• پنجشنبه / ۲۷ فروردین ۱۴۰۵ / ۱۰:۴۱
  • دسته‌بندی: اصفهان
  • کد مطلب: 1405012714369

جریان امید و زندگی در شهر؛ وقتی اصفهان دوباره نفس می‌کشد

جریان امید و زندگی در شهر؛ وقتی اصفهان دوباره نفس می‌کشد

ایسنا/اصفهان با آغاز دوران آتش‌بس، اصفهان آرام‌آرام از پشت سایه‌های سنگین نگرانی بیرون‌آمده است؛ فضاهای عمومی دوباره روشن شده‌اند، آدم‌ها از خانه‌ها بیرون آمدند و شهر مثل سازی که دوباره کوک شده باشد، ملودی گرم‌تر می‌نوازد.

میدان نقش‌جهان این روزها دیگر تنها قدمگاه پرندگان و باد نیست؛ دوباره صدای خنده، حرکت کودکان روی اسکوترهای رنگی و صدای قلم و چکش میناکار و مسگر اصفهانی در گوشه‌گوشه‌اش شنیده می‌شود. زاینده‌رود اگرچه مثل همیشه جاری نیست، اما دو سوی سی‌وسه‌پل پُر از کسانی است که فقط آمده‌اند زیر آفتاب آخر فروردین‌، تکیه دهند به نرده‌های پارک و حس کنند هنوز چیزی از زندگی باقی‌مانده که ارزش چنگ‌ زدن دارد.

فضاهای عمومی اصفهان، از خیابان چهارباغ تا بوستان ملت و از کافه‌های کوچک جلوی دانشگاه هنر تا میدان دروازه‌دولت این روزها شبیه دفتر نقاشی هستند که دوباره رنگ‌ گرفته است. مردم آمده‌اند تا غبار چهل روز اضطراب را از صورتشان بتکانند. مغازه‌داران، هنرمندان خیابانی، جوانانی که دنبال جایی برای فرار از سکوت خانه‌ها هستند، و سالمندانی که دوباره به نیمکت‌های پارک برگشته‌اند؛ همه به شکلی نشان می‌دهند زندگی جمعی، مثل دانه‌ای که زیر خاک مانده بود، حالا دارد جوانه می‌زند.

برای فهم این بازگشت تدریجی، با سه نسل و سه‌طبقه متفاوت وارد گفت‌وگو شدیم که در ادامه حاصل آن را می‌خوانید: روایت آن‌ها شاید تصویر کاملی از اصفهان امروز نباشد، اما بخشی از این پازل بزرگ است؛ پازلی که می‌گوید شهر هنوز زنده است.

جریان امید و زندگی در شهر؛ وقتی اصفهان دوباره نفس می‌کشد

تنهایی پنهان پس از بحران؛ جنگ و بمباران

جلال مقیمی ۷۲ساله، بازنشسته اداره راه و شهرسازی به ایسنا اظهار می‌کند: این نیمکت و این سایه چنار در پارک شهید رجایی سال‌هاست محل ثابت عصرهای من بوده است روزهای قبل از آتش‌بس این نیمکت برای من، مثل اتاق قرنطینه بود؛ می‌آمدم، اما نه با دل‌وجان. آدم وقتی دلش می‌لرزد، هرجا برود انگار یک‌بخشی از نگرانی را با خودش حمل می‌کند. حالا، اما دوباره می‌توانم صدای بازی بچه‌ها را بشنوم، صدای گنجشک‌ها و قدم‌های مردم احساس می‌کنم، شهر از داخل دارد گرم می‌شود.

وی می‌افزاید: دوران جنگ و تنش‌ها خیلی بد بود ترس از سن ما گذشته، اما جنگ که می‌شود، آدم دوباره بچه می‌شود. همه چیز کوچک می‌شود؛ حتی امید. روزهایی که اخبار، هوا را سنگین می‌کرد و قدم‌زدن هم برای من بی‌معنی بود. فضاهای عمومی وقتی ساکت می‌شوند، انگار شهر مرده است.

این کارمند بازنشسته بیان می‌کند: حالا که آتش‌بس برقرار شده، هر روز پیاده‌روی را ازسرگرفته‌ام. مهم‌ترین چیز برای من این است که دوباره مردم را می‌بینم. آدم‌ها روح شهر هستند وقتی خیابان‌ها خالی است؛ یعنی شهر بی‌روح شده، وقتی دوباره شلوغ می‌شود، انگار قلب شهر می‌زند.

