• پنجشنبه / ۲۷ خرداد ۱۴۰۰ / ۱۱:۰۰
  • دسته‌بندی: رسانه دیگر
  • کد خبر: 1400032719877
  • منبع : مطبوعات

ما دلمان شکست آقای هاشمی

ما دلمان شکست آقای هاشمی

حامد عسکری شاعر و نویسنده‌، خاطره‌ای را از ماجرای سفر آیت‌الله هاشمی رفسنجانی به بم روایت کرده است.

به گزارش ایسنا، عسکری در «جام‌جم» نوشت: پدرم آن روز کیسه بلند لوله‌ای پرتقال را از عقب ماشین یله کرد گوشه سایه‌گیر حیاط، دست‌ها را به هم تکاند، خاک دست‌ها را زیر شیر آب گوشه حیاط شست و بعد همان‌طور که با گوشه بال چادر نماز مادرم دست‌ها و صورتش را خشک می‌کرد، نمناکی سبیلش را با نفسی تو کشید و گفت: امروز فرمونداری جلسه شورای اداری بود. گویا هاشمی قراره بیاد بم.

مادرم همان‌طور که رفتارهای مردش را آنالیز می‌کرد گفت: کدام هاشمی؟ و بابا با لبخندی که یک قربانت شوم در تقدیر داشت، گفت: مگه مملکت چندتا هاشمی داره؟

مادرم مثل همه زنان دهه ۶۰ خیلی سر و کاری با سیاست نداشت. خودش بود و نمازهای سه وعده‌اش توی مسجد محل و دعای ندبه‌های صبح جمعه‌اش و تنها کار سیاسی‌اش قبل انقلاب این بود آن روزی که ساواک مسجدجامع کرمان را به آتش کشید او که دانشجو بود رفته بود تظاهرات و از یک مامور ژاندارمری یک باتوم توی کمرش خورده بود و تا مدت‌ها جایش کبود بود و درد می‌کرد و یک وقت‌هایی که سردش می‌شد یا مسافت طولانی‌ای توی ماشین بی‌حرکت می‌نشست جای باتوم یک درد محوی می‌پیچید مثل چی. بعد از ازدواجش هم نهایت کنش سیاسی‌اش این بود که وقتی آقای هاشمی خطبه‌های نماز جمعه‌اش از تلویزیون پخش می‌شد برای بابایم چای می‌ریخت و ما را ساکت می‌کرد که خطبه‌ها به جان باباحبیب بنشیند.

بابا رئیس اداره آموزش‌وپرورش بم بود و بالطبع جلسه در این مورد بود که هر نهاد و اداره و سازمانی برای استقبال از آقای رئیس‌جمهور چه وظیفه‌ای دارد. یک هفته ۱۰ روزی وقت بود و باباحبیب تمام ساعاتی که توی خانه بود یا قدم می‌زد یا می‌نشست روی فرش توی حیاط و چیزهایی می‌نوشت.

آن شب ساعت حوالی ۱۰ شب با تلفن خانه‌مان زنگ زد به معاونش آقای کدوری و گفت شماره آقای بهرامی، دبیر ادبیات را پیدا کند و برایش بفرستد. به نیم‌ساعت نکشید که تلفن زنگ خورد. بابا دفترش دم دستش نبود و با نوک تیزی ناخنش روی دیوار کند: بهرامی ۶۸۳۷. آن سال‌ها شماره‌تلفن‌های بم چهاررقمی بود و اینکه خوب یادم مانده دلیلش این است که آن شماره سال‌ها روی دیوار خانه ما بود و فقط زلزله زورش رسید از روی دیوار محوش کند.

