به گزارش ایسنا، روزنامه شرق نوشت:
صداهایی شبیه عبور تیز باد از یک ستون حجیم هوا؛ جنگندهها مثل پرندههای سیاه مرگ با صدایی ممتد، شیشههای خانههای مسکونی را میلرزانند و «انگار در ارتفاعی پایین پرواز میکنند». اهالی خانه در آن دقیقه که پرواز و صداها در آسمان اوج میگیرند، نفسهایشان را حبس میکنند؛ آنها نمیدانند در لحظهای بعد آیا قرار است جنگنده روی سرشان فرود آید و آخرین نفسهایشان باشد، یا قرار است انفجاری دور باشد؟ اگر زنده بمانند، هر بار بعد از هر انفجار، تلفنهای همراهشان را بردارند و از دوستانشان خبر میگیرند که آیا زندهاند یا نه. همهچیز در یک دوگانه است؛ ممکن است در لحظه عزیزترین انسانهای زندگیات را از دست بدهی یا خودت دیگر نباشی. ممکن است مانند «م» که تن خسته بعد از کارش را به خانه میرساند، در اثر انفجار یک کلانتری برای همیشه به خانه نرسی. ممکن است مانند فاطمه، مادری که داشت خریدهای آخر سال خانواده برای نوروز را انجام میداد در یک ماشین پشت چراغ قرمز در اثر حمله به ایست بازرسی، با بستههای سبزیهای خورشتی که خریده بود، کشته شوی. یا شاید شبیه دخترک کوچکی که شاهد مرگ و تکهتکهشدن پیکر همکلاسیهایش بود، با دردهای جسمی و روانی روزها را بگذرانی. شاید هم مانند سربازی که به مادرش قول داده بود پیش از بلند شدن سبزیهای باغ به خانه برگردد، در اثر حمله به پادگانش، کشته شوی.
آمار کشتهها و زخمیهای جنگ هنوز به طور رسمی اعلام نشده است؛ این برشی از زندگی روزمره ایرانیهایی است که در شهرهای مختلف ایران در مواجهه هر روزه با جنگندههای آمریکایی/ اسرائیلی هستند. حالا بر اساس آنچه کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل اعلام کرده، ۳.۲ میلیونی ایرانی آواره شدهاند. این گزارش بخشی از روایت غیرنظامیهای ایرانیان استانهای مختلف کشور در مواجهه با بمباران اسرائیلی/ آمریکایی این دو هفته اخیر است.
مازندران: گفته بود برمیگردد
روز دهم جنگ است؛ بنرهای شهری نشان میدهند مراسم تشییع پیکر دو پسر جوان است که بهتازگی به سربازی رفته بودند. تصویر قدی پسرک را روی بنرهایی مختلف در ابتدای روستا، داربست کردهاند؛ به رسم شمالیها. حدودا ۲۱ساله است و برای سربازی به تهران رفته بود. دخترخالهاش میگوید هفته پیش که میخواست به پادگان برگردد، تولدش بود و قرار نامزدیش را برای تعطیلات نوروز ترتیب داده بودند. چهره امیرمحمد مانند خیلی از پسرهای روستا شبیه کشتیگیرهاست. او هفته قبل به مادرش قول داده بود برای برداشت سبزیها و فروش آن در بازار به خانه برمیگردد و به مادرش کمک میکند. حالا جنازه امیر تا شش ساعت دیگر به مازندران میرسد، اما هنوز مادرش نمیداند که تن جوان و زیبای پسرش را باید برای همیشه به خاک بسپارد و او دیگر بلند شدن سبزیها را نمیبیند.
