به گزارش ایسنا، کارشناسان اورژانس استان تهران در کنار سایر نیروهای امدادی در جنگ رمضان، تنها دقایقی بعد از هر حمله به مناطق آسیب دیده می رسیدند و به درمان و انتقال مجروحان به بیمارستانها مشغول بودند. علی عزیزی از بحران کرونا وارد اورژانس شده است، ایامی که صحنههای بسیاری از رشادتها و شجاعتهای مدافعان سلامت در تاریخ ثبت شد و کادر سلامت از آزمون کرونا همانند جنگ تحمیلی سربلند بیرون آمد.
در جنگ رمضان هم تمامی نیروهای امدادی، نظامی و درمانی در کنار یکدیگر مجاهدت کردند تا کمترین آسیبی به مردم برسد، مجاهدتی که ریشه در روحیه انسان دوستی و وطن دوستی دارد و در جدول ساعت کاری و اداری قابل محاسبه نیستند،
عزیزی درباره چرایی پیوستنش به اورژانس به ایسنا میگوید: از کودکی کمک کردن و نجات دادن دیگران را دوست داشتم و هر وقت میدیدم کسی کمک نیاز دارد سریع داوطلب میشدم و چون پدرم را بر اثر بیماری از دست داده بودم میخواستم در رشتههای پزشکی مشغول به کار بشوم.

او ادامه میدهد: بر همین اساس رشته تجربی را انتخاب کردم و سخت برای کنکور درس خواندم، وقتی رتبهام مشخص شد متوجه شدم می توانم در بهترین رشتههای پزشکی درس بخوانم، اما برای انتخاب رشته بسیار دودل بودم تا اینکه شب انتخاب رشته، خواب دیدم لباس سفیدی به تن دارم و در یک خودرو نشستهام، در حالیکه گویا دارم جان کسی را نجات میدهم. صبح که از خواب بیدار شدم، رشته فوریتهای پزشکی را انتخاب کردم و در دانشگاه علوم پزشکی تهران قبول شدم و ۴ سال است که با لباس سفید در آمبولانس، همان خودرویی که در خواب دیدم، به هموطنانم کمک میکنم.
کرونا برای ما مثل جنگ بود
این کارشناس فوریتهای پزشکی درباره اولین تجربههای کاریاش میگوید: دانشجو که بودم، ویروس کووید ۱۹ همهگیر شد و از همان موقع تکنیسین اورژانس شدم و در ابتدا در بخش واکسیناسیون مشغول شدم و بعد با یک همکار با تجربهتر به مأموریتها اعزام شدم.
عزیزی میافزاید: دوران کرونا برای ما مثل جنگ بود، هیچکس چنین تجربهای نداشت و همه چیز ترسناک بود. لباسهایی پلاستیکی که آن روزها ما میپوشیدیم واقعا عذاب آور بود و گاهی ما یک روز کامل آن لباس را بر تن داشتیم. به خاطر دارم وقتی وارد خانه مردم میشدیم تا مریضشان را به بیمارستان ببریم، با وجود اینکه بچههای آن خانه از ترس می لرزیدند؛ وقتی با دیدن ما خوشحال میشدند، دستمان را میگرفتند و آرام میشدند، تمام خستگی من از بدنم در میرفت و با اشتیاق بیشتری کارم را ادامه میدادم.
او ادامه میدهد: همچنین بارها پیش آمد که مریضی را احیا کردیم و به زندگی برگشت که تمام این اتفاقات خوب باعث میشد من با انگیزه بیشتری کارم را انجام دهم و سختیهای این شغل را تحمل کنم.

