• سه‌شنبه / ۸ اردیبهشت ۱۴۰۵ / ۰۹:۳۹
  • دسته‌بندی: آموزش و پرورش
  • کد مطلب: 1405020804208

روایتی از حمله دشمن به مدرسه «شهید همدانی»

اینجا چراغی روشن است

اینجا چراغی روشن است

سقف‌های ریخته، دیوارهای ترک خورده، پنجره‌های شکسته و زمین چمن ترکش خورده، اینجا مدرسه «شهید همدانی» است؛ مدرسه‌ای در منطقه ۷ تهران که در حملات دشمن صهیونیستی-آمریکایی تا ۹۰ درصد خسارت دیده اما معلمانش پای کار آمده‌اند تا در کنار جهادگران، مدرسه را دوباره بسازند.

به گزارش ایسنا، اینجا "میدان نیلوفر" منطقه هفت تهران است؛ مقصدمان دبستانی‌ است که ۸ روز بعد از آغاز حملات رژیم صهیونی-آمریکایی به کشورمان در اثر موج انفجار ۹۰ درصد آسیب دید؛ مدرسه‌ای که حالا به جای هیاهوی و هیجان دانش اموزانش صدای کارگرانی با صورت‌های گردگرفته به چشم می‌خورد که در حال خاکبرداری و آواربرداری هستند.

کنار پیاده‌رو مدرسه، مردی میانسال ایستاده بود و به ساختمان‌های تخریب شده اطراف مدرسه و دبستان خیره شده؛ نگاهش که به نگاهمان گره می‌خورد با صورتش به مدرسه اشاره و با نفس عمیق می‌گوید: «اینجا مدرسه بود ولی دیگه مثل قبل نیست.»



صندلی که هست، پای کار هم هستیم

 

سمت چپ خیابان بیرون از مدرسه، چند صندلی پلاستیکی و میزی چیده شده و چند مأمور کلانتری با چهره‌ای مصمم، مشغول ثبت‌نام  مراجعان هستند. یکی از آنها با لبخندی می‌گوید: «خدمت ما کم نشده؛ صندلی که هست، پای کار هم هستیم.»

کیوسک نگهبانی پارک روبروی مدرسه در اثر موج اصابت موشک به یکی از ساختمان‌های اطراف تخریب و نگهبانش شهید شده؛ صاحب نانوایی سرکوچه مدرسه هم که بعد از انفجار دوم از هوش رفته بوده، حالا با دست‌های آردی و چشمانی که هنوز شوک‌زده است می‌گوید: «بعد از انفجار دوم، دیگه هوشم سر جاش نبود. نانوایی خراب شده، بدنم، ماشینم، موتورم و ... بیمه برای ماشینم ۸۰ درصد خسارت در نظر گرفت؛ یعنی آنقدر تخریب شدید بود که ماشینم دیگر قابل تعمیر نیست.»


 

اینجا چراغی روشن است

جریان زندگی در دل جنگ

صدای کارگرانی که از داخل مدرسه فریادهای هماهنگ می‌زدنند دوباره نگاهم را جلب می‌کند: «یک... دو... سه...» وارد حیاط مدرسه می‌شوم، اولین چیزی که علاوه بر حجم تخریب‌ها، پنجره‌های شکسته و شیروانی‌های فرو ریخته است، چند گلدان کوچک پشت پنجره کلاس رو به حیاط است که برگ‌های سبزشان زیر نور آفتاب می‌درخشد. در میان انبوه گرد و غبار و خاشاک، آن چند گلدان، حیاط را شبیه به یک تابلو نقاشی کرده؛ تابلویی از جریان زندگی در دل جنگ.

تکه‌های شیشه و نخاله روی زمین است اما مسیر عبور و مرور در حیاط آب و جارو شده مثل کسی که می‌گوید «شاید دیوارها ریخته، اما راه نباید بسته باشد.»

از درب حیاط وارد راهروی طبقه همکف می‌شویم، روی دیوارها تابلوهایی از عکس شهدا نصب شده، قابشان شکسته و خاکی شده اما همچنان روی دیوار ایستاده‌اند؛ روی نیمکت در ورودی مدرسه نیز وسایل تاسیساتی و یک قرآن قرار دارد که قدرتی مثل پناه بودن دست می‌دهد.

وارد یکی از کلاس‌ها می‌شویم، دیوارها و شیشه‌ها شکسته اما مشق‌های آخرین روز مدرسه هنوز روی تخته باقی‌است و پاک نشده: «فردا تعطیله؟ نه بابا ما خودمون میایم درس بخونیم». دستخط بچه‌گانه است، با نقطه‌های پررنگ و پرانتزهای زائد. معلوم بود یکی از دانش‌آموزان، بعد از حادثه، سری به مدرسه زده و این جمله را نوشته است.

