به گزارش ایسنا، حتی اگر بازیهای مهدی پاشازاده را به خاطر نداشته باشید یا سنتان آن قدر کم باشد که او را در زمین سبز فوتبال ندیده باشید، کافی است هوادار فوتبال باشید تا درخشش او در بازی تاریخی ایران مقابل استرالیا و لحظهای که توپ را از روی خط دروازه تیمملی بیرون میکشد، دیده باشید؛ همان صحنهای که خود مهدی هم از آن به نیکی یاد می کند و جزو بهترین خاطرات او است.
مدافع بلندقامت تیم ملی و استقلال، پلههای موفقیت را یکی یکی بالا رفت و اگر بداقبالی سراغش نمیرفت و مصدوم نمیشد، مسیرش را تا قله ادامه میداد. او از کوچه و خیابان و زمینهای خاکی شروع کرد و به یکی از بهترین لیگهای جهان راه یافت. با مهدی پاشازاده از زندگی، فوتبال و خاطرات تلخ و شیرینش گفتوگو کردیم که در ادامه میخوانید.
مصاحبه مهدی پاشازاده را از لینک زیر تماشا کنید:
با "مرد یخی"؛ از حماسه ملبورن تا حسرتهای بوندسلیگایی
چه شد که فوتبال را شروع کردید و توانستید به مراحل بالاتر برسید؟
کمتر کسی از همسنوسالهای ما یا قبلتر هست که در کوچه فوتبال بازی نکرده باشد. الان یک ذره فرق کرده. فوتبال کوچه-خیابانی بود و خلاصه تفریح دیگری نبود. فقط عشقمان این بود که با یک دروازه کوچک و توپ پلاستیکی دولایه جمع شویم و لذت دنیا را ببریم. خیلی چیزها هست که الان بچههایمان لذت نمیبرند، حیف شد. بچههای ما لذت دور هم جمع شدن، توی حیاط غذا خوردن، حوض و خیلی چیزهای دیگر را از دست دادهاند. الان شده همهاش کامپیوتر و موبایل و این چیزها شده. شاید آن هم لذت خودش را داشته باشد ولی به نظرم آن لذتی که ما بردیم، بچههایمان نمیتوانند تجربه کنند و خاطره برایشان نمیسازد. ما از کوچه و خیابان شروع کردیم و فوتبال بازی میکردیم تا بعدش زمینهای خاکی و انتخاب شدن برای تیم.
دورهای که میخواستید به استقلال بروید، یک دوست داشتید، اگر اشتباه نکنم مهرداد محمدی. با هم میروید استقلال تست میدهید؟
من یک روش داشتم. موقعی که در نوجوانان بازی کردم، سال اولش سه چهار تا بازی جوانان کردم. سال دوم نوجوانان هم فیکس بازی کردم و به تیم ملی جوانان دعوت شدم. آن زمان ما تیم امید نداشتیم. یک خلأ بین جوانان و بزرگسالان بود. به همین خاطر به دنبال تیمی میگشتم که سبکتر باشد و بتوانم با بزرگسالان تمرین کنم. ایدهام این بود که در تیم ملی جوانان باشم و دیده شوم. سال قبلش هم به تیم ملی جوانان دعوت شده بودم. آن روز آقای مهرداد محمدی آمد و با هم رفتیم سر تمرین استقلال و این مسیر کلید خورد. آقای مصطفی شرکا، خدا رحمتشان کند، گروهگروه کرده بودند. داشت رد میشد، ما را دید و صدا کرد. من فکر کردم خط خوردم. داشتم میرفتم لباس بپوشم، گفت کجا؟ گفتم شما گفتید برو. گفت نه. یک سبد توری توپ آورد. فکر کنم نیمساعت، چهل دقیقه از من تست گرفت؛ روپایی، سر زدن، همهچیز. گفت فردا بیا ولی فردا نرفتم.
چرا؟
چون تیم استقلال بود. قبل از قهرمانی آسیا بود. تیم خیلی بازیکن داشت. نفراتی که اگر اسم ببرم، آدم در آن سن کُپ میکند. واقعاً همه تیم ملی بودند. از احمدرضا عابدزاده، حمید بابازاده، شاهین بیانی، رضا حسنزاده، فرشاد فلاحزاده، مسعود غفوری، مهدی فنونیزاده، صادق ورمزیار، شاهرخ بیانی، رضا جگر، مجید نامجو مطلق، امیر قلعهنویی، رضا احدی خدابیامرز، جعفر مختاریفر، عبدالعلی چنگیز، صمد مرفاوی... اصلاً شما در آن سن، یکی از اینها را در خیابان میدیدید، کیف میکردید. حالا فکر کن بخواهی بروی در استقلال بازی کنی. ما بازیها را در شهید شیرودی میدیدیم. بعد از بازیها میرفتیم تماشا میکردیم، آن هیاهو... حالا تصور کن من یکدفعه بروم وسط اینها. خیلی سخت بود. من نوجوانان را تمام کرده بودم، سال اول جوانان هم کامل بازی نکردم، مستقیم رفتم بزرگسالان.