آقای بهرامی تقریبا بهترین دبیر ادبیات بم بود. طبعکی هم در شعر داشت. باباحبیب به آقای بهرامی گفت که یک شعر خیرمقدم برای آقای هاشمی از زبان دانش‌آموزان بمی بگوید. فرداشبش آقای بهرامی در خانه ما را زد و روی یک کاغذ خط‌دار کلاسور با خطی خوش که با خودنویس نوشته شده بود یک شعر به بابام تحویل داد و رفت. همان شب بابا دوباره به آقای کدوری زنگ زد. شماره آقای ایثار را خواست. آقای ایثار مربی امور تربیتی بود و برای آن سال‌های ما اعجوبه‌ای بود. ۱۰ جور ساز را می‌نواخت و ته‌صدایی هم داشت. شماره آقای ایثار که واصل شد، بابا زنگ زد به آقای ایثار و شعر را برایش دیکته کرد و او آن‌ور گوشی نوشت و قرار شد یک آهنگ رویش بگذارد. آهنگ، یکی‌دوشبه ساخته شد. آقای ایثار چندتا از خوش‌صداهای گروه سرود تربیت‌بدنی را صدا کرد و توی یک اتاق یک نسخه باکیفیت از آن ضبط کرد و به دست پدرم رساند. بابا گوش کرد و تاییدیه نهایی را داد. به اندازه همه مدارس بم این سرود روی نوارهای ۶۰ دقیقه‌ای ماکسل ضبط و قرار شد توی زنگ‌های تفریح آنقدر پخش شود که ملکه ذهن همه دانش‌آموزها شود. تو فکر کن یک هفته توی تمام زنگ‌های تفریح یک چیزی بشنوی از بر نمی‌شوی؟ می‌شوی.

حالا که بعد از ۳۰ سال دارم روایت آن روزها را می‌نویسم خدا شاهد است واو به واوش را حفظم. ما یک هفته توی همه زنگ‌های تفریح،‌ تمرین می‌کردیم و می‌خواندیم:

ما معلمین ما محصلین (۲)

حامی تو و یاوران دین (۲)

آمدی هاشمی نور چشم ما

بردل دشمنان تیر خشم ما (۲)

بر شما درود بر شما سلام

یاور شهید یاور امام

بر تو بادا درود و سلام ما (۲)

تا قیامت بود این کلام ما:

آمدی هاشمی نور چشم ما

بر دل دشمنان تیر خشم ما

بعد هم آخرش باید بلند تکبیر می‌گفتیم.

هر روز تمرین می‌کردیم و بچه‌ها با جان و دل شعر را می‌خواندند. شوخی نبود، رئیس‌جمهور مملکت بود و قرار بود همه چیز عالی باشد.

شبی که فردایش قرار بود آقای هاشمی بیاید، پدرم خانه نیامد. طبیعی هم بود. فردایش قرار شد همه برویم زمین سنتوی بم. هاشمی قرار بود ساعت ۹ صبح آنجا سخنرانی کند. همه مدرسه‌ها که هیچ، تمام شهر تعطیل شده بود. جمعیت موج می‌زد. خوشحال بودیم که قرار است جلوی رئیس‌جمهور که حداقل شبی یک‌ بار توی تلویزیون می‌دیدمش هنرفشانی کنیم. جمعیت موج می‌زد. ساعت ۹ را رد کرده بود اما از جناب پرزیدنت خبری نبود. به حجت و هادی و میثم (پسرعمه‌ها و عمویم) گفتیم برویم بیرون ورزشگاه. حجت گفت آقای ولی‌زاده بفهمه سرود نخواندیم دعوایمان می‌کند. رئیس مدرسه‌شان را می‌گفت و من گفتم بدبخت توی این صدهزار نفر حالا صدای تو یکی نباشد آسمان به زمین نمی‌آید.

ما خانه‌مان تا ورزشگاه راهی نبود. رفت‌وآمد ماشین توی اکثر خیابان‌های اصلی ممنوع بود. ما به خانه رفتیم و دوچرخه‌هایمان را برداشتیم. مثل پلیس‌های خوش‌تیپ لندن که اسب‌های خفن دارند بین مردم در رفت‌وآمد بودیم و فقط خدا می‌داند دل چندتا دختر را لرزاندیم ما سه جذاب لعنتی. (ایموجی چشمک، ایموجی خنده زبون‌درازی)

از اینجای یادداشتم به یاد حس تلخ آن روزم که فکر می‌کنم، بغضم می‌گیرد. آقای هاشمی کار داشت. جایی معطل شده بود. ساعت ۲ رسید بم. یک شهر چشم‌انتظارش بود و نمی‌آمد. چندهزار دانش‌آموز آوازشان توی گلویشان خشک و خشت شد. آقای بهرامی هیچ‌وقت نتوانست برای نوه‌هایش پز بدهد که شعر استقبال هاشمی را من گفته‌ام و آقای ایثار هیچ‌وقت نتوانست فخر سمفونی استقبالش را جایی بفروشد. بابام یکی دو شب پکر بود و وقتی مادرم آن شب چای را گذاشت جلویش آه کشید و گفت جوش‌نزن حبیب و بابام یک ‌جوری که فقط مامانم فهمید بغض دارد گفت فدای سر امام ... .

