• شنبه / ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵ / ۱۰:۰۴
  • دسته‌بندی: حوادث، انتظامی
  • کد مطلب: 1405021910646

شهری که ایستاد؛

از عملیات نجات تا بازسازی زندگی؛ قصه ساختمان‌هایی که جنگ را تجربه کردند

از عملیات نجات تا بازسازی زندگی؛ قصه ساختمان‌هایی که جنگ را تجربه کردند

در میان ساختمان‌های فرو ریخته و خیابان‌هایی که هنوز رد انفجار را بر تن دارند، روایت‌هایی شکل گرفته که فقط از یک حادثه نمی‌گویند؛ از زندگی‌هایی که زیر آوار ماندند، از امیدی که در دل آتش زنده شد و از مردمی که در سخت‌ترین روزها، کنار هم ایستادند؛ با دست‌هایی که برای نجات دراز شد، با چشم‌هایی که در انتظار ماند و با امیدی که حتی زیر سنگین‌ترین خرابه‌ها خاموش نشد.

به گزارش ایسنا، این روایت، از یک نقطه شروع می‌شود؛ از جایی میان خانه‌هایی که هیچ نسبتی با جنگ نداشتند، اما ناگهان در دل آن قرار گرفتند. جایی که مردم برای کار روزمره آمده بودند و در یک لحظه، همه چیز تغییر کرد. از همان دقایق نخست، صحنه‌ای شکل گرفت که همزمان، تصویر ویرانی و تلاش بود؛ نیروهایی که میان آوار به دنبال نفس‌های زنده می‌گشتند و خانواده‌هایی که چند قدم آن‌سوتر، چشم به راه خبری مانده بودند. در کنار این‌ها، شهری که تلاش می‌کرد خودش را نگه دارد؛ خیابان‌هایی که باید دوباره باز می‌شدند و خانه‌هایی که باید دوباره جان می‌گرفتند و مردمانی که با هر چه در دست و توان داشتند، پای کار و کمک آمدند و نگذاشتند چراغ شهر خاموش و روح از کالبد شهر بیرون برود.

اینجا، میان ساختمان‌هایی که هنوز ردِ ضربه را بر تن دارند، امین شجاعی، رئیس اداره مدیریت بحران منطقه دو تهران در گفت‌وگو با خبرنگار ایسنا، ایستاده و با دست، محدوده‌ای را نشان می‌دهد که روزی پر از رفت‌وآمد آدم‌های عادی بوده؛ جایی که حالا بیشتر شبیه یک خاطره‌ی تلخ است تا یک نقطه‌ شهری.

از عملیات نجات تا بازسازی زندگی؛ قصه ساختمان‌هایی که جنگ را تجربه کردند



می‌گوید اینجا یکی از همان نقاطی است که در اسفند، در دل جنگ ۴۰ روزه، هدف قرار گرفت؛ یکی از سخت‌ترین صحنه‌هایی که خودش هم دیده. دور تا دور را که نگاه می‌کنی، چیزی جز خانه و ساختمان‌های معمولی نمی‌بینی. نه نشانی از پادگان، نه اثری از تجهیزات نظامی. فقط یک ساختمان مسکونی-اداری که روز حادثه، مثل هر روز دیگر، در جریان زندگی روزمره بوده؛ با کارمندانی که سر کارشان بودند و مردمی که برای کارهای بانکی آمده بودند.

حرف که می‌زند، تصویر آرام‌آرام جان می‌گیرد؛ وسط روز، زمانی که شهر در عادی‌ترین شکل خودش نفس می‌کشد، ناگهان همه‌چیز فرو می‌ریزد. شدت اصابت آن‌قدر بوده که بخشی از ساختمان کاملاً روی خودش آوار می‌شود.