مقیمی ادامه می‌دهد: نگران تنهایی مردم هستم. ما از جنگ فقط تیر و توپش را می‌بینیم، اما تنهایی‌هایش عمیق‌تر است. خیلی‌ها بعد از این مدت انگار بلد نیستند چطور دوباره با هم حرف بزنند، اما این فضاهای عمومی می‌توانند این فاصله را کم کنند همین تعاملات و رفت‌وآمدها تأثیر زیادی در تنهایی هم سن و سال‌های من دارد.

وی با بیان اینکه، پارک‌ها و میدان‌ها جایی برای بازسازی رابطه‌هاست، تصریح می‌کند: اینجا مردم همدیگر را می‌بینند، لبخند می‌زنند. همین چیزهای ساده دوباره انسانیت را برمی‌گرداند. چند روز پیش، بعد از مدت‌ها، با یکی از دوستان قدیمی‌ام در همین پارک چای خوردیم و این نشانه‌ای از «برکت آرامش» است. همین دلخوشی‌های کوچک برای ما یک انگیزه برای ادامه زندگی است.

این بازنشسته تأکید می‌کند: من امید زیادی به زندگی ندارم، اما همین که بچه‌ها دوباره با دوچرخه دور پارک می‌چرخند، همین که مادربزرگ‌ها روی نیمکت حرف می‌زنند، همین که مغازه‌ها باز هستند و همین که پرندگان باز پرواز می‌کنند؛ یعنی ما برگشتیم کم‌کم، اما برگشتیم و زندگی ادامه دارد.

جریان امید و زندگی در شهر؛ وقتی اصفهان دوباره نفس می‌کشد

آتش‌بس یعنی تنفس کوتاه

امیر، ۲۹ساله، صاحب یک لباس‌فروشی در چهارباغ عباسی نیز اظهار می‌کند: تا چند روز پیش شهر در سکوت بود رفت‌وآمدها اندک بود. مردم حوصله خرید نداشتند، حتی نگاه هم نمی‌کردند. فضای عمومی وقتی خالی می‌شود، کسب‌وکار هم‌نفسش بند می‌آید.

وی می‌افزاید: در دوران درگیری‌ها به مغازه‌ام می‌آمدم، اینجا جایی بود که می‌آمدم تا فقط فکر کنم. مشتری نبود، اما نمی‌خواستم درب مغازه رو ببندم. حس می‌کردم اگر ببندم، انگار تسلیم شده‌ام. جوان‌ها بیش از همه زیر فشار روانی بودند؛ چون آینده‌شان مه‌آلود شده بود، اما شب‌ها جمعیت پرچم به دست را می‌دیدم ندایی به من می‌گفت که تنها نیستم و آخر این قصه پیروزی ایران است.

این مغازه‌دار جوان بیان می‌کند: حالا، اما اوضاع کمی بهتر شده است ترجیح می‌دهم از واژه «کمی» استفاده کنم. آتش‌بس یعنی تنفس مصنوعی، نه درمان کامل، اما همین که مردم دوباره به خیابان می‌آیند، مسیر رفت‌وآمدشان عوض شده، یعنی امید برگشته است. چهارباغ دارد دوباره رنگ می‌گیرد.

امیر ادامه می‌دهد: دغدغه اجتماعی من، اقتصاد نیست؛ بزرگ‌ترین نگرانی‌ام «بی‌حسی» مردم است. وقتی مدتی طولانی تحت‌فشار باشید، بعدش ممکن است، نسبت به همه چیز بی‌تفاوت شوید. این خطرناک‌تر از هر چیزی است. به نظر من فضاهای عمومی باید دوباره «احساس» تولید کنند، نه فقط رفت‌وآمد.

وی توضیح می‌دهد: در فکر این هستم که یک روحی به جلو مغازه بدهم، آذین‌بندی کنم یا چند میز کوچک بازی و فعالیت‌های رایگان برای بچه‌ها جلوی مغازه‌ام بگذارم. می‌خواهم چهارباغ دوباره تبدیل شود به مسیر قدم‌زدن باحال خوب. بعضی‌ها می‌خندند و می‌گویند، این کارها چه فایده‌ای دارد؟ اما من اعتقاد دارم، از همین چیزهای کوچک شهر ساخته می‌شود.

این مغازه‌دار جوان می‌گوید: امید را «خیلی شخصی» می‌فهمم؛ امید یعنی یک روز بیاید که مردم از کنار مغازه‌ات گذر کنند و بتوانی از نگاهشان بفهمی زندگی برایشان هنوز جذاب است. امیدوارم آن روز نزدیک باشد. ما جوان‌ها هنوز هم به آینده چنگ می‌زنیم، حتی با دست‌های خسته.