با این شغل حس میکنم قهرمان شدم
این تکنیسین اورژانس درباره یکی از خاطرات دوران کرونا میافزاید: یک بار حوالی افسریه به یک مأموریت اعزام شدیم، پیرمردی بود که کرونا گرفته بود و بسیار حالش بد بود و باید به بیمارستان منتقل میشد. این مرد مسن تنها بود و توان راه رفتن هم نداشت و همکار من نیز کمر درد داشت و نمیتوانست به او کمک کند، همچنین همسایه ها نیز می ترسیدند که کرونا بگیرند به همین دلیل آنها نیز کمک نمی کردند. سرانجام تصمیم گرفتم او را کول کنم و چند طبقه از پلهها پائین آوردم.
عزیزی می گوید: وقتی به پائین پلهها رسیدم دیدم چندنفر از همسایه ها برایم دست زدند و گفتند که من قهرمانشان هستم که حسی که من آن زمان داشتم واقعا غیرقابل توصیف است و انگار شبیه یک قهرمان در سینما بودم.
در شرایط جنگی حتی ما هم امدادگر میشویم
او ادامه میدهد: در جنگ ۱۲ روزه، ما هیچ تجربه جنگی نداشتیم، مردم هم بسیار ترسیده بودند و همین ترسشان باعث می شد شلوغی ها چند برابر باشد. در روزهای اولیه جنگ ۱۲ روزه یک مرکز نظامی سمت افسریه مورد حمله قرار گرفت و من به عنوان اولین آمبولانس به محل رسیدم. تعداد نیروهای ما کم بود و تعداد مجروحان زیاد بر همین اساس باید در کمترین زمان ممکن بیشترین خدمات را ارائه میکردیم.
عزیزی میگوید: به خاطر دارم مردی را که هر دو پایش بر اثر حملات قطع شده بود. من دست تنها بالای سرش رسیدم و تنها توانستم با کمربند خودش، پاهایش را ببندم تا خونریزی را قطع کنم. بعد از کمک به چند مجروح یک بمب عمل نکرده پیدا کردیم، همچنین دوباره جنگده بازگشت و همان جا را مورد حمله قرار داد که این اتفاقات هیچگاه از ذهن من پاک نمیشود.
یک مادر و دو فرزندش را از زیر آوار، زنده بیرون کشیدم
این کارشناس فوریتهای پزشکی استان تهران میافزاید: وقتی جنگ رمضان شروع شد، من سر شیفتم در منطقه شرق بودم و همان لحظه اعلام شد همه آمادهباش هستیم و حتی نیروهایی که سرشیفت نبودند هم اعلام شد که آن کال باشند. وقتی یکی از مراکز نظامی مورد هدف قرار گرفت ما دوباره سریعا به محل اعزام شدیم و با چشم دیدم که ساختمانها کاملا از بین رفته بودند.
او ادامه میدهد: در زمان حمله با مجروحی که از فرماندهان نظامی بود، مواجه شدم که سر، گردن و ران پایش ترکش خورده بود و واقعا در حال مرگ بود که خوشبختانه با اقدامات پزشکی به موقع توانستم او را زنده نگه داشته و تحویل بیمارستان دهم.
عزیزی میگوید: علاوه بر مناطق نظامی، در یکی از خیابان های مسکونی افسریه نیز اصابت موشک داشتیم. وقتی سر صحنه رسیدم بچهای دیدم که بسیار ترسیده بود و سرش خونریزی داشت. من سر این دختربچه ۶ ساله را پانسمان کردم و از او درباره مادرش پرسیدم که او آدرس خانهشان را به من داد که متأسفانه خانه کاملا تخریب شده بود.
این تکنیسین اورژانس اظهار میکند: من به همراه سایر نیروهای امدادی به دنبال این مادر گشتیم که یک لحظه من صداهای عجیبی از زیر آوار شنیدم و به دنبال صدا که رفتم متوجه شدم این زن با سنگ به تیرآهنها ضربه میزند که همین مسئله باعث شد من بتوانم او را پیدا کنم. سپس با کمک سایر نیروها توانستیم این مادر را که دو فرزند دیگرش را نیز در آغوش داشت، زنده پیدا کنیم.

او با اشاره به یکی دیگر از خاطرات خوبش از جنگ ۴۰ روزه ادامه میدهد: همچنین در منطقه مسکونی دیگری، یک پسر بچه ۹ ساله که دچار ایست قلبی و تنفسی شده بود را پیدا کردیم که من حس کردم میتوانم به او کمک کنم. به همین دلیل سی پی آر را شروع کردم و توانستم بعد از نیم ساعت احیای مداوم، او را زنده نگه دارم و به بیمارستان منتقل کنم که نجات جان این پسر نیز بسیار برایم لذت بخش بود.
به گفته این کارشناس فوریتهای پزشکی استان تهران، در جنگ رمضان مردم با نیروهای امدادی و کادر درمان همکاری بسیاری میکردند و خود ما نیز از تجربههای جنگ قبلی استفاده کردیم و خوشبختانه عملکرد بهتری داشتیم و حتی رکورد رسیدن به محل حادثه را نیز شکستیم.

انتهای پیام
