اصفهان را اغلب با تصویرهای آشنا میشناسیم؛ میدان نقشجهان در آفتاب عصر، انعکاس سیوسهپل بر آب زایندهرود، کاشیهای لاجوردی مسجد شیخلطفالله و صدای لهجهای که حتی در شوخیهای روزمره، رگهای از طعنه و حسابگری را در خود دارد، اما پشت این قابهای چشمنواز، شهری ایستاده است که قرنها است در متن تحولات سیاسی، اقتصادی و فرهنگی ایران، نقشی فراتر از یک مقصد گردشگری بازی میکند؛ شهری که هم پایتخت شکوه صفوی بوده، هم صحنه افول و فرسایش و امروز در میانه بحران آب، مهاجرت، توسعه نامتوازن و فشارهای مدرن، هنوز میکوشد هویت خود را حفظ و بازتعریف کند.
برای فهم این هویت، کافی نیست به چند کلیشه تکرارشده از «خسیسبودن اصفهانیها» یا «شوخطبعی لهجه اصفهانی» بسنده کنیم. پرسش اصلی این است که این شهر چگونه توانسته میان دین، هنر، تجارت و عقل معاش، تعادلی تاریخی بسازد که نهفقط زندگی ساکنانش را شکل داده، بلکه در تخیل جمعی ایرانیان، به نمونهای از «شهر آرمانی ایرانی اسلامی» بدل شده است؟
در همین زمینه و برای واکاوی هویت فرهنگی اصفهان از گذشته تا حال با محمد عیدی نجفآبادی، پژوهشگر و اصفهانشناس به گفتوگو نشستیم که در ادامه حاصل آن را میخوانید:

اصفهان امروز، چقدر به شالودههای تاریخیاش وفادار است؟ هویت فرهنگی این شهر از دوران اوج صفویه تا اکنون، چه استحاله یا تحول ساختاری را از سر گذرانده که کمتر به آن پرداخته شده است؟
اگر بخواهم پاسخ را از سطح کلیشههای رایج فراتر ببرم، باید بگویم هویت فرهنگی اصفهان بر سه رکن بنیادی استوار است که در طول تاریخ عمدتاً ثابت مانده، اما شکل و نمود آنها تغییر کرده است.
رکن نخست، شهر بهمثابه صحنه «همزیستی چندفرهنگی» است. از دوره صفویه بهبعد، اصفهان نه فقط پایتخت سیاسی که پایتخت تنوع بوده است. حضور محلات ارمنی جلفا، محلات یهودی، محلات مسلمان با خاستگاههای قومی مختلف از لر و بختیاری تا ترک، گرج و حتی بازرگانان هندی و اروپایی، اصفهان را به آزمایشگاهی تاریخی برای هم زیستی تبدیل کرده است. این هم زیستی، موجب شکلگیری نوعی مدارا و تساهل شهری شده که در ادبیات شفاهی اصفهان هم منعکس است؛ مردمی که بهطور سنتی گرایش به اعتدال، پرهیز از افراط و نوعی «حسابگری اجتماعی» دارند؛ یعنی قبل از هر کنش، پیامد اجتماعی آن را میسنجند.
رکن دوم، نسبت خاص شهر با زیبایی و نظم است. اصفهان در عصر صفوی، با طرحهای شهرسازی شیخبهایی و دیگران، نمونهای از شهر مبتنی بر هندسه و نظم فضایی بود. میدان نقشجهان، چهارباغ، پلها و باغهای کنار زایندهرود، همگی حاصل نوعی نگاه «زیباییشناختی دینی سیاسی» هستند؛ یعنی زیبایی در خدمت قدرت و معنا. این نگاه، در فرهنگ مردم تبدیل شده به سلیقه دقیق، ریزبین و گاه سختگیر در هنر، معماری، موسیقی و حتی روابط اجتماعی. تعبیر عامیانهاش این است که اصفهانیها «خُردهگیر» و «ریزبین» هستند؛ درواقع انعکاس همان سنت زیباییشناسی تاریخی است.