امید در گفت‌وگوهای کوچک جریان دارد

مهری رستمی ۵۸ساله، خانه‌دار اظهار می‌کند: ما مادرها، جنگ را بیشتر از نگاه بچه‌ها می‌فهمیم وقتی صدای انفجار می‌آید و بچه‌ها هرکدام به گوشه‌ای از ترس پناه می‌برند و استرس تمام وجودشان را فرامی‌گیرد این چشمان آن‌ها است که گویای همه چیز می‌شود و این را فقط یک مادر می‌فهمد و باید همان لحظه پناهگاه شود برای تمام افراد خانواده.

وی فضاهای عمومی را برای زنان «پناه» می‌داند و می‌افزاید: گاهی زن‌ها فقط برای چند دقیقه آرامش، به پارک یا بازار می‌روند. نه برای خرید، نه برای گردش، بلکه برای اینکه نفسشان تازه شود. اکنون باوجود چند روز از اعلام آتش‌بس توانستیم کمی روحیه خود را بازسازی کنیم. ما کشوری داریم که در پناه خداوند و در زیر سایه مقام معظم رهبری همیشه از امنیت برخوردار بوده‌ایم و همین امر باعث شده ما مردم به زندگی پر تنش عادت نداشته باشیم و ذهن ما به آرامش عادت دارد.

 این بانوی خانه‌دار بیان می‌کند: روزهای سخت بمباران، اضطراب تمام خانه را پرکرده بود. وقتی فضای بیرون ترسناک می‌شود، فضای داخل هم سنگین شده و بچه‌ها مرتب سؤال می‌پرسند، همسرم دل‌شوره داشت و من باید همه چیز را مدیریت می‌کردم، اما این چند روز خرید روزانه برای من تبدیل شد به فرصتی برای دیدن شهر که رفته‌رفته به آرامش قبلی برمی‌گردد. شاید وجود همین اندک مسائل است که ما را وادار می‌کند قدر کوچک‌ترین لحظات زندگی خود را داشته باشیم.

رستمی با اشاره به بزرگ‌ترین نگرانی و دغدغه فکری‌اش توضیح می‌دهد: نگرانی و دغدغه ذهنی من فرسودگی روحی خانواده‌ها است. خیلی‌ها ظاهرشان خوب، اما روحشان خسته است. مخصوصاً خانم‌ها. ما همیشه آخر نگرانی‌ها هستیم. به باور من فضاهای عمومی می‌توانند نقش مهمی در بازسازی روح زنان داشته باشند.

وی تأکید می‌کند: آتش‌بس نه فقط پایان نگرانی‌ها، بلکه فرصتی برای شروع دوباره روابط انسانی است. وقتی می‌بینم دو خانم در بازارچه درباره قیمت سبزی یا کیفیت برنج حرف می‌زنند، می‌فهمم زندگی به روال قبل برگشته است. ما زن‌ها با همین گفت‌وگوهای کوچک و ساده نفس می‌کشیم.

این بانوی خانه‌دار در پایان خاطرنشان می‌کند: امید را از «نشانه‌ها» می‌سنجم، نه از «خبرها». نشانه‌های امید این است که ببینی مادرها دوباره بچه‌هایشان را به پارک برده‌اند، یا صدای خنده بچه‌ها از جلوی مدرسه بیاید. من اعتقاد دارم اصفهان همیشه خودش را دوباره می‌سازد؛ فقط باید به آن فرصت داد.

بازسازی پیوندهای اجتماعی در اصفهان؛ درس‌های جامعه‌شناختی پس از آتش‌بس

پروانه دانش، استاد جامعه شناسی و عضو هیئت علمی دانشگاه پیام‌نور مرکز اصفهان به ایسنا اظهار می‌کند: ۴۰ روز جنگ نه فقط یک واقعه تاریخی، بلکه «زمان منجمد» در حافظه جمعی اصفهان است. در طول این ۴۰ روز، شهر از یک فضای «تعاملی و پویا» به یک «فضای حفاظتی و بسته» تغییر ماهیت داده بود؛ وضعیتی که در آن خیابان‌ها نه محلی برای زیست، بلکه مسیرهایی برای عبور سریع یا گریز از خطر تعریف می‌شدند. اکنون با برقراری آتش‌بس دوهفته‌ای، شهر در حال گذر از وضعیت «تعلیق» به سمت «احیای کنشگری» است و این بازگشت، به‌مثابه شکستن پیله‌ای است که بر گرد روح شهر تنیده شده است.