بعد از آن روزی که نرفتید چه شد؟
فردایش مهرداد آمد و گفت: «خدا لعنتت کند!» گفتم چرا؟ گفت من را هم انداختند بیرون! گفت یا تو را میآورم یا خودم هم نمیآیم. اینقدر جدی بود. رفتیم و دوباره گفت چرا نیامدی؟ گفتم میخواستم بروم جایی که بتوانم تمرین کنم. گفت با بزرگسالان هم میخواهی بازی کنی؟ فردا بیا. من هم گفتم بروم که دوباره داستان نشود ولی واقعاً نمیدانستم تمرین تیم بزرگسالان است. فکر میکردم جوانان است. وقتی دیدم بازیکنان یکییکی آمدند، واقعاً آب شدم. حتی توی رختکن هم نرفتم. گفت بیا داخل، گفتم نمیتوانم. سه، چهار روز بعد جام حذفی شروع میشد. گفتند دو روز دیگر فرودگاه باشید. من اصلاً باورم نمیشد. تا لحظهای که سوار هواپیما شدم، باورم نمیشد که واقعی است.
بازی هم کردید؟
بله، از دقیقه ۹۰ بازی کردم.
بازی چطور بود؟
یک تیم شهرستانی بود، لیگ بالایی نبود ولی استقلال با تمام وجود بازی میکرد. بردیم، برگشتش هم فکر کنم دوازده، سیزده تا زدیم در شیرودی. رفت و برگشت بود. بعد از آن تیم برای جام باشگاههای آسیا آماده شد. تعداد محدود بود و من رفتم تیم جوانان.
خودتان نخواستید بروید؟
نه! واقعاً در آن سطح تجربه نداشتم. مشکلات مالی هم بود، تعداد بازیکنان محدود بود. هیچوقت هم نگفتم که در آن تیم بازی کردم. خیلیها نمیدانند که قبل از قهرمانی آسیا هم بازی کرده بودم ولی مهم آن قهرمانی بود. به تیم ملی جوانان رفتم. اردوی بیست، بیستوپنج روزه در هند داشتیم. برگشتیم، جام حذفی را بازی کردیم. فیکس بازی کردم. سال بعد شرایطم فرق کرد و فیکس شدم.
درباره آن دوره و اولین داربیتان توضیح دهید.
دو بازی اول را فیکس بازی کردم، بازی سوم و چهارم فکر میکنم بازی نکردم، بازی پنجم به عنوان بازیکن تعویضی وارد زمین شدم، آن هم در داربی. فکر نمیکردم بازی کنم اما اولین داربیام را تجربه کردم.
شما در نایبقهرمانی آسیا هم در تیم حضور داشتید؟
بله!
اولین داربی چطور بود؟
داربی خیلی وحشتناک بود، واقعاً وحشتناک. در سن ۱۷-۱۸ سالگی، اصلاً تجربه حضور در چنین استادیومی را نداشتم. حدود ۱۰۰ هزار نفر در ورزشگاه بودند. آن زمان جایگاه شرق و غرب جدا بود؛ پرسپولیسیها در شرق بودند و رختکن در سمت غرب قرار داشت. ما از تونل زیر جایگاه وارد زمین میشدیم. وقتی از پلهها بالا میآمدم، احساس کردم زانوهایم توان ندارد، واقعاً نمیتوانستم حرکت کنم. وقتی صدای تماشاگران بالا رفت، شرایط خیلی سخت شد. من معمولاً در بازیها استرس نداشتم اما دو جا استرس را تجربه کردم؛ یکی بازی با آمریکا و یکی همین داربی. تا سه، چهار دقیقه اول کاملاً گیج بودم.
یعنی تحت تأثیر جو قرار گرفتید؟
بله! میخواستم حرکت کنم، سر بزنم اما تمرکزم بههم میریخت. بعد از پنج، شش دقیقه خودم را پیدا کردم. خدا به من انرژیای داده که معمولاً در زمین نمیترسم و روی خودم مسلط هستم. فقط همان دقایق ابتدایی سخت بود، بعد از آن شرایط بهتر شد. حتی فردای آن بازی هم تیتر اول شدم.
