، انگار همه در مه افتادهاند. انگار دنیایی که داشتم حالا دیگر نیست! مثل اطلسی که صفحاتش پاره شده و من در میانه راه ایستادهام، نمیدانم باید به راست بروم یا به چپ!
دوستانم؟ نمیدانم. «م.» که هر شب از کلاسهای آنلاینش میگفت، حالا چه میکند؟ تمام جزوههایم، تمام یادداشتهایی که روزها برایشان وقت گذاشتم حالا در گروههایی گیر کرده که دیگر نمیتوانم به آنها دسترسی داشته باشم! دانشگاهم، که فکر میکردم در دستان من است، حالا در دستان بیخبری گم شده است. و کارم… خدای من، کارم چه میشود؟ تمام عکسهایم، گزارشهایم همه در فضایی زندگی میکنند که حالا قفل شده است. راستی آن دوستم «الف.» که یک فریلنسر است و تمام زندگیاش روی شبکههای اجتماعی تنظیم شده حالا چه میکند؟ «ن.» همکارم، دیروز با چشمانی خسته گفت: آخرین پروژهام لغو شد چون گفتند دیگر نمیتوانند منتظر اینترنت باشند، حرفش را کامل نگفت، اما من دیدم که اضطراب، مثل ریشهای عمیق، به قلبش ریشه زده بود.
حالا دیگر فروشگاه آنلاین «ش.» هم تعطیل شده، همه تلاشهایش، سرمایهگذاریهایش، روزهای بیخوابیاش همه زیر سایه قطعی اینترنت، به باد داده شد و از همه غمبار تر از آن دوستم «ج.» که ماه قبل به سرزمینی دیگر مهاجرت کرده، خبری نیست! حالا چطور میتوانم از حالش باخبر شوم؟ آخرین پیامش ۱۵ روز پیش بود، از آن موقع، سکوت، فاصله فیزیکی که همیشه سخت بود، حالا با این قطعی تبدیل به وضعیتی ناگوار شده است. راستی آقای «س.» که خط سفید داشت الان اینترنت دارد؟ یا اوهم ارتباطش با بقیه قطع شده؟
این تمام سوالاتی که در این دو هفته گذشته هر روز صبح از ذهنم عبور میکند و هر بار که سوال میکنم، هر بار که نگرانیام را بیان میکنم، یک جواب میشنوم: «برای امنیت ملی.»
درست است اما کسی نیست بپرسد پس امنیت روانی ما چه میشود؟ آیا آرامش روانی جامعه، اعتماد مردم به یکدیگر و به حاکمیت، جزو مفاهیم امنیت ملی نیست؟ آیا ناامیدی، بیاعتمادی، اضطراب گسترده، نه تنها امنیت اجتماعی، بلکه امنیت وجودی ما را تهدید نمیکند؟
ما جوانان دهه ۷۰ و ۸۰ خورشیدی، نسلی هستیم که اولین خاطرههایش با موبایل و اینترنت شروع میشود. اینترنت برای ما فقط یک ابزار نبود. اینترنت دانشگاه ما بود، کلاس درس ما بود، محل کار ما بود، سینمای ما بود، دوستیهای ما بود، راهی بود به سوی امید. اما حالا در تاریکی اینترنت، نفسهایمان را گم کردهایم.
چهارده روز محدودیت، یعنی توقف دسترسی به کیف پولهای دیجیتال، از دست دادن درآمد، تعطیلی کسبوکارها، یعنی گسترش استفاده از شبکههای ناامن، افزایش خطرات امنیتی، و در نهایت، کاهش اعتماد و مهاجرت از امید به ناامیدی، از مشارکت به انزوا.
به هر حال دیر یا زود اینترنت به روال عادی خود باز میگردد اما آنچه باقی میماند، خسارتی است که به آسانی پاک نمیشود، خسارت به امنیت روانی، به امید، به اعتماد، و این چرخه دوباره و دوباره تکرار خواهد شد.
در این روزهای غیر عادی ما مردم عادی، در جستوجوی اینترنت هستیم، نه برای سرگرمی، نه برای فرار، بلکه برای برقراری ارتباط، چون در قرن بیستویکم، دیگر کبوتر نامه رسان نداریم، دود از دودکش نمیفرستیم، ما فقط به اینترنت گره خوردهایم و وقتی نیست، گویی نفسمان را میگیرند و اینجا، در این تاریکی، فقط یک سوال میماند: حالا روان ما چه میشود؟!
انتهای پیام


نظرات