مرگ در نگاه بسیاری از انسانها نقطهای قطعی است؛ لحظهای که پس از آن، سکوت و فقدان باقی میماند، اما در جهان امروز، علم پزشکی و فرهنگ انسانی معنای تازهای به این واژه بخشیدهاند. در دل بیمارستانها، جایی میان اضطراب خانوادهها و تلاش بیوقفه پزشکان، گاهی تصمیمی گرفته میشود که میتواند سرنوشت چند انسان را تغییر دهد. تصمیمی که از دل اندوه بیرون میآید، اما حاصل آن زندگی است.
اهدای عضو، تنها یک اقدام پزشکی نیست؛ جلوهای از همدلی و ایثار انسانی است. در بسیاری از فرهنگها، بخشیدن بخشی از وجود برای نجات جان دیگری، نمادی از بالاترین درجه انسانیت بهشمار میرود. در ایران نیز طی سالهای اخیر، آگاهی عمومی درباره اهدای عضو افزایشیافته و خانوادههای بیشتری در لحظههای دشوار، تصمیم گرفتهاند تا با اهدای اعضای عزیزانشان، جان بیماران دیگری را نجات دهند.
در اصفهان، شهری که قرنها فرهنگ وقف، نذر و دستگیری از دیگران در آن ریشه داشته، اهدای عضو را میتوان ادامه همان سنت دیرینه بخشش دانست. هر عمل پیوند، داستانی در پشت خود دارد؛ داستان بیماری که در انتظار زندگی دوباره است، خانوادهای که در میان اندوه تصمیمی بزرگ میگیرند و تیم پزشکی که تلاش میکند میان مرگ و زندگی پلی بسازد. این گزارش تلاشی است برای روایت همین داستانها؛ داستان نفسهایی که در اصفهان خاموش نمیشوند و در بدنهای دیگری ادامه پیدا میکنند.
قلبی که دوباره به زندگی برگشت، روایت بیماری که در اصفهان، با پیوند عضو دوباره نفس کشید
برای بسیاری از آدمها، نفسکشیدن آنقدر طبیعی و بیدردسر است که هرگز به آن فکر نمیکنند. صبح بیدار میشوند، از پلهها بالا میروند، در خیابان قدم میزنند، میدوند، میخندند و حرف میزنند، بیآنکه متوجه باشند اینهمه حرکت، اینهمه زندگی، بر شانههای کاری ساده و همیشگی استوار است؛ دم و بازدم، اما برای بعضیها، نفسکشیدن نه یک عادت طبیعی که نبردی فرساینده و روزانه است؛ جنگی بیصدا میان بدن و زمان.
«علی» ۳۹ساله است؛ مردی از اصفهان که تا چند سال پیش، هیچوقت تصور نمیکرد روزی ضربان قلب خودش به مهمترین دغدغه زندگیاش تبدیل شود. او سالها کارمند یک شرکت خصوصی بود، زندگی آرامی داشت، اهل ورزش سبک بود و بیشتر وقتش را میان کار، خانه و رسیدگی به همسر و دختر کوچکش میگذراند. همه چیز از خستگیهای پراکندهای شروع شد که در ابتدا جدی به نظر نمیرسید. بعد، بالارفتن از چند پله ساده برایش دشوار شد. تپشهای نامنظم، ضعف، تنگی نفس و احساس سنگینی در قفسه سینه، کمکم به بخشی از روزمرگیاش تبدیل شد.
اول فکر میکرد خستگی ناشی از کار است، یا شاید فشارهای عصبی، اما وقتی یک روز در محل کار ناگهان حالش بد شد و برای دقایقی تعادلش را ازدست داد و ایست قلبی کرد، موضوع دیگر از حد بیتوجهی گذشته بود. مراجعه به پزشک و انجام آزمایشها و تصویربرداریهای تخصصی، واقعیتی را آشکار کرد که برای او و خانوادهاش سنگین و باورناپذیر بود؛ نارسایی پیشرفته قلب.