رکن سوم، اقتصاد شهری و فرهنگ «حسابگری» است. اصفهان قرنها مرکز تجارت، صنایع دستی، قلمکار، خاتم، میناسازی، فرش و غیره و مبادله بوده است. این سابقه، فرهنگی ساخته که در آن محاسبه، صرفهجویی و نگاه درازمدت به منابع جایگاه ویژهای دارد. آنچه به شوخی به «خسیس بودن اصفهانیها» تعبیر میشود، درواقع شکل کاریکاتوری یک منش اقتصادی فرهنگی است؛ احترامی ریشهدار به منابع، حساسیت نسبت به ریختوپاش و ترجیح دادن نظم و حساب بر هیجان لحظه.
اگر دورهها را مرور کنیم، در صفویه این سه رکن در اوج خود ظاهر میشوند: تنوع مذهبی و قومی، پروژه بزرگ شهرسازی و هنر رسمی و رونق تجارت جهانی. حاصل، شهری است که هم مرکز قدرت است، هم مرکز فرهنگ و هم گلوگاه تجارت. در قاجار، با افول سیاسی، شهر بیشتر به سرمایه نمادین خود متکی میشود: مدارس دینی، خانههای اعیانی، بازار و فرهنگ «آبروداری» شهری. در این دوره، روحیه طنز و انتقاد نرم هم قویتر میشود، بهعنوان مکانیزمی برای مواجهه با زوال. در پهلوی و معاصر، اصفهان بهتدریج از شهر سنتی به کلانشهر صنعتی خدماتی بدل میشود.
پیدایش صنایع بزرگ، توسعه دانشگاهها و تبدیلشدن به قطب مهاجرت داخلی، هویت را پیچیدهتر کرده است. امروز، در کنار اصفهان تاریخی، با اصفهانی روبهرو هستیم که «حومهنشین، مهاجرپذیر، ترافیکزده و شبکهمند» است، اما شگفتانگیز اینکه همان سه رکن، در لایههای جدید بازتولید میشوند؛ فقط صورتهایشان عوض شده است.
به تعبیر دیگر، اصفهان همواره میان چهار نیرو در نوسان بوده است: دین، هنر، تجارت و عقل معاش. هویت فرهنگی این شهر، از گفتوگوی دائمی میان این چهار نیرو ساخته شده است.
فراتر از تصویر فانتزیگونهای که در اذهان عمومی از طنز اصفهانی وجود دارد، این زبان طنزآلود چه نسبتی با هویت فرهنگی شهر دارد؟ آیا این ابزار بیانی، واکنشی انتقادی به ساختارهای قدرت است یا راهکاری برای بقای هویت فرهنگی در برابر فشارهای زمانه؟
زبان و طنز اصفهانی را باید بهعنوان آینهای از ساختار روانی و اجتماعی شهر فهمید، نه فقط یک ویژگی ظاهری. اصفهان، از صفویه بهبعد، شهر تجربههای بزرگ بوده است: از شکوه پایتختی تا سقوط، از رونق زایندهرود تا خشکسالیهای مکرر، از امنیت نسبی تا تهاجمات. در چنین شهری، مردم برای حفظ تعادل روانی، به ابزارهایی نیاز دارند که هم اعتراض کنند و هم از هزینه مستقیم اعتراض بکاهند. طنز اصفهانی دقیقاً اینجاست که کارکرد پیدا میکند؛ انتقاد، اما غیرمستقیم؛ حکم، اما در پوشش شوخی؛ تذکر، اما با خنده. این طنز، بهویژه در ادبیات بازار، قهوهخانهها و جمعهای خانوادگی دیده میشود. تاجر اصفهانی، با یک جمله طنز، هم حسابگری خودش را اعمال میکند، هم طرف مقابل را از خطا بازمیدارد، بدون آنکه تنش آشکار ایجاد شود. طنز به این معنا، مکانیسم دفاعی جامعهای است که نمیخواهد سکوت کند، اما میداند هزینه فریاد مستقیم چقدر بالا است.
در سطح زبان، یکی از ویژگیهای محاوره اصفهانی، ایجاز، حذف و استفاده از واژههای موجز و فشرده است. این امر فقط یک ویژگی صوتی یا لهجهای نیست؛ درواقع بازتاب همان فرهنگ صرفهجویی و محاسبه است. زبان اصفهانی، بهنوعی نشان میدهد که چگونه شهروند اصفهانی حتی در مصرف کلمات هم «اقتصاد» را رعایت میکند. اینکه میگویند اصفهانی «کمحرف، اما دقیق» است، ریشه در همین سنت دارد: کلمات را بهسادگی خرج نمیکند وعده بیحساب نمیدهد، تعارفاتش، برخلاف برخی فرهنگهای شهری دیگر، اغلب محدودتر و کنترلشدهتر است.
