به گزارش ایسنا، در دل هر مأموریت امدادی، فراتر از صحنههای آواربرداری و نجات، روایت دیگری جریان دارد؛ روایتی از اضطرابهای بیپایان، تماسهای بیپاسخ و چشمهایی که در انتظار خبری از عزیزانشان لحظهشماری میکنند. آتشنشانان میگویند در اوج عملیات، ذهنشان غرق در نجات جان انسانهاست و فرصتی برای فکر کردن به خانواده باقی نمیماند، اما به محض فروکش کردن بحران، سنگینی نگرانیها و دلتنگیها بر دوششان آوار میشود؛ جایی که تازه میفهمند در آن سوی خط، خانوادههایشان با ترس و دعا، لحظهها را سپری کردهاند.
یک آتشنشان: قهرمانتر از نیروهای امدادگر، خانوادههای اونها هستند
مجیدمیرزایی، آتشنشان ایستگاه ۷۱ در گفتوگو با خبرنگار ایسنا، از سالها عملیات و سالها صبوری و نگرانی خانوادههای آتش نشانان میگوید. نگرانیهایی که در جنگ ۱۰ برابر میشود. در آن شرایط که همه جان خود را برمیدارند و به جایی امن در زمان حملات و موشک باران، میروند، نیروهای امدادی و آتشنشانی جان بر کف. دست به دل خطر زده و تنها فکر درون سرشان، نجات جانهای زیر آوار و خطر است.
وی خطاب به خبرنگار ایسنا میگوید: شما از نگرانی خانوادهها پرسیدید. ببینید، این دلنگرانی همیشه هست… هم برای ما، هم برای خانوادههامون. طبیعیه.
خیلی از بچههای ما، خانوادههاشون در زمان جنگ ۴۰ روزه، تهران بودند، جایی نرفتن. وقتی اصابت میشه و ما میریم مأموریت، بعضی وقتا میتونیم تماس بگیریم، بعضی وقتا اصلاً نمیتونیم. خیلی وقتها درگیر کاریم و حتی فرصت جواب دادن تلفن هم نداریم. این نگرانی دو طرفهست.
تماس و پیامهای بیپاسخ...
ما وقتی درگیر عملیات میشیم، ذهنمون میره سمت کار… ناخودآگاه خانواده رو فراموش میکنیم. صدای ناله، صدای کمک خواستن که میاد، دیگه همه تمرکز میره روی نجات آدمها. ولی وقتی کار یه مقدار سبکتر میشه و گوشی رو نگاه میکنیم… میبینیم کلی تماس بیپاسخ داریم… کلی پیام… بچهمون، همسرمون، خانوادهمون نگران بودن و مدام زنگ زدن.
به نظرم استرس خانوادههای ما از خود ما بیشتره… چون از وضعیت ما خبر ندارن. مخصوصاً وقتی صدای انفجارهای متعدد میاد… خودشون میگن: «دل تو دلمون نیست… میترسیم جایی که شما رفتید دوباره مورد اصابت قرار بگیره…»
ما از ساختمانهایی گفتیم که تخریب شد… از آواربرداری گفتیم… از نجات آدمها…
اما یه بخش مهم دیگه هم هست…
حس و حال خود بچههای آتشنشانی… و مهمتر از اون، خانوادههاشون.
واقعیت اینه که تو این ۴۰ روز، خیلی از ماها اصلاً فرصت نکردیم کنار خانوادههامون باشیم. ساعتهای طولانی درگیر مأموریت بودیم.
بچههای ما… همکارای من… هرکدوم یه خانواده دارن، بچه دارن… اونها هم اخبار رو دنبال میکنن، صحنهها رو میبینن، میفهمن کجاها اصابت شده… تقریباً حدس میزنن ما کجاییم…
این خودش یه فشار خیلی سنگینه.
ولی با این حال…
این استرس همیشه هست… برای هر دو طرف.