علی به ایسنا اظهار میکند: روزی که پزشک برای اولینبار با صراحت گفت قلبت دیگر مثل قبل کار نمیکند، احساس کردم یکباره از زندگی معمولیام بیرون افتادهام. انگار همه چیز عوض شد. تا قبل از آن آدم فکر میکند بیماری برای دیگران است، نه برای خودش، از دکتر خواستم هر راهی جز پیوند را امتحان کند، حتی باتری قلب.
وی میافزاید: به نظریه یک دکتر اکتفا نکردم از فردای آن روز با نفسهای منقطع به مطبهای دکترهای متخصص سر زدم و همه به بک جمله بسنده میکردند، پیوند قلب بهترین تصمیم است.
در ماههای بعد، زندگی علی به دارو، مراقبت و محدودیت گره خورد. کارهایی که روزی ساده بودند، حالا به مانع تبدیل شده بودند؛ راهرفتن طولانی، رانندگی، بالارفتن از پله، حتی بازیکردن با فرزندش.
همسر علی بیان میکند: بعضی شبها از ترس اینکه در خواب حالش بد شود، بیدار میماندم و به نفسکشیدنش گوش میکردم. زندگیمان زیر سایه اضطراب بود.
وی ادامه میدهد: پزشکان همه راههای درمان دارویی و مراقبتی را امتحان کرده بودند، اما روند بیماری متوقف نشد. در نهایت، جملهای گفته شد که شنیدنش برای هر بیماری هم ترسناک است و هم امیدبخش؛ «تنها راه باقیمانده، پیوند قلب است.»
پیوند قلب یعنی پذیرفتن یک حقیقت بزرگ؛ اینکه عضوی که سالها زندگی را در بدن شما به جریان انداخته، دیگر توان ادامه ندارد و بقای شما به رسیدن قلبی دیگر وابسته است. قلبی که از انسانی دیگر میآید. انسانی که خود یا خانوادهاش، در یکی از تلخترین لحظههای زندگیشان، تصمیم گرفتهاند زندگی را به دیگری ببخشند.
علی میگوید: وقتی اسم پیوند آمد، هم ترسیدم، هم امیدوار شدم. ازیکطرف یعنی هنوز راهی است، از طرف دیگر یعنی باید منتظر بمانی تا یک خانواده در اوج داغ، رضایت بدهند. این بخشش برای من همیشه سنگین و محترم بوده است.
وی توضیح میدهد: وارد فهرست انتظار شدم؛ فهرستی که برای بسیاری از بیماران، هر روزش با امید و اضطراب میگذرد. انتظار برای پیوند، انتظار عجیبی است. بیمار از یک سو برای ادامه زندگیاش چشمبهراه است، و از سوی دیگر میداند این ادامه، به از دست رفتن زندگی فرد دیگری گرهخورده است. به همین دلیل، شادی رسیدن عضو هرگز شادی ساده و بیحاشیه نیست؛ در عمق آن، اندوهی نجیب و خاموش وجود دارد.
ماههای انتظار برای علی و خانوادهاش آسان نبود. هر بار که تلفن زنگ میخورد، همه چیز در خانه متوقف میشد.
همسرش میگوید: همیشه فکر میکردیم شاید این همان تماس باشد. نه میتوانستیم امیدوار نباشیم، نه میتوانستیم از ترسش فرار کنیم. وضعیت جسمانی علی هم در این مدت ضعیفتر شد. گاهی بستری میشد، گاهی با اکسیژن و مراقبتهای شدید به خانه برمیگشت. دختر کوچکم که معنای دقیق بیماری را نمیفهمید، فقط میدانست پدرش دیگر مثل قبل نمیتواند او را در آغوش بگیرد و دور اتاق بچرخاند.
وی تصریح میکند: بالاخره یک روز، تلفنی که ماهها انتظارش را میکشیدیم، به صدا درآمد. به خانواده اطلاع داده شد که قلب مناسب برای پیوند پیدا شده و باید هرچه سریعتر به بیمارستان مراجعه کنیم. آن روز برای ما ترکیبی از شوک، ترس، شتاب و دعا بود.