اینجا چراغی روشن است

یک هفته بعد از جنگ

سمت راست راهرو، اتاق خانم مدیر است؛ داخل اتاق، سه چهار نفر از معاونان و فرهنگیان مشغول جمع‌آوری پرونده‌ها هستند. خانم برقی، مدیر دبستان با لبخندی از آن روز می‌گوید: «جنگ که شروع شد، یکشنبه هفته بعدش، ساعت ۹ شب، یکی از اماکن نزدیک مدرسه مورد حمله قرار گرفت؛ موج انفجار به حدی بود که تمام شیروانی‌های سالن طبقه سوم و ساختمان اصلی از بین رفت. دیوارها ترک خورد، بعضی دیوارها هم ریخت. مدرسه تقریباً ۹۰ درصد آسیب دیده است.»

بغضی در حنجره‌اش می‌نشیند: «شب حادثه سرایدار مدرسه افطاری مهمان بود. خدا رو شکر که آن شب در مدرسه نبود. روز بعد، همه همکاران بدون اینکه به کسی بگویند به مدرسه آمدند؛ پرونده‌های سالم بچه‌ها را جمع‌آوری و دپو کردند. چون درب‌های اصلی همه شکسته بود.»

با چشمانش مدرسه را نگاه می‌کند: «این مدرسه هوشمند بود. همه تجهیزات، تابلوهای هوشمند، کامپیوترها، سیستم صوتی، وسایل آزمایشگاه، حتی کتابخانه‌مان... همه از بین رفته. کارشناسی اولیه نشان می‌دهد حدود ۱۰ میلیارد تومان اعتبار برای بازسازی و تجهیزات نیاز داریم.»

اینجا چراغی روشن است



ترکش‌های انفجار روز چمن مدرسه

به سمت حیاط پشتی می‌رویم؛ صدای آقای سمیعی، مسئول حرکات جهادی آموزش و پرورش، از آن‌طرف حیاط بلند شد: «آقا اون گوشه رو نگاه کنید، شیشه‌ها رو جمع کنید. بچه‌ها میان بازدید، نکنه کسی صدمه ببینه.»

می‌گوید: «تقریباً حدود ۱۳ مدرسه در منطقه ۷ مورد حمله مستقیم و غیرمستقیم قرار گرفت و از ۱۰ تا ۷۰ درصد، مدارس آسیب دیدند. اولین اقدامی که در این شرایط انجام شد، رفع بحران از مدرسه و ایجاد فضایی برای کارهای تخصصی بود. این مدرسه بالاترین آسیب را در سطح منطقه دارد و جهادگران یک هفته در این مدرسه مستقر بودند تا آن را در شرایطی قرار دهند که گروه‌های تخصصی بتوانند وارد شده و بحث شیشه‌بری، آماده‌سازی شیروانی، سقف، راویزبندی، گچ‌بری و ... را انجام دهند.»

«تهران به چهار پهنه تقسیم شده و کاری که ما انجام دادیم در منطقه ۷ بود. اعتبار با کمک خیرین و توان نیروهای جهادی تأمین شد. خیلی از کسانی که در کنار ما بودند، جدا از همکاران فرهنگی و دانش‌آموزان، مردم عادی بودند که می‌خواستند کمک کنند. آن‌ها خالصانه کنار ما کار کردند و حتی هزینه پرداخت کردند.»

اینجا چراغی روشن است

دور تا دور حیاط مدرسه را نگاه می‌کنم؛ چشمم به زمین چمن مصنوعی می‌افتد؛ زمینی که دو تیرک دروازه در دو سویش بود اما چمنش رد سوخته دارد. جای جای آن، ترکش‌های ریز و درشت فرو رفته است.

راضیه زرین‌قلم، معاون پرورشی دبستان همراهیمان می‌کند و بی‌مقدمه می‌گوید: «می‌دونی برای افتتاح این زمین چمن چقدر سختی کشیدیم؟» صدایش می‌لرزد: «روز نیمه شعبان بود. بچه‌های شادینو رو دعوت کرده بودیم. اون گروه... اونها همه شهید شدند ... »

نفس عمیقی می‌کشد و ادامه می‌دهد: «موکب امام رضا رو اون گوشه زده بودیم، چایخانه داشتیم. این گوشه حیاط، موکب خود مدرسه بود که بچه‌ها دلنوشته‌هاشون رو برای آقا امام زمان (عج) می‌نوشتند. الان خیلی دردناکه حرف زدن. بچه‌ها همه غصه می‌خورند. بعضی مادرها زنگ می‌زنن و می‌گن بچه ما شب کابوس می‌بینه ولی ما به بچه‌ها گفتیم ناامید نباشید. دوباره این مدرسه رو می‌سازیم، هرچند سخت، ولی این بار محکم‌تر و مقاوم‌تر.»

