• چهارشنبه / ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵ / ۰۹:۴۱
  • دسته‌بندی: خراسان رضوی
  • کد مطلب: 1405022313376

اگر «خیال» نباشد، هیچ شعری پا به جهان نمی‌گذارد

اگر «خیال» نباشد، هیچ شعری پا به جهان نمی‌گذارد

ایسنا/خراسان رضوی یک هنرمند شاعر گفت: با خیال و تخیل است که شاعر در جهان تصرف می‌کند و می‌تواند رابطه‌ میان همه‌چیز را دوباره و مبتنی بر نگاه خود تعریف کند. اساس و پایه‌ ساخت جهان شاعرانه، خیال است. خیال نتیجه‌ نگاه متفاوت شاعر به جهان و پدیده‌های آن است. خیال مسیری برای کشف دوباره‌ آن چیزهایی است که همه‌ انسان‌ها هر روز می‌بینند اما شاعر با اتصال به آن، آن‌ چیزها را در شکل تازه‌ای عرضه می‌کند.

سلمان نظافت‌یزدی در گفت‌وگو با ایسنا اظهار کرد: گذشتگان عنصر خیال در شعر را خصیصه‌ای دانسته‌اند که مرز شعر و نظم را مشخص می‌کند. به این معنا اگر اثری موزون و مقفا باشد اما خیال‌انگیز نباشد، می‌توان گفت شعر نیست. امروز که شعر در قالب‌های نو هم نوشته می‌شود، خیال همچنان خصیصه‌ای است که به شعر عمق می‌بخشد، خیال همان نقطه تاریک و کم تردد ذهن شاعر است که روی کاغذ می‌آید و به شعر سمت‌و سو می‌دهد. بسیاری از شعرها در ذهن شاعر با یک تصویر یا موقعیت خیالی شروع می‌شود و بعد براساس همان تصویر ابتدایی است که شعر ادامه پیدا می‌کند. شاید بتوان خیال را شاکله اصلی شعر دانست. شعر با خیال است که شروع می‌شود و اگر خیال و تخیل نباشد، شعری هم شکل نمی‌گیرد.

وی افزود: گزینه‌های زیادی برای مثال زدن داریم اما در یکی از شعرهای شاعر خوب معاصرمان، بیژن نجدی این عنصر بیشتر از همه به چشم می‌خورد؛ «اتوبوسی آمده از تهران/ یکی از صندلی‌هایش خالی‌ست/ قطاری می‌رود از تبریز/ یکی از کوپه‌هایش خالی‌ست/ سینماهای شیراز پر از تماشاچی‌ست/ که حتما ردیفی از آن خالی‌ست/ انگار یک نفر هست که اصلا نیست/ انگار عده‌ای هستند که نمی‌آیند/ شاید کسی در چشم من است،/ که رفته از چشمم/ نمی‌دانم...» اگر ما خیال با تمام زیرمجموعه‌هایش را از این شعر بگیریم آیا چیزی از آن خواهد ماند؟

این دانش آموخته زبان و ادبیات فارسی با تاکید به اینکه شعر بدون خیال، نظم است، خاطرنشان کرد: در همه تعاریفی که از شعر شده، خیال جزو عناصر اصلی قرار گرفته است. شفیعی کدکنی در کتاب ادوار شعر فارسی مبنی بر اینکه بحث مفصلی درباره خیال دارد، او نوشته است: «خیال که جوهر اصلی و عنصر ثابت شعر است، چیزی است که از نیروی تخیل حاصل می‌شود و این نیرو قابل تعریف دقیق نیست. با همه‌ کوشش‌هایی که در راه شناخت و تعریف آن شده، همچنان مبهم است. دی‌لویس می‌گوید: قوه‌ای که خیال (یا ایماژ) شاعرانه را خلق می‌کند، تخیل است و من تصور می‌کنم که هیچ‌کدام از قوای ذهنی تعریفش دشوارتر از تخیل نباشد. شلی تخیل را خدا می‌دانست که پیغمبرش هم اوست و با اینکه در اغلب کتاب‌های نقد شعر، فصلی درخصوص تخیل مطرح می‌شود، هیچ‌جا تعریفی درست از آن داده نشده است».

رابطه درهم تنیده خیال با عاطفه و اندیشه شاعر

وی خاطرنشان کرد: هرچیزی که با آن بتوانیم ارزش یک شعر را اندازه‌گیری کنیم زیرمجموعه خیال قرار می‌گیرد که آن را با عنوان صورخیال، دسته‌بندی کرده‌اند و شامل تشبیه، استعاره، مجاز، کنایه و غیره می‌شود. اصلا با بررسی اشکال خیال در شعر یک شعر است که می‌توانیم به جهان آن، راه پیدا کنیم. در بحث شعر همه‌چیز درهم تنیده است، خیال با عاطفه و اندیشه شاعر ارتباطی قوی دارد و گاهی تفکیک این‌ها سخت می‌شود.

نظافت‌یزدی با اشاره به اینکه خیال به ما فرصت چندباره زیستن می‌دهد، اظهار کرد: به کمک خیال می‌توانیم یک واقعه تاریخی را به شکل‌های مختلف بازسازی کنیم، چیزی که در بسیاری از آثار هنری شاهد آن هستیم. حتی می‌توانیم به وقایع کوچک و شخصی به کمک خیال، وسعت ببخشیم و آن‌ها را برای عموم مردم یا مخاطبان حداقلی شعر در این روزگار، بدل به تجربه‌ای عمومی کنیم.