علی میافزاید: در بیمارستان فقط به این فکر میکردم که همین حالا، جایی در این شهر یا شاید جایی نزدیک، خانوادهای عزادار است. من داشتم برای زندگی میجنگیدم، اما میدانستم ریشه این امید، غم یک خانواده دیگر است.
در بیمارستان، تیم پیوند با سرعت و دقت مشغول آمادهسازی بود. هماهنگی در چنین عملهایی حیاتی است؛ از زمان انتقال عضو تا آغاز جراحی، همه چیز باید دقیق و بدون اتلاف وقت انجام شود. ساعتهای قبل از عمل، برای خانواده علی کشدارترین ساعتهای عمرشان بود. مادرش زیر لب دعا میخواند، همسرش به در اتاق عمل خیره مانده بود و هیچکس جرأت نمیکرد بلند حرف بزند.
عمل جراحی ساعتها طول کشید. در این فاصله، هر ثانیه معنای دیگری پیدا میکرد. انتظار، در راهروی بیمارستان، شکل متفاوتی دارد؛ هم کند است، هم سنگین، هم بیپناه. وقتی بالاخره پزشک از اتاق عمل بیرون آمد و خبر موفقیت نسبی جراحی را داد، اشک و نفس راحت خانواده همزمان آزاد شد، اما راه هنوز تمام نشده بود؛ بعد از پیوند، مرحله مراقبت و پذیرش عضو در بدن بیمار، مرحلهای حساس و تعیینکننده است.
روزهای نخست بعد از عمل، برای علی با درد، بیحالی، محدودیت و مراقبت شدید همراه بود، اما در میان همه این دشواریها، یک چیز وجود داشت که پیش از آن سالها از او دور شده بود؛ احساس بازگشت تدریجی زندگی.
علی میگوید: اولین باری که حس کردم نفسکشیدنم شبیه آدمهای سالم شده، گریه کردم. نه از درد، از حس رهایی. انگار بدنم بعد از مدتها دوباره به من برگشته بود.
وی توضیح میدهد: تجربه پیوند، فقط جسم بیمار را تغییر نمیدهد؛ نگاه او را به زندگی نیز دگرگون میکند. بیش از هر زمان دیگری قدر لحظههای ساده را میدانم؛ پیادهروی کوتاه، یک فنجان چای با خانواده، بیدارشدن بدون احساس خفگی، یا حتی تماشای بازی دخترم. قبلاً خیلی از چیزها را بدیهی میدانستم. الان هر روزی که بیدار میشوم و قلبم آرام و منظم میزند، برایم یک هدیه است.
این مرد دریافت کننده عضو خاطرنشان میکند: بعد از دوره نقاهت، بهتدریج به زندگی عادی بازگشتهام. زیر نظر پزشک، داروهایم تنظیم شده، برنامه مراقبتیام شکل گرفت و توانستم بخشی از فعالیتهای روزمره را از سر بگیرم. هنوز محدودیتهایی دارم و باید بیش از دیگران مراقب سلامتیام باشم، اما میان زندگی قبل و بعد از پیوند، فاصلهای بهاندازه یک معجزه میبینم.
علی اضافه میکند: آنچه برای من از همه پررنگتر مانده، احساس دین و احترام به خانواده اهداکننده است. ما نه نامشان را میدانیم، نه چهرهشان را دیدهایم فقط هر ضربان قلب من، یادآور تصمیم بزرگ آنها است. خیلیها فکر میکنند گیرنده عضو فقط خوشحال است. بله، خوشحال است که زنده مانده، اما در دلش همیشه یک احترام عمیق هم است. چون میداند زندگیاش از دل رنج یک خانواده دیگر عبور کرده است.