با این حال، روایت فقط از تلخی نیست. شجاعی از لحظه‌ای حرف می‌زند که هنوز امید زنده بود؛ از همان ساعت‌های اول. از مسیری که از ضلع شمال‌شرقی، از دل پارکینگ ساختمان کناری باز شد. از دست‌هایی که با عجله و اضطراب، اما با دقت، آوار را کنار زدند. می‌گوید ۱۵ نفر را همان ابتدا زنده بیرون آوردند؛ لحظه‌ای که برای نیروهای امدادی، مثل یک نفس تازه بود، مثل دلیلی برای ادامه دادن در میان آن حجم از ویرانی.

اما هرچه زمان جلوتر می‌رود، روایت هم سنگین‌تر می‌شود. ساختمان قدیمی بوده، آسیب شدید. امیدها یکی‌یکی جای خودشان را به واقعیت می‌دهند. از آدم‌هایی می‌گوید که دیگر زنده بیرون نیامدند؛ شهروندانی عادی، بی‌هیچ نسبتی با جنگ.

عملیات اما متوقف نمی‌شود. شش روز جست‌وجو در میان آوار، با فهرستی از نام‌ها و حدس‌هایی که از حرف‌های شاهدان به دست آمده. شش روز برای اینکه هیچ‌کس جا نماند. برای اینکه همه پیدا شوند؛ حتی اگر دیگر صدایی از زیر آوار نیاید.

شجاعی کمی جلوتر می‌رود، انگار هنوز فاصله‌اش با آن روز فقط همان چند قدم است. می‌گوید فاصله‌شان تا محل حادثه زیاد نبود؛ «شاید پنج دقیقه.» اما همین پنج دقیقه، مرزی بوده میان یک روز عادی و مواجهه با یکی از تلخ‌ترین صحنه‌های عمرش.

از عملیات نجات تا بازسازی زندگی؛ قصه ساختمان‌هایی که جنگ را تجربه کردند



وقتی می‌رسند، هنوز غبار انفجار در هوا معلق بوده؛ فضا سنگین، مبهم و آمیخته با اضطراب. اولین کاری که انجام می‌دهند، نه آواربرداری، بلکه بستن راه‌هاست. خیابان‌های بالا و پایین را مسدود می‌کنند تا هم از خطرهای ثانویه جلوگیری شود و هم مسیر برای عبور نیروهای امدادی باز بماند. مدیریت صحنه، از همان لحظه اول، با اولویت ایمنی آغاز می‌شود.

اما آنچه در برابرشان قرار داشته، فقط یک حادثه نبوده؛ مجموعه‌ای از زندگی‌های ناتمام بوده که زیر آوار مانده‌اند. او دوباره بر غیرنظامی بودن فضا تأکید می‌کند، اما این‌بار با جزئیاتی ملموس‌تر: یک خشکشویی، یک فروشگاه پروتئینی، یک گل‌فروشی. مکان‌هایی که هرکدام روایت ناتمامی دارند. از کارگری می‌گوید که لحظه‌ای از مغازه خارج شده بود و همان لحظه، انفجار رخ داده؛ از دوستی یا برادری که داخل مانده بود.


دیدن چشم‌هایی که فقط پاسخ می‌خواستند...


در حاشیه عملیات، روایت دیگری شکل می‌گیرد؛ روایت انتظار. خانواده‌هایی که به امید پیدا شدن نشانی از عزیزانشان، محل را ترک نمی‌کنند. بعضی‌ها پنج تا شش روز همان‌جا می‌مانند؛ حتی در خیابان چادر می‌زنند. هیچ توضیحی آرامشان نمی‌کند. هیچ خواهشی قانعشان نمی‌کند که بروند. شجاعی می‌گوید این بخش، برای آن‌ها که صحنه را مدیریت می‌کردند، کمتر از خود حادثه دردناک نبود؛ دیدن چشم‌هایی که فقط یک پاسخ می‌خواستند.

