به گزارش ایسنا، خبرآنلاین نوشت:
هنوز داغ جانباختن هزاران هموطن بیگناه در حوادث دی ماه امسال بر دلمان سنگینی میکرد که با جنگ دوباره داغ سنگین دیگری روی آن تلمبار شد، پشت سر هم خبر دردناک فوت مردم است که به گوش میرسد. هر کدام از موشکهای دشمن قلب همه ما را هدف میگیرد داغ جانباختن آن دختران و پسران کوچک و معصوم مدرسه میناب خودش تا آخر عمر برای سوگواری و عزاداری ما بس است اما جنگ که این چیزها سرش نمیشود. صبح روز آخرین دیدار مادران و پدران کودکان مدرسه میناب به ظهری شوم ختم شد که تمام وجودشان را به غم و اندوه کشاند و عزادارشان کرد.
حالا میفهمم چرا خواهر سهیل آنشب آنقدر بیتاب بود و گریه میکرد
زهرا منزه، مادر دانشآموز شهید سهیل چِمِلیپور است؛ زنی جوان با داغی سنگین و ابدی؛ اگر سهلیش زنده بود حتما هر سال تولدش را جشن میگرفت و از آن هلهلههای شاد معروف جنوبی سر میداد و برای دامادیاش هم حتما نقشههای مادرانه قشنگی در سر داشته اما حالا صدایش بیامان گرفته است، مادری که میگوید آن روز خیلی تقلا کرده تا با دستهای ناتوان و بیرمقش آوار کلاس تخریب شده را از روی پیکر کوچک و نحیف پسرش کنار بزند و او را دوباره در آغوش بکشد. مادر سهیل از آخرین شب زندگی در کنار پسرش اینطور میگوید: من یک دختر کلاس اول به نام مانیان دارم و سهیل کلاس دوم بود. بچهها بعد از شام مشغول نوشتن مشقهای خود شدند که البته خواهرش خیلی آن شب بیقرار بود و مدام گریه میکرد و نگذاشت که سهیل هم مشقهایش را بنویسد و خودش هم ننوشت.
ساعت ۵ صبح بود که پسرم سهیل مرا از خواب بیدار کرد و گفت که میخواهد مشقهایش را بنویسد اما دخترم مانیان مشقی ننوشت و هر کاری کردم آن روز خواهر سهیل به مدرسه نیامد و حریفش نشدم او را تخت جدا کنم و با سهیل به مدرسه ببرم. حالا دلیل بیقراری آن شب دخترم را میفهمم؛ شاید چیزی به او الهام شده بود که آنشب آخر آنقدر بیتاب بود.
هر روز خودم لباس سهیل را تنش میکردم اما آن روز چون فوتبال داشت خودش خیلی زود لباسش را پوشید؛ تا من نگاه کردم دیدم دم در آماده ایستاده است و کفشهایش را هم پوشیده بود و مثل هر روز او را به مدرسه رساندم، او را بوسیدم و به کلاس بردمش و بعد به محل کارم رفتم. خواهرم تهران زندگی میکند؛ مرا توی خانه سارا صدا میزنند؛ ساعت ۹ و خوردهای بود که زنگ زد و با ناراحتی و غم زیادی گفت «سارا آمریکا و اسرائیل حمله کردهاند و میگویند بیت رهبری را زدهاند.» خیلی ناراحت بود؛ من از همه جا بیخبر بودم و گفتم هنوز که قطعی نیست، مشخص نیست چه شده است، خودت را ناراحت نکن.
خیلی ترسیده بودم؛ همه پدر و مادرها با وحشت به سمت مدرسه میدویدند
من کارشناس مامایی هستم و در درمانگاه کار میکنم؛ ۳ تا مادر باردار برای ویزیت آمده بودند و در حال معاینه یکی از آنها بودم که ساعت ۱۱:۱۶ دقیقه معلم سهیل زنگ زد و گفت که بیا دنبال بچهات، مدرسه را بخاطر جنگ تعطیل کردند؛ گفتم میآیم؛ گفتم این ۳ مادر را میبینم و بعد به دنبال سهیل میروم؛ ویزیت اولی که تمام شد، نوبت به مادر دوم که رسید صدای انفجار آمد؛ یک لرزش وحشتناک که کل زمین را لرزاند؛ اول فکر کردیم شاید تریلی بوده و باری خالی کرده است و این صدا آمده است. بعد دیدم توی سالن سر و صدا شد و گفتند که میناب را زدند؛ من آخرین بیمار را تحویل پزشک مرکز دادم و گفتم من بروم و بچهام را از مدرسه بیاورم. در طول مسیر ترافیک سنگینی حاکم بود و از سمت مدرسه سهیل هم دود غلیظ و خیلی بزرگی به آسمان بلند شده است. خیلی ترسیده بودم و فقط خدا را صدا میزدم.