از سوی دیگر، طنز اصفهانی معمولاً تند و مخرب نیست؛ نیش دارد، اما نفس نمیبرد. این ظرافت، تابع همان تربیت زیباییشناختی است که از تماشای مداوم معماری و هنر ظریف تغذیه میشود. مردم شهری که قرنها در مجاورت کاشیکاری ظریف، خوشنویسی و موسیقی سنتی زیستهاند، در زبان نیز نوعی «فیلتر زیبایی» اعمال میکنند. طنز اصفهانی اغلب مبتنی بر قیاسهای هوشمندانه است، در قالب کنایه، ضربالمثل و تعبیر دوپهلو میآید و بیشتر از اغراق بهره میگیرد تا از توهین مستقیم.
لهجه و طنز، در عینحال، نقش مهمی در تشخیص «خودی،غیرخودی» دارد. وقتی مهاجری به اصفهان میآید، تا زمانی که زبان و شوخی اصفهانی را یاد نگیرد، در حاشیه هویتی باقی میماند، اما بهمحض آنکه بتواند یک طنز ظریف را در قالب محاوره اصفهانی بیان کند، بخشی از مقاومت فرهنگی شهر در برابر او شکسته میشود و در حلقه «خودیها» پذیرفته میشود. از این منظر، زبان طنز و محاوره اصفهان، مرزبان نامرئی هویت شهری است؛ مرزبانی که هم تغییرپذیر است و هم مقاوم، بنابراین طنز و زبان اصفهانی نهفقط برای خنداندن که برای مدیریت تعارض، بیان انتقاد، کاهش تنش و تثبیت مرزهای هویتی بهکار میرود. اگر این زبان را سطحی و صرفاً شوخطبعی بدانیم، بخش مهمی از منطق درونی فرهنگ اصفهان را ندیدهایم.
اگر اصفهان را شاکله اصلی هویت فرهنگی ایران بدانیم، این جایگاه در گذار از سنت به دنیای رسانهمحور معاصر چه تغییری کرده است؟ آیا نقش تاریخی اصفهان در صورتبندی هویت ملی، در مواجهه با موج جهانیشدن تقویت شده یا ما شاهد نوعی افول استراتژیک در این هویتسازی هستیم؟
نقش اصفهان در هویت ملی ایران را باید در سه سطح نمادین، نهادی و تجربی از هم تفکیک کرد. در سطح نمادین، اصفهان بهمثابه «تصویر آرمانی ایران شهری» عمل کرده است. در دوره صفویه، نخستین تجربه جدی دولت ملی، مذهبی در ایران شکل گرفت؛ دولتی که تلاش کرد تصویر واحدی از «ایران شیعی» بسازد. اصفهان، پایتخت این پروژه بود و بههمین دلیل، بسیاری از آنچه امروز بهعنوان «ایران سنتی» در ذهن ایرانیان و جهان وجود دارد، محصول هنری، معماری اصفهان است: معماری مساجد، مدارس و میدانها، فرم سازماندهی فضاهای عمومی، پیوند بازار، دین و قدرت سیاسی در میدان نقشجهان و حتی نوعی زیباییشناسی در رنگ آبی لاجوردی کاشیها که به امضا تصویری ایران تبدیل شده است. وقتی یک گردشگر خارجی از ایران تصویری در ذهن دارد، بسیار محتمل است که آن تصویر، درواقع نمایهای از اصفهان صفوی باشد، نه کل ایران. به همین شکل، ایرانیان نیز در ناخودآگاه فرهنگی خود، اصفهان را بهعنوان نمونه «شهر ایدهآل ایرانی، اسلامی» حمل میکنند؛ شهری که در آن، معماری، دین، تجارت و فراغت در کنار هم تعریف شده است.
در سطح نهادی، اصفهان بهعنوان آزمایشگاه «نهادهای مدنی و دینی» عمل کرده است. در طول قرون، این شهر محل شکلگیری و آزمون نهادهای مختلف بوده: مدارس دینی با شبکهای گسترده، بازار بهعنوان نهاد تنظیمکننده اقتصاد و اخلاق تجاری، هیئتها، انجمنها و تشکلهای سنتی، از انجمنهای صنفی تا محافل ادبی و موسیقی. این نهادها، الگویی برای بسیاری از شهرهای دیگر ایران بودهاند. حتی در دوره معاصر، ساختار بازار و میدان در شهرهای دیگر، کموبیش تحت تأثیر الگوی اصفهان صفوی و قاجاری بوده است. به تعبیر دیگر، اصفهان فقط نماد نبوده، بلکه کارگاه تولید و تکثیر نهادهای فرهنگی،اجتماعی ایران نیز بوده است.