در دل این آشفتگی، نظم امدادی به‌ تدریج شکل می‌گیرد. نیروهای تخصصی از همان دقایق ابتدایی وارد می‌شوند؛ هلال‌احمر، آتش‌نشانی و دیگر تیم‌های عملیاتی. اجازه داده نمی‌شود افراد غیرمتخصص وارد آوار شوند، حتی اگر خانواده باشند. در کنار عملیات جست‌وجو، یک لایه دیگر از امداد هم به‌ سرعت فعال می‌شود؛ چادر فرماندهی، چادر حمایت روانی، تیم‌های خدمات شهری. همه‌ چیز در کمتر از نیم ساعت در مدار خودش قرار می‌گیرد.



همزمانیِ امداد و بازسازی، یکی از صحنه‌های ماندگار آن روزها بوده...


در سوی دیگر خیابان، همزمان با بیرون کشیدن آدم‌ها از زیر آوار، زندگی در حال ترمیم است. گروه‌های جهادی وارد می‌شوند؛ برخی مشغول پاکسازی خانه‌هایی هستند که آسیب دیده‌اند، برخی دیگر به تعمیر شیشه‌ها و پنجره‌ها کمک می‌کنند. شجاعی می‌گوید همین همزمانیِ امداد و بازسازی، یکی از صحنه‌های ماندگار آن روزها بوده؛ جایی که در یک سمت، جست‌وجو برای نجات ادامه دارد و در سمت دیگر، تلاش برای بازگرداندن حداقلی از آرامش به خانه‌ها.

از عملیات نجات تا بازسازی زندگی؛ قصه ساختمان‌هایی که جنگ را تجربه کردند



او در میان این روایت، به جزئیات دیگری هم اشاره می‌کند؛ اینکه در میان قربانیان، زن و مرد، جوان و سالمند حضور داشتند و خوشبختانه کودکی در میان جان‌باختگان نبود، اما این چیزی از سنگینی ماجرا کم نمی‌کند. حتی در خیابان هم افرادی دچار آسیب شدند و خودروهای زیادی در همین محور خسارت دیدند، اما بیشترین تلفات، مربوط به همان ساختمان بود.

روایتش که به پایان می‌رسد، بیشتر شبیه مرور یک کابوس طولانی است؛ کابوسی که برای او فقط یک مأموریت کاری نبوده، بلکه یکی از سخت‌ترین تجربه‌های زندگی‌اش شده است. آرزویی که در آخر بیان می‌کند، ساده است اما سنگین؛ اینکه هیچ‌کس، هیچ‌وقت، دوباره چنین صحنه‌ای را نبیند.

شجاعی در میان حرف‌هایش، به جزئیاتی اشاره می‌کند که شاید در نگاه اول کوچک به نظر برسند، اما در دل بحران، معنای دیگری پیدا می‌کنند. از کارگاهی می‌گوید که همان حوالی برپا شده بود؛ کارگاه شیشه‌بری. اقدامی که به‌گفته او، همزمان در چند نقطه دیگر تهران هم انجام شده بود تا خانه‌هایی که در موج انفجار آسیب دیده‌اند، سریع‌تر به وضعیت قابل سکونت برگردند.



انگار امید، ناگهان در دل یک تصمیم ناگزیر، راهش را باز می‌کند...



اما آنچه این صحنه را در ذهنش ماندگار کرده، واکنش مردم است. از خانواده‌ای می‌گوید که خانه‌شان آسیب دیده بود و وسایلشان را جمع کرده بودند تا موقتاً جایی دیگر بروند. درست در همان لحظه‌ای که کارگاه در حال برپا شدن بود، در مسیرشان متوقف می‌شوند؛ با تعجب می‌پرسند چه خبر است! وقتی می‌فهمند قرار است شیشه‌ها و پنجره‌ها همان‌جا تعمیر شود، مکث می‌کنند. انگار امید، ناگهان در دل یک تصمیم ناگزیر، راهش را باز می‌کند.

اما میان همه این صحنه‌ها، یک تصویر هست که شجاعی می‌گوید هیچ‌وقت از ذهنش پاک نمی‌شود.

در همین معبر. همین‌جایی که ایستاده‌ایم.