اگر «خیال» نباشد، هیچ شعری پا به جهان نمی‌گذارد

این شاعر در پاسخ به این پرسش که آیا راه‌هایی برای تقویت تخیل وجود دارد، تصریح کرد: خیال مثل مو نیست که بتوان با چیزی آن را تقویت کرد! حتی فکر نمی‌کنم کسی عامدانه بتواند تصمیم بگیرد که خیالش را تقویت کند. بخشی از کیفیت و شکل قوه خیال به دوران کودکی هرشخصی برمی‌گردد و بعد از آن به شکل زندگی او. بسیاری از آدم‌ها و به‌ویژه اهالی ادبیات و هنر در سرشان زندگی می‌کنند، وقتی شما در سرتان زندگی کنید، خود به خود آدم خیال‌پردازی می‌شوید، می‌توانید یک تصویر و منظره را از زاویه‌های متفاوتی ببینید. می‌توانید دست آدم‌ها و موقعیت‌های زیادی را بگیرید و به آن تصویر بکشانید. چیزی که هم موهبت است و هم عقوبت! دقیقا مثل خود ادبیات و شعر که برای آلودگانش، چنین است.

وی ادامه داد: سفر رفتن، خواندن کتاب و تماشای فیلم که به زیست ما عمق می‌دهد، می‌تواند خیال را هم عمیق کند اما این‌که خیال‌ را چگونه در شعر گسترش بدهیم نیازمند فرصت بیشتری است. نکات بسیاری در این حوزه دارای اهمیت است، برای مثال باید بدانیم در شعر مفهومی وجود دارد با عنوان «تزاحم تصویر» که به نوعی ریشه در خیال‌ورزی بیش از اندازه دارد که این هم از آفات و نقاط ضعف است و باید به آن توجه داشت.

ضرورت توجه به رعایت تناسب «تخیل شاعرانه» در شعر

او با بیان اینکه شعر در تناسب است که شکل می‌گیرد، خاطر نشان کرد: اگر شعری در عنصر خیال پررنگ باشد اما از نظر اندیشه تهی باشد یا حرفی برای گفتن نداشته باشد، قطعا شعری کامل نیست، البته شاید نمونه‌های نقضی هم وجود داشته باشد. از سوی دیگر اگر شعری فقط خیالی قوی داشته و حرفی نداشته باشد، بعد از مواجهه ابتدایی مخاطب با آن و لذت بردن از توصیفات خیال‌انگیز و غافلگیر شدن، شعر برایش تمام می‌شود. اما اگر همین خیال با حرفی برای گفتن همراه باشد، شعر در ذهن مخاطب رسوخ می‌کند و بعد از مواجهه ابتدایی هم در ذهن او ادامه پیدا می‌کند. به هرحال فکر می‌کنم خیال و تخیل شاعرانه نباید خیلی اغراق شده باشد که شعر را بدل کند به معادله‌ای برای حل کردن و فهم آن را دشوار کند.

این هنرمند شاعر تاکید کرد: نکته دیگر این است که مخاطب برای لذت بردن از شعر نیاز به فهم و تفکیک هیچ‌کدام از این‌ها ندارد، او باید با «آنِ» شعر ارتباط بگیرد. «آن» همان‌چیزی که ما را در مواجهه با اثر ادبی برمی‌انگیزاند، احساس را ما را تحریک می‌کند و ما را به خنده و اشک می‌کشاند. همان حسی است که بعد از خواندن آن، آهی عمیق می‌کشیم.

نظافت‌یزدی در پاسخ به این به این درخواست که یکی از اشعار خیال انگیز خود را برای مخاطبین مرور کند، اظهار کرد: شاید یکی از شعرهای مجموعه شعر«قسمت عمیق، قسمت کم‌عمق» از نظر خودم خیال‌انگیز باشد، آنجا که جایم را با یک شتر عوض می‌کنم و این‌گونه همه‌چیز به پایان می‌رسد؛

«این را حالا اینجا می‌گویم،اگر «خیال» نباشد، هیچ شعری پا به جهان نمی‌گذارد

آخرش

نامش را می‌گذارم اعتراف:

آدم‌ها دو دسته‌اند؛

دستۀ مست و دستۀ هوشیار

اما هردو جایی باید اعتراف کنند.

من گاهی خودم را شتر صدا می‌زنم

در آیینه به قوز پشتم خیره می‌شوم

و به میرزا محمد فکر می‌کنم

میرزا از یزد آمده بود با قابی از بادگیرها

من در کوی امیر موش‌ها را آتش زدم

و با فانوسی در خرابۀ کنار خانه دنبال رتیل‌ها گشتم

حالا چه سود!؟

فقط خاطره‌ای مانده

و خیالی

من شتر کنار جاده هستم

به راننده‌های خسته خیره می‌شوم

دود تریاک را دنبال می‌کنم

من و کوهانم

من و قوز پشتم

من و خاطرۀ میرزا محمد

من و موشی که آتش زدم

من از حاشیۀ جاده

می‌روم روی خط سفید وسط جاده می‌ایستم

من به چراغ‌های کم‌سوی کامیون خیره می‌شوم

من و خون گرمم تمام جاده را پر می‌کنیم

یک نفر می‌آید

چهارلیتری آب را میان لب‌های درشتم فرو می‌کند

یک نفر چاقو را روی گردنم سُر می‌دهد

آن ستارۀ کویری چه نور تندی دارد

آن شهاب سنگ چه نور تندی دارد

خون تمام می‌شود

من تمام می‌شوم

آدم‌ها دو دسته‌اند

آن‌ها که می‌میرند

آن‌ها که کشته می‌شوند.»

انتهای پیام