وی تأکید میکند: باور دارم اگر درباره اهدای عضو بیشتر و دقیقتر صحبت شود، بسیاری از تردیدها از بین میرود. جامعه هنوز نیاز دارد بیشتر بداند که مرگ مغزی بازگشتی ندارد و اهدای عضو میتواند واقعاً جان چند نفر را نجات دهد. اگر مردم داستان ما را بشنوند، شاید راحتتر تصمیم بگیرند. شاید بدانند آن امضا، فقط یک رضایتنامه نیست؛ امضای ادامه زندگی است.
تصمیمی در دل داغ، روایت خانوادهای که از دل اندوه، زندگی بخشیدند
در خانهای در یکی از محلههای قدیمی اصفهان، قاب عکسی روی دیوار است که نگاه هر مهمانی را به خود جلب میکند. جوانی با لبخند آرام، پیراهن ساده و چشمانی که انگار هنوز چیزی از شور زندگی در آن موج میزند. نامش «مهدی» بود؛ ۲۴ساله، دانشجوی مهندسی و فرزند دوم یک خانواده چهارنفره. جوانی که زندگیاش پر از برنامه و آرزو بود؛ از ادامه تحصیل گرفته تا سفرهایی که همیشه میگفت بعد از فارغالتحصیلی انجام خواهد داد، اما یک عصر پاییزی، حادثهای کوتاه و ناگهانی همه چیز را تغییر داد. تصادف رانندگی شدیدی که مهدی را با آسیب مغزی به بیمارستان رساند. پزشکان از همان ساعات نخست تلاش خود را آغاز کردند؛ اتاق عمل، مراقبتهای ویژه، دستگاههای متعدد و امیدی که خانواده با تمام وجود به آن چنگ زده بودند.
مادرش با اشاره به آن روزها اظهار میکند: کنار تختش مینشستم و دستش را میگرفتم. بدنش گرم بود، قلبش میزد. برای همین باور نمیکردم که حالش آنقدر بد باشد. مدام با او حرف میزدم و میگفتم زودتر بیدار شو.
وی میافزاید: چند روز بعد، پزشکان نتیجه بررسیهای تخصصی را اعلام کردند؛ مرگ مغزی. واژهای که برای بسیاری از خانوادهها در لحظه نخست قابلدرک نیست. وقتی بدن عزیزشان هنوز گرم است و قلبش با کمک دستگاهها میتپد، پذیرش اینکه بازگشتی وجود ندارد، بسیار دشوار است.
پدر مهدی میگوید: اولین واکنشی که داشتم این بود که گفتم نه حتماً اشتباهی شده. چطور ممکن است کسی که قلبش میزند دیگر برنگردد؟ اما پزشکان با صبر برایمان توضیح دادند که مرگ مغزی یعنی پایان کامل فعالیت مغز.
وی ادامه میدهد: در همان ساعات دشوار، تیم فراهمآوری اعضای پیوند با خانواده صحبت کردند. توضیح دادند که در صورت رضایت خانواده، اعضای سالم مهدی میتواند جان چند بیمار را نجات دهد. قلب، کلیهها و قرنیهها و کبد هرکدام میتوانستند به انسانی دیگر زندگی یا بینایی ببخشند.
این پدر داغدار بیان میکند: آن لحظه برای خانواده، شاید یکی از سختترین لحظات زندگی بود که باید در میان اشک، ناباوری و داغ گرفته میگرفتیم.
مادر میگوید: وقتی برای اولینبار درباره اهدای عضو صحبت شد، نمیتوانستم چیزی بگویم. فقط بهصورت پسرم نگاه میکردم. فکر میکردم چطور ممکن است از بدن او چیزی برداشته شود.
وی از آن لحظات سخت یاد کرده و توضیح میدهد: آن روز سکوت سنگینی در اتاق حاکم شده بود. هیچکس نمیخواست تصمیمی بگیرد که بعداً حسرت آن را بخورد. اما در همان سکوت، پدر مهدی یاد یک خاطره افتاد؛ چند ماه پیش، در یک برنامه تلویزیونی درباره اهدای عضو صحبت شده بود. مهدی آن روز گفته بود: اگر برای من اتفاقی افتاد، دوست دارم اعضای بدنم به درد کسی بخورد و اهداکننده باشم.
