به گزارش ایسنا، ۱۳ اسفندماه، در یک مأموریت آموزشی و در مسیر بازگشت از رزمایش «صلح میلان ۲۰۲۶»، ناو دنا در آبهایی دور از میدانهای رسمی جنگ، هدف حمله آمریکاییها قرار گرفت و ۱۰۴ نفر جان خود را از دست دادند؛ مأموریتی که پایانش به جای بازگشت نیروها، به انتقال پیکرهای آنها ختم شد که روزها در آبهای آزاد مانده بودند که همین امر فرایند شناساییشان را با پیچیدگیهایی همراه کرد.
در چنین شرایطی، خانوادههای این شهدا باید با سطوح متفاوتی از آمادگی روانی، با واقعیتی دردناک مواجه میشدند. در این زمینه تیمهای «محب» که پیشتر بهعنوان گروههای مداخلهگر در بحرانهای روانی و اجتماعی فعالیت داشتند، نقشی پررنگتر از همیشه ایفا کردند. این تیمها در معراج شهدا در خط مقدم مواجهه با سوگ قرار گرفتند؛ جایی که لحظه پذیرش فقدان، هنوز تثبیت نشده و خانوادهها در مرز انکار، شوک و خشم دست و پنجه نرم میکردند و وظیفه تیمهای محب، مجموعهای از مداخلات تخصصی همچون همراهی خانوادهها در لحظات اولیه اطلاع از وضعیت پیکر، مدیریت واکنشهای هیجانی شدید و کمک به عبور تدریجی بازماندگان از مرحله شوک به مرحله پذیرش بود.
دکتر احسان رضاییخواه، سرتیم محب غرب تهران که بخش عمدهای از عملیات خود را در معراج شهدا گذرانده است، درباره شکلگیری این ساختار حمایتی به ایسنا میگوید: بحث حمایتهای روانی در معراج شهدای بهشت زهرا با کمک معاونت فرهنگی اجتماعی سازمان بهشت زهرا شکل گرفت و با حضور نیروهای جهادی و تیمهای محب، تلاش شد در همان لحظات اولیه، از شناسایی پیکرها تا کارهای اداری و جواز دفن، کنار خانوادهها باشیم؛ چراکه اینها، لحظاتی است که هنوز پذیرش فقدان برای خانوادهها اتفاق نیفتاده است.

ورود پیکر شهدای دنا به معراج شهدا، برای رضاییخواه یکی از سختترین روزهای معراج بود. شرایط خاص پیکر شهدا، وداع را برای خانوادهها پیچیدهتر کرده بود. آن روزها را اینگونه روایت میکند: «آن روز یکی از سختترین روزهای زندگی من بود. پیکر عزیزان را آوردند؛ بچههایی از شهرهای مختلف و از استانهای گوناگون که خیلیهایشان دانشجو، جوان و از نیروهای ارتش بودند. مدتها در آب بودند و همین فرآیند شناساییشان را بسیار سخت و پیچیده کرده بود. بعد از انتقال به معراج شهدا، مراحل تطهیر، غسل و کفن انجام شد. یکی از سختترین بخشها، اصرار خانوادهها برای دیدن پیکر بود؛ در حالیکه به دلایل روانی، امکان پذیر نبود و متقاعد کردن خانوادهها کار طاقتفرسایی بود.»
در میان این صحنهها اما، تصویری در ذهن رضاییخواه باقی مانده؛ "تنهایی" :«در یکی از همان صحنهها، شهیدی از استان گلستان بود؛ نامش را به خاطر نمیآورم، اما عمویش، تنها همراهش بود. در حالیکه کنار سایر پیکرها، خانوادهها جمع بودند، این عموی تنها، بالای سر پیکر برادرزاده جوانش که شاید ۲۲-۲۱ سال داشت، ایستاده بود؛ جوانی که افتخار خانواده و محلهاش بود و اینگونه شهید شد. عمویش زیر لب میگفت: «عمو تو خیلی غریبی؛ هم آنجا غریب بودی و هم اینجا غریبی...» رفتم و به بچههای جهادی گفتم دور این پیکر جمع شوند. همه نشستیم، کنارش عزاداری کردیم و کنار عمویش بودیم تا از این شرایط عبور شود.»

