• پنجشنبه / ۲۰ فروردین ۱۴۰۵ / ۱۲:۱۳
  • دسته‌بندی: رسانه دیگر
  • کد مطلب: 1405012010546

روایتی از کسی که ۲۰ سال در خدمت رهبری بود و شهید شد

روایتی از کسی که ۲۰ سال در خدمت رهبری بود و شهید شد

حمید حافظی بعد از ۲۰ سال خدمت در بیت رهبری در ۹ اسفند به آرزویش یعنی شهادت رسید.

به گزارش ایسنا، روزنامه همشهری نوشت:

خانواده‌دوست و مردمدار بود، از محل کار که برمی‌گشت تمام خانه حال و هوای دیگری پیدا می‌کرد، چون قدم‌هایش سالیان سال بود که متبرک به آب و گل منزل پیر فرزانه شده بود. برق چشم‌هایش حکایت دلدادگی او را لو می‌داد. وقتی از پیر مرادش حرف می‌زد جانانه سینه سپر می‌کرد و می‌گفت جانم فدای آقا. حمید حافظی را می‌گوییم که در ۶۰سالگی به آرزویش رسید. او بعد از ۲۰سال خادمی در بیت رهبری، ۹اسفند ۱۴۰۴با زبان روزه در رکاب آقایش حضرت آیت‌الله خامنه‌ای به شهادت رسید. در این گزارش ناهید حافظی، خواهر شهید، از سبک زندگی برادرشهیدش برایمان می‌گوید.

حلال مشکلات بود

از کودکی با مجلس وعظ خو گرفت و در دستگاه اهل‌بیت(ع) قد کشید و حقش بود که عاقبت بخیر شود. ناهید حافظی ۶۱سال دارد و خاطراتی از برادرش بیان می‌کند: «برادرم سال ۱۳۷۰ ازدواج کرد و خدا به او ۳ فرزند داد؛ ۲ دختر و یک پسر. ۱۶سال در خانه پدرم زندگی کرد. همیشه پدر و مادر را به‌طور ویژه‌ای احترام می‌کرد. حلال مشکلات بود، نه‌تنها مشکلات خانواده بلکه برای دیگران هم پیشقدم می‌شد تا گرهی از مشکل مردم باز کند. هر زمان که مهمان می‌آمد برای پذیرایی پیشقدم می‌شد. حتی گاهی چون عاشق آشپزی بود خودش غذا درست می‌کرد. هر کسی او را می‌شناخت در بسیاری از مسائل از او مشورت می‌گرفت. حمید به هر طریقی می‌خواست دل مردم را شاد کند و دست رد به سینه کسی نمی‌زد.» ناهید حافظی برادر را کوه محکمی می‌داند که بعد از شهادت هم حضورش را احساس می‌کند: «حمید از کودکی در مجلس عزای امام حسین(ع) و مساجد رشد کرد. با وجود یک سال فاصله سنی مثل دو قلو بودیم. بیشتر به حمید وابسته بودم و می‌خواستم در تمام مجالس وعظ همراهش باشم. همیشه در کلامش نام اهل‌بیت(ع) بود و عشق به آنها. اعتقادش این بود که در دستگاه اهل‌بیت(ع) باید خادمی کرد.»

شب قبل از شهادت او را دیدم

حاجیه خانم حافظی، جای رفیق شفیق ۶۰ساله‌اش را خالی می‌بیند و می‌گوید: «او را شب قبل از شهادتش در منزل پدرم دیدم. به‌نظرم آمد خیلی جوان شده بود و صورتش شادابی خاصی داشت. رنگ چهره‌اش روشن شده بود. کنار پدرم نشست و شروع به صحبت کرد. از وقتی که مادرمان به رحمت خدا رفت برای اینکه پدر شب‌ها تنها نباشد هر شب یکی از ما خانه پدر می‌خوابیدیم. آن شب من بدون اطلاع بقیه به خانه پدر رفتم که دیدم حمید هم آنجاست. همیشه وقتی می‌دید کسی شب پیش پدر هست خیالش راحت می‌شد و زود می‌رفت. ولی آن شب حدود نیم‌ساعتی نشست و شروع کرد به شوخی‌کردن و سر به سر گذاشتن ما و کلی با هم گفتیم و خندیدیم. وقتی خواست برود ته دلم احساس بدی داشتم؛ احساس ناامنی. نمی‌توانم توصیفش کنم. فقط نمی‌خواستم برادرم آن شب از پیش ما برود. دوست داشتم تا دم در بروم و تا زمانی که تمام مسیر کوچه را طی می‌کند بمانم و فقط نگاهش کنم، اما پدر را هم نمی‌توانستم تنها بگذارم. بی‌تاب برادر بودم که نهایتا به او زنگ زدم. همین که گفت به خانه رسیده خیالم راحت شد.»

هوای دیگران را داشت

خواهر شهید خاطره‌ای از برادرش تعریف می‌کند: «یادم می‌آید سال ۱۳۶۷همسرم ۶‌ماه برای مأموریت کاری رفت و حمید ۶‌ماه کنار ما بود و به بچه‌هایم رسیدگی می‌کرد. او آنقدر از خودگذشتگی داشت که حتی دوست داشت محبت‌هایش هم پنهان بماند. یادم می‌آید برای منزلش یخچال خریده بود، ولی وقتی متوجه شد یک نفر به یخچال احتیاج دارد آن را به او داد و به منزل نیاورد. یک قرآن توی داشبورد ماشینش داشت که پشت چراغ قرمز آن را باز و تا چراغ سبز شود چند آیه تلاوت می‌کرد. هرسال عید قربان گوسفندی قربانی می‌کرد و برای کسانی که از نظر مالی زندگی خوبی نداشتند گوشت بیشتری درنظر می‌گرفت.»

عبادت‌هایش در خفا بود

ناهید حافظی معتقد است که خدمت به اولاد حضرت زهرا(س) برادرش را عاقبت بخیر کرد تا در کنار پیر فرزانه آسمانی شود. او می‌گوید: «معمولا عبادت‌هایش در خفا بود. اگر مسئله‌ای پیش می‌آمد و کسی ناراحتش می‌کرد، چیزی نمی‌گفت و گذشت می‌کرد. شهید زندگی کرد و عاقبت هم شهید شد. می‌گفت مرگ خوب شهادت است، دعا کنید شهید شوم.»

انتهای پیام