پدر مهدی ادامه میدهد: وقتی آن جمله یادم آمد، حس کردم خودش جواب را داده است. انگار همان لحظه کنار ما ایستاده بود و میگفت نگذارید بدنم بیفایده بماند.
مادر هنوز اشک در چشم دارد وقتی از آن لحظه حرف میزند و اضافه میکند: با خودمان فکر کردیم اگر قرار است دیگر برنگردد، بگذار حداقل زندگی چند نفر را نجات دهد. شاید اینطور آرامتر شویم. امضای رضایتنامه آسان نبود. دستهایمان میلرزید و اشک از چشمهایمان جاری بود، اما در دل همان اندوه، احساسی از معنا هم شکلگرفته بود؛ اینکه مرگ ناگهانی فرزند ما میتواند تبدیل به نجات چند انسان شود
وی توضیح میدهد: پس از انجام مراحل قانونی و پزشکی، اعضای قابل پیوند مهدی برای بیماران نیازمند آماده شد. لحظه وداع ما با مهدی سختترین لحظه بود. آخرین بوسه را بر پیکر پسرم زدم و اشکهایم را ریختم و او را به خدا سپردم. قلبش برای پیوند به بیمارستان تخصصی منتقل شد، کبدش به شیراز رفت کلیهها به دو بیمار در انتظار رسید و گفتند قرنیههایش نیز بینایی دو انسان را باز میگرداند.
مادر مهدی میگوید: چند هفته بعد، خبرهایی به خانواده ما رسید که نشان میداد تصمیممان چه تأثیری داشته است. قلب مهدی در سینه بیماری در اصفهان میتپید، یکی از کلیهها به زنی جوان در مشهد پیوند شده بود و قرنیهها بینایی دو نفر را بازگردانده بو و کبد در بدن کودک ۱۰ساله پیوند شده بود. هر عضو پسرم به یک بدن و یک خانواده و یک شهر رفت.
وقتی شنیدم قلبش هنوز میزند، برای اولینبار بعد از آن حادثه حس کردم هنوز بخشی از او زنده است. انگار بخشی از وجودش در این شهر ادامه دارد. شاید ما او را نبینیم، شاید صدایش را نشنویم، اما میدانیم که زندگیاش به شکل دیگری جریان دارد.
وی خاطرنشان میکند: برای بسیاری از خانوادههایی که تجربه اهدای عضو را پشت سر گذاشتهاند، همین آگاهی به یک تسلی عمیق تبدیل میشود. داغ از دستدادن عزیز هیچوقت کاملاً از میان نمیرود، اما دانستن اینکه مرگ او توانسته زندگی چند انسان دیگر را نجات دهد، به این اندوه معنا میبخشد. اگر آن روز رضایت نمیدادیم، امروز فقط با یک غم خالی زندگی میکردیم، اما حالا میدانیم تصمیم ما باعث شده چند خانواده دیگر عزیزشان را از دست ندهند.
مادر مهدی میگوید: روزهای بعد از آن تصمیم، برای خانواده آسان نبود. خانهای که تا چند روز پیش پر از صدای خنده و رفتوآمد مهدی بود، حالا در سکوت فرورفته بود. لباسهایش هنوز در کمد بود، کتابهای دانشگاهش روی میز باقیمانده بود و گوشی موبایلی که برای همیشه خاموش شد. سختترین لحظهها زمانی بود که وارد اتاقش میشدم. همه چیز همانطور مانده بود، اما خودش نبود.
وی تأکید میکند: با این حال، همان تصمیم بزرگ، نگاه خانواده را به این فقدان تغییر داد. احساس میکنیم مرگ ناگهانی مهدی به یک پایان مطلق تبدیل نشده است. هر بار که درباره بیمارانی که عضو دریافت کردهاند خبری میشنویم، حس میکنیم بخشی از زندگی مهدی در جریان است.
