• شنبه / ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵ / ۰۹:۱۶
  • دسته‌بندی: ایلام
  • کد مطلب: 1405021206387

از معلمی تا شهادت در هفت پرده

از معلمی تا شهادت در هفت پرده

ایسنا/ایلام در آستانه هفته معلم طبق رسم هر ساله به سراغ معلمانی رفتیم که امسال به‌عنوان یکی از منتخبان «جشنواره جلوه‌های ویژه معلمی» معرفی شده‌اند اما این بار داستان متفاوت است.

سرابله، شهری نزدیکی ایلام، توسط اسرائیل بمباران شد؛ آن هم در یک مداخله بشردوستانه! و با بمب‌هایی که آمریکایی‌ها رویشان با اسپری سفید کبوتر صلح نقاشی کرده بودند! «سوسن محمدزاده» معلمی بود که نامش میان بیش از ۱۰ شهید این حادثه بود. آنچه می‌خوانید ۱۷۱۴ کلمه درباره این منتخب شهید جشنواره است که با همراهی خواهر گرامی‌شان «دلبر محمدزاده» نوشته شده است.

پرده اول: پول حلال

خواهرش می‌گوید: تازه معاون شده بود. بعد از کلی جابه‌جایی در شهرهای مختلف از مهر ۱۴۰۰ به ایلام آمده بود و دوسال بود که معاون آموزشی مدرسه «پیام شهدا»  بود.  مدرسه‌ای شلوغ، بچه‌هایی که به خاطر دوران نوجوانی کلی مراقبت و بدو بدو می‌خواهند. می‌گفت: حس خوبی دارم و احساس می‌کنم ذره‌ذره از حقوقم بابت یکی از همان قدم‌هایی است که برداشته‌ام. می‌گفت حس خوب حلال بودن پولم را دارم.

سوسن محمدزاده ۲۷ سال سابقه خدمت داشت. ۲۷ سال معلم بود. در شیروان، اسلام‌آباد، سرابله و ایلام. تربیت معلم اهواز حرفه و فن یا همان کاروفناوری خوانده بود و بعد معلم شده بود. معلم کاروفناوری دخترها. خواهرشان، دلبر محمدزاده هم معلم است. بحث‌هایی بینشان شکل می‌گرفته که  دلبر  محمدزاده درموردشان می‌گوید:  «فناوری از نظر تدریس راحت است. ولی او همیشه دغدغه مرا داشت. و مدام نگران خستگی من بود. با اینکه خودش هم وقت زیادی می‌گذاشت. با اینکه عنوان درس برای بچه‌هایش مهم نبود و دقت زیادی به کتابش نداشتند ولی همیشه چیز جدیدی را برای یاد دادن آماده می‌کرد. می‌گفت می‌خواهد چیزهایی یاد بدهد که برایشان منبع درآمد واقعی باشد. از گُل‌کاری گرفته تا بافندگی و حتی بافت مو. برایشان هم حسابی وقت می‌گذاشت.»

پرده دوم: کم‌خوابی

شهیده کم‌خوابی شدید داشته است. کلی دوا درمان و طب سنتی که هیچ کدام هم آن طوری که باید جواب نداده بود ولی این دو سال همه چیز درست شده بود. دلیلش هم فقط و فقط خستگی. همان بالاپایین رفتن از پله‌های دبیرستان و همان مراقبت از دخترهای مدرسه جوری که انگار دختر خودش هستند. خانم محمدزاده می‌گوید: «بیشترین دغدغه‌اش هم عفت کلام بود. خیلی برایش مهم بود که دخترها به عنوان یک دختر چطوری حرف می‌زنند. دختر ۱۲ تا ۱۵ ساله اوج جوانی‌اش را تجربه می‌کند. خواهرم همیشه نگران بود و همیشه هم فکر می‌کرد و در هر حالی حرفشان را می‌زد که تا حالا چه کار کرده و از این به بعد هم چه کار می‌تواند بکند. می‌گفت که بچه‌ها از نظر مشکلات و از نظر اخلاقی عوض شده‌اند و بیشتر در معرض آسیب هستند. مدام با بچه‌ها حرف می‌زد. با اولیاشان تماس می‌گرفت.»

پرده سوم: نگاه یک معلم به زندگی روزمره

میزان استرس و کار اداری را همه درک می‌کنیم. ربطی به اشخاص هم ندارد. مسئول و کاردار را می‌بینی که آدم خوبی است و حتی متوجه می‌شوی که از ته دلش می‌خواهد کمکت کند ولی گاهی اوقات ممکن است نشود.  

