به گزارش ایسنا، به نقل از خبرآنلاین، «هینریش هوفمان» که مدت بیست سال دوست و عکاس پیشوای آلمان بود و هیتلر به وسیله او برای نخستین بار با «اوا براون» آشنا شد، هنگام دستگیری خود در دی ماه ۱۳۲۴ طی گفتوگویی اظهار داشت که هیتلر هیچگاه اوا براون را دوست نداشته است. او پرده از روی عجیبی از زندگی شخصی هیتلر برداشت که کسی تا آن موقع نمیدانست.
مجله «اطلاعات هفتگی» به تاریخ ۲۸ دی ۱۳۲۴ افشاگریهای او را از زندگی خصوصی هیتلر به نقل از مطبوعات خارجی به شرح زیر منتشر کرد:
موقعی که هیتلر با اوا براون ملاقات کرد، مشارالیها در یکی از عکاسخانههای متعدد من در شهر مونیخ کار میکرد. در آن وقت اوا ۱۸ سال داشت و دوشیزه بسیار نجیب و موقری به نظر میرسید، ولی چندان زیبا و دلربا نبود.
درنتیجه این ملاقات، اوا سخت عاشق و دلباخته هیتلر گردید و چون دختری احساساتی بود، از چند جمله عاشقانهای که هیتلر پنهانی و آهسته به گوش او گفت و دسته گلهایی که برایش فرستاد، به اشتباه افتاد و مخصوصا روزی که بلیت نمایشی از طرف هیتلر به نام او رسید، کاملا اطمینان پیدا کرد که هیتلر هم او را دوست میدارد.
درحقیقت هیتلر کمکم او را فراموش کرد و موقعی که به برلین مراجعت نمود حتی تصور نمیکرد که اوا براون وجود داشته باشد! درخلال این مدت هر وقت اوا میشنید که هیتلر با زن دیگری دیده شده در آتش حرمان و نومیدی سختی میسوخت و بالاخره دریافت که کار تمام شده و دیگر هیتلر به فکر او نیست. به این جهت طپانچهای خرید و گلولهای به طرف خود خالی کرد، ولی این گلوله فقط او را مجروح ساخت!

وقتی این خبر منتشر شد، هیتلر دوباره متوجه اوا گشت و از اقدام عجیب آن دختر بیچاره سخت متاثر و متحیر گردید.
آری همین تاثر شدید باعث شد که دوباره درخصوص اوا با من صحبت کند و بگوید با آنکه هرگز با این دختر میل و خیال ازدواج ندارد، ولی حاضر است با او زندگی کند.
علت عمدهاتی که هیتلر را از زناشویی با اوا بازمیداشت، این بود که رسما سوگند یاد کرده بود که هیچگاه ازدواج نکند، زیرا معتقد بود که اگر با یکی از زنان آلمانی قانونا ازدواج کند، ابهت و نفوذ خود را در برابر سایر زنان آلمانی از دست میدهد و گفته خود را براساس فرضیه معروف خود که «هیچ مرد سیاسی نباید ازدواج کند» قرار میداد و مخصوصا مثال میزد که موسولینی با تن دادن به ازدواج، ابهت و وقار خود را به پایه یکی از افراد عادی ایتالیا نزول داده است.
بعدها اوا براون به دوستان خود میگفت که روابط عاشقانه کاملی با هیتلر دارد و حتی از افشای بعضی جزئیات نگفتنی زندگی پیشوا هم خودداری نمیکرد؛ اما چون میدانست که حقایق قضایا بر من مکشوف است، در حضور من در این خصوص حرفی نمیزد و اتفاقا موقعی که فرصت یافتم، به او گفتم: «اوا! اینقدر دروغ نگو، من میدانم که میان تو و هیتلر ملاقاتی رخ نداده و در گذشته هم با هم نبودهاید! آری، تو دروغ میگویی، زیرا هیتلر را من خیلی بیش از تو میشناسم.»
اوا از این اعتراض من سخت متاثر و اشک از دیدگانش جاری شد و به زبان خود سخنانی را که برای دیگران نقل کرده بود تکذیب کرد.
به علاوه این را هم باید گفت که هیتلر... بسیار کمرو و محجوب بود. کمکم و بهتدریج هیتلر به ملاقات با اوا عادت کرد و اوا هم توانست به او نزدیک شود، زیرا خود را از آن زنها جلوه نداد که در برابر مردها عشوهگری و زورگویی به خرج میدهند، بلکه برعکس هیتلر را خدایی تصور میکرد و در برابر اوامر و گفتار او کوچکترین اعتراضی نمینمود.
بالاخره کار به جایی کشید که هرقدر هیتلر به گوشهنشینی و تنهایی علاقه پیدا میکرد، خود را به وجود اوا بیشتر محتاج میدید و مخصوصا پس از شکست «استالینگراد» وجود اوا را برای خود پناهگاه و وسیله تسلی خاطر تصور میکرد، زیرا معتقد شده بود که همه دنیا به او خیانت میکنند.
هیتلر فکر میکرد که اوا از زنهایی است که در لباس و مخارج خود بسیار صرفهجو و حتی خسیس است و این عقیده تا پایان جنگ در او باقی بود و حال آنکه لباسهای اوا را بهترین خیاطهای برلین میدوختند.
آخرین تاریخی که هیتلر را ملاقات کردم در ماه مارس سال ۱۹۴۵ در کاخ صدارت عظمی بود. وی در آنجا تنها به سر میبرد، زیرا «بورمان» همهکس را از اطرافش دور نگاه میداشت.
در این ملاقات، هیتلر از من تقاضا نمود که پیش او بمانم زیرا به مصاحبت من احتیاج داشت؛ ولی من معذرت خواستم. او خیلی خسته و بیمار به نظر میرسید، دست راستش میلرزید و قدش خمیده و گونههایش فرو رفته بود.
به عقیده من بهترین روزهای خوشبختی اوا روزهای آخر عمر هیتلر بود، زیرا دیگر در این روزها هیتلر فقط به او تعلق داشت. به همین جهت وقتی هم شنیدم اوا خودکشی نموده تعجب نکردم، چه هیتلر را حقیقتا دوست میداشت و حال آنکه هیتلر هرگز او را دوست نداشته بود.
انتهای پیام


نظرات