تیتر را به خاطر دارید؟
دقیق یادم نیست اما عکس بزرگی از من چاپ شده بود. بعد از آن بازی تقریباً فیکس شدم.

شما در آن داربی جنجالی که درگیری پیش آمد هم حضور داشتید؟
بله! همان بازی که درگیری شد. آن بازی واقعاً داربی بزرگی بود. بازیکنان بزرگی در زمین حضور داشتند. اگر الان ترکیب آن تیمها را ببینید، متوجه میشوید چه سطحی داشتند. آن داربی از نظر شور و هیجان واقعاً خاص بود.
چه شد که بازی به آن شکل به هم ریخت؟
درگیری ایجاد شد. مجتبی محرمی و امیر قلعهنویی با هم دوست بودند. یک اتفاقی افتاد، دقیق نمیدانم چه شد اما ناگهان درگیر شدند و بقیه هم وارد ماجرا شدند. هیجان تماشاگران هم خیلی بالا بود و همین باعث شد شرایط از کنترل خارج شود. نتیجه ۲-۲ بود و اگر بازی ادامه پیدا میکرد، احتمالاً میتوانستیم گل سوم را هم بزنیم. بعد از آن اتفاق، فکر میکنم حدود دو ساعت در رختکن ماندیم. یکسری از بچهها را هم بردند. شب خیلی عجیب و خاصی بود. از آن شبهایی که دیگر تکرار نمیشود و همیشه در ذهن آدم میماند. واقعاً تکرارشدنی نیست.
بعد از آن، شرایط مسابقات تغییر کرد؟
بله! قبل از بازیها ما را میبردند شام و یکسری برنامهها اضافه شد. بازی بعدی هم فکر میکنم در بندرعباس برگزار شد.
همان بازی بدون تماشاگر؟
در بندرعباس بازی کردیم، در شرایطی که عملاً بدون تماشاگر بود. حالا نمیدانم دقیقاً تماشاگرها زندانی بودند یا سرباز ولی شرایط خیلی عجیب بود. یک داربی به آن بزرگی را برده بودند آنجا برگزار کنند.
چرا بندرعباس؟
واقعاً نمیدانم. آن زمان تصمیمات عجیب زیاد گرفته میشد. البته الان هم هست ولی آن موقع خیلی عجیبتر بود. ما را بدون اینکه خیلی در جریان باشیم، سوار هواپیما کردند و بردند آنجا. هر دو تیم هم با هم رفتیم. واقعاً تصمیم عجیبی بود که یک داربی را در آن شرایط برگزار کنند.
یک مقطع دیگر هم در استقلال بودید؛ دوره اول لیگ برتر که بعد از بازی استقلال و ملوان، شما را مقصر از دست رفتن جام معرفی کردند.
بله! بعد از آن بازی دنبال مقصر میگشتند. همیشه وقتی نتیجهای که میخواهند به دست نمیآید، یک نفر باید مقصر شود. منصورخان - خدا رحمتش کند - و اطرافیانش هم تحت فشار بودند. اول یک چیزهایی گفتند که اصلاً واقعیت نداشت. فیلم بازی هم موجود است. ما با تمام وجود بازی کردیم. فقط توپ وارد دروازه نشد. یک گل بد خوردیم، همین. فوتبال همین است. سال قبلش من در بوندسلیگا بازی میکردم. دو سال پشت سر هم چنین اتفاقی افتاد و با بایرن مونیخ رقابت داشتیم و دوم شدیم. یک بازی اگر مساوی میشد، نتیجه فرق میکرد. فوتبال همین است اما نظر دادن خیلی راحت است. هر کسی به خودش اجازه میدهد نظر بدهد.