من اما ته دلم خوشحال بودم که هاشمی نیامده. چون یک روز توی کل بم هیچ ماشینی نبود و ما دست‌ولی توی پهن‌ترین بلوارهای بم رکاب زدیم. من خوشحال بودم چون آن‌همه گوسفندی که آمده بودند جلوی پای رئیس‌جمهور سر بریده شوند جان سالم به‌در بردند و از همه مهم‌تر اینکه ما مدرسه نرفتیم.

من همان شب بود تصمیم گرفتم که بزرگ شوم اصلا رئیس‌جمهور نشوم. چون ممکن است دل هزاران نفر را بشکنم و اصلا روحم هم خبر نداشته باشد.

انتهای پیام

  • در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • -لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • -«ایسنا» مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • - ایسنا از انتشار نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
  • - نظرات پس از تأیید مدیر بخش مربوطه منتشر می‌شود.

نظرات

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
avatar
۱۴۰۰-۰۳-۲۷ ۱۳:۴۰

واقعا ناجوانمردانه عمل میکنید

avatar
۱۴۰۰-۰۳-۳۰ ۱۸:۲۸

بزرگترین اشتباه انتخاب احمدی نژاد در سال ۸۴ بود، قطعا اگر در آنسال هاشمی انتخاب شده بود انبوهی از مشکلات فعلی کشور را نه تنها نداشتیم بلکه پیشرفت‌های قابل توجهی در تمامی زمینه ها کسب نموده بودیم . خدایش بیامرزد

avatar
۱۴۰۰-۰۳-۲۷ ۱۳:۵۳

متن زیبا و دلنشینی بود. بیانگر حس و حال زیبایی بود

avatar
۱۴۰۰-۰۳-۲۷ ۱۴:۰۰

خیلی زیبا ودلنشین بود.

avatar
۱۴۰۰-۰۳-۲۷ ۱۵:۱۱

جناب عسکری این شعر و این خاطره زمین سنتو برایم تداعی شد.. دوم راهنمایی سعدی بودم

avatar
۱۴۰۰-۰۳-۲۷ ۱۵:۳۳

خیلی جالب بود واقعا خاطرهٔ غم انگیزی بود.

avatar
۱۴۰۰-۰۳-۲۷ ۱۶:۰۱

بسیار زیبا... اون روز رو کامل بیاد دارم.. خیلی منتظر ماندیم... ولی بازم یادش بخیر

avatar
۱۴۰۰-۰۳-۲۷ ۱۶:۰۱

حتی بعد از مرگ این مرد بزرگ هم از ایشان هراس دارید

avatar
۱۴۰۰-۰۳-۲۷ ۱۶:۲۵

خدا رحمت کنه اقای هاشمی ستون اصلی انقلاب بود

avatar
۱۴۰۰-۰۳-۲۷ ۱۶:۳۶

واااااای خیلی جالب بود، و با یک نثر شیوا واقعا هر کدام ما تو این دنیا مسئولیت هایی داریم که ناخواسته به آنها عمل نمی کنیم

avatar
۱۴۰۰-۰۳-۲۷ ۱۶:۴۱

ما هم دلمان شکست آقای عسکری .... بماند صبح نزدیک است.

avatar
۱۴۰۰-۰۳-۲۷ ۱۸:۲۹

زیبا بود

avatar
۱۴۰۰-۰۳-۲۷ ۱۸:۴۸

خاطره جالبی بود و سرشار از افکار کودکانه که با شکلاتی خوشحال و با اخمی ناراحت میشوند

avatar
۱۴۰۰-۰۳-۲۷ ۲۰:۳۱

جالب بود.امید

avatar
۱۴۰۰-۰۳-۲۷ ۲۰:۴۷

سلام من هم آن روز را فراموش نکردم چه شور واشتیاقی داشتیم و در نهایت ظهر آمدن و ماهمه خسته و با پاهای ورم کرده برگشتیم خانه ..و چه محبوب بود ایشان آن زمان در بم

avatar
۱۴۰۰-۰۳-۲۷ ۲۰:۵۶

خاطره بود یا بدگویی؟؟؟؟؟؟

avatar
۱۴۰۰-۰۳-۲۷ ۲۳:۰۹

داستان قشنگی بود

avatar
۱۴۰۰-۰۳-۲۸ ۰۰:۰۸

عالی نوشته چه قلم زیبایی.قسمت دل چندتادختروکه خوندم گفتم خدانکشتت بلا.اگرفراخوان نامه های مشابه بدهیدگمونم مثنوی هفتادمن شود

