• شنبه / ۵ اردیبهشت ۱۴۰۵ / ۰۹:۰۵
  • دسته‌بندی: آذربایجان شرقی
  • کد مطلب: 1405020502216

داغ تازه یوسف بر دل «آبا»

داغ تازه یوسف بر دل «آبا»

ایسنا/آذربایجان شرقی مادر است دیگر، دلش پیش از صدای انفجار، خبر رفتن یوسف را داده بود. حکایت «شهید یوسف نوجوان»، روایت همان پسر مهربانی است که در صحرا و پای درس، مشق شهادت می‌کرد و حالا داغش، ادامه‌ زخم برادر و عموی شهیدش شده است، فرزندی که مادر در خواب او را خندان و رشید دیده بود، زیباترین تعبیر خواب مادری این شد که پسرش را با لب تشنه، راهی ضیافت الهی کرد.

مراغه، شهری که نامش با ایثار گره خورده، دیاری که آوازه‌ی نجومش با شکوه ایستادگی مردمانش به هم آمیخته است. مسیرم به سوی این خاک اصیل می‌افتد تا مهمان خانه‌ای شوم که سهمش از عشق، تقدیم سه فرزند رشید به انقلاب بوده است. وارد خانه‌ای می‌شوم که سادگی و گرمای دلنشین آن، آدمی را به سال‌های دور می‌برد و آرامشی عجیب به قلب می‌بخشد.

مادر شهید با رویی گشاده و آغوشی باز به استقبالم می‌آید. او با همان زبان شیرین ترکی و لهجه‌ی دلنشین مراغه‌ای، شروع می‌کند، از پسرهای رشیدش روایت کند که روزی عصای دستش بودند و حالا مایه سربلندی یک شهر هستند.

باشیوا دولانیم بالا/ بی‌قراری مادری که در قاب چشم‌های نوه‌هایش یوسفش را می‌جوید 

مادر شهید یوسف نوجوان، در حالی که یاد و خاطره فرزندش فضای خانه را عطرآگین کرده است، از تواضع مثال‌زدنی پسرش به ایسنا روایت می‌کند و می‌گوید: پسرم یوسف به هیچ‌کس نمی‌گفت که از خانواده ما دو نفر به شهادت رسیده‌اند، یکی برادرش «حمزه نوجوان» که در سال ۱۳۶۶ در ماووت عراق شهید شد و دیگری عمویش «علیرضا نوجوان» که در عملیات آزادسازی خرمشهر به شهادت رسید.

این مادر شهید مکثی می‌کند و زیر لب با زبان شیرین ترکی می‌گوید: دیگر دلم نمی‌آید چیزی بگویم،‌ از وقتی یوسف رفته دلم دیگر تاب ندارد و وقتی به بچه‌هایش نگاه می‌کنم، تمام وجودم را غم می‌گیرد.

او در حالی که زیر لب زمزمه می‌کند «باشیوا دولانیم بالا»(دورت بگردم فرزندم)، به خوابی که دیده بود اشاره می‌کند و می‌افزاید: روز قبل از شهادتش به خوابم آمده بود، بسیار شاد بود و قد و قامتی بلند داشت، نمی‌دانستم این خواب خبر شهادتش را زودتر به من داده بود.

او از ویژگی‌های اخلاقی فرزندش می‌گوید: یوسف بسیار مهربان و عزیز بود، نه من و نه پدرش را هرگز اذیت نمی‌کرد. او به قدری بالیاقت بود که حتی وقتی در صحرا به پدرش در کارهای کشاورزی و رسیدگی به گوسفندان کمک می‌کرد، همان‌جا درسش را هم می‌خواند.

مادر این شهید در حالی که زیر لب می‌گوید «مادرت بمیرد»، به آخرین صحبت‌هایی که با فرزندش داشت اشاره می‌کند و می‌گوید: نماز را خوانده بودم که خبر شهادت رهبر را شنیدیم، بعد از آن دیگر خوابم نبرد. یک لحظه به دلم افتاد بلند شوم و به یوسفم زنگ بزنم. وقتی حرف زدیم، به من گفت «مادر چرا ناراحتی؟» گفتم رهبرمان رفته، چرا ناراحت نباشم؟ قرار است چه کار کنیم؟ او در پاسخ گفت «مادر خدا کریم است» و بعد زود تماس را قطع کرد.