در سطح تجربی، باید به «تجربه زیسته» ایرانیان از اصفهان اشاره کرد. از دهههای ۴۰ و ۵۰ شمسی بهبعد، اصفهان به یکی از مقاصد اصلی گردشگری داخلی تبدیل شد. بسیاری از ایرانیان، نخستین مواجهه جدی خود با میراث فرهنگی و معماری تاریخی را در سفر به اصفهان تجربه کردهاند. این تجربه زیسته، اصفهان را به کلاس درس غیررسمی تاریخ و هویت ایرانی تبدیل کرده است. خانوادهای که از شهر دیگری به اصفهان میآید و از میدان نقشجهان، سیوسهپل و چهلستون بازدید میکند، ناخواسته در حال بازسازی رابطهاش با تاریخ ملی است.
با گسترش رسانهها، شبکههای اجتماعی و گردشگری بینالمللی، تصویر اصفهان بیش از گذشته در دسترس جهانیان قرار گرفته است. این امر، از یکسو نقش نمادین اصفهان در هویت ملی را تقویت کرده؛ زیرا ایرانیان، با دیدن بازتاب اصفهان در نگاه جهان، احساس غرور و تعلق بیشتری میکنند، اما از سوی دیگر، خطر جدیای هم ایجاد شده است: خطر سطحی شدن هویت اصفهان در حد چند تصویر کارتپستالی؛ خطر تبدیلشدن شهر به « پارک تاریخی» برای گردشگران، بدون توجه به زندگی واقعی شهروندان؛ خطر فراموشی لایههای عمیقتر هویت، مثل فرهنگ بازار، نهادهای محلی، زبان طنز و سبک زندگی در بیان دقیقتر، جهانیشدن تصویر اصفهان را تقویت کرده، اما اگر سیاستگذاری فرهنگی هوشمند نباشد، محتوای هویتی را تهی و مصرفی میکند. چالش امروز، حفظ این تعادل است.
آیا اصفهان امروز در حال بازتولید هویت فرهنگی خود در بستری مدرن است، یا با «شکاف در متن سنت»، شاهد فروپاشی تدریجی میراث هویتی این شهر در ساحت زبان، نسلها و فضای شهری هستیم؟
برای پاسخ، باید یک گزاره شاید ناخوشایند، اما ضروری را بپذیریم: هویت فرهنگی اصفهان در حال تداوم است، اما این تداوم بیهزینه و بدون زخم نیست. ما با نوعی «تداوم زخمی» مواجهیم، نه با قطع کامل سنت و نه با استمرار بیدرد آن.
زایندهرود، فقط یک رودخانه نیست؛ محور هویت فضایی و عاطفی اصفهان است. پلها، باغها، خاطره جمعی، فضای فراغت و حتی روایتهای عاشقانه شهری، حول زایندهرود شکل گرفتهاند. خشکشدن مکرر زایندهرود، نوعی خلأ هویتی ایجاد کرده است. امروز، بسیاری از جوانان اصفهانی، زایندهرود جاری را فقط در عکسهای نسلهای قبل دیدهاند. این شکاف، در سطح ناخودآگاه، احساس «گسست از گذشته» را تقویت میکند. بااینحال، مهم است که ببینیم شهروندان چگونه با این فقدان مواجه شدهاند: تجمعات خودجوش مردم در بستر خشک رود، تبدیل بستر خشک به مکانی برای پیادهروی، اجتماع و حتی هنر خیابانی؛ اینها نشانههایی از تلاش جامعه برای بازتملک نماد هویتی است؛ حتی وقتی آب نیست.