این مادر داغدار خاطرنشان میکند: چند ماه بعد از فوت مهدی و اهدا عضو در مراسمی که برای قدردانی از خانوادههای اهداکننده برگزار شده بود، با چند خانواده دیگر آشنا شدیم؛ خانوادههایی که تجربهای مشابه ما داشتند. دیدن کسانی که در شرایطی شبیه ما چنین تصمیمی گرفته بودند، باعث شد احساس کنیم. تنها نیستیم.
مادر مهدی میگوید: وقتی با مادران دیگری حرف زدم که فرزندشان اهداکننده شده بودند، فهمیدم همه ما یک درد مشترک داریم، اما یک افتخار مشترک هم داریم.
من حالا درباره اهدای عضو با صراحت صحبت میکنم. معتقد هستم بسیاری از خانوادهها به دلیل ناآگاهی یا ترس از این تصمیم فاصله میگیرند. اگر مردم بدانند با اهدای عضو چند نفر نجات پیدا میکنند، شاید راحتتر بپذیرند. ما خودمان قبل از این تجربه...
بحران در صف انتظار؛ چرا مرگ مغزی نباید با کما اشتباه گرفته شود؟
در سوی دیگر این روایت، پزشکانی قرار دارند که هر روز در مرز میان مرگ و زندگی کار میکنند؛ جایی که علم پزشکی، زمان و تصمیم خانوادهها باید در دقیقترین شکل ممکن با یکدیگر هماهنگ شوند. متخصصان هشدار میدهند که نبود درک تفاوت میان مرگ مغزی و کما، یکی از بزرگترین موانع در مسیر اهدای عضو و نجات جان بیماران است؛ شکاف میان مرگهای مغزی و موارد اهدای موفق، فرصت زندگی دوباره را از هزاران بیمار در صف انتظار میگیرد.
مریم خلیفهسلطانی، مسئول واحد فراهمآوری اعضای پیوندی بیمارستان الزهرا(س) اصفهان، با تحلیل چالشهای موجود در فرایند اهدای عضو، در ارتقای سطح آگاهی عمومی به ایسنا اظهار میکند: یکی از جدیترین موانع در مواجهه با خانوادههای بیماران، سردرگمی در تشخیص وضعیت مرگ مغزی از کما است.
وی در تبیین این تفاوت علمی میافزاید: بسیاری از خانوادهها به دلیل نبود شناخت دقیق پزشکی، تصور میکنند کما میتواند منجر به بازگشت بیمار شود و در نتیجه با اهدای عضو مخالفت میکنند. کما صرفاً یک اختلال در سطح هوشیاری است که پتانسیل بهبود و بازگشت به زندگی را دارد، اما مرگ مغزی به معنای تخریب کامل، قطعی و غغیرقابلبازگشت سلولهای مغزی است.
این مسئول با اشاره به وضعیت بیولوژیک بیمار مرگ مغزی بیان میکند: اگرچه با کمک دستگاههای پیشرفته میتوان ضربان قلب را برای مدت محدودی حفظ کرد، اما فقدان فعالیت مغزی به معنای پایان حیات است و برخلاف کما، هیچ امیدی به بازیابی عملکرد سیستم عصبی وجود ندارد.
خلیفهسلطانی با پرداختن به حساسیتهای زمانی در فرایند اهدای عضو، خاطرنشان میکند: زمان، حیاتیترین عامل در حفظ قابلیت پیوند است. هرچه تصمیمگیری خانوادهها سریعتر صورت پذیرد، هم تعداد ارگانهای قابل اهدا افزایش مییابد و هم کیفیت عملکرد آنها برای پیوند تضمین میشود.