از مادری می‌گوید که روزها منتظر مانده بود. مادری که روی زمین نشسته بود و با صدایی که میان خواهش و درد معلق بود، فقط یک چیز می‌خواست: بازگشت فرزندش. می‌گفت حاضر است همه‌چیزش را بدهد، فقط یک‌بار دیگر او را در آغوش بگیرد. شجاعی مکث می‌کند؛ انگار آن تصویر هنوز همان‌قدر زنده است که روز اول.

در ادامه، وقتی صحبت به «نقطه‌زن بودن» حملات می‌رسد، پاسخ او بیشتر شبیه ارجاع به واقعیتی است که پیش چشم قرار دارد تا یک استدلال. می‌گوید کافی است دوربین بچرخد؛ هر طرف را نگاه کنی، فقط بافت مسکونی است. خانه‌ها، مغازه‌های کوچک، زندگی روزمره. پشت همین نقطه هم، به‌گفته او، چیزی جز واحدهای مسکونی دیده نمی‌شود. جمله‌اش کوتاه است، اما معنا روشن: «آنچه عیان است، چه حاجت به بیان است.»

با این حال، روایت او فقط در گذشته نمی‌ماند. در پایان، لحنش از توصیف به نوعی دردِ دل و توصیه تغییر می‌کند. می‌گوید با وجود همه تلاش‌ها برای بازگرداندن آرامش، اگر کاستی یا قصوری بوده، از مردم می‌خواهد با بزرگواری خود ببخشند. بعد، از نقش مردم در دل بحران حرف می‌زند؛ از اینکه مدیریت بحران فقط به نیروهای تخصصی محدود نمی‌شود و بدون همراهی شهروندان، کامل نیست.



شرکت در آموزش‌ها، فقط برای روزهای جنگ یا حوادث بزرگ نیست...



تأکید می‌کند که توجه به توصیه‌های امدادی و شرکت در آموزش‌ها، فقط برای روزهای جنگ یا حوادث بزرگ نیست؛ مهارتی است که در زندگی روزمره هم به کار می‌آید. از تصادف‌های ساده تا بحران‌های جدی‌تر، دانستن اینکه چه باید کرد، می‌تواند هم از شدت آسیب کم کند و هم باری از دوش نیروهای امدادی بردارد.

از عملیات نجات تا بازسازی زندگی؛ قصه ساختمان‌هایی که جنگ را تجربه کردند



در نهایت، حرفش به یک نکته ساده اما مهم می‌رسد: آگاهی. اینکه مردم با شناخت بیشتر، نه‌ تنها در مواجهه با حادثه بهتر عمل کنند، بلکه اساساً کمتر در معرض خطر قرار بگیرند. روایتی که از دل یک ویرانی شروع شده بود، در اینجا به تلاشی برای ساختن آمادگی ختم می‌شود؛ تلاشی برای اینکه شاید در آینده، چنین صحنه‌هایی کمتر تکرار شود.

شجاعی وقتی از روزهای بعد از حادثه فاصله می‌گیرد، روایتش رنگ دیگری می‌گیرد؛ از دلِ صحنه‌های ویرانی، به تجربه‌ای می‌رسد که نگاه مدیریت بحران را تغییر داده است. می‌گوید تا پیش از خرداد ۱۴۰۴، اساساً موضوع جنگ در محدوده وظایف مدیریت بحران شهری تعریف نشده بود. مأموریت‌ها بیشتر حول خدمات شهری و مواجهه با بلایای طبیعی می‌چرخید. اما آنچه در «جنگ ۱۲ روزه» رخ داد، این معادله را تغییر داد.

به تعبیر او، جنگ در محیط شهری، قواعد خودش را دارد؛ قواعدی که با تجربه‌های پیشین قابل مقایسه نیست. با این حال، همان زیرساخت‌ها و هماهنگی‌هایی که برای بحران‌های طبیعی شکل گرفته بود؛ از ارتباط میان مناطق مختلف شهرداری تا هماهنگی با نیروهای امدادی، انتظامی و دستگاه‌های مختلف، تبدیل به بستری شد که بتوان برای آن، یک مدل جدید از خدمت‌رسانی در شرایط جنگی را سوار کرد.