آن روز بعد از پیگیری موارد مرتبط با رتبه بندی موقع خروج از اداره به فکر قرآن، کتاب تفسیر و رحل قرآن برای دورهمی‌های مدرسه‌ هم بود و دیدن کتاب‌های کنار کتابخانه اداره باعث می‌شد امانت گرفتن قرآن و رحل را هم دنبال کند.

این لحظه‌ها صادقانه‌اند. ادایی در کار نیست و نمی‌تواند باشد. در اوج اضطراب و خیال و فکر برای حکم، شغل و رتبه‌بندی، اهمیت دادن به بچه‌ها باز خودش را نشان می‌دهد. معلمی همین است. به نظر می‌رسد اهمیت دادن به بچه‌ها در همه‌ لحظه‌ها و استفاده از همه امکانات و فرصت‌ها برای رشد دادنشان همان معلمی خاصی است که همه آرزویش را دارند. آن مدل معلم‌ها که در یادها می‌مانند. آن مدل معلم‌ها که جلوه‌ اصیل معلمی هستند.

‌پرده چهارم: خواهرانه

خواهرهای محمدزاده هر دو چندین سال است که معلمند. اهل شهرستان چرداول که دوتایی و بعد از سال‌های زیادی بالاخره به خاطر شرایط زندگی با هم به ایلام آمده‌اند. به خاطر اینکه بیشتر همدیگر را ببینند. ولی چهار سال گذشت و هیچ وقت با هم در یک مدرسه نبودند. شهیده سوسن محمدزاده معلم متوسطه اول و خواهرشان متوسطه دوم بودند؛ شدنی نبود. تا اینکه مدیر و معاون شدن پیش آمد. یک ذره امید که بالاخره راهی پیدا شده. ولی باز نشده بود.باز از هم جدا افتادند. هزار تا دلیل غیرمنطقی و چندتایی هم دلیل منطقی قاطی شد و نتیجه این شد که این دو خواهر کنار هم نباشند. که باز تلاش کنند حداقل یک شیفت مدرسه بروند. کاری که بیشتر این سال‌ها می‌کردند. هماهنگی برای اینکه هر دو یا شیفت صبح باشند یا ظهر. « کلاً همه‌ی کارها با هم بودیم؛ مسافرت، اردو، خرید...» و بیشتر ادامه نمی‌دهم. که حالا باز جدایی افتاده. خواهرانه‌ای که به رنج رسیده است. رنجی که البته شیرین هم هست.

پرده پنجم: اعتکاف

رنج مگر شیرین هم می‌شود؟! و می‌شود. آن‌هایی که به پوست و خون چشیده‌اند آنچه بر زینب سلام الله علیها گذشت را و بعد جمله «ما رأیتُ إلا جمیلا» درک کرده‌اند، می‌فهمند چرا خواهر بعد از شهادت جگرگوشه و دردانه‌اش این‌طوری می‌گوید: «ده‌ها نفر دیگرمان هم شهید بشوند باز همین راه را می‌رویم!» و این فقط حرفِ خواهر شهید نیست.

 رنج، حتی از نوع شیرینش و آمیخته با شهادت، باز انسان را غمگین می‌کند. نتیجه نهایی اینکه راوی بعد از چند روزی از شهادت حال خوبی نداشته. و بی‌تابی کم که نمی‌شود هیچ، بیشتر و بیشتر می‌شود، عود می‌کند و بقیه ناراحت می‌شوند.

شهیده سوسن محمدزاده از خواهرزاده کوچکش دعای شهادت خواسته بود. و قبل از اعتکاف سال بعد آرزوی خود رسید.

پرده ششم: بمب با پرنده‌ی صلح!