وی در ادامه با هشدار نسبت به تأخیر در تصمیمگیری، توضیح میدهد: کندی در تعیین تکلیف بیمار میتواند منجر به ایست قلبی یا ازدسترفتن تدریجی قابلیت پیوند اعضا شود. تمامی ارگانهای برداشت شده بلافاصله قابلاستفاده نیستند، پس از برداشت، نمونهبرداریهای تخصصی انجام میشود و عواملی نظیر بیماریهای زمینهای (مانند کبد چرب) میتواند کیفیت عضو را تحتتأثیر قرار دهد.
این مسئول فراهمآوری اعضا با ارائه آماری از وضعیت اهدای عضو در کشور و استان اصفهان، به شکاف موجود میان مرگهای مغزی و موارد اهدایی اشاره کرده تصریح میکند: سالانه حدود سه هزار مرگ مغزی قابل اهدای احتمالی در کشور رخ میدهد، اما تنها یکسوم این میزان، حدود هزار مورد به مرحله اهدای موفق میرسد و دو هزار مورد دیگر به دلیل نبود موافقت یا تأخیر در تصمیمگیری، از دست میرود.
خلیفهسلطانی با اشاره به روند روبهرشد استان اصفهان، تأکید میکند: تعداد موارد اهدای عضو در این استان از ۷۰ مورد در ۱۴۰۳ به ۷۴ مورد در ۱۴۰۴ افزایشیافته است. این ۷۴ مورد اهدایی منجر به برداشت ۱۷۹ عضو حیاتی شده است که شامل ۹۹ مورد کلیه، ۴۷ مورد کبد و ۹۴ مورد قرنیه میشود.
وی خاطرنشان میکند: بخشی از این اعضا برای درمان بیماران در اصفهان و بخشهایی دیگر به مراکز تخصصی در شیراز و تهران ارسال شده است.
مسئول فراهمآوری پیوند اعضا با اشاره به تجربه عملی در این حوزه بیان میکند: دریافت کارت اهدای عضو در زمان حیات، یکی از مهمترین ابزارهای تسهیلکننده در لحظات حساس است. وقتی فرد پیشازاین تمایل خود را از طریق کارت اهدا اعلام کرده باشد، خانوادهها با آرامش و اطمینان بیشتری با این تصمیم موافقت میکنند و بار روانی تصمیمگیری بر دوش آنها کاهش مییابد.
خلیفهسلطانی میگوید: اهدای عضو میتواند پایان زندگی یک انسان و در عین حال آغاز زندگی برای چندین بیمار دیگر باشد، تقویت باورهای اجتماعی و فرهنگسازی مستمر باعث میشود از این فرصت طلایی برای نجات جان هزاران بیمار در صف انتظار استفاده شود.
زنجیره پیچیده نجات؛ از تأیید مرگ مغزی تا جراحی پیوند در اصفهان
شهروز کبیری، متخصص جراحی پیوند در اصفهان و جراح قلب و عروق نیز اظهار میکند: درک درست مفهوم مرگ مغزی یکی از مهمترین مسائل در موضوع اهدای عضو است. مرگ مغزی با کما تفاوت اساسی دارد. در مرگ مغزی، تمام فعالیتهای مغز به طور کامل و غیر قابل بازگشت از بین میرود. این وضعیت با آزمایشها و معاینات دقیق توسط چند تیم پزشکی مستقل تأیید میشود. برخلاف کما که امکان بازگشت بیمار وجود دارد، در مرگ مغزی هیچ امکان بازگشتی برای بیمار وجود ندارد.
وی میافزاید: پس از تأیید مرگ مغزی، زمان به یکی از مهمترین عوامل تبدیل میشود. اعضای بدن تنها در بازه زمانی محدودی قابلیت پیوند دارند؛ بنابراین هماهنگی میان تیمهای مختلف پزشکی، واحد فراهمآوری اعضا، آزمایشگاهها و مراکز پیوند باید با سرعت و دقت بالا انجام شود.