در این میان اما، یکی از موضوعات بسیار چشمگیر، تفاوت حال خانوادهها بود. رضاییخواه درباره وضعیت روانی خانوادههای ناو دنا در معراج شهدا میگوید: «خانوادههایی که به معراج شهدا میآمدند از افراد مختلفی بودند؛ برخی خانوادهها افراد نظامی بودند و برخی غیرنظامی. اما خانوادههای شهدای نظامی گویی آمادگی ذهنی و بارقههای مذهبی بالاتری داشتند و همین موضوع نیز پذیرش سوگ را برایشان راحتتر میکرد. اما برخی خانوادههای دیگر بودند که در پذیرش این فقدان سنگین بسیار شوکه بودند. یادم هست مادر یکی از شهدا اهل یکی از شهرهای شمالی کشور بود؛ فرزندش پیک موتوری بود و زمانی که در میدان انقلاب اصابت صورت گرفت گویا فرزندش زیر آوار میماند و شهید میشود. مادر این شهید، بیتاب و ناراحت و شوکه بود. حین انجام کارهای اداری بود که ناگهان دستم را گرفت و گفت: «ببین، نمیدانم تو سمت کدام طرفی؟، اما چرا ترامپ اول بچه خودم را گرفت؟» واقعیت این است که وقتی موشک میآید، کارت ملی نمیبیند و دیگر نمیپرسد تو کدام سمت هستی و چه دیدگاهی داری؟ همه آسیب میبینند.
او در میان خاطراتش از معراج شهدا، آن روزها را نیز به تجربه شخصی خودش پیوند میزند؛ به کودکیاش و به روزهایی که پدرش که ارتشی بود و برای مأموریت میرفت و نبودنش، بخشی از زندگیاش بود: «خود من چون پدرم نظامی بود، از کودکی با این فضا آشنا بودم. یادم هست پدرم به مأموریت میرفت و مدتها خبری از او نداشتیم. معمولا این آمادگی ذهنی برای خانوادههای نظامی وجود دارد، اما برای خانوادههای عادی، چنین آمادگیای نیست و همین کار را سختتر میکند. اما از همه این موارد سختتر، اطلاع دادن فقدان یک عزیز به کودکان آن خانواده بود. خانواده میدانستند چه اتفاقی افتاده، اما کودک هنوز نمیدانست.»
البته باتوجه به اینکه این سرتیم محب غرب تهران، تجربه تخصصی روانشناسی کودک را داشته میگوید: «یکی از کارهای سختی که در معراج شهدا بر عهده داشتم، اطلاع دادن سوگ عزیز به کودکان بود. اینکه چگونه باید به یک کودک گفت؟ آیا کودک باید در صحنه حضور داشته باشد؟ چراکه معراج از یک فضای سوگواری صرف خارج شده و به یک میدان پیچیده روانی تبدیل شده بود؛ جایی که تصمیمها درباره «گفتن یا نگفتن»، «چقدر گفتن» و حتی «حضور یا عدم حضور کودک در خاکسپاری» تصمیمی حیاتی به شمار میآمد، اینکه چطور باید به یک کودک گفت که پدرش یا مادرش دیگر برنمیگردد.»
برای مدیریت این وضعیت نیز، در روزهای اول جنگ با حمایت سازمان بهشت زهرا و معاونت فرهنگی و اجتماعی بهشت زهرا، یک اتاق کودک در معراج شهدا، با حضور مربیان جهادی برای سرگرمی و بازی و گفتوگو با کودک، تجهیز شد. از سوی دیگر باتوجه به شرایط در نهایت این تصمیم اتخاذ شد که حضور دائمی تیم روانشناسی در معراج به عنوان یک ضرورت نیز در دستور کار قرار گیرد. رضاییخواه در این باره تاکید میکند که «معراج شهدا نقطه شروع سوگ است که اگر درست مدیریت نشود، آثار آن سالها بر روح و روان فرد باقی میماند.»

او در میان همین روزها، لبخندی شیرین بر لبانش مینشیند و به لحظهای اشاره میکند که برایش تبدیل به یک نشانه ماندگار شده است: «خاطرم هست که روز دوم یا سوم جنگ بود. نگاهم به نقطهای در حیاط معراج افتاد که مردم جمع شده بودند و شلوغ بود. رفتم جلو، یکی از گروههای جهادی جلو آمد و پرسید دکتر شما گرفتی؟ گفتم چی رو؟ ناگهان یکی از نیروهای بهشت زهرا از پشت سرم، یک پلاک بر گردنم انداخت و به شوخی گفت «حالا دیگر رسمی شدی». از آن روز، این پلاک را از گردنم درنیاوردم. یک حس خاصی دارد. یاد پدرم افتادم؛ پلاکهایی که از زمان جنگ توی آلبوم عکسهایش میدیدم و در ذهن خودم یاد روزی افتادم که پدران ما از دوران جنگ برای ما تعریف میکردند. وقتی به خانه برگشتم با پدرم تماس گرفتم و گفتم بابا من هم پلاک گرفتم. این روزها حسی که نسبت به این پلاک دارم این است که جنگ همان جنگ است، فقط جبهههایش فرق کرده. آن زمان شکل دیگری بود و الان شکل دیگریست. همان شبی که دانشگاه شریف را زدند و فردایش یکی از اساتید وسط همان خرابیها، کلاس درسش را برگزار کرد. کسی که مغازهاش را نمیبندد، پرستاری که شیفت اضافه میایستد، معلمی که به بچهها آرامش میدهد، روانشناسی که رایگان خدمات میدهد و... همه در حال مبارزه بودهاند. شاید ما اسلحه به دست نگرفتیم، شاید پوتین نپوشیدیم، ولی حس میکنم همه ما، هر کدام در جبهه خودمان رزمندهایم.»
به گزارش ایسنا، آنچه در معراج شهدای بهشت زهرا در جریان انتقال و تشییع شهدای ناو دنا رخ داد، صرفاً یک آیین وداع نبود، بلکه صحنهای از مدیریت همزمان بحران انسانی، عاطفی و اجتماعی بود؛ جایی که تیمهای محب با تکیه بر تجربه میدانی و مداخلات تخصصی، تلاش کردند در لحظه یکی از سنگینترین لحظات ممکن، از فروپاشی روانی بازماندگان جلوگیری کرده و مسیر عبور از سوگ را برای خانوادههای شهدا، دستکم قابل تحمل کنند.
انتهای پیام