خاطره‌ای یادش می‌آید: «روز اولی که زمین چمن افتتاح شد، بچه‌ها با شوق و ذوق ریختند توی حیاط. اما می‌دونی چه کردند؟ قبل از ورود، کفش‌هاشون رو درمی‌آوردند. پابرهنه روی چمن راه می‌رفتن؛ بعد از شیبی که حیاط داشت، خودشون رو قل می‌دادند و می‌غلتیدن پایین؛ ذوق و حالشون تماشایی بود.»

اشک از گوشه چشمش سرازیر می‌شود؛ با دستمالش اشک چشمش را پاک می‌کند: «اما الان... ترکش‌های انفجار، اون چمن رو سوزونده.»

مدرسه تعطیل نشد، حتی برای تصحیح مشق

مدیر مدرسه به ما ملحق می‌شود: «معلم‌های این مدرسه حتی در ایام تعطیلات نوروز تعطیل نبودند. از برنامه درسی گرفته تا بازی و کاردستی و قصه‌گویی، همه چیز به صورت مجازی ادامه پیدا کرد. نه اینکه بچه‌ها پشت خط باشند و معلم یکطرفه صحبت کند بلکه تعامل، پرسش و پاسخ بود، حتی تصحیح مشق انجام می‌شد. مشاوران مدرسه، نقش خط اول مداخله روانی را داشتند. دو مشاور ما از همان روز اول حادثه، با دانش‌آموزان تماس گرفتند. کارشان فقط مشاوره نبود؛ تسکین می‌دادند، روحیه می‌دادند، برنامه‌های مختص کاهش اضطراب اجرا می‌کردند. اگر مورد خاصی بود، با آن دانش‌آموز تماس جداگانه می‌گرفتند و چند جلسه حمایت روانی انجام می‌دادند.»

اینجا چراغی روشن است

خدایا چرا بمب به مدرسه ما خورد؟

ساعت به ۱۱ نزدیک می‌شود، گرمای هوا بیشتر و غبار روی همه چیز نشسته است. سایه‌های کوتاه دیوارهای خراب، نقش عجیبی روی زمین انداخته؛ سمت راهروی طبقه اول می‌رویم؛ روی دیوارها، دلنوشته‌هایی است که دانش‌آموزان در روزهای بعد از حادثه نوشته‌اند: «خداوندا، من نمی‌دونم چرا بمب به مدرسه ما خورد. ما که هیچی نگفتیم. ما فقط درس می‌خوندیم و فوتبال بازی می‌کردیم. خدا مدرسه را دوباره بساز، من قول میدم نمره بیست بیارم.»

 پرده‌های پاره کلاس‌ها با وزش باد می‌رقصند؛ یاد حرف مدیر مدرسه می‌افتم: «روز بعد از آتش‌بس، همکاران بدون نوبت سر کار حاضر شدند. نه کسی منتظر بخشنامه بود، نه کسی پرسید اضافه‌کار داریم یا نه. آمدند چون حس می‌کردند این خانه بچه‌هاست و باید درستش کنند.»

اینجا چراغی روشن است

امیدی که تمام نمی‌شود

حیاط مدرسه را پشت سر می‌گذاریم، اینجا با تمام خرابی‌هایش حس عجیبی دارد؛ گویی کسی با دستی پنهان، امید را در گوشه و کنارش پاشیده؛ از کنار کلانتری و نانوایی می‌گذریم؛ نانوا مشغول چانه زدن است، چند مشتری دم در ایستاده‌اند.
تهران هنوز ایستاده است؛ درست مثل همان گلدان‌ها، درست مثل همان معلم‌ها، درست مثل همان بچه‌هایی که قرار است ایران را مقاوم‌تر از سابق بسازند.

مدرسه شهید همدانی هم ایستاده است حتی با دیوارها و شیروانی شکسته؛ ایستاده با معلمانی پای کار؛ با جهادگرانی که یک هفته نخوابیدند تا مدرسه را به شرایط اولیه برسانند؛ با مردم عادی‌ای که از جیبشان هزینه کردند و از دلشان وقت گذاشتند و با آن ۳۱۳ دانش‌آموز پسری که منتظرند دوباره پابرهنه روی چمن تازه بدوند.

انتهای پیام