داغ تازه یوسف بر دل «آبا»

انفجاری که بند دل مادر را پاره کرد 

مادر شهید لحظه وقوع حادثه را اینگونه روایت می‌کند: کمی بعد صدای انفجار آمد و دلم خبر داد که در این انفجار برای پسرم اتفاقی افتاده است، همان لحظه گفتم «منم بالام گتدی» (بچه‌ام از دستم رفت).» 

در این میان گریه مادر شدت می‌گیرد و می‌افزاید: بلند شدم و به همه بچه‌هایم زنگ زدم اما کسی جواب نمی‌داد، همه می‌گفتند یک منطقه در مراغه مورد هدف قرار گرفته هیچ‌کس حرفی نمی‌زد و تمام فرزندانم با زبان روزه، نگران به دنبال خبری از یوسف بودند.

او دستش را روی عکس پسرش کشیده و به لحظه تلخ شنیدن خبر شهادت اشاره می‌کند و می‌گوید: نزدیک افطار بود که دخترم گفت: «آبا، یوسفت رفت»، همان روز به خانه پسر دیگرم افطاری دعوت بودیم یوسف هم گفته بود که من بعد از افطار می‌آیم، اما دیگر نیامد...

او از توصیه‌اش به همسر شهید می‌گوید و می‌افزاید: به عروسم می‌گویم تو گریه نکن، اگر گریه کنی بچه‌هایت بزرگ نمی‌شوند. راه ما این است و باید بروند، دین خواستن، شهید شدن دارد. من افتخار می‌کنم که پسرانم را قربانی داده‌ام، اول به خدا و بعد به امام‌هایمان.

او با نگاهی به قاب عکس پسر دیگرش، بغض صدایش را رها می‌کند و خاطرنشان می‌کند: آن یکی پسرم وقتی پر کشید، هنوز مجرد بود، داغش سنگین بود اما تاب آوردم. رفتن یوسف اما حکایت دیگری دارد هر بار که در چشمان بچه‌هایش خیره می‌شوم، داغش تازه‌تر می‌شود.

داغ تازه یوسف بر دل «آبا»

پدر شهید که پس از داغ دومین پسر، قامت صبرش خمیده شده و حال خوبی ندارد با صدایی لرزان اما کلامی قاطع چنین به ایسنا می‌گوید: دشمن فکر می‌کند با شهید کردن فرزندان ما، ما را از پا می‌اندازد. آنها نمی‌دانند که شهادت فرزندانمان، نه مایه عقب‌نشینی، که ستون ماندگاری خانه‌ی پدری ماست.

داغ تازه یوسف بر دل «آبا»

برهان نوجوان فرزند سردار شهید نوجوان نیز به ایسنا می‌گوید: از وقتی پدرم را شناختم اهل شهادت بود و در قنوت‌های نمازش این شهادت را از خدا می‌خواست، دشمنی که پدران ما را به شهادت رسانده بداند که ما فرزندان آنها راه پدرمان را ادامه می‌دهیم.

داغ تازه یوسف بر دل «آبا»

چشم‌های منتظر برهان و مائده 

همسر شهید با بیان اینکه سال ۱۳۸۸ ازدواج کرده‌ایم به ویژگی‌های اخلاقی رفیق چندین ساله‌اش اشاره می‌کند و می‌افزاید: یوسف فردی بود که روزه می‌گرفت نماز اول وقت می‌خواند حتی وقتی بیرون می‌رفت همیشه وضو داشت.

او ادامه می‌دهد: فوق لیسانس روانشناسی خوانده بود و با هرکس متناسب با سنش حرف می‌زد در حد توان به همه کمک می‌کرد.

وی به لحظه شنیدن خبر شهادت همسرش اشاره کرده و می‌گوید: وقتی فهمید امام به شهادت رسید گفت خوش به سعادتش یک روز بعد از شهادت ایشان خودش به شهادت رسید، وقتی خبر شهادت را به من گفتند، نمی‌دانستم به بچه‌ها چه بگویم چشم‌های برهان و مائده به من خیره شده بود.

داغ تازه یوسف بر دل «آبا»

مائده نوجوان دختر شهید نیز با خجالت با جمله‌ای اینگونه از پدرش یاد می‌کند: من به پدرم افتخار می‌کنم و با درس خواندنم راه او را ادامه خواهم داد.

به گزارش ایسنا، سردار شهید یوسف نوجوان ۱۰ اسفند ماه ۱۴۰۴ در شهرستان مراغه به فیض شهادت نائل آمده است.

خانواده نوجوان تاکنون سه شهید علیرضا نوجوان، حمزه نوجوان و یوسف نوجوان را تقدیم انقلاب کرده‌اند.

انتهای پیام