۱۱ اسفند ۱۴۰۴ شهیده سوسن محمدزاده به همراه خواهرزاده‌هایش و خواهر دیگرش برای شرکت در مراسم ختم یکی از اقوامشان (از شهدای هنگ مرزی مهران که چندروز قبل به شهادت رسیده بود) از ایلام خارج می‌شوند. ایلام تا سرابله فاصله چندانی ندارد، بین راهشان به روستای گدمه آسمان آباد رفته بودند داخل شهر که جنگنده‌ها اولین بمب‌ها را می‌اندازند. بمب اول فقط موجش به ماشین آن‌ها می‌رسد و زخمی می‌شوند. بمب بعدی ولی به جایی که زن و بچه‌ها به دنبال سرپناه بودند می‌افتد و می‌شود چیزی که نباید می‌شد. راستش خانم راوی چیزهایی گفت که من نمی‌توانم بنویسمشان و خدا می‌داند ما حرف «ارباً اربا» را می‌شنویم و آن‌ها به چشم دیده‌اند. ما نمی‌توانیم از آن یاد کنیم و آن‌ها پیکر جگرگوشه‌هایشان را آن طوری تحویل گرفته‌اند. با بمب‌هایی که رویشان پرنده سفید صلح نقاشی شده بود و بهانه‌ رها شدنشان آزادی همین زن‌ها و بچه‌ها بود. همین مهدیس‌ها و محمدحسام‌ها. بقیه همانجا شهید می‌شوند و شهیده سوسن محمدزاده که مجروح بوده و تنوانسته همراه بقیه سمت سرپناه برود و گوشه‌ای پناه گرفته بود، از هوش می‌رود و بعد از مدتی و رسیدن به بیمارستان به شهادت می‌رسد.

پرده هفتم: شهادت

خانواده محمدزاده هنوز گوشی شهیده را پیدا نکرده است خاطرات و تصاویر توی گوشی برای خانواده داغدار عزیز است. مژدگانی یابنده‌اش هم انگاری گوشی بهتری از همان اولی است.

معلم به کارش اهمیت می‌دهد. راهش را درست می‌رود حتی اگر همه‌ی دنیا راهشان را کج کرده باشند و الف و ب و جیم کارشان را درست انجام ندهند. معلمی که مدیر مدرسه‌اش، خانم اسفندیاری، هنوز که هنوز است نگرانش است و چه نگرانی عزیزی: «وجدانم از این ناراحت و نگران است که خیلی پیش من اذیت شد!» شهیده سوسن محمدزاده بی‌تفاوت نبود. دغدغه داشت و سعی می‌کرد در سخت‌ترین روزها، کوچکترین فرصت‌ها برای آموزش و پرورش را ببیند و ازش استفاده کند. واضح است که جانفدای رهبری و ایران اسلامی بود. پرتلاش برای حرکت در مسیر خواسته‌های ولیِ زمان و جلوه واقعی معلمی بود و «بود» که نه.«هست»؛ که  عِندَ رَبِّهِمْ یُرزَقونَ ...

درباره‌ی سیده‌مهدیس و محمدحسام

فیلمی از محمدحسام هست. اذان‌گوی مسجد صاحب‌الزمان (عج) شده است. باصدایی آرام به خدا و به عبادت برای خدا می‌خوانَد. و چه عبادتی عزیزتر از شهادت. محمدحسام ۱۲ ساله، حافظ جزء سی‌ام بود. کلاس دوم به سوم را جهشی خوانده بود و به حساب و کتاب هم خوب می‌رسید. درست مثل ورزش‌های رزمی که بهشان علاقه داشت و مثل والیبال که در شهرستان چند مقام هم کسب کرده بود.

مهدیس ولی ماجرای دیگری دارد. دانش‌آموز کلاس اولی که از همان بچگی سپرده شده بود به حضرت فاطمه‌ی معصومه سلام الله علیها؛ دختر است دیگر. نبودش خانه را به هم می‌ریزد و هرچند پدری هم باشد ولی باز مادر است که در نبودش زندگی ندارد و رنج رنگ و روی همه‌ی زندگی را می‌گیرد. کار به دلگیری سر مزار می‌رسد. کار به درددل با آقازاده‌ی قم هم می‌رسد: «روزی که به دنیا اومد سپردمش به خودتون. دخترم تنهاست خانوم. خودتون براش مادری کنید.» و از مزار تا خانه کمتر از یک ساعت طول می‌کشد و رسیدنشان همزمان می‌شود با رسیدن خادمان حرم حضرت معصومه با تکه‌ای سنگ متبرک حرم که با قرعه‌کشی بین شهدای جنگ، نصیب سیده‌مهدیس شده بود. خادمانی که زیر بمب و موشک خودشان را به ایلام رسانده بودند تا امانتی را به صاحبش بسپارند. تا جواب درد دلی باشند و دلی آرام بگیرد. 

انتهای پیام