• شنبه / ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵ / ۰۸:۳۹
  • دسته‌بندی: آذربایجان شرقی
  • کد مطلب: 1405022614796

مادر از من دل می‌کَنی؟

مادر از من دل می‌کَنی؟

ایسنا/آذربایجان شرقی مادر، از من دل می‌کَنی؟ این آخرین جمله‌اش پشت تلفن بود. گفت: «من دیگر نمی‌آیم» و دو روز بعد، واقعاً نیامد و خبر شهادتش آمد. حتی یک‌بار هم برای مرخصی نیامد، تمام سهم من از او، همان تماس آخر بود.

حسرت اینکه ای‌کاش فقط یک‌بار می‌آمد، محکم بغلش می‌کردم، یک‌دل سیر تماشایش می‌کردم و بعد می‌گذاشتم برود بر دلم ماند. سخت‌ترین جای قصه اینجاست که به‌قدر کافی نگاهش نکردم و او برای همیشه رفت.

این‌ها مویه‌های زنی است که جگرگوشه‌ی دهه هشتادی و سروقامتش را به آغوش خاک سپرد، مادری که آخرین سهمش از آن همه جوانی، تنها طنین یک خداحافظی پشت تلفن بود.

روایت آنان که در ۲۱ سالگی، پختگی یک پیر را به ارث برده‌اند، همیشه شنیدنی است، خاصه اگر این روایت از زبان مادری باشد که تمام دنیایش را در قاب یک تماس تلفنی جاداده است.

به سراغ «معصومه ساداتی» مادر شهید سیدمحمدرضا ساداتی می‌روم او با چهره‌ای مهربان و معصوم از فرزندش اینگونه برای ایسنا تعریف می‌کند: محمدرضا فراتر از سنش می‌فهمید، آن‌قدر بالغ بود که گویی با مردی ۸۰ ساله روبه‌رو هستید. به همه، حتی بزرگتر از خودش، نصیحت‌های دلسوزانه می‌کرد. 

او با کلماتی که رنگ دلتنگی دارد، می‌گوید: در جمع خانوادگی، آن‌قدر خوش‌برخورد و گرم بود که به هیچ‌کس اجازه‌ی حرف زدن نمی‌داد، همیشه به او می‌گفتم مادر، کمی کمتر صحبت کن تا بقیه هم حرف بزنند، اما فامیل شیفته‌ی همین خوش‌اخلاقی‌اش بودند. احترام عجیبی برای مادران قائل بود و همکارانش می‌گفتند در محل کار، مدام از من تعریف می‌کرد.

او با مرور خاطرات آخرین دیدار فرزندش ادامه می‌دهد: وقتی می‌رفت، هنوز جنگ نشده بود. ۱۵ اسفند سالگرد پدرش بود و با هم رفتیم مسجدی را رزرو کنیم. محمدرضا گفت مادر من می‌روم، اما ۵ روزه برمی‌گردم. وقتی جنگ شروع شد، زنگ زد و گفت مسجد را کنسل کن، من نباید سنگر را رها کنم. 

ساداتی با بغضی که در پس لبخندی صبورانه پنهان شده، با صدایی لرزان می‌گوید: دو روز بعد دوباره تماس گرفت و گفت: «مادر، از من دل می‌کنی؟ من دیگر نمی‌توانم بیایم». دقیقاً دو روز پس از آن تماس، در ۱۳ اسفندماه به شهادت رسید.

او با اشاره به لحظه‌ای که خبر شهادت جوان رعنایش را به او دادند، می‌افزاید: مشغول تماشای مراسم تشییع پیکر مطهر شهدای میناب بودم و برای غربتشان گریه می‌کردم که برادرم وارد شد. حرف‌هایی سر هم کرد و گفت همسرش مریض است و باید ببریم به دکتر، اما وقتی رفتم، دیدم پسر خودم به شهادت رسیده است.

حسرت مادر...

او در حالی که اشک، بی‌صدا از گوشه‌ی چشمش بر روی گونه‌هایش سرازیر شود، با همان مهربانی مادرانه دلتنگی هایش را اینگونه تعریف می‌کند: سخت‌ترین جای قصه اینجاست که پسرم در تمام مدت جنگ اصلاً به مرخصی نیامد. تمام سهم من از او در آن روزها، همان تماس آخر بود. ای‌کاش فقط یک‌بار می‌آمد، محکم بغلش می‌کردم، یک‌دل سیر نگاهش می‌کردم و بعد می‌رفت، حسرت می‌خورم که به‌قدر کافی نگاهش نکردم.

وصیت محمدرضا به رفیق صمیمی‌اش...

ساداتی به وصیت خاص فرزندش به رفیق صمیمی‌اش اشاره کرده و می‌افزاید: محمدرضا دوستی به نام معین داشت که ۱۷ سال با هم رفیق بودند. موقع رفتن به او گفته بود مدیونی اگر من شهید شدم، تولدت را سر مزار من نگیری.

او خاطرنشان می‌کند: به مادران امروزی توصیه می‌کنم فرزندان خود را به گونه‌ای تربیت کنند که ادامه دهنده راه شهدا باشند.

دلتنگ دیدنش در خواب

او از میان تمام درد دل‌هایی که در خلوت با خدا دارد، به این جمله می‌رسد: به خدا گله می‌کنم که چرا پسرم به خوابم نمی‌آید. خیلی دلم می‌خواهد یک‌بار بیاید و فقط به من بگوید که پس از او، چگونه باید به این زندگی ادامه دهم.

به گزارش ایسنا، سید محمدرضا ساداتی، دانشجوی رشته هوافضا و متولد اردیبهشت ۱۳۸۳، در جریان حملات دشمن صهیونیستی-آمریکایی در ۱۳ اسفند ۱۴۰۴، به فیض رفیع شهادت نائل آمد.

انتهای پیام