حتی بحثهایی مثل اسبسواری هم مطرح شد؟
یکی گفت اینها رفتند کنار ساحل اسبسواری کردند. در حالی که اصلاً چنین چیزی نبود. وقتی بدون دلیل حرف بزنید، نتیجه همین میشود. اولاً تیم بیصاحب نبود که هر کاری بخواهیم بکنیم. با نظر کادر فنی و شخص منصور پورحیدری گفته بودند بروید یک مقدار قدم بزنید. ما هم چند روز در اردو بودیم، فشار تمرین و جلسات زیاد بود، بچهها واقعاً خسته شده بودند. بعد از ناهار گفتند بروید کمی راه بروید. ما هم رفتیم. آنجا یک نفر اسب کرایه میداد. فکر کنم مهدی هاشمینسب یک لحظه سوار اسب شد و یک عکس گرفت و پیاده شد، همین ولی همین موضوع را بزرگ کردند و گفتند اردو به هم ریخته است. در حالی که اصلاً چنین چیزی نبود. بعد از باخت، دوباره بحث مقصر مطرح شد و این داستان را پیش کشیدند. واقعاً حرف بیاساسی بود. ما هم پاداش میگرفتیم، هم برای افتخار تیم بازی میکردیم. هیچ مشکلی هم با منصورخان نداشتیم. اینکه بخواهند بگویند بازیکنان علیه او کاری کردند، اصلاً درست نبود. واقعیت این است که همه زحمت کشیده بودند، فقط توپ گل نشد. به تیر زدیم، موقعیت داشتیم اما نشد. آنها هم یک موقعیت داشتند و استفاده کردند. فوتبال همین است، چیز خاصی نبود.
به دوران لژیونر شدن شما برویم. به نظر میرسد شروع این مسیر از بازی استرالیا بود. درست است؟
بله! تا حد زیادی از همان بازی شروع شد. البته قبل از آن هم ما در فرانسه سه بازی تدارکاتی داشتیم. در همان بازیها، مسئولان چند باشگاه آمدند و بازیها را دیدند و حتی قرارداد هم آوردند. قرارداد را به سرپرست تیم ملی که فکر میکنم آن زمان آقای کاظمی بودند دادند اما گفتند چون با تیم ملی آمدهاید، اجازه نمیدهیم جدا شوید. آن زمان این مسائل خیلی پیش میآمد. قرار شد برگردم تهران و با باشگاه مذاکره کنم. در همان زمان، خدابیامرز آقای حجازی به من گفت: «حرف من را گوش کن، بمان و جام جهانی را بازی کن.» من هم ماندم.
بعد از جام جهانی پیشنهادها جدیتر شد؟
بله! پیشنهادهایی بود. حتی خودم هم دوست داشتم بمانم. یکی از حسرتهای زندگیام این است که ایکاش میماندم و فینال جام باشگاهها را بازی میکردم اما در نهایت تصمیم گرفتم بروم.
مبلغ انتقالتان مشخص بود؟
حدود ۸۵۰ هزار فرانک بود. قرارداد خودم هم قرارداد بالایی بود.
میدانید این پولش کجا خرج شد؟
با همان پول، باشگاه کارهای زیادی انجام داد. ساختمان خریدند، بازیکن گرفتند و خیلی هزینههای دیگر انجام شد.

شما حتی با میدلزبورو هم به توافق رسیده بودید؟
بله! قرار بود سه روز بعد به انگلیس برویم. لیگ برتر انگلیس بود و شرایط خوبی داشت اما از آلمان تماس گرفتند. آقای طالبی تماس گرفت و گفت دست نگه دارید، ما فردا میآییم. در نهایت هم من به آلمان رفتم. یکی از افتخاراتم این است که تنها بازیکن ایرانی هستم که قراردادش در باشگاه خودش نوشته شد. بدون تست پزشکی و تست فنی قرارداد امضا کردم.
در آن سن این اتفاق بزرگی بود.
۲۲-۲۳ سالم بود.
اما مصدومیتها خیلی اذیتتان کرد.
مشکل اصلی همین بود. از سال ۹۵ فشار خیلی زیادی روی من بود؛ تیم ملی، امید، استقلال و مسابقات مختلف. بعد از آن هم لیگ را بازی کردیم، دوباره اردو رفتیم و تمرینات سنگین داشتیم. هیچ فاصلهای بین مسابقات نبود. شما الان ببینید بعد از جام جهانی به بازیکنان استراحت میدهند اما آن زمان اصلاً اینطور نبود. در شروع حضورم در اروپا فقط توانستم جام حذفی و بعد جام یوفا را بازی کنم. بعد برای تیم ملی برگشتم و کشاله پایم پاره شد. چند هفته دور بودم. برای یک بازیکن جوان که تازه وارد تیم شده، این خیلی سخت است. برمیگشتم، دوباره وارد لیست میشدم و دوباره مصدوم میشدم. یک بار هم یک بازیکن لهستانی در تمرین طوری به مچ پایم زد که کاملاً آسیب دید. فردای آن روز هم بازی داشتم و فیکس بودم ولی دوباره مصدوم شدم. تمام این مشکلات را تحمل کردم تا نیمفصل. در نیمفصل برای بدنسازی به برزیل رفتیم. سه بازی هم آنجا انجام دادیم. هنوز هم روزنامه کیکر آن زمان را دارم. بعد از برگشت، سرمربی گفت تنها نکته مثبت این است که پاشازاده به ترکیب اصلی رسیده. من به ترکیب اصلی رسیده بودم اما بدشانسی ادامه داشت. ۱۰ روز مانده به شروع مسابقات، در تمرین، امرسون از پشت تکل زد و زانویم مصدوم شد.