avatar
۱۴۰۰-۰۳-۲۸ ۰۱:۰۱

خدارحمت کنداقای هاشمی عزیزرا

avatar
۱۴۰۰-۰۳-۲۸ ۰۱:۵۶

😐

avatar
۱۴۰۰-۰۳-۲۸ ۰۲:۳۹

جالب بود

avatar
۱۴۰۰-۰۳-۲۸ ۰۲:۵۹

درود و صد درود

avatar
۱۴۰۰-۰۳-۲۸ ۰۴:۰۹

عالی بود دست شما درد نکنه

avatar
۱۴۰۰-۰۳-۲۸ ۰۶:۴۰

درود بر شما و همه مردم مهربون بم نتیجه پایانی خیلی عالی بود پاینده باشی غیور

avatar
۱۴۰۰-۰۳-۲۸ ۰۸:۴۴

سلام خیلی خوشحالم که همچوقلمی ،همچوشکری ازنوک کلکت می چکد آفرین ،بهشت رابه....

avatar
۱۴۰۰-۰۳-۲۸ ۰۸:۵۴

احسنت چقدر زیبا و نرم و دلنشین گفتید.

avatar
۱۴۰۰-۰۳-۲۸ ۱۰:۳۳

سلام آقای عسکری،عالی بود،لذت بردم از این متن،ولی انشاءالله امروز برای رای گیری و انتخاب رئیس جمهور حتما خواهم رفت

avatar
۱۴۰۰-۰۳-۲۸ ۱۱:۳۸

برای ما هم هاشمی آمد خیلی هم با آرامش آمد. این ها را هم منتشر کنید. مشکل دارید با مرحوم هاشمی حالا که دارید می بینید رئیس جمهور عوض می شه!! نون به نرخ روز خور شدید ایسنا می دانم این را هم منتشر نمی کنید اما قبلا یادم نیست اینطور بوده باشید.

avatar
۱۴۰۰-۰۳-۲۸ ۱۱:۳۹

عالی بود

avatar
۱۴۰۰-۰۳-۲۸ ۱۳:۰۷

سلام احیا لذت بردم بخصوص آنقدر قشنگ خاطره را نوشتی حس کردم من هم با شما حضور داشتم موفق و سلامت باشی ان شاءالله

avatar
۱۴۰۰-۰۳-۲۸ ۱۵:۴۷

چرا پاک کردی میگم هاشمی رو نمره شو مردم دادن اقای مصلحی گفته استصواب اقای احمدی نژاد هم ربطی به اون نداره

avatar
۱۴۰۰-۰۳-۲۸ ۱۶:۰۷

کاش اقای هاشمی همیشه دیر میومد و ما را چشم انتظار میذاشت ولی هیچ وقت ما را ترک نمی کرد .اون صمیمی ترین دوست امام خامنه ای بود اون سردار سازندگی و ستون انقلاب بود .میدونم پیش خالق خود خوشحال و سربلندی

avatar
۱۴۰۰-۰۳-۲۸ ۱۷:۱۰

آخییی دلم کباب شد ?

avatar
۱۴۰۰-۰۳-۲۸ ۱۷:۵۴

چه قلم خوبی ممنون که حرف. دل مارو زدید ، همیشه نگاه من به بسیاری از مسئولین همینه مگر جهادگری خود را ثابت کرده باشند اما ما همچنان پای انقلابکان محکم هستیم

avatar
۱۴۰۰-۰۳-۲۸ ۲۳:۴۰

عالی بود

avatar
۱۴۰۰-۰۳-۲۹ ۰۲:۴۴

خیلییی قشنگ بود.نثربسیییار زیبایی داشت

avatar
۱۴۰۰-۰۳-۲۹ ۰۵:۴۹

دم شما و تمام بچهای بم گرم باز هم رکاب بزن جذاب لعنتی😁

avatar
۱۴۰۰-۰۳-۲۹ ۱۰:۰۷

این اتفاقات ناخواسته و ناآگاهانه پیش میاید .... خدا کند بعضی کارهای آگاهانه و عمدی را انجام ندهیم ....

avatar
۱۴۰۰-۰۴-۰۹ ۲۱:۴۳

مرحوم هاشمی رفسنجانی قدسره امیرکبیر انقلاب شکوهمند اسلامی بود یاد و خاطره اش گرامی روح اش شاد