به نزدیکی مدرسه که رسیدم اول فقط دیدم بچههای زیادی زخمی شدهاند؛ صورت بعضیهایشان را خاک گرفته بود ولی خدا را شکر زنده بودند و از مدرسه بیرون میآمدند. همه پدر و مادرها با وحشت به سمت مدرسه میدویدند. برای رسیدن به مدرسه باید حدود ۲۰۰ متر داخل کوچهای میشدی. یک زنی را دیدم که گریه میکند و میگوید دارند دست و پای بچهها را از آوار مدرسه بیرون میآورند؛ من دیگر دیوانه شدم و ماشین را وسط خیابان گذاشتم و به سمت مدرسه دویدم؛ روزه بودم و دهانم خشک شده بود؛ تمام وجودم میلرزید؛ وقتی دیدم مدرسه کلا تخریب شده است روی زمین افتادم.
درمانده به دنبال پسرم میگشتم و مدام میگفتم سهیل کجایی
کلاس سهیل را که نگاه میکردم فقط آوار میدیدم؛ کلاسی وجود نداشت؛ همه جا آوار بود و من هم درمانده و مستاصل به دنبال پسرم میگشتم و میگفتم سهیل کجایی؛ آمبولانسها به نوبت میآمدند و بچههای زخمی را با خود میبردند؛ هر چه نگاه میکردم بچهام را نمیدیدم. من مادرم؛ خیلی نگران بودم؛ میخواستم با دستهایم و حتی با ناخنهایم خاکها را کنار بزنم و ردی از بچهام پیدا کنم.
هی به خودمان دلداریهای الکی میدادیم؛ گفتند یک معلمی زیر آوار بوده و زنگ زده و گفته بیایید چند تا بچه هنوز زنده هستند؛ گفتیم شاید بچه ما هم بین آنها باشد. اولین صحنهای که آن روز دیدم بچهای بود که از شانه به بالا دیگر چیزی از پیکرش باقی نمانده بود. تکههای بدن بچهها را دیدم که بیرون میآوردند.
وقتی در سردخانه به پیکر سهیل رسیدیم
گفتند پیکر بچههای مدرسه را به سردخانه بردهاند و باید به سردخانه برویم. من اول اصلا جرات نمیکردم که به سردخانه بروم و همسرم هم اجازه نمیداد به آنجا بروم و خودش ۴_۵ باری در ساعتهای مختلف رفت و گفت هر چه در بین پیکرهایی که داخل سردخانه بود جستجو کردم، سهیل را ندیدم. ما ناامید شده بودیم؛ یکی میگفت شاید کسی بچه را به خانه برده، شاید زنده باشد؛ هرکسی یک جوری گمانهزنی میکرد. اما ما میدانستیم که سهیل فوت شده است.
یادم میآید که آن روز در مدرسه پیکر بیجان دانشآموزان را از زیر آوار بیرون میآوردند و به سردخانه میبردند. گفتیم شاید پیکر سهیل هم بین آنها باشد. قرار شد آزمایش دیانای انجام بدهیم که روز جمعه که یک هفته از بمباران مدرسه گذشته بود، یک آقایی به همسرم زنگ زد و گفت که معلم ورزش سهیل ، پسرم را شناسایی کرده است؛ به ما گفتند بیایید ببینید همین است که تحویل بگیرید. من هم با ترس خیلی زیاد و در حالی که تمام بدنم میلرزید گفتم باید یک جوری دلم آرام بگیرد و از سرنوشت پسرم مطمئن شوم. به سردخانه رفتیم و اولین پیکر مطهری که دیدم پیکر پسر کوچولوی من سهیل بود که ضربه به سرش خورده و جمجمهاش باز شده بود.
کارهای مربوط به دریافت پیکر را انجام دادند و به سمت بهشت زهرا رفتیم تا سهیل را غسل بدهند و کفن کنند. آنجا نشستیم و وقتی کارهایش انجام شد سهیل را برای آخرین بار به خانه بردیم و بعد دوباره او را برای تدفین به بهشتزهرا بردیم و دیگر همه چیز تمام شد. سهیلم را برای همیشه به خاک سپردم و دلم میخواهد خودم هرچه زودتر به فرزندم برسم. آرزوی سهیل نابودی اسرائیل بود و من میخواهم آرزوی فرزندم برآورده شود.
انتهای پیام
