• دوشنبه / ۳۱ فروردین ۱۴۰۵ / ۱۳:۳۰
  • دسته‌بندی: رسانه دیگر
  • کد مطلب: 1405013116764

دخترم را از روی‌ کیفش شناسایی‌ کردیم

دخترم را از روی‌ کیفش شناسایی‌ کردیم

وقت خرید کیف صورتی‌اش چقدر ذوق داشت اما کسی چه می‌دانست همین کیف می‌شود نشانه‌ای برای پدر و مادرش تا در میان ده‌ها پیکر خونین و تکه‌تکه‌شده، پاره تنشان را پیدا کنند. امسال کلاس اول رفته بود و تازه داشت خواندن و نوشتن یاد می‌گرفت. برای نوشتن اسمش پر از اشتیاق بود.

به گزارش ایسنا، همشهری آنلاین نوشت:

وقت خرید کیف صورتی‌اش چقدر ذوق داشت، اما کسی چه می‌دانست همین کیف می‌شود نشانه‌ای برای پدر و مادرش تا در میان ده‌ها پیکر خونین و تکه‌تکه‌شده، پاره تنشان را پیدا کنند. امسال کلاس اول رفته بود و تازه داشت خواندن و نوشتن یاد می‌گرفت. برای نوشتن اسمش پر از اشتیاق بود. هنوز حروف اسمش «مهنا» را کامل یاد نگرفته، دوست داشت اسمش را زودتر بنویسد، «مهنا زارعی» ‌ اسمش را روی تاریخ مظلومیت این وطن با خون خود نوشت. حالا پدر و مادر داغداری مانده‌اند و خاطرات دختری زیبا و دوست‌داشتنی. علیرضا زارعی، پدر مهنا از این فرشته زمینی برای ما می‌گوید.

دخترم را از روی‌ کیفش شناسایی‌کردیم

صورت مهنای من قابل شناسایی نبود

من ۲ دختر داشتم: فاطمه‌ یسنا و مهنا. مهنا دختر بزرگ‌ترم ۷ ساله بود که پرکشید. ۲۸ تیرماه سال ۹۸ به دنیا آمد. با هزار شوق و امید مهنا را بزرگ کردیم که به‌دست رژیم‌های کودک‌کش صهیونی و آمریکایی پرپر شد. وقتی صدای شلیک موشک را شنیدم، سریع‌به سمت مدرسه رفتم. تمام مسیر به این فکر می‌کردم که الان مهنای من ترسیده و استرس گرفته و باید سراغش بروم و به او دلگرمی و آرامش بدهم. اما دریغ که دیر رسیدم و مهنای من در آغوش فرشته‌ها آرام گرفته بود. سریع شروع کردیم به آواربرداری و پیدا کردن بچه ها. اول امید داشتیم آنها را زنده خارج کنیم. تقریبا ساعت ۷ شب بود که پیکری خونین و خاکی با کیف صورتی که شبیه کیف مهنا بود، پیدا کردم. صورت دخترک زیبای من قابل شناسایی نبود. از روی کوله‌پشتی صورتی‌ای که برای خرید آن کلی ذوق داشت و حتی لحظه شهادت روی دوشش بود او را شناختم. با بررسی کفش و دستانش مطمئن شدم که مهنای من است. خیلی سخت است گفتن این حرف‌ها، ‌ خدا برای هیچ پدر و مادری دیدن چنین صحنه‌هایی را نصیب نکند. ‌

بر سر مزارش آرام می‌گیریم

شب قبل از شهادتش به من گفت: بابا می‌شه با هم بریم پارک؟ رفتیم و کلی بازی کرد. وقتی برگشتیم خانه، یادش افتاد که املای فردا را ننوشته است. با همان زبان شیرینش گفت: بابایی، می‌شه دیکته امشب رو تو بهم بگی؟ من آن شب املای مهنا را گفتم و هنوز آن کلماتی که مهنا با صداکشی می‌نوشت در خاطرم مانده ‌است. مهنا عاشق نقاشی کشیدن بود. هر لحظه‌ای که حوصله‌اش سر می‌رفت نقاشی می‌کشید. تمام اتاق مهنا، روی کمدها و دیوار پر شده از نقاشی‌های رنگی دخترم. آخرین نقاشی‌ای هم که کشیده بود تصویری کودکانه از مادرش بود و با افتخار و ذوق به همه نشان می‌داد. همیشه می‌گفت دوست دارم بزرگ شدم دکتر شوم. البته به خیاطی هم علاقه داشت، چون مادرش در خانه خیاطی می‌کرد. می‌گفت کاش من هم خیاطی بلد بودم. این روزها تنها دلخوشی مادر مهنا تماشای عکس‌ها و فیلم‌های دخترمان شده است. تاب ماندن در خانه را نداریم. از درد دلتنگی و حسرت بازی و دویدن‌های مهنا در خانه به گلزار شهدا پناه می‌بریم. آنجا کمی آرام می‌شویم.

دخترم را از روی‌ کیفش شناسایی‌کردیم
نقاشی مهنا

حمله به مدرسه، خطای محاسباتی نبوده

برخی می‌گویند حمله به مدرسه خطای محاسباتی دشمن بوده، اما من باور نمی‌کنم. دشمنی که ادعا می‌کند پیشرفته‌ترین ابزارآلات نظامی و ماهواره‌ای را دارد چطور چنین جنایاتی کرده؟ در عکس‌های هوایی، نقاشی دیوار مدرسه، زمین بازی و تیر دروازه و فضای آموزشی کاملا مشخص است. اینها با قصد و نیت قبلی زدند. ملت ایران انتقام خون شهدا را می‌گیرند. این روزها تنها دلخوشی مادر مهنا تماشای عکس‌ها و فیلم‌های دخترمان شده است. تاب ماندن در خانه را نداریم. از درد دلتنگی و حسرت بازی و دویدن‌های مهنا در خانه به گلزار شهدا پناه می‌بریم. آنجا کمی آرام می‌شویم.

انتهای پیام