همان امرسون معروف؟
کاپیتان برزیل. خودش هم خیلی ناراحت شد ولی فوتبال است دیگر.
بعد از آن، باشگاه قصد تمدید قرارداد داشت؟
بله، دقیقاً. حتی آقای فتحاللهزاده هم در جریان بود. پیشنهاد سهساله آمده بود. من هم آن زمان مدیریت برنامه نداشتم و با عشق بازی در اروپا قرارداد امضا کردم. حتی ۵۰ درصد مبلغ ترانسفرم را به باشگاه دادم. بعد از آن، یک پیشنهاد دیگر هم آمد. قرار بود پولها را قسطی بگیرم. حتی یک بار آقای فتحاللهزاده گفت باشگاه مشکل مالی دارد، میشود سهم شما را فعلاً به باشگاه بدهیم؟ من هم قبول کردم.
بعد از آن مصدومیت و شرایطی که داشتید، چه اتفاقی افتاد؟
بعد از آن اتفاق من را فرستادند آمریکا برای عمل. عمل انجام شد و برگشتم. گفتند ما از تو راضی هستیم و برمیگردی. حتی با همان شرایط یک سال دیگر قراردادم را تمدید کردند. همه چیز خوب پیش میرفت و دوباره تمرین را شروع کردم. تا اینکه یک روز من را صدا زدند و گفتند خودت باید تصمیم بگیری، یک پیشنهاد آمده. پرسیدم چه پیشنهادی؟ گفت از تیم فورتونا کلن. گفتم بوندسلیگای دو است، نمیخواهم. گفتم اگر اینطور باشد برمیگردم استقلال. گفت یک مقدار فکر کن. دو روز بعد تماس گرفت و گفت ساعت یک در رستوران باش. رفتم دیدم تونی شوماخر هم آنجاست.
تونی شوماخر؟
بله! یکی از افسانهایترین دروازهبانهای دنیا نشسته بود روبروی من. شروع کرد فارسی حرف زدن. گفت «سلام، خوبی؟» من تعجب کردم. گفت ما یک همکاری با لورکوزن داریم، یک جور خواهرخواندگی باشگاههاست، بیا به ما کمک کن، هر وقت خواستی هم میتوانی برگردی. بعد آقای کارمند گفت همان خانهای که داری را نگه میداری، حقوقت را هم دو برابر میکنیم. من ۳۵ هزار مارک میگرفتم، شد ۶۵ هزار مارک. گفتند همه چیز فراهم است، فقط بیا کمک کن. گفتم باید فکر کنم. دو روز بعد دوباره دعوتم کردند. این بار با یک خانم ایرانی آمده بود و گفت دو هفته دیگر عروسیاش است. خلاصه صحبت کردند و من هم نرم شدم. آخرش هم یک پیراهن فورتونا کلن با شماره ۱۰ به من داد. گفت شنیدم شماره ۱۰ میپوشی. من هم چون علاقه زیادی به مارادونا داشتم، این شماره را دوست داشتم. واقعاً عاشق مارادونا بودم و هستم. روزی هم که فوت کرد خیلی ناراحت شدم. به نوعی با او فوتبالیست شدم. دو سه هفته اول هنوز مصدومیت اذیتم میکرد اما از هفته سوم چهارم رسیدم به شرایط بازی و بازی کردم. شرایط خیلی خوب بود. حتی آقای کارمند هم تماس گرفت و گفت شنیدم خیلی خوب کار میکنی، نیمفصل برمیگردانیمت اما دوباره بدشانسی آوردم. یک بازی بیرون از خانه داشتیم. من خیلی در بازیها نفوذ میکردم. در یک صحنه با علی موسوی همکاری کردم، توپ را جلو انداختم، میتوانستم تکبهتک شوم. در حال برگشت بودم، پایم را برای کنترل توپ گذاشتم، از پشت ضربه خورد و دوباره از همان نقطه مصدوم شدم.