در فضای شهری، در گذشته، میدان، بازار و مسجد، سهگانه اصلی فضای عمومی اصفهان بودند. امروز، این سهگانه با مالها، پاساژها و شبکه بزرگراهی به چالش کشیده شده است. بخشی از هویت شهری، بهویژه برای طبقه متوسط جدید، به فضاهای مصرفی منتقل شده است؛ اما در عینحال، میدان نقشجهان و اطراف آن هنوز مرکز ثقل نمادین شهر است، هرچند بهنوعی «صحنه نمایشی» نیز تبدیل شده است. این همزیستی میان فضای تاریخی و فضای مدرن، اگر مدیریت نشود، به دوپارهشدن تجربه شهر منجر میشود: یک اصفهان برای گردشگران و کارتپستالها و یک اصفهان برای زندگی روزمره شهروندان.
در حوزه زبان، در سطح ظاهری میبینیم که بخشی از نسل جدید، بهویژه در لایههای تحصیلکرده و متصل به رسانههای ملی و جهانی، از لهجه اصفهانی فاصله گرفته است؛ گاهی از سر احساس «کماعتباری اجتماعی» لهجه در فضاهای رسمی، اما تحقیقات خردتر نشان میدهد که لهجه و طنز اصفهانی، در سطح خانواده، محله و شبکههای دوستانه، هنوز بسیار زنده است؛ فقط شکل بهروز آن تغییر کرده است: ترکیب لهجه اصفهانی با زبان اینترنت، تولید محتوای طنز محلی در شبکههای اجتماعی و حتی نوعی «بازگشت افتخارآمیز» به لهجه، بهعنوان مقاومت در برابر یکسانسازی زبانی، بنابراین ما بیشتر با چندلایهشدن زبان مواجهیم تا حذف آن؛ لهجه در حوزه رسمی کاهش یافته، اما در حوزه غیررسمی بازتولید شده است.
در رابطه نسلها، در سطح ارزشها، شکاف نسلی قابلانکار است: نسل جدید، بیشتر فردگرا، شبکهای و حساس به آزادیهای شخصی است؛ نسلهای قدیمتر، هنوز بر آبرومندی، جمعمحوری و حسابگری تأکید دارند. بااینحال، اگر عمیقتر نگاه کنیم، میبینیم که بسیاری از الگوهای رفتاری، مثل محاسبه در هزینهها، اهمیت آبرو و احتیاط در تصمیمگیری، هنوز در نسل جدید وجود دارند؛ هرچند با زبان و ظاهری متفاوت. بهعبارت دیگر، هسته سخت هویت عقلانیت اقتصادی و احتیاط اجتماعی باقی مانده، اما پوشش ایدئولوژیک و زبانی آن تغییر کرده است.
در زمینه مهاجرت و ترکیب جمعیتی نیز، ورود مهاجران از استانها و شهرهای دیگر به اصفهان، باعث تنوع بیشتر جمعیتی شده است. این امر، در نگاه اول، میتواند به تضعیف هویت محلی بینجامد، اما در عمل هویت اصفهانی، بهدلیل سابقه تاریخی همزیستی، توانسته خود را در قالب یک «چارچوب میزبان» بازتعریف کند. مهاجران، ناگزیر بخشی از قواعد نانوشته شهر، از جمله زبان طنز، نظم اجتماعی و رفتار اقتصادی را میپذیرند؛ شهر نیز، در مقابل، بخشی از فرهنگ آنها را جذب میکند. این دیالکتیک، هویت اصفهان را نه تضعیف، بلکه پیچیدهتر و چندلایهتر کرده است. در مجموع، میتوان گفت هویت اصفهان نه در معرض نابودی که در معرض دگرگونیهای دردناک است. پرسش اصلی دیگر این نیست که «آیا هویت باقی مانده یا نه؟» بلکه این است که «این هویت، در کدام جهت در حال بازآفرینی است؟»
با نگاهی به آینده، چالش حفظ و بهروزرسانی هویت فرهنگی اصفهان، نیازمند سیاستگذاری هدفمند است. چگونه میتوان با تکیه بر ظرفیت نخبگان، دانشگاهها، رسانهها و شهروندان، مانع از انحطاط این هویت شده و آن را به یک مولد پویا در برنامهریزی شهری و ملی بدل ساخت؟
هویت شهری، اگر تماماً به حافظه جمعی واگذار شود، در برابر سرعت و خشونت تحولات جدید ناپایدار خواهد بود. در مورد اصفهان، بهدلیل وزن تاریخی و نمادین ویژه، بیسیاستی خود بهنوعی سیاست ویرانگر است. برای آینده هویت اصفهان، دستکم پنج محور باید جدی گرفته شود.
