• جمعه / ۱۵ اسفند ۱۴۰۴ / ۱۵:۰۸
  • دسته‌بندی: رسانه دیگر
  • کد خبر: 1404121508866

ماجرای فروخته شدن قالی‌های خانه رهبر شهید انقلاب

ماجرای فروخته شدن قالی‌های خانه رهبر شهید انقلاب

رهبر شهید انقلاب در بخشی از خاطراتش نوشته: خانه‌ای که اکنون در آن سکونت دارم، دوطبقه است: یک طبقه آن برای خانواده است، و من در طبقه بالا یک اتاق کار دارم، یک اتاق دیگر برای استراحت، و یک اتاق بزرگ هم به عنوان کتابخانه.

به گزارش ایسنا، خبرآنلاین نوشت:

آن‌چه در پی می‌خوانید گزیده‌ای از خاطرات آیت‌الله خامنه‌ای، رهبر شهید انقلاب، در کتاب «خون دلی که لعل شد» است:

خانه ما طبق معمولِ اغلب خانه‌های ایرانی، با قالی مفروش بود؛ اما دیدم این قالی‌ها جزو زوائد است و لذا آن‌ها را فروختم. تنها دو قالی در اتاق مهمان‌های همسرم باقی گذاشتم. به خود گفتم: این دو قالی به جای قالی‌هایی باشد که در جهیزیه همسرم بوده است. وقتی تصمیم به فروش قالی‌ها گرفتم، موضوع را از خانواده همسرم پنهان کردم. برادرها و دایی‌های او تاجر فرش بودند و می‌دانستم که آن‌ها نمی‌گذارند من این کار را بکنم. یکی از برادران را که اکنون هم در مشهد است – حاجی صفاریان – دعوت کردم و به او گفتم: «این تعداد قالی را ببر و بفروش و برای ما به جای آن‌ها چند زیرانداز بخر.» زیرانداز در ایران ارزان‌قیمت و کم‌حجم است. او گفت: «به چشم.» رفت و زیراندازها را آورد، سه اتاق را فرش کرد و تعداد زیادی از آن‌ها هم اضافی ماند. شاید زیراندازهایی که در سه اتاق پهن کردیم، از نُه قطعه تجاوز نمی‌کرد؛ تعداد چهارده پانزده قطعه آن باقی ماند. به یکی از شاگردانم – شهید کامیاب – گفتم: «در اتومبیل حاجی صفاریان بنشین و این زیراندازها را بین طلبه‌های‌مان تقسیم کن. به هر طلبه بر حسب نیازش یکی دو زیرانداز بده.» او این کار را کرد، و شاید هنوز هم این زیراندازها در خانه برخی از آن برادران موجود باشد.

همسرم که دید این کار را کرده‌ام، تنها حرفی که زد، این بود: «چرا دو قطعه قالی را در اتاق من باقی گذاشتی؟» گفتم: «این دو قالی به جای آن قالی‌هایی است که جزو جهیزیه خود آورده‌اید.» گفت: « نه، آن‌ها را هم بفروش.» به حاجی صفاریان گفتم، آمد و این دو قالی را هم فروخت. بعد اتاق مهمان‌های همسرم را با دو قطعه موکت فرش کردیم، که آن زمان در نظر ما بهتر از زیرانداز بود. سرانجام همسرم دو قطعه موکت را هم فروخت و تا به امروز در منزل ما فقط همان نُه قطعه زیراندازِ یادشده باقی است و به جز یک استثنا – که چون جالب است شرح آن را خواهم گفت – در خانه ما دیگر مطلقا هیچ قالی‌ای وجود ندارد.

وقتی قالی‌ها را فروختیم، دایی‌ها و برادرهای همسرم آمدند و دیدند ما چه کرده‌ایم. متعجب شدند و مرا بابت آن سرزنش کردند. گفتند: قالی ماندنی است و زیرانداز می‌پوسد و فرسوده می‌شود. این کار، نه زهد، بلکه عینا اسراف‌کاری است! به آن‌ها گفتم: «اولا گمان نمی‌کنم که صرفه‌جویی در خریدن قالی و نخریدن زیرانداز خلاصه شود. بعد هم من این کار را از آن جهت کردم که کسانی مرا الگوی خود می‌پندارند؛ لذا ترجیح می‌دهم روی زیرانداز یا موکت زندگی کنم.»

یکی از آن‌ها گفت: «قالی‌هایی هست که از زیرانداز ارزان‌تر است؛ چرا از این نوع قالی‌ها نخریدید؟» گفتم: «چنین قالی‌هایی پیدا می‌شود؟» گفت: «بله، قالی‌هایی هست که فرش‌فروش‌ها آن را قالی کَل می‌نامند. این‌ها قالی‌هایی است که پود برخی قسمت‌های آن رفته و فقط تار آن مانده. اگر قصد قناعت دارید، چنین قالی‌هایی بخرید.» رفتم و دو قطعه «قالی کَل» خریدم، که تا به امروز هم هست. و این همان استثنائی است که گفتم! این دو قالی در دفتر من است. خانه‌ای که اکنون در آن سکونت دارم، دوطبقه است: یک طبقه آن برای خانواده است، و من در طبقه بالا یک اتاق کار دارم، یک اتاق دیگر برای استراحت، و یک اتاق بزرگ هم به عنوان کتابخانه. آن دو قالی تاریخی (!) هم کف کتابخانه افتاده است.

جالب این‌که من در دوران تصدی ریاست‌جمهوری، در منزل کوچکی پشت مجلس شورای اسلامی سکونت داشتم و آن دو قالی در آن خانه بود. یکی از دوستان که آمد و آن‌ها را دید، از بچه‌ها پرسید: «چرا قالی را پشت و رو انداخته‌اید؟!» بچه‌ها خندیدند و گفتند: «این پشتِ قالی نیست، روی آن است!» آن‎قدر پشمِ پود قالی رفته بود و نخ آن بیرون مانده بود که او روی قالی را پشت قالی تصور کرده بود!

منبع: «خون دلی که لعل شد»، گردآوری: دکتر محمدعلی آذرشب، مترجم: محمدحسین باتمان‌غلیچ، تهران: انتشارات انقلاب اسلامی، چاپ چهاردهم، پاییز ۱۳۹۹، صص ۱۶۴-۱۶۲.

انتهای پیام