این حجم از مصدومیت از نظر روحی چقدر سخت بود؟
خیلی سخت بود. تصور کنید در اوج هستید و یکدفعه به پایین میآیید. آن هم در بدترین زمان. باشگاه خیلی از من حمایت کرد. حتی روز عمل کنارم بودند اما دکترها گفتند دیگر نمیتوانی فوتبال بازی کنی. به همین خاطر بحث ازکارافتادگی مطرح شد. بیمه داشتم و قرار بود حدود یک میلیون مارک به من بدهند اما من قبول نکردم. گفتم من ۲۵-۲۶ ساله هستم، نمیتوانم فوتبال را کنار بگذارم. از نظر ذهنی اصلاً نمیتوانستم قبول کنم. ۱۸ ماه در آلمان ماندم و جنگیدم. روزهای خیلی سختی بود.
چه زمانی تصمیم گرفتید به ایران برگردید؟
بعد از حدود ۱۰ ماه تصمیم گرفتم برگردم. خیلی سخت بود اما تصمیمم را گرفتم و برگشتم و دوباره با استقلال شروع کردم.
وقتی برمیگشتید، این حس را نداشتید که شکست خوردهاید؟
حس خیلی خوبی نداشتم اما سرخورده هم نبودم. من آدم جنگجویی هستم. وقتی برگشتم، فقط به این فکر میکردم که دوباره به اوج برگردم و میدانستم که میتوانم. با همان شرایط هم بعد از دو فصل دوباره لژیونر شدم.
بعد از بازگشت به ایران و استقلال، شرایطتان چطور پیش رفت؟
یک دورهای بود که همان سال اولی که برگشتم، آقای کخ به استقلال آمده بودند. قبل از آن هم از آلمان پیشنهاد داشتم، از بیلهفلد. رفتم تست دادم و همه شرایط اوکی بود، حتی شماره پیراهنم هم مشخص شد. قرار بود بعد از اردو قرارداد امضا کنم اما پدرم فوت کرد و مجبور شدم برگردم ایران. این وقفه باعث شد آن انتقال انجام نشود. وقتی برگشتم ایران، شنیدم آقای کخ آمده استقلال. رفتم با او صحبت کردم. گفت باید ببینمت. گفتم از آلمان آمدم، شرایط مشخص است اما گفت نه، باید در تمرین ببینمت. این یکی از سختترین دورههای فوتبالم بود. جایی که دو سال قبل در اوج بودم، حالا باید خودم را ثابت میکردم. باید تست میدادم. واقعاً روزهای سختی بود. تا ۱۰ روز مانده به شروع لیگ، اصلاً دیده نمیشدم. انگار هیچ بودم. یک بازی درونتیمی گذاشتند، تیمها را تقسیم کردند، من با یک تیم جوانتر بودم. آن بازی را بردیم، دو گل هم زدم. بعد یک تورنمنت چهارجانبه در ورزشگاه تختی برگزار شد. بازی اول به من بازی نداد، بازی دوم هم از اول بازی نکردم، وسط نیمه وارد شدم. بازی سوم را فیکس بازی کردم. حدود یک هفته، ۱۰ روز مانده به شروع لیگ، یک بازی با یک تیم اردنی داشتیم. بازی گره خورده بود، فکر میکنم دقیقه ۹۰ گل زدم. از آنجا شرایط تغییر کرد و دوباره شروع شد.
این برخورد طبیعی بود؟
نمیدانم چرا اینطور بود. شاید به خاطر رقابت زیاد بود. بازیکنان خیلی خوبی در تیم بودند. مثلاً مهدی هاشمینسب در اوج بود، محمد خرمگاه، محمود فکری، پیروز قربانی، امیرحسین صادقی... رقابت خیلی سنگین بود اما با همان شرایط، دوباره توانستم لژیونر شوم. در حالی که دو بار رباط صلیبی داده بودم و چند سال قبلش گفته بودند باید فوتبال را کنار بگذارم. ادامه دادن در آن شرایط خیلی سخت بود، واقعاً کار آسانی نیست.

درباره آقای کخ هم صحبتهایی مطرح بود.
مربی خوبی بود، دانش داشت اما شرایط برایش خوب چیده نشد. اگر اطرافش درست مدیریت میشد، موفق میشد.
یعنی از داخل تیم حمایت نشد؟
بله! وقتی مربی خارجی میآید، اگر ساختار اطرافش درست نباشد، زمین میخورد. این اتفاق برای او هم افتاد. خودش مربی خوبی بود اما حمایت لازم را نداشت.
شما گفتید دوباره لژیونر شدید. در آن مقطع به اتریش رفتید؟
به اتریش رفتم.
و همانجا خداحافظی کردید؟
بله! در نهایت همانجا خداحافظی کردم.