میدان رسالت تهران: کوچه پر از پیکرهای بیجان
روز هجدهم اسفند ۱۴۰۴ پایگاه بسیج بزرگی در میدان رسالت تهران موشکباران شد. کمی بالاتر از میدان، کوچهای در یکی از خیابانهای منتهی به میدان رسالت. در نزدیکی آن پایگاه، خانههای مسکونی پرتراکم و پرجمعیت، تخریب شدهاند و تا روز سیزدهم (یعنی سه روز بعد از موشکباران) همچنان رفتوآمد نیروهای امداد و آتشنشانی پرتعداد، ادامه دارد. یکی از اهالی میگوید: «تقریبا صبح آن روز اهالی میخواستند منطقه را ترک کنند، یکی از خانوادهها هم صبر کرده بودند تا دخترشان از سر کار برگردد و همگی با هم بروند. اما انفجارها ساعت ۲:۳۰ ظهر رخ داد، قبل از آمدن دخترک، همه خانواده کشته شدند». برخی از اهالی میگویند در همان روزهای ابتدایی حدود ۴۰ نفر در همین محله کشته شدند اما آمار دقیقی در دست نیست. «م» میگوید: «از افرادی که از یک خانواده (فامیل) که دورادور میشناسم، ۱۴ نفر کشته شدند و تا پنجشنبه (روز سیزدهم جنگ)، فقط دو جنازه از آن تعداد پیدا شد. یکی از ساکنین منطقه بعد از انفجار گفت که کوچه پر از دستوپای مردم بود».
اصفهان: نمیتوانیم به خانههایمان برگردیم
مراکز مختلف اصفهان در دو هفته گذشته بارها هدف موشکباران بود. یک گلکار حوالی میدان نقش جهان میگوید که صدای جنگندهها را همیشه میشنود. «احمد» در سالهای پایانی خدمتش است و میگوید: «من دیدهام که به شهر موشک میزند، این شبها هم بیشتر و نزدیکتر میزند». در حالی که شمعدانیها را در گل فرو میکند، ادامه میدهد: «دیدم که در خیابان پشتی مردم را داخل آمبولانس میگذارند، جلوتر نرفتم اما میگویند تعداد کشتهها زیاد بوده». به او میگویم که از کار در میدان نقش جهان و خطر بمباران نمیترسد؟ میگوید: «اینهمه آدم کشته و اگر به نقش جهان هم بخواهد بزند، گو تن من مباد».
به داخل شهر میروم. «محمد» مدیر میانی یک کارخانه متوسط خانگی پخت پولک و گز است. پسر یکی از کارگرهایشان که در کمتر از یک ماه به جای پدرش استخدام کارخانه شده بود، در حال خرید از سوپرمارکت محلهشان، در اثر بمباران بهشدت زخمی شده است. او میگوید: «همان لحظه اول که بمباران شروع شده بود، تمام کارگرها ترسیدند و کار تولید نیمهکاره ماند. شما میدانید که اگر سفیده تخممرغ روز مواد گز، بلافاصله داخل یخچال گذاشته نشود، خراب میشود و فقط در همین بخش، در لحظه اول حدود ۲۰۰ میلیون تومان خسارت دیدیم. حالا این را کنار بگذارید، تمام پولکیهایمان شکست و دم عید قسطهایمان ماند».
یک شیرینیفروش در یکی از خیابانهای مشرف به خیابان استانداری اصفهان که بهتازگی بمباران شده، از آن روز میگوید؛ روزی که تمام مردم در کف خیابان دراز کشیدند و همه شیشههای مغازههای این راسته ریخت. زنی که به یک هاستل پناه آورده بود، میگوید: «بعد از بمباران یک ساختمان نظامی، خانه ما هم تخریب شده و نمیتوانیم به خانهمان برگردیم. میترسیم».
بندر سیریک؛ از کشته شدن سربازان تا خداحافظی با معلمان
فاطمه، دخترک دانشآموز سال آخر دبیرستان است. روز اول جنگ در مدرسه بود که صدای بمباران را شنید: «همه در ترسی سنگین بودیم و فکر میکردیم هر لحظه ممکن است ما هم کشته شویم. همه بچههای مدرسه با معلمهای مورد علاقه و دوستانشان خداحافظی میکردند». او میگوید: «پادگان کنار مدرسهی ما آسیب دید و سربازانش کشته شدند. از همان روز تا الان با هر صدای بمبارانی که میآید، میگوییم نکند این بار موشک روی خانهمان بیفتد. نکند دوستان و همکلاسیها کشته شوند». او امسال باید خودش را برای آزمون کنکور آماده میکرد اما میگوید که برای یک لحظه هم نمیتواند تمرکز کند: «فکر میکنم نسبت به همهچیز خیلی حساس شدهام. هر لحظه فکر میکنم قرار است کشته شوم».