وقتی موج جدید حملات آغاز می‌شود، این‌ بار واکنش‌ها متفاوت است. شجاعی می‌گوید از همان لحظات ابتدایی، ستاد مدیریت بحران شهر تهران فعال می‌شود و به‌ دنبال آن، در سطح مناطق هم، ستادها یکی‌یکی وارد مدار می‌شوند. هماهنگی‌ها دیگر منتظر وقوع حادثه در یک نقطه خاص نمی‌ماند؛ حتی مناطقی که آسیبی ندیده‌اند هم در حالت آماده‌باش قرار می‌گیرند. این آمادگی، تا آخرین روزی که آتش‌بس موقت برقرار می‌شود، حفظ می‌شود.


تجربه قبلی باعث شده مدیریت صحنه دقیق‌تر شود...


او از یک مقایسه معنادار حرف می‌زند؛ از اینکه با وجود افزایش تعداد اصابت‌ها و گستردگی خسارات در این دوره، میزان عملیات میدانی نیروهای امدادی نسبت به قبل کمتر بوده است. نه به‌ خاطر کاهش بحران، بلکه به‌ دلیل افزایش آمادگی. تجربه قبلی باعث شده مدیریت صحنه دقیق‌تر شود، منابع هدفمندتر به‌کار گرفته شوند و از تجمع نیروهای بلاتکلیف در محل حادثه جلوگیری شود.

در روایت او، صحنه حادثه به چند لایه تقسیم می‌شود؛ لایه اول، همان لحظه اصابت است: برقراری امنیت محدوده با همکاری نیروهای امدادی و انتظامی، ارزیابی اولیه و شروع عملیات جست‌وجو و نجات. اما همزمان، لایه‌های دیگری هم فعال می‌شوند؛ در خارج از محدوده اصلی، حمایت‌های روانی و اجتماعی از شهروندان آغاز می‌شود، پشتیبانی از نیروهای عملیاتی جریان پیدا می‌کند و مسیرهای شهری برای بازگشت به وضعیت عادی پاکسازی می‌شوند.

شجاعی تأکید می‌کند که هدف فقط مدیریت بحران نیست، بلکه بازگرداندن حس «زندگی عادی» است؛ اینکه مردم، حتی در میانه حادثه، نشانه‌هایی از تداوم زندگی را ببینند. باز شدن معابر، حضور خدمات شهری، رسیدگی به خانه‌های آسیب‌دیده همه این‌ها بخشی از همان تلاش است.

از عملیات نجات تا بازسازی زندگی؛ قصه ساختمان‌هایی که جنگ را تجربه کردند


روایت او در این بخش، دیگر فقط شرح یک حادثه نیست؛ شرحِ سازوکاری است که زیر فشار بحران، خودش را بازتعریف کرده. تجربه‌ای که اگرچه از دلِ خسارت و فقدان بیرون آمده، اما به‌گفته او، باعث شده در مواجهه با حوادث بعدی، شهر آماده‌تر و منسجم‌تر عمل کند.

شجاعی در ادامه، نگاهش را از صحنه حادثه کمی دورتر می‌برد؛ به آنچه خارج از اراده آن‌ها بوده و آنچه در اختیارشان مانده. می‌گوید اصلِ ماجرا، خودِ حمله چیزی نبود که بتوان جلویش را گرفت. «ذاتِ دشمنی همین است»، جمله‌ای که با مکث ادا می‌کند. اما بلافاصله بر بخش دیگری تأکید می‌کند؛ بخشی که در اختیارشان بوده: سرعت عمل در رسیدگی، در خدمت‌رسانی، در اینکه نگذارند اضطرابِ مردم بیش از آنچه هست، سنگین‌تر شود.