متخصص و جراح پیوند اعضا بیان میکند: فرایند پیوند عضو یک کار کاملاً تیمی است. در این روند تنها جراح پیوند نقش ندارد. متخصصان بیهوشی، پزشکان مراقبتهای ویژه، پرستاران، کارشناسان آزمایشگاه، تیمهای انتقال عضو و هماهنگکنندگان پیوند همگی بخشی از این زنجیره هستند. اگر هر حلقهای از این زنجیره دچار اختلال شود، امکان انجام موفق پیوند کاهش پیدا میکند.
کبیری درباره وضعیت پیوند عضو در اصفهان توضیح میدهد: در مراکز درمانی اصفهان پیوندهایی مانند پیوند قلب، کلیه و قرنیه انجام میشود و بیماران بسیاری از این طریق درمان شدهاند. در مورد پیوند کبد، به دلیل نیاز به زیرساختها و تیم فوقتخصصی گستردهتر، بیماران معمولاً به مراکز تخصصی شیراز ارجاع داده میشوند که یکی از قطبهای مهم پیوند کبد در کشور است.
وی تأکید میکند: یکی از چالشهای مهم در این حوزه، فاصله میان تعداد بیماران در فهرست انتظار و تعداد اعضای قابل پیوند است. بیماران زیادی در کشور منتظر دریافت عضو هستند؛ بیمارانی که در بسیاری موارد تنها راه ادامه زندگیشان پیوند عضو است. هر مورد اهدای عضو میتواند جان چند بیمار را نجات دهد یا کیفیت زندگی آنها را به شکل چشمگیری بهبود ببخشد.
متخصص پیوند اعضا، همچنین به نقش آگاهیبخشی در جامعه اشاره کرده و میگوید: وقتی مردم اطلاعات دقیقتری درباره مرگ مغزی و فرایند اهدای عضو داشته باشند، تصمیمگیری برای خانوادهها در شرایط دشوار آسانتر میشود. فرهنگسازی از طریق رسانهها، نظام آموزشی و فعالیتهای اجتماعی میتواند تأثیر مهمی در افزایش میزان اهدای عضو داشته باشد.
کبیری تصریح میکند: شاید دشوارترین بخش کار برای تیمهای پیوند، گفتوگو با خانوادههایی باشد که بهتازگی عزیزی را از دست دادهاند. ما با خانوادههایی صحبت میکنیم که در یکی از سختترین لحظات زندگی خود قرار دارند. طبیعی است که پذیرش چنین موضوعی برای آنها بسیار دشوار باشد. در عین حال بارها شاهد بودهایم که همین خانوادهها در اوج اندوه، تصمیمی میگیرند که جلوهای عمیق از انساندوستی و ایثار است.
وی میگوید: لحظهای که خبر موفقیت یک پیوند به تیم پزشکی میرسد، برای همه آنها معنای ویژهای دارد. وقتی میبینیم بیماری که ماهها یا سالها در انتظار بوده دوباره به زندگی عادی برمیگردد، میدانیم که تصمیم یک خانواده چگونه توانسته سرنوشت چند انسان را تغییر دهد.
به گزارش ایسنا در شهری مانند اصفهان که تاریخ آن سرشار از جلوههای فرهنگ، هنر و بخشش است، اهدای عضو نیز جلوهای دیگر از همان روحیه انسانی بهشمار میآید. در پس هر پیوند موفق، سه روایت به هم گره میخورند: بیماری که فرصت دوبارهای برای زندگی پیدا میکند، خانوادهای که در دل اندوه تصمیمی بزرگ میگیرد و پزشکانی که با دانش و تلاش خود این زنجیره امید را کامل میکنند.
روایت اهدای عضو در اصفهان، روایت نفسهایی است که خاموش نمیشوند؛ نفسهایی که از سینهای به سینهای دیگر میرسند و زندگی را در خانههای دیگری ادامه میدهند. در این میان، آنچه باقی میماند نهتنها یاد انسانهایی است که رفتهاند، بلکه زندگیهایی است که به واسطه تصمیم آنها ادامه پیدا کرده است.
انتهای پیام