واقعیت اینه… اگر بخوام بگم قهرمانای این جنگ کیا هستن… به نظرم خانوادههای ما هستن… بیشتر از خود ما. چون با همه این نگرانیها، با همه این دلشورهها… باز هم باعث دلگرمی ما هستن…
خانوادههای ما واقعاً میدان رو خالی نکردن… همچنان دوشادوش ما تو این شرایط هستن. با همه نگرانیها، با همه دلشورهها، کنار ما ایستادن.
خیلی از مسئولیتهای خونه افتاده بود روی دوش اونها. نبودن ما، هم یه خلأ بود، هم یه نگرانی دائمی. بارها پیش میاومد که انقدر درگیر کار میشدیم که واقعاً یادمون میرفت خانوادهای هم داریم.
پس از پاسخ به تماسهای بیپاسخ، اولین واکنش: گریههای نگرانی
بعد از تماسهای بی پاسخ خانوادههایمان به محض اینکه فرصتی پیدا میکردیم و تماس میگرفتیم… اولین واکنششون معمولاً گریه بود… با بغض باهامون حرف میزدن… بعد که صدامون رو میشنیدن، یه کم آروم میشدن.
این نگرانی همیشه هست… ولی در کنارش، دعای اونها هم هست.
هیچوقت پشتمونو خالی نکردن… و این برای ما خیلی ارزشمنده.
شاید خیلی جاها، حتی وقتی آوار روی خود بچههای ما هم ریخته… همین دعاها بوده که نگهشون داشته.
من خودم الان ۲۸ سال سابقه دارم… سه تا فرزند دارم؛ دو تا دختر، یکی ۲۳ ساله، یکی ۲۰ ساله… و یه پسر ۹ ساله که کوچیکتره و طبیعتاً بیشتر بهانهگیر.
من همیشه میگم… قهرمانتر از نیروهای امدادگر، خانوادههای اونها هستن. چون با همه این فشارها، باز هم تکیهگاه ما هستن.
وقتی کار تمام میشود، درد شروع میشود
مجید میرزایی، از وضعیت روحی پس از عملیاتها میگوید: بعضی از برنامهها که مربوط به همین اتفاقات بود؛ مثلاً وقتی خانواده شهدا رو میآوردن؛ واقعاً آدم نمیتونست خودش رو کنترل کنه…
ما تو لحظه عملیات، گریه نمیکنیم. کار سخته، خیلی هم سخته… شاید بغض کنیم، ولی بچهها خودشونو نگه میدارن. احساساتشونو کنترل میکنن.
اما وقتی شرایط عادی میشه… اونجاست که فشارهای روحی میاد سراغمون.
واقعاً از نظر روحی تحت فشاریم. بالاخره طرف یه آدمه، یه خانوادهست… فرقی نمیکنه مرد بوده یا زن… وقتی میارنش بیرون… بعضی وقتها، همونطور که آقای سرلک همکارم میگفت و قسمتهایی از پیکر رو جاهای دیگه پیدا میکنن… اینا چیزایی نیست که راحت از ذهن آدم پاک بشه.
یه برنامهای بود به اسم «لالهخیز»… تقریباً همه قسمتهاشو دیدم. مخصوصاً اون بخشهایی که مربوط به محدوده خودمون بود، جاهایی که خودمون رفته بودیم.
بدون اینکه بخوام… میدیدم گریم میگیره.
اونجا تازه میفهمی چی گذشته…
چون تو لحظه حادثه ذهن درگیر کار نجات مردمه. اونجا یه جورایی ذهنت خودش رو کنترل میکنه. اما بعد که به یه آرامش نسبی میرسی، تازه عمق فاجعه رو درک میکنی.
صحنهها یکی یکی به جلوی چشمها میآید...
او ادامه میدهد: اون وقت دوست داری گریه کنی… خودتو سبک کنی… صحنهها یکییکی میاد جلوی چشمت…
کلاً کار ما همینه.