چرا؟ برای خیلیها عجیب بود.
شرایطی پیش آمد که اجازه ندادند برگردم. همانهایی که الان هم اجازه کار نمیدهند. ترجیح میدهم بیشتر واردش نشوم.
درباره حضور در تیم منتخب جهان هم صحبتهایی بود ظاهرا علی دایی از این موضوع ناراحت بود؟
یکسری حرفها مطرح شد اما من هیچوقت وارد حاشیه نشدم. نه آن را باز کردم، نه باعث شد رابطهام با علی دایی و حتی احمدرضا عابدزاده خراب شود. یک موضوعی بود مربوط به همان زمان و تمام شد. من کار خودم را انجام دادم.
برسیم به تیم ملی. شما در استقلال جایگاهتان را پیدا کردید اما در تیم ملی مایلی کهن دعوتتان نمی کرد دلیلش چه بود؟
من از قبل از دوران آقای مایلیکهن هم دعوت میشدم. حتی قبل از ایشان در دوره آقای پروین در سال 1373 که من در داربی بهترین بازیکن شدم و توانستم علی دایی را در بهترین زمان بازیکنی مهار کنم. آن زمان شرایط متفاوت بود اما به صراحت می گویم در هر دو دوره رنگی بود اما بعد از یک مقطع، بعضی چیزها تغییر کرد و دعوت نشدم.
اما در سال 1990 خیلی از بازیکنان در دوره مربیگیری علی پروین از استقلال دعوت می شدند؟
در تیم 90 فرق میکرد. آن تیم را بگذارید کنار. همه چیز اوکی بود. بعدش گفتند میای پرسپولیس یا نه. نمی خواهم اسم ببرم خیلی واضح است.
یعنی مسائل غیر فنی هم دخیل بود؟
بله! به نظرم خیلی از چیزها غیرفنی بود. در آن زمان خیلی از بازیکنان استقلال و پرسپولیس شرایط متفاوتی داشتند. بعضیها راحتتر دعوت میشدند، بعضیها نه. من هم در مقطعی که کاپیتان استقلال بودم و عملکرد خوبی داشتم، باز هم دعوت نشدم. در زمان مایلی کهن حتی در بازی دوستانه هم من بازی نمی کردم.
فکر می کنید مشکل مایلی کهن با شما رنگی بود یا شخصی؟
نمی دانم. شخصی که برخوردی با ایشان نداشتم و حاشیه ای هم در تیم نداشتم.
درباره ایویچ هم زیاد صحبت شده. نظر شما چیست؟
ایویچ واقعاً مربی سطح بالایی بود. ما تا آن زمان چنین مربیای ندیده بودیم. نمی دانم چرا عوضش کردند البته می توانم حدس بزنم. خیلی دقیق، خیلی حرفهای و با آنالیز قوی. واقعاً مربی بزرگی بود.
میگفتند آقای جلال طالبی را به کادر فنیاش راه نداد؟
دلیلی هم نداشت چنین کاری را انجام دهد البته بعدها مشخص شد چرا چنین کاری را انجام داد.
بازی معروف استرالیا را چطور به خاطر دارید؟
بازی خیلی سختی بود. اولش واقعاً ما را تحت فشار گذاشتند. انگار تیم بزرگسال با بچهها بازی میکند. ۲۰ دقیقه اول همه چیز علیه ما بود. اما کمکم بازی برگشت. من یک صحنه دارم که توپ را از روی خط برگرداندم. خیلیها هنوز هم آن صحنه را یادشان است. این کار را قبلاً هم در استقلال انجام داده بودم.
آن بازی چقدر روی آینده شما تأثیر داشت؟
خیلی زیاد چون فشار زیادی روی ما بود و باید خودم را در دو بازی ثابت میکردم. آن بازی باعث شد دیده شوم و شرایط تغییر کند. در بازی مقابل استرالیا فکر کنم فقط من و احمدرضا استرس نداریم و حتی در فیلم مشخص است که چنین چیزی نیست.
شرایط اردو و سفر چطور بود؟
خیلی سخت بود. مسیر طولانی، پروازهای سنگین از تهران به دوبی رفتیم، از آنجا به سنگاپور یا مالزی و از آنجا به استرالیا. حتی بخشی از مسیر را روی زمین هواپیما میخوابیدیم. سفر واقعاً سختی بود. تغییر ساعت و خستگی خیلی تأثیر داشت. شاید باور نکنید فقط یک پتو بود با یک بالشت کوچک. شانس ما هم پرواز خیلی تکان میخورد. بعد از آن هم وعدههایی داده شد که خیلی از آنها عملی نشد. یکسری پاداشها مطرح شد اما در عمل شرایط متفاوت بود. باور کنید به ما یک دوربین عکاسی با ماشین لباسشویی دادند. یک کاغذ دادند که نوشته بودند یک باب آپارتمان که هنوزم آن را دارم. نه آدرسی داشت و نه محدودهای. حتی چند وقت پیش خداداد در این باره صحبت کرده بود.