وی با اشاره به پدیده بی‌حسی اجتماعی پس از بحران می‌افزاید: ۴۰ روز مواجهه مداوم با استرس جنگ، سیستم عصبی شهروندان را به سمتی برده که نوعی «کرختی هیجانی» در لایه‌های زیرین جامعه ایجاد شده است. آتش‌بس دوهفته‌ای یک فرصت طلایی تنفسی است تا شهروندان از لاک دفاعی خود خارج شوند. در این دوران، آنچه بیش از بازگشت اقتصاد اهمیت دارد، بازگشت حضور است؛ حضور فیزیکی در میدان‌های عمومی که اولین گام برای شکستن آن بی‌حسی مزمن و تبدیل ترس به همبستگی است.

این استاد دانشگاه پیام‌نور مرکز اصفهان با اشاره به مفهوم بازگشت تدریجی به عادت‌های روزمره بیان می‌کند: مهم‌ترین شاخص ترمیم اجتماعی، احیای همان رفتارهای ساده‌ای است که پیش از بحران بدیهی به نظر می‌رسیدند. وقتی شهروندان، پس از چهل روز اضطراب، دوباره در مسیرهای همیشگی قدم می‌زنند، برای خریدهای کوچک توقف می‌کنند، یا در پارک‌ها مکثی کوتاه دارند، این رفتارها صرفاً تکرار عادت نیست، بلکه نشانه آغاز بازسازی حس تعلق است. شهر از طریق همین کنش‌های کوچک، اما پیوسته از وضعیت گریز و مراقبت افراطی به وضعیت اعتماد تدریجی بازمی‌گردد؛ و این بازگشت، زیربنای اصلی احیای روابط اجتماعی در دوران آتش‌بس دوهفته‌ای به شمار می‌رود.

دانش تأکید می‌کند: تحلیل جامعه‌شناختی این دوران نشان می‌دهد که اصفهان در حال تجربه نوستالژی اکنون است؛ یعنی مردم با دیدن کوچک‌ترین نشانه‌های صلح، مانند پرواز پرندگان یا بازی کودکان، به‌شدت هیجان‌زده می‌شوند، زیرا تضاد آن با ۴۰ روز پیش، بسیار عمیق است. آتش‌بس دوهفته‌ای، یک آزمون اعتماد برای شهر است. اگر این دوران به‌درستی مدیریت شود و فضاهای عمومی دوباره به جایگاه گفت‌وگو تبدیل شوند، زخم‌های روانی شهر زودتر التیام می‌یابد، اما اگر این فضاها در سکوت بمانند، ممکن است خشم و اضطراب فروخورده، به شکل آسیب‌های اجتماعی خود را نشان دهد.

وی در پایان خاطرنشان می‌کند: اصفهان برای عبور از این ۴۰ روز، نیازمند یک «مناسک جمعی» برای بازگشت به زندگی است. آرامش فعلی، یک آرامش شکننده است که تنها با پیوستگی کنش‌های داوطلبانه مردم تثبیت می‌شود. اگر آتش‌بس، به فرصتی برای معاشرت، همدلی و حضور آگاهانه در فضاهای عمومی تبدیل شود، اصفهان می‌تواند آن چهل روز سهمگین را نه به‌عنوان یک نقطه پایان، بلکه به‌عنوان یک نقطه عطف در تاریخ پایداری اجتماعی خود ثبت کند؛ جایی که شهر نه با دستور، بلکه با لبخند و همبستگی مردمانش، دوباره از نو متولد شد.

به گزارش ایسنا، اصفهان شبیه شهری است که آرام‌آرام به یاد می‌آورد چگونه باید زندگی کند. نه با جشن‌های بزرگ، نه با اتفاق‌های نمایشی؛ بلکه با نشانه‌های کوچک، اما عمیق. قدم‌های مردی که دوباره در پارک شهید رجایی راه می‌رود، مغازه‌داری که امید را پشت ویترینش جست‌وجو می‌کند و زنی که از میان بازارچه برای خانواده‌اش آرامش می‌خرد. این روزها شهر از دل همین جزئیات نرم و بی‌صدا گرم می‌شود. آتش‌بس شاید فقط یک مکث باشد، اما همین مکث کافی است تا آدم‌ها کنار هم بنشینند، حرف بزنند، خرید کنند، بخندند و دوباره یاد بگیرند که جامعه چگونه نفس می‌کشد. اصفهان در این بازگشت آرام، نشان می‌دهد زندگی حتی وقتی سخت می‌شود، راهش را از میان مردم پیدا می‌کند؛ از همان جاهایی که صداها، نگاه‌ها و دل‌ها دوباره به هم می‌رسند.

انتهای پیام