بعضی وقتا حتی تو حوادث عادی… مثلاً یه حریق منزل…
باور میکنید تو فاصله خیلی کوتاهی، وقتی زنگ میخوره و بچهها میپرن تو ماشین، تجهیزات میپوشن، دستگاه تنفسی میزنن… تو همون چند لحظه، ذهن آدم پر میشه از همه حریقهایی که قبلاً رفته…
ناخودآگاه، همه اون صحنهها میاد تو ذهن.
همزمان، شروع میکنی تو ذهنت یه پلن عملیاتی ریختن… اینکه برسی اونجا باید چیکار کنی، این حادثه شبیه کدوم یکی از قبلیهاست، محبوس داره یا نه، شرایطش چطوره و …
این خودش یه فشار خیلی سنگینه.
حالا اینو بذار کنار اون لحظهای که حادثه رخ میده و از خواب بیدار میشی…
شبها که زنگ حریق میخوره، بچهها تو حدود ۴۰، ۵۰ ثانیه باید آماده بشن. شما حساب کن از یه حالت خواب عمیق، مغز در آرامش کامل، یه دفعه باید بلند شی، ذهنتو آماده کنی، لباس بپوشی، تجهیزات برداری، بدوی و بشینی تو ماشین…
اونجا تازه اعلام میکنن نوع حادثه چیه… و همون داستان ذهن و خاطرات و تحلیلها شروع میشه.
سالها پیش یادمه ایستگاه دو، میدان امام حسین بودم. اوایل خدمتم بود. یه تیم از دانشگاه علوم پزشکی اومده بودن برای تحقیق.
ما خبر نداشتیم.
ساعت حدود سهونیم، چهار بعدازظهر زنگ حریق خورد. بچهها تازه رفته بودن برای استراحت. به محض اینکه از میله پایین اومدیم بریم برای عملیات، رئیس گفت همه برگردید تو.
ما رو بردن داخل…
دیدیم از قبل تخت گذاشتن، دستگاه نوار قلب گذاشتن… تیم پزشکی آمادهست.
اونجا بود که فهمیدیم قضیه چیه.
میگفتن میخواهیم ضربان قلبتون رو اندازه بگیریم…
شما چطور زنده میمونید؟ چطور قلبتون وای نمیایسته؟
خودشون هم تعجب کرده بودن. میگفتن این ضربان قلبی که شما تجربه میکنید، خیلی بالاست… میپرسیدن: «شما چطور زنده میمونید؟ چطور قلبتون وای نمیایسته؟»
این فشاریه که از یه حالت آرامش، یه دفعه وارد بدنت میشه.
حالا این فشار برای فرماندهها و ردههای بالاتر حتی بیشتره…
چون علاوه بر همه اینا، باید تصمیم هم بگیرن. باید پلن عملیاتی بدن.
بعضی از بچهها اجراکنندهان، بعضیها تصمیمگیر.
برای هر دو سخته… ولی برای اون کسی که باید تصمیم بگیره، سنگینتره…
اون عامل سن و تجربه هم هست… هرچی سن بالاتر میره و مسئولیت بیشتر میشه، این فشار هم قطعاً سنگینتره.
حالا شما حساب کن…
قهرمانان واقعی، گاهی دور از صحنه حادثهاند
به گزارش ایسنا، با وجود همه این فشارها، آنچه آتشنشانان را در میدان نگه میدارد، نه فقط حس مسئولیت، بلکه پشتوانهای به نام خانواده است؛ خانوادههایی که بیادعا، بار نبودنها و نگرانیها را به دوش میکشند و همچنان مایه دلگرمیاند. شاید به همین دلیل است که در دل این روایتها، یک حقیقت بیش از هر چیز پررنگ میشود: قهرمانان واقعی، گاهی دور از صحنه حادثهاند. میان تمام فشارهای روحی و کاری، استرس و آسیبهای روحی و جسمی، یک چیز و آن هم امداد رسانی و نجات جان شیرین شهروندان است که روحیه و قوت ادامه دادن را به این نیروهای جان بر کف در دل میدان خطر میدهد.
انتهای پیام