وقتی عملیات جست‌وجو و نجات به پایان می‌رسد، صحنه وارد فاز دیگری می‌شود. دیگر تمرکز روی زیر آوار نیست، بلکه روی ایمنی و بازسازی است. محدوده‌های حادثه‌دیده محصور می‌شوند، ساختمان‌هایی که امکان سکونت ندارند از چرخه بهره‌برداری خارج می‌شوند. بعضی از این ساختمان‌ها، مثل همین نمونه‌ای که مقابل چشم است، دیگر قابل بازگشت نیستند و باید تخریب و از نو ساخته شوند.

در این میان، زندگی مردم نباید متوقف بماند. شجاعی می‌گوید ساکنان این واحدها، فعلاً در هتل‌ها اسکان داده شده‌اند؛ تا زمانی که مراحل اداری، هماهنگی‌ها و روند بازسازی به نتیجه برسد. تأکید می‌کند که خدمات‌رسانی در این مرحله هم متوقف نمی‌شود؛ تا وقتی که مردم دوباره به خانه‌هایشان برگردند و زندگی عادی از سر گرفته شود.

از وضعیت آمادگی که می‌پرسیم، پاسخش فقط یک گزارش اداری نیست؛ بیشتر شبیه توصیف یک وضعیت مداوم است. می‌گوید این آمادگی، چیزی نیست که فقط در لحظه بحران شکل بگیرد؛ باید همیشه وجود داشته باشد و مدام به‌روز شود. از شیفت‌های دائمی، از آماده‌باش بی‌وقفه، از روزهایی که از ۹ اسفند به بعد، دیگر تعطیلی معنا نداشته. از سامانه‌ای که شبانه‌روز پاسخگوی مردم است و درخواست‌ها را ثبت و پیگیری می‌کند تا به نتیجه برسد.

اما در پایان، روایت به جایی می‌رسد که کمتر دیده می‌شود؛ پشت صحنه‌ای که نه در تصاویر آوار هست و نه در گزارش‌های رسمی.

از خانواده‌ها.


وقتی خودِ نیروها در صحنه حادثه‌اند، خانواده‌هایشان هم درگیر همان اضطراب‌اند


می‌گوید شاید سخت‌ترین بخش کار، همین‌جاست. وقتی خودِ نیروها در صحنه حادثه‌اند، خانواده‌هایشان هم درگیر همان اضطراب‌اند. از همسر و فرزند خودش می‌گوید و بعد، دایره را بزرگ‌تر می‌کند؛ به خانواده همه نیروهای امدادی. از صبری که به خرج دادند، از نگرانی‌هایی که تحمل کردند و از نقشی که در سکوت ایفا کردند.


ایثار واقعی را خانواده‌ها کردند



شجاعی اینجا مکث می‌کند و جمله‌ای می‌گوید که بیشتر از یک قدردانی ساده است: «ایثار واقعی را خانواده‌ها کردند.»

روایت او، در نهایت، فقط درباره آوار و عملیات نیست؛ درباره شبکه‌ای از آدم‌هاست از نیروهای عملیاتی در میدان تا خانواده‌هایی که پشت آن‌ها ایستاده‌اند. مجموعه‌ای از تلاش‌ها که شاید دیده نشوند، اما بدون آن‌ها، هیچ‌کدام از آنچه در صحنه اتفاق افتاده، ممکن نبود.

از عملیات نجات تا بازسازی زندگی؛ قصه ساختمان‌هایی که جنگ را تجربه کردند




به گزارش ایسنا، شاید آوارها جمع شوند و شیشه‌ها دوباره در قاب پنجره‌ها بنشینند، اما آنچه در این روزها شکل گرفت، چیزی فراتر از بازسازی ساختمان‌هاست. این روایت، از شهری است که در دل بحران، معنای دیگری از همراهی را تجربه کرد؛ از آدم‌هایی که در میدان و پشت میدان، سهم خودشان را ادا کردند تا زندگی، با همه زخم‌هایش، دوباره جریان پیدا کند.

انتهای پیام