نخست، تلفیق توسعه شهری با حافظه تاریخی است. طرحهای توسعه شهری نباید صرفاً بر مبنای ترافیک، اقتصاد یا ساختوساز ارزان طراحی شوند. در شهری مانند اصفهان، هر تصمیم عمرانی، تصمیمی هویتی نیز است. طراحی فضاهای عمومی جدید باید با ارجاع هوشمندانه به منطق فضایی اصفهان تاریخی میدان، گذر، محور آب، باغ انجام شود و اتصال فیزیکی و معنایی بین بخشهای تاریخی و مدرن شهر، باید تقویت شود تا شکاف «اصفهان موزهای» و «اصفهان واقعی» عمیقتر نشود.
دوم، تقویت زبان و طنز اصفهانی در قالبهای مدرن است. حفظ لهجه و طنز، با نسخههای احساسی امکانپذیر نیست؛ باید آن را به منبعی برای تولید محتوا، هنر و حتی اقتصاد خلاق تبدیل کرد. این یعنی حمایت از تولید سریالها، پادکستها و محتوای دیجیتال با زبان و طنز اصفهانی؛ حضور آگاهانه این زبان در رسانههای محلی و حتی ملی؛ تشویق برنامههای آموزشی که لهجه را نه نشانه عقبماندگی، بلکه میراث فرهنگی نشان دهند.
سوم، بازتعریف نقش زایندهرود و فضاهای پیرامونی آن است. حتی اگر بحران آب در کوتاهمدت بهطور کامل حل نشود، باید زایندهرود را دوباره به محور زندگی شهری بازگرداند؛ البته این بار با ترکیبی از هنر، فرهنگ و فراغت.
تبدیل بستر رود به محور رویدادهای فرهنگی، هنری و گفتوگوهای عمومی، طراحی پروژههایی که شهروندان خود را «هممالک و هممسئول» این فضا بدانند و استفاده از هنر عمومی مجسمه، نور، صدا، تئاتر خیابانی برای احیای پیوند عاطفی نسل جدید با این محور، در این راستا ضروری است.
چهارم، دیالوگ فعال میان سنت و نسل جدید است. برای جلوگیری از شکاف هویتی، باید فرصتهایی برای گفتوگوی واقعی بین نسلها فراهم شود: پروژههای تاریخ شفاهی که در آن جوانان روایتهای پدربزرگها و مادربزرگها را از اصفهان قدیم ثبت کنند؛ برنامههای دانشگاهی و شهری که در آن، دانشجویان و پژوهشگران با هنرمندان سنتی، بازاریان قدیمی و فعالان محلی در ارتباط مستقیم قرار بگیرند؛ تبدیل بخشی از بازار و فضاهای تاریخی به «لابراتوار زنده آموزش هویت شهری» برای مدارس.
پنجم، تبدیل اصفهان به مرجع دانش در حوزه شهر ایرانی اسلامی است. اصفهان امروز میتواند و باید به مرکز تولید فکر و نظریه درباره «شهر ایرانی اسلامی» بدل شود؛ نه فقط بهعنوان موزه گذشته، بلکه بهعنوان آزمایشگاه آینده. ایجاد مراکز پژوهشی چندرشتهای با محور اصفهان، همکاری دانشگاههای اصفهان با نهادهای بینالمللی در حوزه میراث فرهنگی و شهر پایدار و مستندسازی و انتشار تجربههای موفق و ناموفق مدیریت شهری اصفهان، میتواند این شهر را از موضوع مطالعه، به تولیدکننده دانش شهرسازی و هویت شهری تبدیل کند.
در این میان، نقش شهروندان نیز تعیینکننده است. هویت شهری، در نهایت، نه در اسناد و طرحها، بلکه در انتخابهای روزمره شکل میگیرد: از نحوه استفاده ما از فضاهای عمومی، تا زبان گفتوگویمان، نوع مواجههمان با میراث و حتی شوخیهایی که در شبکههای اجتماعی بازنشر میکنیم. اگر از من بهعنوان اصفهانپژوه بپرسید، میگویم آینده هویت اصفهان، بیش از آنکه در دست تاریخ باشد، در دست تصمیمهای کوچک و بزرگ امروز ماست؛ تصمیمهایی که تعیین میکند اصفهان در حافظه جمعی ایرانیان، همچنان «نصف جهان» بماند یا به «نصف خاطرهای فراموششده» تقلیل پیدا کند.
انتهای پیام