یکی از دختران مدرسه میگوید آن سرباز قدکوتاهی که در بمباران کشته شده بود را روز قبل در کوچه دبیرستان دیده بود. میگوید سرباز که اسمش دقیق روی لباسش نوشته نشده بود رو به دخترهای دبیرستان با خنده گفته بود: «میگن جنگ شده؟» و فاطمه و دوستانش جواب او را با خندهای دادند و رد شدند. حالا فاطمه به این فکر میکند که کاش با سرباز جوانی که حالا دیگر زنده نیست بیشتر حرف میزدند. کاش به او میگفتند برو به شهرت و اینجا نمان. کاش میشد به روز قبل برگشت و به او گفت بله جنگ شده. جنگی واقعی که قرار است همهمان را عزادار کند.
بندرعباس: بچهها را به سفر فرستادند تا زنده بمانند
«سینا» پسر بیستساله خانواده است و خانهشان در نزدیکی یک مجتمع صنعتی در بندرعباس است. او میگوید: «هر بار که بمباران میشود، صدای بمبها و لرزش شیشهها خیلی زیاد میشود. ترس در مردم محله و کودکان بهحدی است که یکبار در کوچه دختربچه همسایه از تپش قلب و ترس زیاد، به من پناه آورد». پدرش به او گفته بود نباید در شهر بماند و بندر را ترک کند. انگار سینا تنها امید پدرش بوده است و این تنها امید خانواده را تنها عازم سفری به سمت تهران کرد. سینا میگوید بعد از خداحافظی از مادر و پدر، خانه و شهری که در آن به دنیا آمدم ترس تمام وجودم را گرفته بود. او یک سفر ۷۲ساعته را شروع کرد: «نمیخواستم از آنجا بروم. خانه ما آنجاست».
او ادامه میدهد: «بهسختی از بندرعباس به شیراز رسیدم و همین که خواستم از دکه ترمینال، چای بخرم، کل ترمینال را موشکباران کردند. به همین دلیل با یک ماشین که کرایهاش چند برابر بود به سمت تهران رفتم». یکی از دوستان سینا هم همین تجربه را داشت. او میگوید دوستش از جزیره قشم میخواست به تهران بیاید و برای رسیدن به بندر، هفت شناور عوض کرد. سینا و دوستش بهسختی خودشان را به تهران رساندند. او میگوید مادر و پدرهای زیادی بچههایشان را از بندر به شهرهای مرکزی ایران فرستادند که حداقل یک نفر از بچههایشان زنده بماند.
میناب: میان دو بمباران
پسر عمومی یکی از دخترانی که از مدرسه میناب زنده مانده، دانشجوی بندر بود و میگوید که در آن روزها در حال تمام کردن کارهای دانشگاهش بوده که خبردار شده به مدرسه حمله شده است. دخترعمویش ۹ساله است و در آن مدرسه درس میخواند: «وقتی به بیمارستان رسیدم دختر عمویم و تعدادی از دانشآموزان مدرسه، آسیبهایی در حد آتلبندی و شکستگی داشتند. اما بعد از حمله دوم، آمبولانس فقط جنازه بچههای کشتهشده را با خودش آورد». آرمان که تقریبا تمام آن ساعتهای ورود دانشآموزان را در بیمارستان بوده است میگوید با راننده آمبولانس صحبت کرده بودم. او میگفت تا امروز در زندگی چنین چیزی ندیده بودم. بچههایی که بدنهایشان تکهتکه شده بود. دخترعموی سینا حالا جراحتی در پهلوی چپش دارد اما میتواند آن لحظهها را یادآور شود. او که جزو معدود بازماندگان آن حادثه است در لحظه بمباران در زنگ ورزش در حیاط مدرسه بوده است و به همین دلیل کمتر از بقیه آسیب دیده است.
انتهای پیام