شایعه شده بود قبل از جام جهانی یک اعتصاب در تیم شکل می گیرد؟
چنین چیزی نیست. در زمان بازی مقابل یوگسلاوی بود که واقعا یک سری از بچهها خودشان بلیط گرفتند و آمدند. حتی پول بلیط را هم ندادند. از کریم باقری بپرسید ایشان خودش پول بلیط را داد.
بعد از برد آمریکا، شرایط چطور شد؟
بعد از آن بازی انگار همه چیز تمام شد. یکسری فکر کردند کار تمام شده و دیگر هدفی وجود ندارد. این مساله روی تیم تأثیر گذاشت. حتی قرار بود 10 هزار دلار پاداش بدهند که آن را به 2 هزار دلار تغییر دادند. عدم جاه طلبی گروه و کادرفنی هم تاثیرگذار بود. فکر کردیم آمریکا را بردیم و کار تمام شده است. حتی آقای طالبی گفتند تیم مقابل قهرمان جهان است و در واقع آنها را بزرگ کردند و ما را کوچک که هیچ کجا عرف نیست. میتوانستیم با یک برنامه بهتر ظاهر شویم چون در زمان ایویچ قرار بود 4 دفاعه بازی کنیم و او به من گفت دفاع وسط چپ بازی خواهی کرد و تنها بازی که در دفاع وسط راست بازی میکنی بازی مقابل آلمان است. پرسیدم چرا گفت چون بیرهوف از این منطقه خطرناک تر است و همین اتفاق هم افتاد. واقعا ایویچ خیلی باهوش بود و اطلاعات خوبی از بازیکنان داشت.
در دوران برانکو دیگر به تیم ملی دعوت نشدید علت خاصی داشت؟
آن دوره شد دوره بده، بگیر.
حتی دوره بلاژویچ؟
بله، من با برانکو یک ملاقات هم داشتم. من سال اولی که در راپید وین اتریش بودم به عنوان بهترین بازیکن هافبک دفاعی انتخاب شدم. راحت میتوانستم در تیم ملی بازی کنم اما اینجا طوری بود که یک سری فقط از فولاد دعوت میشدند و در واقع پکیجی بود. صحبتی هم که آن مقطع با هم داشتیم گفت دعوتت میکنم اما دوست ندارم نیمکت نشین شوی.
در دوره آخر قلعه نویی در استقلال قرار بود دستیار ایشان شوید که این اتفاق نیفتاد؟
من خودم نخواستم. صحبتی راجع نفر اول یا دومی در کادرفنی نبود ولی تصمیم خودم نبود. با خود ایشان مشکلی هم نداشتم.
یک دوره هم در دوران احمد مددی در استقلال مدیر ورزشی انتخاب می شوید چرا کوتاه بود؟
به خاطر اینکه آن گروه کلا عوض شد و در ایران هم هر کسی گروه خودش را دارد.
آن موقع گفتند شما رابطه خوبی با فرهاد مجیدی ندارید و برای پروژه کنار گذاشتن او به استقلال آمدید؟
من همیشه از فرهاد حمایت کردم و چنین چیزی نبود. همین الان هم به مدیریت فکر میکنم. خیلی از مشکلات فوتبال ما به خاطر عدم حضور مدیران فوتبال در راس کار است. در فوتبال دنیا این رسم است. امیدوارم یک روزی در مدیریت فوتبال حضور داشته باشم.
در مجموع حسرتی از دوران فوتبال دارید؟
اگر بخواهم صادق باشم، بله! اگر مصدومیتها نبود، میتوانستم خیلی بالاتر بروم و به قله برسم. خیلی از همدورهایهایم و حتی ذخیره من بعدها به جاهای بزرگی رسیدند و من هم میتوانستم همان مسیر را داشته باشم اما در نهایت سعی کردم بجنگم و ادامه بدهم. چه در فوتبال بازیگری، چه در مربیگری. همیشه با تمام توان کار کردم. مهمترین چیز این است که از کاری که انجام میدهی لذت ببری. اگر عاشق کارت باشی، سختیها قابل تحملتر میشوند.
انتهای پیام
